صبح که از خواب بیدار میشوی،
در نظر بیاور چه سعادتی است زنده بودن،
فکر کردن، لذت بردن و دوست داشتن...
مارکوس اورلیوس
@adelehz
در نظر بیاور چه سعادتی است زنده بودن،
فکر کردن، لذت بردن و دوست داشتن...
مارکوس اورلیوس
@adelehz
❤13
پدر؟ داشت.
مادر؟ داشت.
خواهر؟ داشت.
برادر؟ داشت.
دوست و رفیق؟ خیلی داشت.
ولی هیچ کسی رو نداشت.
هیچ کسی روحش رو درک نمی کرد هیچ کسی نمی فهمیدش تنهایی قسمتی از وجودش بود.
با تنهایی ناهار می خورد با تنهایی سفر می رفت، با تنهایی می خوابید، با تنهایی زندگی می کرد.
زندگیش یه جای خالی داشت جای خالی که با آدم مناسب پر نشده بود و زندگی نمره ازش کم کرده بود بعد با پاک کن افتاده بود به جون گذشته اش...
خیلی سخت اسم آدما رو پاک کرده بود ولی هنوز خاطراتش باقی مونده بود. بهترین رفیق دیگران بود و بدترین رفیق خودش، هیچ وقت با خودش رفاقت نکرده بود همیشه دیگران تو زندگیش اولویت داشتند.
با همه مهربون بود به جز خودش، از خودش روزی صد تا فحش میخورد بعد می گفت نوش جونت، تمام روز رویا می بافت و شب با ناخن و دندون رویاهاش رو نخ کش می کرد.
روح عجیبی داشت یه روح سرکش، کلافه، عصبی و خیلی نگران، نگران روزایی که با هر پلک زدن صد تا صد تا می گذشت.
نگران آینده ای که اومده بود و به قشنگی انشای کلاس پنجم نبود. رفت تو گذشته
رو نیمکت چوبی مدرسه نشست و تمام زندگیش رو مرور کرد. شروع کرد به یاد گرفتن زندگی، به شناختن خودش،
شروع کرد به حفظ کردن تمام درس هایی که از روزگار گرفته شروع کرد به نوشتن تجربه های تلخ و شیرین زندگیش بعد از خودش امتحان گرفت نمره ش خوب نشد.
دوباره زندگیش رو خوند.دوباره خودش رو مرور کرد. دوباره از زندگیش یاد گرفت. هر روز بیشتر و بیشتر خودش رو شناخت حالا دیگه تنها نبود. کسی رو داشت که روحش رو درک کنه، کسی رو داشت که بفهمتش، پس تو جای خالی زندگیش اسم خودش رو نوشت.
حسین حائریان
@adelehz
مادر؟ داشت.
خواهر؟ داشت.
برادر؟ داشت.
دوست و رفیق؟ خیلی داشت.
ولی هیچ کسی رو نداشت.
هیچ کسی روحش رو درک نمی کرد هیچ کسی نمی فهمیدش تنهایی قسمتی از وجودش بود.
با تنهایی ناهار می خورد با تنهایی سفر می رفت، با تنهایی می خوابید، با تنهایی زندگی می کرد.
زندگیش یه جای خالی داشت جای خالی که با آدم مناسب پر نشده بود و زندگی نمره ازش کم کرده بود بعد با پاک کن افتاده بود به جون گذشته اش...
خیلی سخت اسم آدما رو پاک کرده بود ولی هنوز خاطراتش باقی مونده بود. بهترین رفیق دیگران بود و بدترین رفیق خودش، هیچ وقت با خودش رفاقت نکرده بود همیشه دیگران تو زندگیش اولویت داشتند.
با همه مهربون بود به جز خودش، از خودش روزی صد تا فحش میخورد بعد می گفت نوش جونت، تمام روز رویا می بافت و شب با ناخن و دندون رویاهاش رو نخ کش می کرد.
روح عجیبی داشت یه روح سرکش، کلافه، عصبی و خیلی نگران، نگران روزایی که با هر پلک زدن صد تا صد تا می گذشت.
نگران آینده ای که اومده بود و به قشنگی انشای کلاس پنجم نبود. رفت تو گذشته
رو نیمکت چوبی مدرسه نشست و تمام زندگیش رو مرور کرد. شروع کرد به یاد گرفتن زندگی، به شناختن خودش،
شروع کرد به حفظ کردن تمام درس هایی که از روزگار گرفته شروع کرد به نوشتن تجربه های تلخ و شیرین زندگیش بعد از خودش امتحان گرفت نمره ش خوب نشد.
دوباره زندگیش رو خوند.دوباره خودش رو مرور کرد. دوباره از زندگیش یاد گرفت. هر روز بیشتر و بیشتر خودش رو شناخت حالا دیگه تنها نبود. کسی رو داشت که روحش رو درک کنه، کسی رو داشت که بفهمتش، پس تو جای خالی زندگیش اسم خودش رو نوشت.
حسین حائریان
@adelehz
😢7
منتظر روزهای خوب هستیم
غافل از اینکه این روزهای در حال گذر
به نام روزهای خوب سند خورده اند.
منتظر هیچ روز خوبی نمان
از لحظه لذت ببر
#عادله_زمانی
@adelehz
غافل از اینکه این روزهای در حال گذر
به نام روزهای خوب سند خورده اند.
منتظر هیچ روز خوبی نمان
از لحظه لذت ببر
#عادله_زمانی
@adelehz
❤12
وارد حیاط که شدم دیدم یک گوسفند سفید قربانی را به نرده بسته اند و بچه ها در حال ناز و نوازشش بودند...
شب شد، نالهِ این گوسفند تمام مجتمع رو برداشت
طاقت نیاوردم آمدم پائین ببینم چه خبره چی شده این حیوان ناله میکنه، صاحب گوسفند قربانی و چند نفر دیگر هم بودند، هرچه آب گذاشتیم کاهو ریختیم، بی توجه ناله میکرد، بازدید بدنی هم کردیم چیزی نفهمیدیم، تا صبح ناله کرد و ناله کرد، آفتاب نزده صاحبش رفت دنبال قصاب تا اهالی ساختمان کمتر ناراحتی بکشند، قصاب رسید اول سعی کرد بیاد تشنه لبان کربلا آبی به حیوان بدهد. نخورد بیشتر ناله کرد ناچار گوسفند را زد زمین، و تا آمد کارد را با گلویش آشنا کند به یکباره چاقو را به زمین زد و یک الله و اکبر خشمگینانه گفت و سر بر دیوار تکیه داد ... سپس خم شد با نوک چاقو ریسمانی را که بر آلت تناسلی حیوان بسته شده بود را باز کرد، گوسفند قربانی به یکباره مقدار زیادی ادرار خون آلود از خود دفع کرد و ناله اش قطع شد...
فروشنده سنگدل برای چند هزار تومان سود بیشتر چنین بلای چندش آوری را مرتکب و آب فراوانی بخوردش داده بود ...
قصاب گفت من سر این زبان بسته را نمی برم، بگذارش برای سال بعد، صاحبش در حالیکه اشک میریخت، گفت میبرمش ده که تا آخر عمر فقط بخوره بخوابه...
وقتی بعضی ها میگویند فساد نهادینه شده، مصداقش یکی از این اتفاقات است.
که اگر یک کیلوگرم به وزن گوسفند اضافه شود 45 هزار تومان حرام به دارایی دامدار و چوبدار اضافه می گردد، آنهم در مقابل شکنجه طاقت فرسایی که به حیوان زبان بسته میدهند.
حیوانی که چقدر سفارش به آسایش و آرامش آن در دین شده است، لعنت بر این پول پرستی و مال دوستی که شرافت و رحم و انسانیت برای کسب آن فدا می شود
راستی ما در اخلاق مروت و انسانیت به کجا می رویم؟! کجای تربیت انسانیمان اشکال دارد؟
مقلد کدام باورها هستیم؟
انسانیت به کجا رسیده؟
@adelehz
شب شد، نالهِ این گوسفند تمام مجتمع رو برداشت
طاقت نیاوردم آمدم پائین ببینم چه خبره چی شده این حیوان ناله میکنه، صاحب گوسفند قربانی و چند نفر دیگر هم بودند، هرچه آب گذاشتیم کاهو ریختیم، بی توجه ناله میکرد، بازدید بدنی هم کردیم چیزی نفهمیدیم، تا صبح ناله کرد و ناله کرد، آفتاب نزده صاحبش رفت دنبال قصاب تا اهالی ساختمان کمتر ناراحتی بکشند، قصاب رسید اول سعی کرد بیاد تشنه لبان کربلا آبی به حیوان بدهد. نخورد بیشتر ناله کرد ناچار گوسفند را زد زمین، و تا آمد کارد را با گلویش آشنا کند به یکباره چاقو را به زمین زد و یک الله و اکبر خشمگینانه گفت و سر بر دیوار تکیه داد ... سپس خم شد با نوک چاقو ریسمانی را که بر آلت تناسلی حیوان بسته شده بود را باز کرد، گوسفند قربانی به یکباره مقدار زیادی ادرار خون آلود از خود دفع کرد و ناله اش قطع شد...
فروشنده سنگدل برای چند هزار تومان سود بیشتر چنین بلای چندش آوری را مرتکب و آب فراوانی بخوردش داده بود ...
قصاب گفت من سر این زبان بسته را نمی برم، بگذارش برای سال بعد، صاحبش در حالیکه اشک میریخت، گفت میبرمش ده که تا آخر عمر فقط بخوره بخوابه...
وقتی بعضی ها میگویند فساد نهادینه شده، مصداقش یکی از این اتفاقات است.
که اگر یک کیلوگرم به وزن گوسفند اضافه شود 45 هزار تومان حرام به دارایی دامدار و چوبدار اضافه می گردد، آنهم در مقابل شکنجه طاقت فرسایی که به حیوان زبان بسته میدهند.
حیوانی که چقدر سفارش به آسایش و آرامش آن در دین شده است، لعنت بر این پول پرستی و مال دوستی که شرافت و رحم و انسانیت برای کسب آن فدا می شود
راستی ما در اخلاق مروت و انسانیت به کجا می رویم؟! کجای تربیت انسانیمان اشکال دارد؟
مقلد کدام باورها هستیم؟
انسانیت به کجا رسیده؟
@adelehz
😢29❤3
دو سال پیش، همین موقعها بود. کار محبوبم را از دست داده بودم، درگیر کارهای دادگاه بودم، داروهای آرامبخش بهظاهر آرامم کرده بودند، اما از درون در آستانه فروپاشی روانی بودم. شبهای زیادی از یوسفآباد تا میدان آزادی را با گریههای طولانی، پیاده گز میکردم.
گریهها آنقدر طولانی و مکرر بودند که گاهی خیال میکردم نکند من از اشک ساخته شدهام که این هقهقکردنها تمامی ندارد. بعد، هر شب، پیادهرویهایم را بهاشتراک میگذاشتم. پیادهرویهایی که درنظر دیگران طولانی و تحسینبرانگیز بودند، اما از نظر خودم چندین کیلومتر گریهکردن بهنظر میرسیدند تا اینکه یک شب دوست نقاشم برایم نوشت «چرا نمیای بریم کوه؟»
دو سال از آن روزها گذشته است. من اولین تجربههای صعودم را در فصل زمستان، در کوران و برف، در سختترین شرایط داشتم. دو سال از آن روزها گذشت تا من فهمیدم کوهنوردی چیزی است که دلم میخواهد آن را تا آخر عمر برای خودم داشته باشم. دو سال از آن روزها گذشته، رفیق نقاشم مثل آن روزهای تلخ من درگیر کارهای دادگاه و جدایی شده، دلش غصهدار است و هر طرحی که میکشد، انگار غمگینترین نقاشی دنیاست. دیشب بعد از مدتها دور بودن از کوه و صعود، برایش نوشتم «چرا نمیای بریم کوه رفیق؟»
آن روزها را دوست دارم؟ بسیار! بسیار! آن روزها اگر نبودند، چطور از زیر آواری که من را بلعیده بود، فاطمهی حالا بیرون میآمد؟!!
فاطمه بهروزفخر
@adelehz
گریهها آنقدر طولانی و مکرر بودند که گاهی خیال میکردم نکند من از اشک ساخته شدهام که این هقهقکردنها تمامی ندارد. بعد، هر شب، پیادهرویهایم را بهاشتراک میگذاشتم. پیادهرویهایی که درنظر دیگران طولانی و تحسینبرانگیز بودند، اما از نظر خودم چندین کیلومتر گریهکردن بهنظر میرسیدند تا اینکه یک شب دوست نقاشم برایم نوشت «چرا نمیای بریم کوه؟»
دو سال از آن روزها گذشته است. من اولین تجربههای صعودم را در فصل زمستان، در کوران و برف، در سختترین شرایط داشتم. دو سال از آن روزها گذشت تا من فهمیدم کوهنوردی چیزی است که دلم میخواهد آن را تا آخر عمر برای خودم داشته باشم. دو سال از آن روزها گذشته، رفیق نقاشم مثل آن روزهای تلخ من درگیر کارهای دادگاه و جدایی شده، دلش غصهدار است و هر طرحی که میکشد، انگار غمگینترین نقاشی دنیاست. دیشب بعد از مدتها دور بودن از کوه و صعود، برایش نوشتم «چرا نمیای بریم کوه رفیق؟»
آن روزها را دوست دارم؟ بسیار! بسیار! آن روزها اگر نبودند، چطور از زیر آواری که من را بلعیده بود، فاطمهی حالا بیرون میآمد؟!!
فاطمه بهروزفخر
@adelehz
❤13😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این فیلم و یکی از بچه های گل کانال با توضیح زیر فرستادند اتفاقی که بنظرم یک در میلیون رخ میده😄👻
دیشب که داشتم از برف فیلم میگرفتم دوتا اتفاق جالب افتاد.. پرایدی که داشت سُر میخورد رو برف و روباهی که رد شد.. ساعت یک شب.. گفتم این فیلم جالب رو برای شمام بفرستم.. شب برفی تهران🌷🌷😄
پ.ن این داستان نارنجی و پیاده روی شبانه 🦊
#نارنجی
@adelehz
دیشب که داشتم از برف فیلم میگرفتم دوتا اتفاق جالب افتاد.. پرایدی که داشت سُر میخورد رو برف و روباهی که رد شد.. ساعت یک شب.. گفتم این فیلم جالب رو برای شمام بفرستم.. شب برفی تهران🌷🌷😄
پ.ن این داستان نارنجی و پیاده روی شبانه 🦊
#نارنجی
@adelehz
❤10😢2
هرگاه باور کنم که جهان حول محور خانه ی کوچکم می چرخد شاید بتوانم آن را بسازم .
بگذارید صادقانه بگویم
دست از افسانه ها بکشید، شما نمیتوانید ابرقهرمان جهان شوید این امکانی در حدود یک درصد ست .اما ابر قدرت خانه ی خودتان میتوانید باشید، از طریق مهربانی و نور پخش کردن حتی در محیطی کوچک
که جهان بزرگ از جهان های کوچک ساخته میشود .
#عادله_زمانی
@adelehz
بگذارید صادقانه بگویم
دست از افسانه ها بکشید، شما نمیتوانید ابرقهرمان جهان شوید این امکانی در حدود یک درصد ست .اما ابر قدرت خانه ی خودتان میتوانید باشید، از طریق مهربانی و نور پخش کردن حتی در محیطی کوچک
که جهان بزرگ از جهان های کوچک ساخته میشود .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤5
خدایی این الان اتاق روانکاویه؟ خوب معلومه تو همچین معدن رنگ و طرح و آرامشی هرکس هرچیزی داشته باشه بیان میکنه:))))
اتاق روانکاوی فروید پدر علم روانکاوی
@adelehz
اتاق روانکاوی فروید پدر علم روانکاوی
@adelehz
❤5
وقتی غمگین هستید دنیا شما را به سخره میگیرد،
وقتی شاد هستید دنیا به شما لبخند میزند
اما وقتی دیگران را خوشحال کنید دنیا به شما تعظیم میکند.
چارلز چاپلین
@adelehz
وقتی شاد هستید دنیا به شما لبخند میزند
اما وقتی دیگران را خوشحال کنید دنیا به شما تعظیم میکند.
چارلز چاپلین
@adelehz
❤16
روزی که خداوند،مشغول ساخت آدمیزاد بود یحتمل باخودگفت:چه چیز میتواند این کوچک اندوهگین را شادکند؟پس رویا را با چاشنی امید آفرید و از آن روز آدمها در هرشرایط سخت ته دلشان کمی نور،کمی لبخند پس انداز دارند.
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
❤23
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کاش میتوانستم با نیما حرف بزنم و بگویم راستش هیچ زمستان و بهاری شبیه زمستان و بهار دیگری نیست .
هیچ چیز شبیه قبل و بعد نیست .
و هیچ حالی به همان کیفیت قبل تکرار نمیشود.
و کاش این را زودتر و با بهای اندک تری فهمیده بودم.
#عادله_زمانی
هیچ چیز شبیه قبل و بعد نیست .
و هیچ حالی به همان کیفیت قبل تکرار نمیشود.
و کاش این را زودتر و با بهای اندک تری فهمیده بودم.
#عادله_زمانی
❤12
انسان در بیست سالگی در مرکز جهان می رقصد، در سی سالگی میان دایره پرسه می زند، در پنجاه سالگی روی حاشیه راه می رود، و از نگریستن به درون و بیرون پرهیز می کند ...
پس از آن، دیگر اهمیتی ندارد؛
امتیاز کودکان و سالمندان،
نامرئی بودن آنهاست.
📕 زن آینده
✍🏻 کریستین بوبن
@adelehz
پس از آن، دیگر اهمیتی ندارد؛
امتیاز کودکان و سالمندان،
نامرئی بودن آنهاست.
📕 زن آینده
✍🏻 کریستین بوبن
@adelehz
😢6👎1