غرور چیز خوبی ست.
اما بشرط انکه عزیزترین هایتان را
ازشما نگیرد.
ته غرورتان تنهایی تلخی ست.
شب بخیر 💋
@adelehz
اما بشرط انکه عزیزترین هایتان را
ازشما نگیرد.
ته غرورتان تنهایی تلخی ست.
شب بخیر 💋
@adelehz
مهم نیست که چه خواهد شد.من
همین حس خوب دوست داشتن
را سخت خوش میدارم.
آینده مهم نیست
همین دوست داشتن برای
آرامش تا اخرعمر کافیست
بی توجه به فردا..
@adelehz
همین حس خوب دوست داشتن
را سخت خوش میدارم.
آینده مهم نیست
همین دوست داشتن برای
آرامش تا اخرعمر کافیست
بی توجه به فردا..
@adelehz
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همسر این آقا دوسال پیش فوت کردند😔
ایشون درتمام این مدت کفش های خانومشون و واکس میزنن و دم در میگذارند😔
وعشق همچنان زنده است...
@adelehz
ایشون درتمام این مدت کفش های خانومشون و واکس میزنن و دم در میگذارند😔
وعشق همچنان زنده است...
@adelehz
به مردی که دیر به خانه میآید
در آغوشم نمیگیرد ، نوازشم نمیکند
شعری نمیگوید
شعری نمیخواند
مرا نمیبیند
به مردی که دیگرمثلِ قبل دوستم ندارد
بگويید
با وعدههای سالیانِ پیشِ ما چه کردی؟
@adelehz
در آغوشم نمیگیرد ، نوازشم نمیکند
شعری نمیگوید
شعری نمیخواند
مرا نمیبیند
به مردی که دیگرمثلِ قبل دوستم ندارد
بگويید
با وعدههای سالیانِ پیشِ ما چه کردی؟
@adelehz
خودتان را معطل یک دوستت دارم نکنید.
تاریخ شاهد میلیونها دوستت دارم هایی ست که گفته شد و درگذر زمان بادبردتشان..
اینجاهمه چی فانی ست حتی دوستت دارم ها..
#عادله_زمانی
@adelehz
تاریخ شاهد میلیونها دوستت دارم هایی ست که گفته شد و درگذر زمان بادبردتشان..
اینجاهمه چی فانی ست حتی دوستت دارم ها..
#عادله_زمانی
@adelehz
داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم....
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد...
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ...
فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»
چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت:
«اون بیستی که دادی خیلی چسبید»...
گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»...
خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ...
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»...
نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،......
فقط سرد بود....
#مرتضی_برزگر
@adelehz
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد...
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ...
فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»
چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت:
«اون بیستی که دادی خیلی چسبید»...
گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»...
خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ...
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»...
نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،......
فقط سرد بود....
#مرتضی_برزگر
@adelehz
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آغازش همیشه زیباست
طوری به پایان برسانید ..
که سالها بعد از خاطره تمام شدنش
هزاربغض توی گلویتان چنگ نیندازد.
اگرتمام هم میکنید زیبا تمام کنید...
@adelehz
طوری به پایان برسانید ..
که سالها بعد از خاطره تمام شدنش
هزاربغض توی گلویتان چنگ نیندازد.
اگرتمام هم میکنید زیبا تمام کنید...
@adelehz