"زنی که‌گم کردم "
4.41K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تویِ رگ های خداوند تو جریان داری

لایِ موهای خودت قمصر کاشان داری

لنگرودی

@adelehz
5
مثل یک رویای نیمه کاره
من لابلای گلهای فرشهای ایرانی
ستارگان آسمان کویر
بین برگ درختان انجیر در شبی تابستانی در آن خانه ی قدیمی خشت کاری شده ی کاشانی
بدنبالت گشتم .
مثل آن رویای نیمه کاره من به برای تکمیل کردن خودم به سراغ تو آمدم.
بوی برگ درخت انجیر می دهی
به رنگ گلهای سرخ آن فرش دستبافی
اما نمی شود پیدایت کنم .
رویای نیمه کاره ی خانه ی خشتی ...
#عادله_زمانی
3
من همونی ام که حتی اگه آمریکا هم به دنیا میومدم مامانم نمیذاشت با دوست پسرم مسافرت برم میگفت: ایزابلا ، نرو عمه کتی حرف درمیاره🥲😐

@adelehz
15😢1
برایم ازشب نوشتی .گفتی که شبها خوابم را میبینی ،میبینی که لباسی ازحریر سبز پوشیده ام ودریک دشت بزرگ به سمتت می آیم درحالی که موهایم را باد آرام نمیگذارد...
برایم نوشتی که درخواب لبخند میزنم با لبهایم وچشم هایم ..
درخوابت گویا عطر خوبی داشتم گمانم میگفتی درخواب حتی عطر مرا حس میکردی حتی نوشتی که صبح وقتی بیدار شدی تختت عطر مرا میداده ست .
سالها گذشت .دوباره نامه فرستادی بازهم ازشب نوشتی این بار گفتی که چند وقتیست شبها خواب نمیبینی نه از پیراهن حریر سبزم گفتی و نه از عطرم حتی درنامه ات مرا "دوست نهایت گرامی وعزیز"خطاب کردی .
برایت ازشب نوشتم ولی ازخوابهایم نه ..میترسیدم من هم مثل تو روزی خواب هایم را گم کنم .من هم صبحی بیدارشوم ودیگر تورا بیاد نیاورم ....من برایت همیشه ازشب مینوشتم ولی ازخوابهایم نه ...
حالا که سالها گذشته نه من برایت مینویسم نه توبرایم ...
در آخرین نامه ات نوشته بودی بعضی صبحها با یک عطر ناشناس از تختت برمیخیزی ونمیدانی مال کیست ...
درآخرین نامه ات نوشتی که دیگر زن سبز پوش دشت دور خوابهایت را نمیشناسی...

#عادله_زمانی
@adelehz
6
قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ ﴿ سوره زُمَر/۵۳﴾

آیه ی فوق یکی‌از امیدبخش‌ترین آیات قرآن کریم است.

تعبیراتی که در این آیه بکار رفته شایسته توجه و تامل بسیار است:

۱)می فرماید به "بنده گان من" بگو.
خدای متعال در اینجا بنده گان را به "خود"ش نسبت می دهد و این خیلی دلچسب و جان نواز است.

۲)بجای گناه و تعدّی از واژه ی"اسراف" استفاده کرده است. اسراف یعنی زیاده روی.
زیاده روی و تعدی در حق "خود"! چون آدمی هر کاری که می کند- اعم از نیک و بد- اثرش درواقع به خودش بر می گردد ولاغیر( هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی).

۳)لاتقنطوا یعنی ناامید نشوید؛ ناامید از چه؟ از رحمت خداوند!
۴) یغفر الذنوب جمیعا.
غفران و بخشایش خداوند شامل بعضی از گناهان نمی شود بلکه همه ی گناهان را در برمی گیرد.

از خدای رحمان و رحیم البته جز این انتظارى نمى توان داشت.
خدایی که رحمتش بر غضبش پیشى گرفته است

اصلا نکته مهم اینجاست که خداوند بندگان را براى رحمت آفریده است، نه براى گرفتن انتقام و عذاب کردن و زجر دادن.
چه خدای پرمهر و دوست داشتنی و لطیفی
از این خدا ناامید شده ای؟❤️

از ژوان
شب زیبا ❤️

@adelehz
15
خوب ست که بهار می آید
خوب ست که نرگس های شیراز در راهند
بین تمام اخبار بد
چه خبری خوب تر از این ؟
#عادله_زمانی
صبح زیبا
@adelehz
9
گویا تو را ...
از سال‌ها قبل ...
دوست داشته‌ام....
قبل‌تر از گریه‌های کودکی‌ام....
قبل‌تر از لیلی قبل‌تر از زلیخا....
شاید قبل‌تر از آن که دانه‌ی گندمی....
آدمی را به زمین بکشاند.من تو را قبل‌تر از ...
واژه‌ی عشق، دوست داشته‌ام. گفته بودم ... ؟!
مهران رمضانیان️
@adelehz
10
داشتیم تو پیاده رو قدم میزدیم،
برگشت تو صورتم نگاه کرد و گفت
اون آقا و خانمو نگا کن چقدر محکم دست همو گرفتن...!
گفتم وقتی یه چیزی رو محکم می گیری،
که می ترسی از دستش بِدَی...
دیدی وقتی میخوای آب تُنگ رو عوض کنی،
ماهی سرخ چه تلاشی میکنه
تا اون یه ذره آبی که یه گوشه جمع شده رو،با جون و دل حفظ کنه...؟
چون
"از دست دادن"رو یجور "مرگ" میدونه.
الان از اون دو نفر،
کدومشون آب تُنگِ،
کدومشون ماهی،
نمیدونم!
ولی خوب میدونم
که اون وسط یه مرگِ کوچیکی هست،
که قرار اتفاق بیافته
حتی موقت...
چیزی نگفت...
به بهونه ی بستن گره ی روسری،
دستمو ول کرد،
روسریشو محکم کرد و اینبار...
دستمو آرومتر گرفت

حمید جدیدی

@adelehz
14
چیزهایی وجود دارد که شما نمی‌توانید بخرید
چیزهایی مثل
زمان،خوشبختی،دوستان،رویاها،امید،عشق سلامتی
@adelehz
16😢2
🔸موج جدید تک‌زنگ‌های دردسرساز/شماره مشترکان ایرانی در اختیار کلاهبرداران خارجی

🔹موضوع تماس از شماره‌‌های خارجی و ناشناس با مشترکین تلفن همراه در کشور، چند سالی می‌شود که برخی از مشترکین را با مشکل و دردسر روبه‌رو کرده است.
🔹این اتفاق یک کلاهبرداری تلفنی (Wangiri) است به این صورت که کلاهبردار، یک روبات تماس‌گیرنده را روی یک شماره قرار می‌دهد و پس از یک یا دو بوق، تماس را قطع می‌کند.
🔹مخاطب وقتی این تماس‌های از دست رفته را می‌بیند به‌ احتمال زیاد از سر کنجکاوی با آن‌ها تماس می‌گیرد.
🔹به ازای هر یک دقیقه تماس، ۱۰ هزار تومان از اعتبار فرد کسر می‌شود و این اعتبارهای از دست رفته، سود کلانی را به این شرکت‌های مخابراتی خارج از کشور می‌رسانند./تسنیم

@adelehz
صدای رقص سر قابلمه ی روی چراغ علا الدین و جلیز و ولیز آب جوش دربیاد ، عطر شلغم پیچیده باشه توی خونه ...
قل قل سماور ، با تکون تکون خوردنای پر بخارش ،صدای آب که شیر سماور شره میشه توی عطر چای لاهیجان قوری گلسرخی ، صدای عشق کردن استکان نعلبکی بابا ،
عطر چای خام و دم نکشیده ی مادر جون که همیشه اول می ریزه برا خودش ...
حالا هوای ذغال و خاکستر کرسی هم با بازوبسته شدن درب ۲ لت چوبی اتاق ، بالا رفته. بابا اومده و با انبر ، منقل توی کرسی رو هم زده تا آخرین هرم مونده توی ذغالها ، بزنه بیرون !
پاش توی کرسی میخوره به ساق پام؛ از سردی پاهای زمختش، گررررم میشم. جابجا میکنم پامو ، اما قبل من اون جمع کرده پاشو و یک «ای داد بیداد» گفته ...
سوت سوت (به ضم سین) با هم شروع میکنن حرف زدن ! ترانه ای هست چای از لونج قوری چینی سرازیر شدن در فنجان ...
لحاف رو تا گلو میکشم بالا و پلکهام رو محکم فشار میدم رو هم ؛ قارقار کلاغها از خیاط میاد . صدای پر زدن کفترها ، بق بق بقوی کوکوبناها ، کمی هم جیک جیک گنجشکها ؛
زنگ اول املا داریم. دستام یخ باشه ، مداد گلی م زور نداره «ب» رو پررنگ بکشه . ب اول ، ب آخر ؛ باران !
یه حرفی بود بهش می گفتند نمیدونم چی آخر «تنها» ، چی آخر «غیرتنها» ! هنو نرسیده بودیم به اون درسه ! ولی من ازون تنهاهه ، سردم میشد همش !
بابا چای توی نعلبکی را حوووورت می کشه و صدادار قورتش میده . مادرچون سر قابلمه ی شلغمو برمیداره و میگه : خوب شیرینه . یه‌کیسه بخر ازینا ؛ ...
بابا میگه : بیدارشون کن برسن یه شلغم داغ بخورن و برن !
خروس همسایه میخونه . گوش تیز میکنم صدای ورزش صبحگاهی سربازای ژاندارمری میاد یا نه ؛ اگه بیاد یعنی که الاناس ، صدای زهرای همسایه بپیچه توی دالون که :
میای بریم به مررسه ؟...
آخ جون ما امروز زنگ دوم ، ورزش داریم ...


محبوبه احمدی
#شما_فرستادین
@adelehz
10
دبستان بودم،درست سوم دبستان در یک نیمکت من مینشستم و دو دختر دیگر یکی از دخترها اسمش کیمیا بود.
در کلاسمان هیچ دوستی نداشت، درسهایش هم که اصلا تعریفی نبود زمان های بیکاری که همه مان سرگرم بگو بخند و رد و بدل کردن حرفهای بچگانه ی دختربچه های دبستانی بودیم، کیمیا جدا از ما می نشست و به فکر فرو می رفت گاهی ناخن هایش را میجوید، انگار در یک عالم دیگر بود .
کیمیا را دوست نداشتم خودمم نمیدانم چرا اصلا دلم برایش نمی سوخت.
بنظرم نسبت به کیمیا بی محبت بودم منی که بادیدن فیلم طوطیا گوله گوله اشک می ریختم اما کیمیا را نمی دانم چرا دوست نداشتم .
برعکس همه مان کیمیا لباس فرم نداشت با یک مانتو گشاد مشکی و یک مقنعه بزرگتر از خودش که آن هم مشکی بود می آمد مدرسه انگار مال خواهربزرگتر از خودش باشد،
اما کیمیا چیزی داشت که بعد از سالها هنوز هم که یادم می آيد مرا به فکر میبرد. کیمیا چشمان عجیبی داشت، درشت،مشکی و عمیق به چشمانش که نگاه می کردی انگار وسط کهکشانی ازستاره غرق می شدی با یک جفت مژه پرپشت و مشکی فرخورده، بعضی روزها که برعکس بقیه روزها خوشحال می آمد مدرسه، ستاره های چشمانش برق می زد و شروع می کرد به از هر دری حرف زدن فقط دو یا سه بار توانستم برق ستاره هایش راببینم .
من آن موقع ها کیمیا را اصلا دوست نداشتم شاید چون شبیه من نبود مثل من رفتار یا زندگی نمیکرد، اما دلیلش این نبود دلیلش این بود که من کیمیا را نمیشناختم، نمیفهمیدم که او ممکن است از دردهایی که دارد میکشدشان با خودش هرجا، این شکلی شده است.
کیمیا بعداز تعطیلات نوروز آن سال دیگر به مدرسه نیامد سال بعد هم من از آن مدرسه رفتم هیچ کس، هیچ وقت دیگر نفهمید کیمیا که بود؟ از کجا آمده بود وبه کجا رفت.
هنوز بعد ازسالها یاد کیمیا می افتم و پیش خودم میگویم کیمیاها بسیارند کاش کمی با آنها مهربان ترباشیم .
شاید بتوانیم دردشان را کم کنیم.
قضاوتشان نکنیم و به ستاره های چشمانشان نورببخشیم.
همین

#عادله_زمانی
@adelehz
18😢4
شب زیبا
@adelehz
9
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
راستش زندگی زن‌‌ها خیلی سخته.
مادر خودم هفتاد و خورده‌ای عمر کرد؛ هر روز خدا هم کار می‌کرد. یک روز نگاهی به دور و بر خودش انداخت، رفت اون پیرهن خواب دانتلش رو که از چهل و پنج سال پیش داشت هیچ‌وقت هم تنش نمی‌کرد از صندوق درآورد تنش کرد، بعد رو تخت‌خواب دراز کشید چشم‌هاش رو بست گفت بابا رو سپردم دست همه‌ی شما؛ من خسته‌ام ...


📚 گور به گور
👤 ویلیام فاکنر
@adelehz
10😢9
هر لحظه‌اى که در زندگى تجربه مى‌شود مى‌تواند آینده را رقم بزند.
زمانِ حال از گذشته نشئت مى‌گیرد.
اتفاقات خوبى که در گذشته رخ داده‌اند، دوباره نیز روى خواهند داد.
لحظه‌هاى زیبایى، نور و شادى همیشه زنده‌اند.

نینا سنکویچ
@adelehz
4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بعضی ها در وقت های خالی شان با شما حرف میزنند .و بعضی ها وقت شان را خالی میکنند تا با شما حرف بزنند .
تفاوت را یاد بگیرید.
پ.ن همه چیز به الویت های انسان برمیگردد.
@adelehz
11
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر گم گردد این بی‌دل
از آن دلدار جوییدش

وگر اندر رمد عاشق
به کوی یار جوییدش ...

مولانای جان
@adelehz
9
چهار خط بنویسم به یاد هدایت کاف. هفته‌ی پیش تهران بودم. خیابان جلفا را پیاده می‌آمدم پائین. روی علمک گاز خانه‌ای، یک نفر برچسبی زده بود قدِ دو بند انگشت و رویش نوشته بود: «دُوسْتَتْ دارَمْ!». شش دانگ‌ این دو کلمه را اعراب گذاری کرده بود. همین بود که یاد هدایت کاف افتادم.

همیشه ایمیل‌هایش به شیدا را این‌طور شروع می‌کرد که: «شِیدای مَنْ! دُوسْتَتْ دارَمْ». بعد هم سلام و احوال‌پرسی و الباقی روضه‌‌ی روزانه. تک‌تک کلماتِ نامه‌اش اعراب‌گذاری داشت. بهش می‌خندیدیم و می‌گفتیم که هدایت کلماتش را خالکوبی می‌کند. حتی روی مردمک چشم‌ِ کلمات را. نوشتن هر خط نامه‌اش به اندازه‌ی نوشتن یک پاراگرافِ مفصل طول می‌کشید. بدون اغراق. اما شیدا نامه‌ها را می‌خواند فقط بابت اعراب آن‌ها. می‌دانست که وزنِ هر کلمه‌ی نامه‌ی هدایت کاف هزار بار بیشتر از وزن کلمات هر نامه‌ی دیگری است که به هر مخاطب دیگری نوشته شده باشد. با آن همه اعرابی که نوشتن‌شان زمان برده است. با آن «دُوسْتَتْ دارَمِ» مقدم بر سلام. هر کلمه واقعا معنی همان کلمه را می‌دهد.

هدایت ، شلخته‌ترین مرد جهان و استاد مسلم سرهم‌بندی و ماست‌مالی کردن بود. اما نه برای شیدا. رفته بود کلکته بابت کار. وقت برگشت یک جعبه چوبی نه چندان گران خرید برای شیدا. به جای کاغذ کادو، یک ورق بزرگ کاغذ سفید خریده بود و یکی از شب‌های جشن ناواراتری تا صبح نشست و با حوصله روی تمام کاغذ را پر کرد از دوستت دارم‌های تتو شده. بعد هم با همان کاغذ جعبه را کادو کرد. کلا هر چیزی که مخاطبش شیدا بود را آن‌قدر لایه‌دارمی‌کرد که وزنِ زمان صرف شده‌اش از خودِ آن چیز بیشتر می‌شد. جعبه توی یکی از اسباب‌کشی‌هایشان گم شد اما کاغذِ کادویش هنوز قاب شده بالای تخت شیدا از میخ آویزان است.

خوش به حال شیدا. هر چیزی که از هدایت می‌گرفت مُنقش بود به نقشِ زمان و نقش معنی. همه چیز معنی واقعی خودش را داشت و هیچ چیزی از سرِ عادت نبود. حتی شراب‌هایی که گاه و بیگاه برای جشن‌های دو نفره‌شان می‌خرید، کهنه و زمان‌خورده بودند. مثل باغبان کارکشته‌ای نشسته بود پای درخت رزِ رفاقت‌شان و هرس می‌کرد تا بار بیشتر بدهد. وقت صرف می‌کرد بابت دوستت دارم‌های مقدم بر سلام. هر کلمه معنی واقعی خودش را می‌داد.

همان جا خواستم برچسبِ «دُوسْتَتْ دارَمْ!» را از روی علمک گاز بردارم و یادگاری بیاورم این ورِ آب. که خب تلاش مذبوحانه‌ام باعث شد برچسب پاره بشود و چیزی از آن نماند. البته باید فکرش را می‌کردم که کسی که این همه زمان گذاشته و نوشته «دُوسْتَتْ دارَمْ!»، حتما از چسب خوبی هم استفاده کرده است. این دوستت دارم مال آن علمک گاز و همان خانه است. یکی که پای درخت رز نشسته است و دوستت دارم‌هایش را با دقت خرج کرده است.
برای جای خالی هدایت کاف.

فهیم عطار
@adelehz
😢8