This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
راستش زندگی زنها خیلی سخته.
مادر خودم هفتاد و خوردهای عمر کرد؛ هر روز خدا هم کار میکرد. یک روز نگاهی به دور و بر خودش انداخت، رفت اون پیرهن خواب دانتلش رو که از چهل و پنج سال پیش داشت هیچوقت هم تنش نمیکرد از صندوق درآورد تنش کرد، بعد رو تختخواب دراز کشید چشمهاش رو بست گفت بابا رو سپردم دست همهی شما؛ من خستهام ...
📚 گور به گور
👤 ویلیام فاکنر
@adelehz
مادر خودم هفتاد و خوردهای عمر کرد؛ هر روز خدا هم کار میکرد. یک روز نگاهی به دور و بر خودش انداخت، رفت اون پیرهن خواب دانتلش رو که از چهل و پنج سال پیش داشت هیچوقت هم تنش نمیکرد از صندوق درآورد تنش کرد، بعد رو تختخواب دراز کشید چشمهاش رو بست گفت بابا رو سپردم دست همهی شما؛ من خستهام ...
📚 گور به گور
👤 ویلیام فاکنر
@adelehz
❤10😢9
هر لحظهاى که در زندگى تجربه مىشود مىتواند آینده را رقم بزند.
زمانِ حال از گذشته نشئت مىگیرد.
اتفاقات خوبى که در گذشته رخ دادهاند، دوباره نیز روى خواهند داد.
لحظههاى زیبایى، نور و شادى همیشه زندهاند.
نینا سنکویچ
@adelehz
زمانِ حال از گذشته نشئت مىگیرد.
اتفاقات خوبى که در گذشته رخ دادهاند، دوباره نیز روى خواهند داد.
لحظههاى زیبایى، نور و شادى همیشه زندهاند.
نینا سنکویچ
@adelehz
❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بعضی ها در وقت های خالی شان با شما حرف میزنند .و بعضی ها وقت شان را خالی میکنند تا با شما حرف بزنند .
تفاوت را یاد بگیرید.
پ.ن همه چیز به الویت های انسان برمیگردد.
@adelehz
تفاوت را یاد بگیرید.
پ.ن همه چیز به الویت های انسان برمیگردد.
@adelehz
❤11
چهار خط بنویسم به یاد هدایت کاف. هفتهی پیش تهران بودم. خیابان جلفا را پیاده میآمدم پائین. روی علمک گاز خانهای، یک نفر برچسبی زده بود قدِ دو بند انگشت و رویش نوشته بود: «دُوسْتَتْ دارَمْ!». شش دانگ این دو کلمه را اعراب گذاری کرده بود. همین بود که یاد هدایت کاف افتادم.
همیشه ایمیلهایش به شیدا را اینطور شروع میکرد که: «شِیدای مَنْ! دُوسْتَتْ دارَمْ». بعد هم سلام و احوالپرسی و الباقی روضهی روزانه. تکتک کلماتِ نامهاش اعرابگذاری داشت. بهش میخندیدیم و میگفتیم که هدایت کلماتش را خالکوبی میکند. حتی روی مردمک چشمِ کلمات را. نوشتن هر خط نامهاش به اندازهی نوشتن یک پاراگرافِ مفصل طول میکشید. بدون اغراق. اما شیدا نامهها را میخواند فقط بابت اعراب آنها. میدانست که وزنِ هر کلمهی نامهی هدایت کاف هزار بار بیشتر از وزن کلمات هر نامهی دیگری است که به هر مخاطب دیگری نوشته شده باشد. با آن همه اعرابی که نوشتنشان زمان برده است. با آن «دُوسْتَتْ دارَمِ» مقدم بر سلام. هر کلمه واقعا معنی همان کلمه را میدهد.
هدایت ، شلختهترین مرد جهان و استاد مسلم سرهمبندی و ماستمالی کردن بود. اما نه برای شیدا. رفته بود کلکته بابت کار. وقت برگشت یک جعبه چوبی نه چندان گران خرید برای شیدا. به جای کاغذ کادو، یک ورق بزرگ کاغذ سفید خریده بود و یکی از شبهای جشن ناواراتری تا صبح نشست و با حوصله روی تمام کاغذ را پر کرد از دوستت دارمهای تتو شده. بعد هم با همان کاغذ جعبه را کادو کرد. کلا هر چیزی که مخاطبش شیدا بود را آنقدر لایهدارمیکرد که وزنِ زمان صرف شدهاش از خودِ آن چیز بیشتر میشد. جعبه توی یکی از اسبابکشیهایشان گم شد اما کاغذِ کادویش هنوز قاب شده بالای تخت شیدا از میخ آویزان است.
خوش به حال شیدا. هر چیزی که از هدایت میگرفت مُنقش بود به نقشِ زمان و نقش معنی. همه چیز معنی واقعی خودش را داشت و هیچ چیزی از سرِ عادت نبود. حتی شرابهایی که گاه و بیگاه برای جشنهای دو نفرهشان میخرید، کهنه و زمانخورده بودند. مثل باغبان کارکشتهای نشسته بود پای درخت رزِ رفاقتشان و هرس میکرد تا بار بیشتر بدهد. وقت صرف میکرد بابت دوستت دارمهای مقدم بر سلام. هر کلمه معنی واقعی خودش را میداد.
همان جا خواستم برچسبِ «دُوسْتَتْ دارَمْ!» را از روی علمک گاز بردارم و یادگاری بیاورم این ورِ آب. که خب تلاش مذبوحانهام باعث شد برچسب پاره بشود و چیزی از آن نماند. البته باید فکرش را میکردم که کسی که این همه زمان گذاشته و نوشته «دُوسْتَتْ دارَمْ!»، حتما از چسب خوبی هم استفاده کرده است. این دوستت دارم مال آن علمک گاز و همان خانه است. یکی که پای درخت رز نشسته است و دوستت دارمهایش را با دقت خرج کرده است.
برای جای خالی هدایت کاف.
فهیم عطار
@adelehz
همیشه ایمیلهایش به شیدا را اینطور شروع میکرد که: «شِیدای مَنْ! دُوسْتَتْ دارَمْ». بعد هم سلام و احوالپرسی و الباقی روضهی روزانه. تکتک کلماتِ نامهاش اعرابگذاری داشت. بهش میخندیدیم و میگفتیم که هدایت کلماتش را خالکوبی میکند. حتی روی مردمک چشمِ کلمات را. نوشتن هر خط نامهاش به اندازهی نوشتن یک پاراگرافِ مفصل طول میکشید. بدون اغراق. اما شیدا نامهها را میخواند فقط بابت اعراب آنها. میدانست که وزنِ هر کلمهی نامهی هدایت کاف هزار بار بیشتر از وزن کلمات هر نامهی دیگری است که به هر مخاطب دیگری نوشته شده باشد. با آن همه اعرابی که نوشتنشان زمان برده است. با آن «دُوسْتَتْ دارَمِ» مقدم بر سلام. هر کلمه واقعا معنی همان کلمه را میدهد.
هدایت ، شلختهترین مرد جهان و استاد مسلم سرهمبندی و ماستمالی کردن بود. اما نه برای شیدا. رفته بود کلکته بابت کار. وقت برگشت یک جعبه چوبی نه چندان گران خرید برای شیدا. به جای کاغذ کادو، یک ورق بزرگ کاغذ سفید خریده بود و یکی از شبهای جشن ناواراتری تا صبح نشست و با حوصله روی تمام کاغذ را پر کرد از دوستت دارمهای تتو شده. بعد هم با همان کاغذ جعبه را کادو کرد. کلا هر چیزی که مخاطبش شیدا بود را آنقدر لایهدارمیکرد که وزنِ زمان صرف شدهاش از خودِ آن چیز بیشتر میشد. جعبه توی یکی از اسبابکشیهایشان گم شد اما کاغذِ کادویش هنوز قاب شده بالای تخت شیدا از میخ آویزان است.
خوش به حال شیدا. هر چیزی که از هدایت میگرفت مُنقش بود به نقشِ زمان و نقش معنی. همه چیز معنی واقعی خودش را داشت و هیچ چیزی از سرِ عادت نبود. حتی شرابهایی که گاه و بیگاه برای جشنهای دو نفرهشان میخرید، کهنه و زمانخورده بودند. مثل باغبان کارکشتهای نشسته بود پای درخت رزِ رفاقتشان و هرس میکرد تا بار بیشتر بدهد. وقت صرف میکرد بابت دوستت دارمهای مقدم بر سلام. هر کلمه معنی واقعی خودش را میداد.
همان جا خواستم برچسبِ «دُوسْتَتْ دارَمْ!» را از روی علمک گاز بردارم و یادگاری بیاورم این ورِ آب. که خب تلاش مذبوحانهام باعث شد برچسب پاره بشود و چیزی از آن نماند. البته باید فکرش را میکردم که کسی که این همه زمان گذاشته و نوشته «دُوسْتَتْ دارَمْ!»، حتما از چسب خوبی هم استفاده کرده است. این دوستت دارم مال آن علمک گاز و همان خانه است. یکی که پای درخت رز نشسته است و دوستت دارمهایش را با دقت خرج کرده است.
برای جای خالی هدایت کاف.
فهیم عطار
@adelehz
😢8
شب که تمام شد .
برمیگردم
می برمت با خودم به کوهستانهای صبح زده
آنجا دستت را رها میکنم و میگویم حالا حرفم را باورکردی؟
باور کردی شب باقی نمی ماند ؟
باور کردی که صبح راه شهر و خانه و کوهستان مان را گم نمی کند ؟
آن وقت شاید تورا بوسیدم شاید هم صبح را
آخر تو شبیه مفهوم صبحی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
برمیگردم
می برمت با خودم به کوهستانهای صبح زده
آنجا دستت را رها میکنم و میگویم حالا حرفم را باورکردی؟
باور کردی شب باقی نمی ماند ؟
باور کردی که صبح راه شهر و خانه و کوهستان مان را گم نمی کند ؟
آن وقت شاید تورا بوسیدم شاید هم صبح را
آخر تو شبیه مفهوم صبحی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤5😢1
Peyghame Ma
Roohollah Yousefi
"ماورای باورهای ما ماورای بودن و نبودن های ما، آنجا دشتی است فراتر از همه تصورات راست و چپ، تو را آنجا خواهم دید"
مولانای جان
@adelehz
مولانای جان
@adelehz
😢2❤1
محبوب زیباتر از طلوع آفتابم
بارها خواستم باور کنم که نمیخواهم دوستت داشته باشم ،نشد .
مگر میشود خورشید را انکار کرد
من چطور تو را انکار کنم ؟
نشد ،نمی شود، نخواهد شد .
#عادله_زمانی
@adelehz
بارها خواستم باور کنم که نمیخواهم دوستت داشته باشم ،نشد .
مگر میشود خورشید را انکار کرد
من چطور تو را انکار کنم ؟
نشد ،نمی شود، نخواهد شد .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤1
زن ها برای نوشتن
به کلمات زیادی احتیاج ندارند
تمام حرف های اضافه را
لابلای رخت های کهنه
چادر پیچ میکنند
می سپارند به رهگذری غمگین...
زنها
شاعران بزرگی نمیشوند
فروغ یک اشتباه بود!
ندیدی چقدر زود رفت!
زن ها بلد نیستند شعرهایشان را
بلند بلند بخوانند
بغض میکنند،
دار و ندارشان:
یک چمدان بسته است
گلدانی که کنار پنجره خاک می خورد
اجاقی که زرد میسوزد
و آینه ای که همیشه
کسی در آن گم شده ...
هنگامه درخشان
@adelehz
به کلمات زیادی احتیاج ندارند
تمام حرف های اضافه را
لابلای رخت های کهنه
چادر پیچ میکنند
می سپارند به رهگذری غمگین...
زنها
شاعران بزرگی نمیشوند
فروغ یک اشتباه بود!
ندیدی چقدر زود رفت!
زن ها بلد نیستند شعرهایشان را
بلند بلند بخوانند
بغض میکنند،
دار و ندارشان:
یک چمدان بسته است
گلدانی که کنار پنجره خاک می خورد
اجاقی که زرد میسوزد
و آینه ای که همیشه
کسی در آن گم شده ...
هنگامه درخشان
@adelehz
❤8
El-Leila - Www.HiBorazjan1.Blogfa.Com
Amr Diab - t2pmc1@yahoo.com
وقتی خداوند زنان را میان مردان تقسیم کرد
و تو را به من داد ،
احساس کردم :
به شکل واضحی با من همکاری کرده !
و با همه کتابهای آسمانی قصد مخالفت دارد !
به من شراب داد ، به دیگران گندم !
بر تنم رختی از ابریشم پوشاند ،
و بر تن دیگران پنبه ...
گل را به من هدیه کرد ،
و شاخه را به دیگران بخشید !
👤 نزار قبانی
@adelehz
و تو را به من داد ،
احساس کردم :
به شکل واضحی با من همکاری کرده !
و با همه کتابهای آسمانی قصد مخالفت دارد !
به من شراب داد ، به دیگران گندم !
بر تنم رختی از ابریشم پوشاند ،
و بر تن دیگران پنبه ...
گل را به من هدیه کرد ،
و شاخه را به دیگران بخشید !
👤 نزار قبانی
@adelehz
❤5
Taj Mahal
Saman Samimi, Andrea Voets, Uday Ramdas
محبوب ناب من؛
تو آیا باران هستی ؟
چون تنها باران می تواند مثل تو هر چیز را با آمدنش تازه و زیبا کند .
خوش آمدی به خانه ی قلبم
که قطعا آمدنت پاداش خداست به قلب من
#عادله_زمانی
@adelehz
تو آیا باران هستی ؟
چون تنها باران می تواند مثل تو هر چیز را با آمدنش تازه و زیبا کند .
خوش آمدی به خانه ی قلبم
که قطعا آمدنت پاداش خداست به قلب من
#عادله_زمانی
@adelehz
❤4
.
همهی ما در دامهای خودمان گرفتاریم؛ در یک هراس، هراس ابدی، هراس مدام...
همهی عمر با این سوال تیز و زبر میگذرد که "آیا من آدم خوبی هستم؟"
مادر/پدر خوبی هستم؟
فرزند خوبی هستم؟
شهروند خوبی هستم؟
دانشجوی خوب، استاد خوب، آشپز خوب، کارمند خوب، بنا، نجار، معمارِ خوب...
"خوب بودن" را "بینقص" بودن میدانیم. کافیست سروتهِ خیار تلخ شود، کافیست گوشهی کارمان لبپَر شود، کافیست سرکِشِ "کمال"مان کمی کج شود و دیگر آنطورها کامل نباشد، همینها کافیست که ما "آدم بده" باشیم.
کاش گاهی سایهی منحوس این هراس مدام را از سر خودمان، از سر هم برداریم؛
کاش گاهی دستهای وحشتزدهی دیگری را بگیریم و بگوییم: "کامل هم نبودی، نبودی. بخدا! مگه همه باید کامل باشن؟ وا بده رفیق!"
این وظیفهی سنگینِ "کامل باش، بینقص باش، وگرنه خوب نیستی" چطور نشست روی شانهی انسان؟
از کی به جرم داشتن کوچکترین نقص گناهآلوده شدیم؟
من مادرم و تا سالها مدام در مرورِ خود بودم که "مادر کاملی هستم؟"
و یکی نبود که بگوید مگر حتما باید کامل بود؟ مگر نمیشود گاهی اشتباه کرد؟ این را از قوطیِ کدام عطار آوردهای که مادرِ نابلدی که گاهی اشتباه کند، مادر بدی است؟
اشتباه کردن یک مهارت است، اما افسوس که به خودمان فرصت اشتباه نمیدهیم؛ چون آدمیزاد، اسطورهی سرزنش خود است.
سودابه فرضی پور
@adelehz
همهی ما در دامهای خودمان گرفتاریم؛ در یک هراس، هراس ابدی، هراس مدام...
همهی عمر با این سوال تیز و زبر میگذرد که "آیا من آدم خوبی هستم؟"
مادر/پدر خوبی هستم؟
فرزند خوبی هستم؟
شهروند خوبی هستم؟
دانشجوی خوب، استاد خوب، آشپز خوب، کارمند خوب، بنا، نجار، معمارِ خوب...
"خوب بودن" را "بینقص" بودن میدانیم. کافیست سروتهِ خیار تلخ شود، کافیست گوشهی کارمان لبپَر شود، کافیست سرکِشِ "کمال"مان کمی کج شود و دیگر آنطورها کامل نباشد، همینها کافیست که ما "آدم بده" باشیم.
کاش گاهی سایهی منحوس این هراس مدام را از سر خودمان، از سر هم برداریم؛
کاش گاهی دستهای وحشتزدهی دیگری را بگیریم و بگوییم: "کامل هم نبودی، نبودی. بخدا! مگه همه باید کامل باشن؟ وا بده رفیق!"
این وظیفهی سنگینِ "کامل باش، بینقص باش، وگرنه خوب نیستی" چطور نشست روی شانهی انسان؟
از کی به جرم داشتن کوچکترین نقص گناهآلوده شدیم؟
من مادرم و تا سالها مدام در مرورِ خود بودم که "مادر کاملی هستم؟"
و یکی نبود که بگوید مگر حتما باید کامل بود؟ مگر نمیشود گاهی اشتباه کرد؟ این را از قوطیِ کدام عطار آوردهای که مادرِ نابلدی که گاهی اشتباه کند، مادر بدی است؟
اشتباه کردن یک مهارت است، اما افسوس که به خودمان فرصت اشتباه نمیدهیم؛ چون آدمیزاد، اسطورهی سرزنش خود است.
سودابه فرضی پور
@adelehz
❤1