چینی ها نصف غلات دنیا را ذخیره کرده اند!
بر اساس دادههای وزارت کشاورزی ایالات متحده آمریکا، انتظار میرود چین در نیمه اول سال زراعی 2022، 69 درصد ذخایر ذرت جهان، 60 درصد ذخایر برنج و 51 درصد از ذخایر گندم دنیا را در اختیار داشته باشد.
این بدان معناست که کمتر از 20 درصد از جمعیت جهان موفق شده اند بیش از نیمی از ذرت و سایر غلات جهان را ذخیره کنند، که منجر به افزایش شدید قیمت در سراسر جهان شده و ممکن است کشورهای بیشتری را به قحطی بکشاند./خبر
+من نمیدونم این لعنتی ها چی از جون مردم جهان میخوان🤦♀️
@adelehz
بر اساس دادههای وزارت کشاورزی ایالات متحده آمریکا، انتظار میرود چین در نیمه اول سال زراعی 2022، 69 درصد ذخایر ذرت جهان، 60 درصد ذخایر برنج و 51 درصد از ذخایر گندم دنیا را در اختیار داشته باشد.
این بدان معناست که کمتر از 20 درصد از جمعیت جهان موفق شده اند بیش از نیمی از ذرت و سایر غلات جهان را ذخیره کنند، که منجر به افزایش شدید قیمت در سراسر جهان شده و ممکن است کشورهای بیشتری را به قحطی بکشاند./خبر
+من نمیدونم این لعنتی ها چی از جون مردم جهان میخوان🤦♀️
@adelehz
😢11
وقتی خداوند زنان را میان مردان تقسیم کرد
و تو را به من داد ،
احساس کردم :
به شکل واضحی با من همکاری کرده !
و با همه کتابهای آسمانی قصد مخالفت دارد !
به من شراب داد ، به دیگران گندم !
بر تنم رختی از ابریشم پوشاند ،
و بر تن دیگران پنبه ...
گل را به من هدیه کرد ،
و شاخه را به دیگران بخشید !
👤 نزار قبانی
@adelehz
و تو را به من داد ،
احساس کردم :
به شکل واضحی با من همکاری کرده !
و با همه کتابهای آسمانی قصد مخالفت دارد !
به من شراب داد ، به دیگران گندم !
بر تنم رختی از ابریشم پوشاند ،
و بر تن دیگران پنبه ...
گل را به من هدیه کرد ،
و شاخه را به دیگران بخشید !
👤 نزار قبانی
@adelehz
❤9
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
آه اگر به اندازه نوشیدن یک لیوان چای تازه دم به من برسی
دنیا چه جای بهتری برای زیستن
خواهد شد....
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
دنیا چه جای بهتری برای زیستن
خواهد شد....
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
❤11👎1
دخترکم
یادت نرود در دنیا
شادیت را از هیچکس جز خودت طلب نکنی.
زندگی در جهان برای دخترهای کوچک اما قوی مثل تو هیچوقت در تاریخ آسان نبوده است .
اما دخترم
همجنسان تو با دستان کوچک کرم زده و ناخن های لاک زده شان تاریخ را نوشتهاند
مبادا فکر کنی تو نمی توانی ...
پیش برو دخترکم
موهای صاف یا فرت را در مسیر باد ساحل رها کن و به افق های دور دریاها خیره بمان
تو ناخدای کشتی های زیادی خواهی بود
یادت نرود.
#عادله_زمانی
@adelehz
یادت نرود در دنیا
شادیت را از هیچکس جز خودت طلب نکنی.
زندگی در جهان برای دخترهای کوچک اما قوی مثل تو هیچوقت در تاریخ آسان نبوده است .
اما دخترم
همجنسان تو با دستان کوچک کرم زده و ناخن های لاک زده شان تاریخ را نوشتهاند
مبادا فکر کنی تو نمی توانی ...
پیش برو دخترکم
موهای صاف یا فرت را در مسیر باد ساحل رها کن و به افق های دور دریاها خیره بمان
تو ناخدای کشتی های زیادی خواهی بود
یادت نرود.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤16😢3
ما اینجاییم❤️
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام ما را فالوو کنید.
Instagram.com/adeleh.z7
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام ما را فالوو کنید.
Instagram.com/adeleh.z7
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلم میخواهد به زمستان سال ۱۳۷۷ برگردم
ساعت ۹شب کنار بخاری روی دفتر مشقم خوابم برده باشد .
مادرم پتویی نرم رویم بیندازد
در حالی که رویا می بینم بوی نارنگی و صدای تلوزیون در خانه پیچیده باشد .
همه چیز آرام باشد و امن
و دنیا در همان نقطه متوقف گردد
چه بود این رویای بزرگ شدن
اگر بزرگ شدن این چیزی بود که ما امروز درونش غرق شدیم.
#عادله_زمانی
@adelehz
ساعت ۹شب کنار بخاری روی دفتر مشقم خوابم برده باشد .
مادرم پتویی نرم رویم بیندازد
در حالی که رویا می بینم بوی نارنگی و صدای تلوزیون در خانه پیچیده باشد .
همه چیز آرام باشد و امن
و دنیا در همان نقطه متوقف گردد
چه بود این رویای بزرگ شدن
اگر بزرگ شدن این چیزی بود که ما امروز درونش غرق شدیم.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤15😢4
.
آقا توحید، از این آدمهای اتوکشیده بود، از این کتوشلوار طوسی، کفشِ واکسزدهپوشها. از این آدمهای کلمات سخت برای تعارفهای ساده.
همیشه لبخند داشت و بیآزار بود.
توی صف کوپن، "استدعا" میکرد که جایش را بدهد به دیگران و برایش "مزید امتنان" بود که زنبیل سنگین پیرزنها را برساند خانه.
یک روز مسجد محل به مناسب یکی از عیدهای مذهبی جشن به پا کرده بود. همهی اهل محل جمع شده بودند. آقا توحید هم آن آخرها دو زانو نشسته بود.
گروه سرود پسرانِ انقلاب گلو جر دادند، یک نفر آمد یک سکه غیب کرد و یک نفر دیگر هم یک خاطره از جبهه گفت.
بعد مجری پرسیده بود "کی بلده جوک بگه؟"
همه ساکت شده بودند که یکدفعه یکی از جوانهای محل گفته بود: "آقا توحید شما بگو"
آقا توحید سرخ شده بود و خودش را جمع کرده بود.
یکی دو جوان دیگر هم دم گرفته بودند که "استدعا داریم!"
"آقا توحید... آقا توحید" که زیاد شده بود، آقا توحید گفته بود: "من یه چیز ناقابل دارم که تقدیم میکنم."
همین کافی بود که همه بزنند زیر خنده.
راه داده بودند آقا توحید با آن پاهای لاغر بلندش از بین جمعیت بگذرد، بیاید جلو و "لطیفهای" تعریف کند درباره سه "فرد متشخص" که یک چراغجادو "یافته بودند"!
مسجد ترکید از خنده.
آقا توحید با تعجب نگاه کرد. خودش هم فکر نمیکرد اینقدر بامزه باشد.
همه دست زدند: دوباره... دوباره... دوباره...
و زیرجلکی مسخره کرده بودند: "استدعا دارم آقای متشخص."
آقا توحید باز جوک گفت. مردم خندیدند. بیشتر گفت. جوانها از خنده ریسه رفتند. بعدی را که تعریف کرد، با خودش فکر کرد که تا این سن نمیدانسته چقدر بانمک است. حسابی اوج گرفته بود. دهانش کف کرده بود. جوکهایش ته کشیده بود.
زن و دخترش از بین جمعیت اشاره کرده بودند بس کُند! اشارهها را ندیده بود و شروع کرده بود به خاطره گفتن.
معرکهاش گل کرده بود.
مرد نامرئیِ محل تبدیل شده بود به شومنی موفق. راضی و خوشحال، غرق تشویقها شده بود.
شب، توی خانه، زن و دخترش با هزار بدبختی دوزاریاش را انداخته بودند که تمام مدت مچلِ اهل محل بوده.
آقا توحید یکباره فهمیده بود بانمک نیست. فهمیده بود جوکهایش خنده نداشته. فهمیده بود نیشهای باز، تیرهایی بوده که خودش را نشانه گرفته بوده، نه جوکهایش را. توی خودش فرو رفته بود
و
از فردا آقا توحید تبدیل شد به مرد بدون لبخندِ محل. توی صف کوپن صاف و سیخ و اخمو میایستاد و با کسی حرف نمیزد. برای بردن هیچ زنبیلی پیشقدم نشد، استدعا نکرد، مزید امتنانش نشد.
مرد بیآزار محل، بیآزار ماند، اما تلخ شد و ساکت.
سودابه فرضی پور
@adelehz
آقا توحید، از این آدمهای اتوکشیده بود، از این کتوشلوار طوسی، کفشِ واکسزدهپوشها. از این آدمهای کلمات سخت برای تعارفهای ساده.
همیشه لبخند داشت و بیآزار بود.
توی صف کوپن، "استدعا" میکرد که جایش را بدهد به دیگران و برایش "مزید امتنان" بود که زنبیل سنگین پیرزنها را برساند خانه.
یک روز مسجد محل به مناسب یکی از عیدهای مذهبی جشن به پا کرده بود. همهی اهل محل جمع شده بودند. آقا توحید هم آن آخرها دو زانو نشسته بود.
گروه سرود پسرانِ انقلاب گلو جر دادند، یک نفر آمد یک سکه غیب کرد و یک نفر دیگر هم یک خاطره از جبهه گفت.
بعد مجری پرسیده بود "کی بلده جوک بگه؟"
همه ساکت شده بودند که یکدفعه یکی از جوانهای محل گفته بود: "آقا توحید شما بگو"
آقا توحید سرخ شده بود و خودش را جمع کرده بود.
یکی دو جوان دیگر هم دم گرفته بودند که "استدعا داریم!"
"آقا توحید... آقا توحید" که زیاد شده بود، آقا توحید گفته بود: "من یه چیز ناقابل دارم که تقدیم میکنم."
همین کافی بود که همه بزنند زیر خنده.
راه داده بودند آقا توحید با آن پاهای لاغر بلندش از بین جمعیت بگذرد، بیاید جلو و "لطیفهای" تعریف کند درباره سه "فرد متشخص" که یک چراغجادو "یافته بودند"!
مسجد ترکید از خنده.
آقا توحید با تعجب نگاه کرد. خودش هم فکر نمیکرد اینقدر بامزه باشد.
همه دست زدند: دوباره... دوباره... دوباره...
و زیرجلکی مسخره کرده بودند: "استدعا دارم آقای متشخص."
آقا توحید باز جوک گفت. مردم خندیدند. بیشتر گفت. جوانها از خنده ریسه رفتند. بعدی را که تعریف کرد، با خودش فکر کرد که تا این سن نمیدانسته چقدر بانمک است. حسابی اوج گرفته بود. دهانش کف کرده بود. جوکهایش ته کشیده بود.
زن و دخترش از بین جمعیت اشاره کرده بودند بس کُند! اشارهها را ندیده بود و شروع کرده بود به خاطره گفتن.
معرکهاش گل کرده بود.
مرد نامرئیِ محل تبدیل شده بود به شومنی موفق. راضی و خوشحال، غرق تشویقها شده بود.
شب، توی خانه، زن و دخترش با هزار بدبختی دوزاریاش را انداخته بودند که تمام مدت مچلِ اهل محل بوده.
آقا توحید یکباره فهمیده بود بانمک نیست. فهمیده بود جوکهایش خنده نداشته. فهمیده بود نیشهای باز، تیرهایی بوده که خودش را نشانه گرفته بوده، نه جوکهایش را. توی خودش فرو رفته بود
و
از فردا آقا توحید تبدیل شد به مرد بدون لبخندِ محل. توی صف کوپن صاف و سیخ و اخمو میایستاد و با کسی حرف نمیزد. برای بردن هیچ زنبیلی پیشقدم نشد، استدعا نکرد، مزید امتنانش نشد.
مرد بیآزار محل، بیآزار ماند، اما تلخ شد و ساکت.
سودابه فرضی پور
@adelehz
😢17❤3
من اینجا هستم ❤️
برای استفاده از نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.z7
برای استفاده از نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.z7
❤5
"زنی کهگم کردم " pinned «من اینجا هستم ❤️ برای استفاده از نوشته های عادله زمانی در اینستاگرام ما را فالوو کنید . http://Instagram.com/adeleh.z7»
راستش آقای قاضی
حالا را نبین !
ما همیشه این شکلی نبودیم، روزهایی بود که ما هم معدن آرزوهای رنگارنگ بودیم، قرارگاه حال های خوب، مرکز امید به آینده و خوشحالی
ما هم بهاری از دلخوشی ها داشتیم .
فکر میکردیم قرار است حتما وقتی بزرگ شویم کلی اتفاق بزرگ پیش روی مان ایستاده باشد تا بغلمان کند و بگویید:ای رفیق خوش آمدی به سرزمین رویاهایت !!
بله آقای قاضی، مارا که می بینی همین ماهایی که حالا حتی رویاهایمان را فراموش کرده ایم روزی روزگاری، توی دفتر انشاهایمان از آرزوهایمان می نوشتیم .
میخواستیم موفق شویم و عشق را کشف کنیم اما ...اما نشد آقای قاضی
نه اینکه نخواهیم نه اینکه زحمت نکشیم نه آقای قاضی هر کاری کردیم، نشد....
بعدش ما رفتیم تمام دفتر انشاهایمان را آتش زدیم و تمام کتابهایی که درونش یک نفر خوش خیال نوشته بود خواستن توانستن ست را جمع کردیم و گذاشتیم توی کمد .
راستش نمی دانیم بعدها چه پیش خواهد آمد، به معجزه ها هم کم و بیش هنوز باور داریم یا شاید دلمان ميخواهد باور داشته باشیم .
اما فعلا میخواهیم بدانی آقای قاضی
که خواستیم اما نتوانستیم ...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
حالا را نبین !
ما همیشه این شکلی نبودیم، روزهایی بود که ما هم معدن آرزوهای رنگارنگ بودیم، قرارگاه حال های خوب، مرکز امید به آینده و خوشحالی
ما هم بهاری از دلخوشی ها داشتیم .
فکر میکردیم قرار است حتما وقتی بزرگ شویم کلی اتفاق بزرگ پیش روی مان ایستاده باشد تا بغلمان کند و بگویید:ای رفیق خوش آمدی به سرزمین رویاهایت !!
بله آقای قاضی، مارا که می بینی همین ماهایی که حالا حتی رویاهایمان را فراموش کرده ایم روزی روزگاری، توی دفتر انشاهایمان از آرزوهایمان می نوشتیم .
میخواستیم موفق شویم و عشق را کشف کنیم اما ...اما نشد آقای قاضی
نه اینکه نخواهیم نه اینکه زحمت نکشیم نه آقای قاضی هر کاری کردیم، نشد....
بعدش ما رفتیم تمام دفتر انشاهایمان را آتش زدیم و تمام کتابهایی که درونش یک نفر خوش خیال نوشته بود خواستن توانستن ست را جمع کردیم و گذاشتیم توی کمد .
راستش نمی دانیم بعدها چه پیش خواهد آمد، به معجزه ها هم کم و بیش هنوز باور داریم یا شاید دلمان ميخواهد باور داشته باشیم .
اما فعلا میخواهیم بدانی آقای قاضی
که خواستیم اما نتوانستیم ...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
😢14❤2