ما اینجاییم❤️
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام ما را فالوو کنید.
Instagram.com/adeleh.z7
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام ما را فالوو کنید.
Instagram.com/adeleh.z7
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلم میخواهد به زمستان سال ۱۳۷۷ برگردم
ساعت ۹شب کنار بخاری روی دفتر مشقم خوابم برده باشد .
مادرم پتویی نرم رویم بیندازد
در حالی که رویا می بینم بوی نارنگی و صدای تلوزیون در خانه پیچیده باشد .
همه چیز آرام باشد و امن
و دنیا در همان نقطه متوقف گردد
چه بود این رویای بزرگ شدن
اگر بزرگ شدن این چیزی بود که ما امروز درونش غرق شدیم.
#عادله_زمانی
@adelehz
ساعت ۹شب کنار بخاری روی دفتر مشقم خوابم برده باشد .
مادرم پتویی نرم رویم بیندازد
در حالی که رویا می بینم بوی نارنگی و صدای تلوزیون در خانه پیچیده باشد .
همه چیز آرام باشد و امن
و دنیا در همان نقطه متوقف گردد
چه بود این رویای بزرگ شدن
اگر بزرگ شدن این چیزی بود که ما امروز درونش غرق شدیم.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤15😢4
.
آقا توحید، از این آدمهای اتوکشیده بود، از این کتوشلوار طوسی، کفشِ واکسزدهپوشها. از این آدمهای کلمات سخت برای تعارفهای ساده.
همیشه لبخند داشت و بیآزار بود.
توی صف کوپن، "استدعا" میکرد که جایش را بدهد به دیگران و برایش "مزید امتنان" بود که زنبیل سنگین پیرزنها را برساند خانه.
یک روز مسجد محل به مناسب یکی از عیدهای مذهبی جشن به پا کرده بود. همهی اهل محل جمع شده بودند. آقا توحید هم آن آخرها دو زانو نشسته بود.
گروه سرود پسرانِ انقلاب گلو جر دادند، یک نفر آمد یک سکه غیب کرد و یک نفر دیگر هم یک خاطره از جبهه گفت.
بعد مجری پرسیده بود "کی بلده جوک بگه؟"
همه ساکت شده بودند که یکدفعه یکی از جوانهای محل گفته بود: "آقا توحید شما بگو"
آقا توحید سرخ شده بود و خودش را جمع کرده بود.
یکی دو جوان دیگر هم دم گرفته بودند که "استدعا داریم!"
"آقا توحید... آقا توحید" که زیاد شده بود، آقا توحید گفته بود: "من یه چیز ناقابل دارم که تقدیم میکنم."
همین کافی بود که همه بزنند زیر خنده.
راه داده بودند آقا توحید با آن پاهای لاغر بلندش از بین جمعیت بگذرد، بیاید جلو و "لطیفهای" تعریف کند درباره سه "فرد متشخص" که یک چراغجادو "یافته بودند"!
مسجد ترکید از خنده.
آقا توحید با تعجب نگاه کرد. خودش هم فکر نمیکرد اینقدر بامزه باشد.
همه دست زدند: دوباره... دوباره... دوباره...
و زیرجلکی مسخره کرده بودند: "استدعا دارم آقای متشخص."
آقا توحید باز جوک گفت. مردم خندیدند. بیشتر گفت. جوانها از خنده ریسه رفتند. بعدی را که تعریف کرد، با خودش فکر کرد که تا این سن نمیدانسته چقدر بانمک است. حسابی اوج گرفته بود. دهانش کف کرده بود. جوکهایش ته کشیده بود.
زن و دخترش از بین جمعیت اشاره کرده بودند بس کُند! اشارهها را ندیده بود و شروع کرده بود به خاطره گفتن.
معرکهاش گل کرده بود.
مرد نامرئیِ محل تبدیل شده بود به شومنی موفق. راضی و خوشحال، غرق تشویقها شده بود.
شب، توی خانه، زن و دخترش با هزار بدبختی دوزاریاش را انداخته بودند که تمام مدت مچلِ اهل محل بوده.
آقا توحید یکباره فهمیده بود بانمک نیست. فهمیده بود جوکهایش خنده نداشته. فهمیده بود نیشهای باز، تیرهایی بوده که خودش را نشانه گرفته بوده، نه جوکهایش را. توی خودش فرو رفته بود
و
از فردا آقا توحید تبدیل شد به مرد بدون لبخندِ محل. توی صف کوپن صاف و سیخ و اخمو میایستاد و با کسی حرف نمیزد. برای بردن هیچ زنبیلی پیشقدم نشد، استدعا نکرد، مزید امتنانش نشد.
مرد بیآزار محل، بیآزار ماند، اما تلخ شد و ساکت.
سودابه فرضی پور
@adelehz
آقا توحید، از این آدمهای اتوکشیده بود، از این کتوشلوار طوسی، کفشِ واکسزدهپوشها. از این آدمهای کلمات سخت برای تعارفهای ساده.
همیشه لبخند داشت و بیآزار بود.
توی صف کوپن، "استدعا" میکرد که جایش را بدهد به دیگران و برایش "مزید امتنان" بود که زنبیل سنگین پیرزنها را برساند خانه.
یک روز مسجد محل به مناسب یکی از عیدهای مذهبی جشن به پا کرده بود. همهی اهل محل جمع شده بودند. آقا توحید هم آن آخرها دو زانو نشسته بود.
گروه سرود پسرانِ انقلاب گلو جر دادند، یک نفر آمد یک سکه غیب کرد و یک نفر دیگر هم یک خاطره از جبهه گفت.
بعد مجری پرسیده بود "کی بلده جوک بگه؟"
همه ساکت شده بودند که یکدفعه یکی از جوانهای محل گفته بود: "آقا توحید شما بگو"
آقا توحید سرخ شده بود و خودش را جمع کرده بود.
یکی دو جوان دیگر هم دم گرفته بودند که "استدعا داریم!"
"آقا توحید... آقا توحید" که زیاد شده بود، آقا توحید گفته بود: "من یه چیز ناقابل دارم که تقدیم میکنم."
همین کافی بود که همه بزنند زیر خنده.
راه داده بودند آقا توحید با آن پاهای لاغر بلندش از بین جمعیت بگذرد، بیاید جلو و "لطیفهای" تعریف کند درباره سه "فرد متشخص" که یک چراغجادو "یافته بودند"!
مسجد ترکید از خنده.
آقا توحید با تعجب نگاه کرد. خودش هم فکر نمیکرد اینقدر بامزه باشد.
همه دست زدند: دوباره... دوباره... دوباره...
و زیرجلکی مسخره کرده بودند: "استدعا دارم آقای متشخص."
آقا توحید باز جوک گفت. مردم خندیدند. بیشتر گفت. جوانها از خنده ریسه رفتند. بعدی را که تعریف کرد، با خودش فکر کرد که تا این سن نمیدانسته چقدر بانمک است. حسابی اوج گرفته بود. دهانش کف کرده بود. جوکهایش ته کشیده بود.
زن و دخترش از بین جمعیت اشاره کرده بودند بس کُند! اشارهها را ندیده بود و شروع کرده بود به خاطره گفتن.
معرکهاش گل کرده بود.
مرد نامرئیِ محل تبدیل شده بود به شومنی موفق. راضی و خوشحال، غرق تشویقها شده بود.
شب، توی خانه، زن و دخترش با هزار بدبختی دوزاریاش را انداخته بودند که تمام مدت مچلِ اهل محل بوده.
آقا توحید یکباره فهمیده بود بانمک نیست. فهمیده بود جوکهایش خنده نداشته. فهمیده بود نیشهای باز، تیرهایی بوده که خودش را نشانه گرفته بوده، نه جوکهایش را. توی خودش فرو رفته بود
و
از فردا آقا توحید تبدیل شد به مرد بدون لبخندِ محل. توی صف کوپن صاف و سیخ و اخمو میایستاد و با کسی حرف نمیزد. برای بردن هیچ زنبیلی پیشقدم نشد، استدعا نکرد، مزید امتنانش نشد.
مرد بیآزار محل، بیآزار ماند، اما تلخ شد و ساکت.
سودابه فرضی پور
@adelehz
😢17❤3
من اینجا هستم ❤️
برای استفاده از نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.z7
برای استفاده از نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.z7
❤5
"زنی کهگم کردم " pinned «من اینجا هستم ❤️ برای استفاده از نوشته های عادله زمانی در اینستاگرام ما را فالوو کنید . http://Instagram.com/adeleh.z7»
راستش آقای قاضی
حالا را نبین !
ما همیشه این شکلی نبودیم، روزهایی بود که ما هم معدن آرزوهای رنگارنگ بودیم، قرارگاه حال های خوب، مرکز امید به آینده و خوشحالی
ما هم بهاری از دلخوشی ها داشتیم .
فکر میکردیم قرار است حتما وقتی بزرگ شویم کلی اتفاق بزرگ پیش روی مان ایستاده باشد تا بغلمان کند و بگویید:ای رفیق خوش آمدی به سرزمین رویاهایت !!
بله آقای قاضی، مارا که می بینی همین ماهایی که حالا حتی رویاهایمان را فراموش کرده ایم روزی روزگاری، توی دفتر انشاهایمان از آرزوهایمان می نوشتیم .
میخواستیم موفق شویم و عشق را کشف کنیم اما ...اما نشد آقای قاضی
نه اینکه نخواهیم نه اینکه زحمت نکشیم نه آقای قاضی هر کاری کردیم، نشد....
بعدش ما رفتیم تمام دفتر انشاهایمان را آتش زدیم و تمام کتابهایی که درونش یک نفر خوش خیال نوشته بود خواستن توانستن ست را جمع کردیم و گذاشتیم توی کمد .
راستش نمی دانیم بعدها چه پیش خواهد آمد، به معجزه ها هم کم و بیش هنوز باور داریم یا شاید دلمان ميخواهد باور داشته باشیم .
اما فعلا میخواهیم بدانی آقای قاضی
که خواستیم اما نتوانستیم ...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
حالا را نبین !
ما همیشه این شکلی نبودیم، روزهایی بود که ما هم معدن آرزوهای رنگارنگ بودیم، قرارگاه حال های خوب، مرکز امید به آینده و خوشحالی
ما هم بهاری از دلخوشی ها داشتیم .
فکر میکردیم قرار است حتما وقتی بزرگ شویم کلی اتفاق بزرگ پیش روی مان ایستاده باشد تا بغلمان کند و بگویید:ای رفیق خوش آمدی به سرزمین رویاهایت !!
بله آقای قاضی، مارا که می بینی همین ماهایی که حالا حتی رویاهایمان را فراموش کرده ایم روزی روزگاری، توی دفتر انشاهایمان از آرزوهایمان می نوشتیم .
میخواستیم موفق شویم و عشق را کشف کنیم اما ...اما نشد آقای قاضی
نه اینکه نخواهیم نه اینکه زحمت نکشیم نه آقای قاضی هر کاری کردیم، نشد....
بعدش ما رفتیم تمام دفتر انشاهایمان را آتش زدیم و تمام کتابهایی که درونش یک نفر خوش خیال نوشته بود خواستن توانستن ست را جمع کردیم و گذاشتیم توی کمد .
راستش نمی دانیم بعدها چه پیش خواهد آمد، به معجزه ها هم کم و بیش هنوز باور داریم یا شاید دلمان ميخواهد باور داشته باشیم .
اما فعلا میخواهیم بدانی آقای قاضی
که خواستیم اما نتوانستیم ...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
😢14❤2
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
پنهان کرده ای
در لابلای آن هیبت مردانه ات
یک پسرک مهربان و خجالتی
که وقتی اندوهگین میشود می رود یک گوشه پنهان میشود و غصه میخورد .
در پس آن چهره ی جدی مردانه
یک جفت چشم کودکانه ی حریصِ محبت پنهان شده است .که دوست دارد مردانه به جهان بنگرد و عشق را فریاد بزند.
گاهی دوست دارم آن پسرک خجالتی و مهربان را بین بازوانم پنهان کنم و به او بگویم قوی باش تمام روزهای سخت خواهد گذشت ..
شاید آن هیبت مردانه بین بازوان کوچک من جا نشود اما آن پسرک دلخسته حتما در دستان من رها خواهد شد.
و من همیشه به آن پسرک خسته فکر میکنم که سر ظهری جان سوز ، خسته و نفس زنان به دنبال سر پناهی به من رسید...
و منی که دلم میخواست تا همیشه به آن چشمان نگاه کنم و بازوانم را به سویش بگشایم...
#عادله_زمانی
@adelehz
در لابلای آن هیبت مردانه ات
یک پسرک مهربان و خجالتی
که وقتی اندوهگین میشود می رود یک گوشه پنهان میشود و غصه میخورد .
در پس آن چهره ی جدی مردانه
یک جفت چشم کودکانه ی حریصِ محبت پنهان شده است .که دوست دارد مردانه به جهان بنگرد و عشق را فریاد بزند.
گاهی دوست دارم آن پسرک خجالتی و مهربان را بین بازوانم پنهان کنم و به او بگویم قوی باش تمام روزهای سخت خواهد گذشت ..
شاید آن هیبت مردانه بین بازوان کوچک من جا نشود اما آن پسرک دلخسته حتما در دستان من رها خواهد شد.
و من همیشه به آن پسرک خسته فکر میکنم که سر ظهری جان سوز ، خسته و نفس زنان به دنبال سر پناهی به من رسید...
و منی که دلم میخواست تا همیشه به آن چشمان نگاه کنم و بازوانم را به سویش بگشایم...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤17😢3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
محبوب دل خواه من !
خودت بهتر از هرکس باید بدانی
که از هرچیز نو وتازه اش پسندیده تر است.
مگر عشق و شراب
که هرچه قدیمی تر و کهنه تر
گیراتر..
و تو چنین می نمایی
گویا شرابی هستی که عاشقانه کهنه می شود
دلخواهم !
پس می توانی تصور کنی چه لذتی در دوست داشتنت نهفته است؟
#عادله_زمانی
@adelehz
خودت بهتر از هرکس باید بدانی
که از هرچیز نو وتازه اش پسندیده تر است.
مگر عشق و شراب
که هرچه قدیمی تر و کهنه تر
گیراتر..
و تو چنین می نمایی
گویا شرابی هستی که عاشقانه کهنه می شود
دلخواهم !
پس می توانی تصور کنی چه لذتی در دوست داشتنت نهفته است؟
#عادله_زمانی
@adelehz
❤13
شما از نرم شدن بیسکویت تو شیر می نالید ؟
پیشنهاد میکنم یه بار نون پنجره ای بخورین تا لذت و عذاب و توام تجربه کنید 😒
@adelehz
پیشنهاد میکنم یه بار نون پنجره ای بخورین تا لذت و عذاب و توام تجربه کنید 😒
@adelehz
❤5
لاستیک چرخ دوچرخه ام که باد نداشت، تلمبه را برمی داشتم و بادش می کردم، گاهی باز کج و کوله می شد، خالی می شد. می فهمیدم خاری، میخی، تیغی چیزی فرو رفته و تایر را سوراخ کرده، دل و روده ی لاستیک را می ریختم بیرون، توی تشت آب بالا و پایین اش می کردم تا آن حباب های ریز پیدا شود و سوراخ را پیدا کنم.
توی جعبه ابزار بابا همه چیز پیدا می شد، از شیر مرغ تا جان آدم. اول از یک چسب مایع استفاده می کردم، بعد آن یکی که شبیه چسب زخم بود، پروسه ی عجیبی داشت این پنچرگیری، من خوب بلدش بودم. در واقع اول که بلد نبود، نیاز باعث شد یادش بگیرم، نمی شد هر بار که دوچرخه پنچر می شد منتظر بمانم بابا دوچرخه را پشت ماشین بار بزند و ببرد پنچرگیری کند و به خانه برگرداند، صبرش را نداشتم، همین شد آستین بالا زدم و به هر جان کندنی بود یادش گرفتم.
زندگی هم گاهی چرخش پنچر می شود، یکهو توی وجودت چیزی خالی می شود، مثل موبایل که شارژ خالی می کند، یک روزهایی پُر می شوی از غصه، بی انگیزگی، فکر های مزخرف. سخت است همت کردن، آستین بالا زدن و آن سوراخ را پیدا کردن، اما شدنی است، شما که کمتر از یک بچه ده یازده ساله نیستید، هستید؟
@adelehz
توی جعبه ابزار بابا همه چیز پیدا می شد، از شیر مرغ تا جان آدم. اول از یک چسب مایع استفاده می کردم، بعد آن یکی که شبیه چسب زخم بود، پروسه ی عجیبی داشت این پنچرگیری، من خوب بلدش بودم. در واقع اول که بلد نبود، نیاز باعث شد یادش بگیرم، نمی شد هر بار که دوچرخه پنچر می شد منتظر بمانم بابا دوچرخه را پشت ماشین بار بزند و ببرد پنچرگیری کند و به خانه برگرداند، صبرش را نداشتم، همین شد آستین بالا زدم و به هر جان کندنی بود یادش گرفتم.
زندگی هم گاهی چرخش پنچر می شود، یکهو توی وجودت چیزی خالی می شود، مثل موبایل که شارژ خالی می کند، یک روزهایی پُر می شوی از غصه، بی انگیزگی، فکر های مزخرف. سخت است همت کردن، آستین بالا زدن و آن سوراخ را پیدا کردن، اما شدنی است، شما که کمتر از یک بچه ده یازده ساله نیستید، هستید؟
@adelehz
❤11😢5
یه دیالوگه تو رادیو چهرازی،میگه
«دیر وقته موندیم رو زمین
کجا پیدات کنیم؟
یه بارم تو بیا
بی اینکه ما بگردیم»
همین دیگه،یه بارم برعکس شه،یه بارم نه صبر کنیم،نه بجنگیم،نه جفا کشیم و ملامت کشیم،ما بشینیم و تو بیا.
@adelehz
«دیر وقته موندیم رو زمین
کجا پیدات کنیم؟
یه بارم تو بیا
بی اینکه ما بگردیم»
همین دیگه،یه بارم برعکس شه،یه بارم نه صبر کنیم،نه بجنگیم،نه جفا کشیم و ملامت کشیم،ما بشینیم و تو بیا.
@adelehz
❤14