"زنی کهگم کردم "
🔸موج جدید تکزنگهای دردسرساز/شماره مشترکان ایرانی در اختیار کلاهبرداران خارجی 🔹موضوع تماس از شمارههای خارجی و ناشناس با مشترکین تلفن همراه در کشور، چند سالی میشود که برخی از مشترکین را با مشکل و دردسر روبهرو کرده است. 🔹این اتفاق یک کلاهبرداری تلفنی…
شماره جدید دیدید رو گوشی تون از سر کنجکاوی برندارید زنگ بزنید 😄
@adelehz
@adelehz
صدای رقص سر قابلمه ی روی چراغ علا الدین و جلیز و ولیز آب جوش دربیاد ، عطر شلغم پیچیده باشه توی خونه ...
قل قل سماور ، با تکون تکون خوردنای پر بخارش ،صدای آب که شیر سماور شره میشه توی عطر چای لاهیجان قوری گلسرخی ، صدای عشق کردن استکان نعلبکی بابا ،
عطر چای خام و دم نکشیده ی مادر جون که همیشه اول می ریزه برا خودش ...
حالا هوای ذغال و خاکستر کرسی هم با بازوبسته شدن درب ۲ لت چوبی اتاق ، بالا رفته. بابا اومده و با انبر ، منقل توی کرسی رو هم زده تا آخرین هرم مونده توی ذغالها ، بزنه بیرون !
پاش توی کرسی میخوره به ساق پام؛ از سردی پاهای زمختش، گررررم میشم. جابجا میکنم پامو ، اما قبل من اون جمع کرده پاشو و یک «ای داد بیداد» گفته ...
سوت سوت (به ضم سین) با هم شروع میکنن حرف زدن ! ترانه ای هست چای از لونج قوری چینی سرازیر شدن در فنجان ...
لحاف رو تا گلو میکشم بالا و پلکهام رو محکم فشار میدم رو هم ؛ قارقار کلاغها از خیاط میاد . صدای پر زدن کفترها ، بق بق بقوی کوکوبناها ، کمی هم جیک جیک گنجشکها ؛
زنگ اول املا داریم. دستام یخ باشه ، مداد گلی م زور نداره «ب» رو پررنگ بکشه . ب اول ، ب آخر ؛ باران !
یه حرفی بود بهش می گفتند نمیدونم چی آخر «تنها» ، چی آخر «غیرتنها» ! هنو نرسیده بودیم به اون درسه ! ولی من ازون تنهاهه ، سردم میشد همش !
بابا چای توی نعلبکی را حوووورت می کشه و صدادار قورتش میده . مادرچون سر قابلمه ی شلغمو برمیداره و میگه : خوب شیرینه . یهکیسه بخر ازینا ؛ ...
بابا میگه : بیدارشون کن برسن یه شلغم داغ بخورن و برن !
خروس همسایه میخونه . گوش تیز میکنم صدای ورزش صبحگاهی سربازای ژاندارمری میاد یا نه ؛ اگه بیاد یعنی که الاناس ، صدای زهرای همسایه بپیچه توی دالون که :
میای بریم به مررسه ؟...
آخ جون ما امروز زنگ دوم ، ورزش داریم ...
محبوبه احمدی
#شما_فرستادین
@adelehz
قل قل سماور ، با تکون تکون خوردنای پر بخارش ،صدای آب که شیر سماور شره میشه توی عطر چای لاهیجان قوری گلسرخی ، صدای عشق کردن استکان نعلبکی بابا ،
عطر چای خام و دم نکشیده ی مادر جون که همیشه اول می ریزه برا خودش ...
حالا هوای ذغال و خاکستر کرسی هم با بازوبسته شدن درب ۲ لت چوبی اتاق ، بالا رفته. بابا اومده و با انبر ، منقل توی کرسی رو هم زده تا آخرین هرم مونده توی ذغالها ، بزنه بیرون !
پاش توی کرسی میخوره به ساق پام؛ از سردی پاهای زمختش، گررررم میشم. جابجا میکنم پامو ، اما قبل من اون جمع کرده پاشو و یک «ای داد بیداد» گفته ...
سوت سوت (به ضم سین) با هم شروع میکنن حرف زدن ! ترانه ای هست چای از لونج قوری چینی سرازیر شدن در فنجان ...
لحاف رو تا گلو میکشم بالا و پلکهام رو محکم فشار میدم رو هم ؛ قارقار کلاغها از خیاط میاد . صدای پر زدن کفترها ، بق بق بقوی کوکوبناها ، کمی هم جیک جیک گنجشکها ؛
زنگ اول املا داریم. دستام یخ باشه ، مداد گلی م زور نداره «ب» رو پررنگ بکشه . ب اول ، ب آخر ؛ باران !
یه حرفی بود بهش می گفتند نمیدونم چی آخر «تنها» ، چی آخر «غیرتنها» ! هنو نرسیده بودیم به اون درسه ! ولی من ازون تنهاهه ، سردم میشد همش !
بابا چای توی نعلبکی را حوووورت می کشه و صدادار قورتش میده . مادرچون سر قابلمه ی شلغمو برمیداره و میگه : خوب شیرینه . یهکیسه بخر ازینا ؛ ...
بابا میگه : بیدارشون کن برسن یه شلغم داغ بخورن و برن !
خروس همسایه میخونه . گوش تیز میکنم صدای ورزش صبحگاهی سربازای ژاندارمری میاد یا نه ؛ اگه بیاد یعنی که الاناس ، صدای زهرای همسایه بپیچه توی دالون که :
میای بریم به مررسه ؟...
آخ جون ما امروز زنگ دوم ، ورزش داریم ...
محبوبه احمدی
#شما_فرستادین
@adelehz
❤10
دبستان بودم،درست سوم دبستان در یک نیمکت من مینشستم و دو دختر دیگر یکی از دخترها اسمش کیمیا بود.
در کلاسمان هیچ دوستی نداشت، درسهایش هم که اصلا تعریفی نبود زمان های بیکاری که همه مان سرگرم بگو بخند و رد و بدل کردن حرفهای بچگانه ی دختربچه های دبستانی بودیم، کیمیا جدا از ما می نشست و به فکر فرو می رفت گاهی ناخن هایش را میجوید، انگار در یک عالم دیگر بود .
کیمیا را دوست نداشتم خودمم نمیدانم چرا اصلا دلم برایش نمی سوخت.
بنظرم نسبت به کیمیا بی محبت بودم منی که بادیدن فیلم طوطیا گوله گوله اشک می ریختم اما کیمیا را نمی دانم چرا دوست نداشتم .
برعکس همه مان کیمیا لباس فرم نداشت با یک مانتو گشاد مشکی و یک مقنعه بزرگتر از خودش که آن هم مشکی بود می آمد مدرسه انگار مال خواهربزرگتر از خودش باشد،
اما کیمیا چیزی داشت که بعد از سالها هنوز هم که یادم می آيد مرا به فکر میبرد. کیمیا چشمان عجیبی داشت، درشت،مشکی و عمیق به چشمانش که نگاه می کردی انگار وسط کهکشانی ازستاره غرق می شدی با یک جفت مژه پرپشت و مشکی فرخورده، بعضی روزها که برعکس بقیه روزها خوشحال می آمد مدرسه، ستاره های چشمانش برق می زد و شروع می کرد به از هر دری حرف زدن فقط دو یا سه بار توانستم برق ستاره هایش راببینم .
من آن موقع ها کیمیا را اصلا دوست نداشتم شاید چون شبیه من نبود مثل من رفتار یا زندگی نمیکرد، اما دلیلش این نبود دلیلش این بود که من کیمیا را نمیشناختم، نمیفهمیدم که او ممکن است از دردهایی که دارد میکشدشان با خودش هرجا، این شکلی شده است.
کیمیا بعداز تعطیلات نوروز آن سال دیگر به مدرسه نیامد سال بعد هم من از آن مدرسه رفتم هیچ کس، هیچ وقت دیگر نفهمید کیمیا که بود؟ از کجا آمده بود وبه کجا رفت.
هنوز بعد ازسالها یاد کیمیا می افتم و پیش خودم میگویم کیمیاها بسیارند کاش کمی با آنها مهربان ترباشیم .
شاید بتوانیم دردشان را کم کنیم.
قضاوتشان نکنیم و به ستاره های چشمانشان نورببخشیم.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
در کلاسمان هیچ دوستی نداشت، درسهایش هم که اصلا تعریفی نبود زمان های بیکاری که همه مان سرگرم بگو بخند و رد و بدل کردن حرفهای بچگانه ی دختربچه های دبستانی بودیم، کیمیا جدا از ما می نشست و به فکر فرو می رفت گاهی ناخن هایش را میجوید، انگار در یک عالم دیگر بود .
کیمیا را دوست نداشتم خودمم نمیدانم چرا اصلا دلم برایش نمی سوخت.
بنظرم نسبت به کیمیا بی محبت بودم منی که بادیدن فیلم طوطیا گوله گوله اشک می ریختم اما کیمیا را نمی دانم چرا دوست نداشتم .
برعکس همه مان کیمیا لباس فرم نداشت با یک مانتو گشاد مشکی و یک مقنعه بزرگتر از خودش که آن هم مشکی بود می آمد مدرسه انگار مال خواهربزرگتر از خودش باشد،
اما کیمیا چیزی داشت که بعد از سالها هنوز هم که یادم می آيد مرا به فکر میبرد. کیمیا چشمان عجیبی داشت، درشت،مشکی و عمیق به چشمانش که نگاه می کردی انگار وسط کهکشانی ازستاره غرق می شدی با یک جفت مژه پرپشت و مشکی فرخورده، بعضی روزها که برعکس بقیه روزها خوشحال می آمد مدرسه، ستاره های چشمانش برق می زد و شروع می کرد به از هر دری حرف زدن فقط دو یا سه بار توانستم برق ستاره هایش راببینم .
من آن موقع ها کیمیا را اصلا دوست نداشتم شاید چون شبیه من نبود مثل من رفتار یا زندگی نمیکرد، اما دلیلش این نبود دلیلش این بود که من کیمیا را نمیشناختم، نمیفهمیدم که او ممکن است از دردهایی که دارد میکشدشان با خودش هرجا، این شکلی شده است.
کیمیا بعداز تعطیلات نوروز آن سال دیگر به مدرسه نیامد سال بعد هم من از آن مدرسه رفتم هیچ کس، هیچ وقت دیگر نفهمید کیمیا که بود؟ از کجا آمده بود وبه کجا رفت.
هنوز بعد ازسالها یاد کیمیا می افتم و پیش خودم میگویم کیمیاها بسیارند کاش کمی با آنها مهربان ترباشیم .
شاید بتوانیم دردشان را کم کنیم.
قضاوتشان نکنیم و به ستاره های چشمانشان نورببخشیم.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
❤18😢4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
راستش زندگی زنها خیلی سخته.
مادر خودم هفتاد و خوردهای عمر کرد؛ هر روز خدا هم کار میکرد. یک روز نگاهی به دور و بر خودش انداخت، رفت اون پیرهن خواب دانتلش رو که از چهل و پنج سال پیش داشت هیچوقت هم تنش نمیکرد از صندوق درآورد تنش کرد، بعد رو تختخواب دراز کشید چشمهاش رو بست گفت بابا رو سپردم دست همهی شما؛ من خستهام ...
📚 گور به گور
👤 ویلیام فاکنر
@adelehz
مادر خودم هفتاد و خوردهای عمر کرد؛ هر روز خدا هم کار میکرد. یک روز نگاهی به دور و بر خودش انداخت، رفت اون پیرهن خواب دانتلش رو که از چهل و پنج سال پیش داشت هیچوقت هم تنش نمیکرد از صندوق درآورد تنش کرد، بعد رو تختخواب دراز کشید چشمهاش رو بست گفت بابا رو سپردم دست همهی شما؛ من خستهام ...
📚 گور به گور
👤 ویلیام فاکنر
@adelehz
❤10😢9
هر لحظهاى که در زندگى تجربه مىشود مىتواند آینده را رقم بزند.
زمانِ حال از گذشته نشئت مىگیرد.
اتفاقات خوبى که در گذشته رخ دادهاند، دوباره نیز روى خواهند داد.
لحظههاى زیبایى، نور و شادى همیشه زندهاند.
نینا سنکویچ
@adelehz
زمانِ حال از گذشته نشئت مىگیرد.
اتفاقات خوبى که در گذشته رخ دادهاند، دوباره نیز روى خواهند داد.
لحظههاى زیبایى، نور و شادى همیشه زندهاند.
نینا سنکویچ
@adelehz
❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بعضی ها در وقت های خالی شان با شما حرف میزنند .و بعضی ها وقت شان را خالی میکنند تا با شما حرف بزنند .
تفاوت را یاد بگیرید.
پ.ن همه چیز به الویت های انسان برمیگردد.
@adelehz
تفاوت را یاد بگیرید.
پ.ن همه چیز به الویت های انسان برمیگردد.
@adelehz
❤11
چهار خط بنویسم به یاد هدایت کاف. هفتهی پیش تهران بودم. خیابان جلفا را پیاده میآمدم پائین. روی علمک گاز خانهای، یک نفر برچسبی زده بود قدِ دو بند انگشت و رویش نوشته بود: «دُوسْتَتْ دارَمْ!». شش دانگ این دو کلمه را اعراب گذاری کرده بود. همین بود که یاد هدایت کاف افتادم.
همیشه ایمیلهایش به شیدا را اینطور شروع میکرد که: «شِیدای مَنْ! دُوسْتَتْ دارَمْ». بعد هم سلام و احوالپرسی و الباقی روضهی روزانه. تکتک کلماتِ نامهاش اعرابگذاری داشت. بهش میخندیدیم و میگفتیم که هدایت کلماتش را خالکوبی میکند. حتی روی مردمک چشمِ کلمات را. نوشتن هر خط نامهاش به اندازهی نوشتن یک پاراگرافِ مفصل طول میکشید. بدون اغراق. اما شیدا نامهها را میخواند فقط بابت اعراب آنها. میدانست که وزنِ هر کلمهی نامهی هدایت کاف هزار بار بیشتر از وزن کلمات هر نامهی دیگری است که به هر مخاطب دیگری نوشته شده باشد. با آن همه اعرابی که نوشتنشان زمان برده است. با آن «دُوسْتَتْ دارَمِ» مقدم بر سلام. هر کلمه واقعا معنی همان کلمه را میدهد.
هدایت ، شلختهترین مرد جهان و استاد مسلم سرهمبندی و ماستمالی کردن بود. اما نه برای شیدا. رفته بود کلکته بابت کار. وقت برگشت یک جعبه چوبی نه چندان گران خرید برای شیدا. به جای کاغذ کادو، یک ورق بزرگ کاغذ سفید خریده بود و یکی از شبهای جشن ناواراتری تا صبح نشست و با حوصله روی تمام کاغذ را پر کرد از دوستت دارمهای تتو شده. بعد هم با همان کاغذ جعبه را کادو کرد. کلا هر چیزی که مخاطبش شیدا بود را آنقدر لایهدارمیکرد که وزنِ زمان صرف شدهاش از خودِ آن چیز بیشتر میشد. جعبه توی یکی از اسبابکشیهایشان گم شد اما کاغذِ کادویش هنوز قاب شده بالای تخت شیدا از میخ آویزان است.
خوش به حال شیدا. هر چیزی که از هدایت میگرفت مُنقش بود به نقشِ زمان و نقش معنی. همه چیز معنی واقعی خودش را داشت و هیچ چیزی از سرِ عادت نبود. حتی شرابهایی که گاه و بیگاه برای جشنهای دو نفرهشان میخرید، کهنه و زمانخورده بودند. مثل باغبان کارکشتهای نشسته بود پای درخت رزِ رفاقتشان و هرس میکرد تا بار بیشتر بدهد. وقت صرف میکرد بابت دوستت دارمهای مقدم بر سلام. هر کلمه معنی واقعی خودش را میداد.
همان جا خواستم برچسبِ «دُوسْتَتْ دارَمْ!» را از روی علمک گاز بردارم و یادگاری بیاورم این ورِ آب. که خب تلاش مذبوحانهام باعث شد برچسب پاره بشود و چیزی از آن نماند. البته باید فکرش را میکردم که کسی که این همه زمان گذاشته و نوشته «دُوسْتَتْ دارَمْ!»، حتما از چسب خوبی هم استفاده کرده است. این دوستت دارم مال آن علمک گاز و همان خانه است. یکی که پای درخت رز نشسته است و دوستت دارمهایش را با دقت خرج کرده است.
برای جای خالی هدایت کاف.
فهیم عطار
@adelehz
همیشه ایمیلهایش به شیدا را اینطور شروع میکرد که: «شِیدای مَنْ! دُوسْتَتْ دارَمْ». بعد هم سلام و احوالپرسی و الباقی روضهی روزانه. تکتک کلماتِ نامهاش اعرابگذاری داشت. بهش میخندیدیم و میگفتیم که هدایت کلماتش را خالکوبی میکند. حتی روی مردمک چشمِ کلمات را. نوشتن هر خط نامهاش به اندازهی نوشتن یک پاراگرافِ مفصل طول میکشید. بدون اغراق. اما شیدا نامهها را میخواند فقط بابت اعراب آنها. میدانست که وزنِ هر کلمهی نامهی هدایت کاف هزار بار بیشتر از وزن کلمات هر نامهی دیگری است که به هر مخاطب دیگری نوشته شده باشد. با آن همه اعرابی که نوشتنشان زمان برده است. با آن «دُوسْتَتْ دارَمِ» مقدم بر سلام. هر کلمه واقعا معنی همان کلمه را میدهد.
هدایت ، شلختهترین مرد جهان و استاد مسلم سرهمبندی و ماستمالی کردن بود. اما نه برای شیدا. رفته بود کلکته بابت کار. وقت برگشت یک جعبه چوبی نه چندان گران خرید برای شیدا. به جای کاغذ کادو، یک ورق بزرگ کاغذ سفید خریده بود و یکی از شبهای جشن ناواراتری تا صبح نشست و با حوصله روی تمام کاغذ را پر کرد از دوستت دارمهای تتو شده. بعد هم با همان کاغذ جعبه را کادو کرد. کلا هر چیزی که مخاطبش شیدا بود را آنقدر لایهدارمیکرد که وزنِ زمان صرف شدهاش از خودِ آن چیز بیشتر میشد. جعبه توی یکی از اسبابکشیهایشان گم شد اما کاغذِ کادویش هنوز قاب شده بالای تخت شیدا از میخ آویزان است.
خوش به حال شیدا. هر چیزی که از هدایت میگرفت مُنقش بود به نقشِ زمان و نقش معنی. همه چیز معنی واقعی خودش را داشت و هیچ چیزی از سرِ عادت نبود. حتی شرابهایی که گاه و بیگاه برای جشنهای دو نفرهشان میخرید، کهنه و زمانخورده بودند. مثل باغبان کارکشتهای نشسته بود پای درخت رزِ رفاقتشان و هرس میکرد تا بار بیشتر بدهد. وقت صرف میکرد بابت دوستت دارمهای مقدم بر سلام. هر کلمه معنی واقعی خودش را میداد.
همان جا خواستم برچسبِ «دُوسْتَتْ دارَمْ!» را از روی علمک گاز بردارم و یادگاری بیاورم این ورِ آب. که خب تلاش مذبوحانهام باعث شد برچسب پاره بشود و چیزی از آن نماند. البته باید فکرش را میکردم که کسی که این همه زمان گذاشته و نوشته «دُوسْتَتْ دارَمْ!»، حتما از چسب خوبی هم استفاده کرده است. این دوستت دارم مال آن علمک گاز و همان خانه است. یکی که پای درخت رز نشسته است و دوستت دارمهایش را با دقت خرج کرده است.
برای جای خالی هدایت کاف.
فهیم عطار
@adelehz
😢8
شب که تمام شد .
برمیگردم
می برمت با خودم به کوهستانهای صبح زده
آنجا دستت را رها میکنم و میگویم حالا حرفم را باورکردی؟
باور کردی شب باقی نمی ماند ؟
باور کردی که صبح راه شهر و خانه و کوهستان مان را گم نمی کند ؟
آن وقت شاید تورا بوسیدم شاید هم صبح را
آخر تو شبیه مفهوم صبحی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
برمیگردم
می برمت با خودم به کوهستانهای صبح زده
آنجا دستت را رها میکنم و میگویم حالا حرفم را باورکردی؟
باور کردی شب باقی نمی ماند ؟
باور کردی که صبح راه شهر و خانه و کوهستان مان را گم نمی کند ؟
آن وقت شاید تورا بوسیدم شاید هم صبح را
آخر تو شبیه مفهوم صبحی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤5😢1
Peyghame Ma
Roohollah Yousefi
"ماورای باورهای ما ماورای بودن و نبودن های ما، آنجا دشتی است فراتر از همه تصورات راست و چپ، تو را آنجا خواهم دید"
مولانای جان
@adelehz
مولانای جان
@adelehz
😢2❤1
محبوب زیباتر از طلوع آفتابم
بارها خواستم باور کنم که نمیخواهم دوستت داشته باشم ،نشد .
مگر میشود خورشید را انکار کرد
من چطور تو را انکار کنم ؟
نشد ،نمی شود، نخواهد شد .
#عادله_زمانی
@adelehz
بارها خواستم باور کنم که نمیخواهم دوستت داشته باشم ،نشد .
مگر میشود خورشید را انکار کرد
من چطور تو را انکار کنم ؟
نشد ،نمی شود، نخواهد شد .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤1
زن ها برای نوشتن
به کلمات زیادی احتیاج ندارند
تمام حرف های اضافه را
لابلای رخت های کهنه
چادر پیچ میکنند
می سپارند به رهگذری غمگین...
زنها
شاعران بزرگی نمیشوند
فروغ یک اشتباه بود!
ندیدی چقدر زود رفت!
زن ها بلد نیستند شعرهایشان را
بلند بلند بخوانند
بغض میکنند،
دار و ندارشان:
یک چمدان بسته است
گلدانی که کنار پنجره خاک می خورد
اجاقی که زرد میسوزد
و آینه ای که همیشه
کسی در آن گم شده ...
هنگامه درخشان
@adelehz
به کلمات زیادی احتیاج ندارند
تمام حرف های اضافه را
لابلای رخت های کهنه
چادر پیچ میکنند
می سپارند به رهگذری غمگین...
زنها
شاعران بزرگی نمیشوند
فروغ یک اشتباه بود!
ندیدی چقدر زود رفت!
زن ها بلد نیستند شعرهایشان را
بلند بلند بخوانند
بغض میکنند،
دار و ندارشان:
یک چمدان بسته است
گلدانی که کنار پنجره خاک می خورد
اجاقی که زرد میسوزد
و آینه ای که همیشه
کسی در آن گم شده ...
هنگامه درخشان
@adelehz
❤8
El-Leila - Www.HiBorazjan1.Blogfa.Com
Amr Diab - t2pmc1@yahoo.com
وقتی خداوند زنان را میان مردان تقسیم کرد
و تو را به من داد ،
احساس کردم :
به شکل واضحی با من همکاری کرده !
و با همه کتابهای آسمانی قصد مخالفت دارد !
به من شراب داد ، به دیگران گندم !
بر تنم رختی از ابریشم پوشاند ،
و بر تن دیگران پنبه ...
گل را به من هدیه کرد ،
و شاخه را به دیگران بخشید !
👤 نزار قبانی
@adelehz
و تو را به من داد ،
احساس کردم :
به شکل واضحی با من همکاری کرده !
و با همه کتابهای آسمانی قصد مخالفت دارد !
به من شراب داد ، به دیگران گندم !
بر تنم رختی از ابریشم پوشاند ،
و بر تن دیگران پنبه ...
گل را به من هدیه کرد ،
و شاخه را به دیگران بخشید !
👤 نزار قبانی
@adelehz
❤5