This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قبل از خواب به اشپزخانه رفتم تا یک لیوان آب بخورم .
نعنا خشک هایی که پدرم تازه خریده روی میز بود .
نعناهای خشک را با دستانم پودر کردم و درحالی که دستانم عطر نعنای خشک امسالی را به خودش گرفته بود به تخت خواب برگشتم .
تا بحال با عطر های این چنینی عشق بازی کرده ای که بفهمی جهان همین چند عطر دم دستی و حس خوب و ارزان قیمت زندگی ست ؟؟؟
از کنار عطر های ارزان و دم دستی زندگی سر به هوا عبور نکن ...
#عادله_زمانی
شب بخیر ❤️
@adelehz
نعنا خشک هایی که پدرم تازه خریده روی میز بود .
نعناهای خشک را با دستانم پودر کردم و درحالی که دستانم عطر نعنای خشک امسالی را به خودش گرفته بود به تخت خواب برگشتم .
تا بحال با عطر های این چنینی عشق بازی کرده ای که بفهمی جهان همین چند عطر دم دستی و حس خوب و ارزان قیمت زندگی ست ؟؟؟
از کنار عطر های ارزان و دم دستی زندگی سر به هوا عبور نکن ...
#عادله_زمانی
شب بخیر ❤️
@adelehz
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صبح ما خیر است ای یاران ز پیغام شما
جان مامست است دائم از می جام شما
کام ما هر صبح شیرین گردد از پیغامتان
چون عسل شیرین کند یزدان ما کام شما
اقبال
@adelehz
جان مامست است دائم از می جام شما
کام ما هر صبح شیرین گردد از پیغامتان
چون عسل شیرین کند یزدان ما کام شما
اقبال
@adelehz
یکروز از خواب بیدار می شوی ؛نگاهی به تقویم می اندازی ؛نگاهی به ساعتت و نگاهی به خودِ خودت در آینه و می بینی هیچ چیز و هیچ کس جز خودت حیف نیست !
یک روز از خواب بیدار می شوی و به کسی که دوستت دارد بدون دلهره و قاطعانه میگویی: صبح بخیر عزیزم وقت کم است لطفا مرا بیشتر دوست بدار !
یک روز یکی از همین روزها وقتی از خواب بیدار می شوی متوجه می شوی بدترین بدهکاری بدهکاری به قلب مهربان خودت هست
و هیچ چیز و هیچکس جز خودت حیف نیست !
نسرین بهجتی
@adelehz
یک روز از خواب بیدار می شوی و به کسی که دوستت دارد بدون دلهره و قاطعانه میگویی: صبح بخیر عزیزم وقت کم است لطفا مرا بیشتر دوست بدار !
یک روز یکی از همین روزها وقتی از خواب بیدار می شوی متوجه می شوی بدترین بدهکاری بدهکاری به قلب مهربان خودت هست
و هیچ چیز و هیچکس جز خودت حیف نیست !
نسرین بهجتی
@adelehz
یادم هست اولین باری که به او نزدیک شدم و گفتم احساس خوبی نسبت به او دارم، واکنش او برایم خیلی جالب بود. فقط یک کلمه پرسید:چرا؟در جواب گفتم شاید چون چشمانش زیباترین تصویری است که در این بیست سال دیده ام!لبخندی زد و با همان لحن شیوا گفت:شروع خوبی بود! و این آغاز دوستی من با سوزان بود. دوستی که هر دوی ما خوب میدانستیم قرار نیس به با هم بودنمون ختم بشه
سوزان ارمنی بود و پدر و مادری مسیحی و بسیار مذهبی داشت. من هم مسلمان بودم و در خانواده ای با اعتقادات مذهبی سفت و سخت بزرگ شده بودم
ما سال 70 در دانشگاه اصفهان باهم هم دانشگاهی بودیم، اون ساکن اصفهان بود و ادبیات میخوند و من هم اصالتاً رشتی بودم دانشجوی حسابداری
اون روز هم مثل همه دوشنبه ها هیچی از کلاس مالیه عمومی نفهمیدم! طبق معمول تمام هفته های گذشته منتظر بودم ده دقیقه قبل از پایان کلاس بیاد دم در و از قسمت شیشه ای برام دست تکون بده که یعنی کلاسش تموم شده بعدشم دوتایی بریم همون کافه همیشگی و گپ بزنیم و برام کتاب بخونه
همیشه آرزوش این بود که یک کتابفروشی بزرگ داشته باشه بهش می گفتم اگه یه روزی کتابفروشی رویاهات به واقعیت بدل شد، اسمش رو بذار «کتابفروشی بارانهای نقره». اینجوری هر وقت وارد کتابفروشیت بشی یاد شهر من و خودم میفتی!
سوزان عاشق ادبیات و کتاب بود و منم عاشق هر چیزی که اون عاشقشون بود
وقتی دانشگاهمان تمام شد با خانواده ها صحبت کردیم. واکنش ها دقیقاً همونی بود که انتظارشو داشتیم. یک "نه" قاطع به دلایل کاملاً مذهبی. ما واقعاً احساس می کردیم که عاشق همیم اما عاشق خونواده هامونم بودیم. اون زمان مثل الان نبود که خانواده ها کمی منطقی تر با این گونه مسائل برخورد کنند. روزهای قشنگ من و سوزان آذر ماه ۱۳۷۰شروع شد و بهار۱۳۷۵که من رفتم سربازی تموم شد بعد از کلی آرزوی قشنگ برای هم از هم خداحافظی کردیم. بعد از اون هیچ وقت به اصفهان برنگشتم.
اما وقتی سال گذشته همسرم مقصد سفر برای تعطیلات عید رو اصفهان اعلام کرد نمیدونم چرا از این پیشنهاد استقبال کردم
به آنجا سفر کردم
حس غریبی داشتم. چیزی در حدود 30 سال از اون روزا گذشته بود، اما یه ترس ناشناخته ای روحمو آزار میداد وقتی دلیل این ترس را فهمیدم که دست تو دست همسر و پسرم داشتیم مرکز شهر قدم می زدیم. یه ساختمان بسیار بزرگ و مجلل که این تابلوی بزرگ روی درش خودنمایی میکرد: "کتابفروشی باران های نقره ای" با اینکه می ترسیدم داخل کتابفروشی بروم ... با وجود اینکه می ترسیدم دوباره سوزان را ببینم ... با وجود ترس از این که ممکنه توی 50 سالگی، با دیدن زنی به غیر از همسرم ضربان قلبم شدید بشه
اما نیرویی ناشناخته مرا به یک کتابفروشی کشید توی اون ساعت از روز خیلی شلوغ نبود.
همسر و پسرم به بخش رمان ها رفتن و من درست وسط کتاب فروشی خشکم زده بود دختر جوونی که داشت راهنمایی شون می کرد به نظرم آشنا اومد وقتی که لبخند زد مطمئن شدم اون چشم ها اون لبخند اون کمان گوشه ی لب ها موقع خندیدن اون دختر بدون شک دختر سوزان بود درست لحظه ای که خواستم صداش کنم و درباره ی صاحب کتاب فروشی ازش سوال کنم چشمم به یه قاب عکس بالای میزی که دختر جوون از پشتش بلند شده بود افتاد عکس سوزان بود مسن تر شکسته تر و شاید جذاب تر گوشه ی قاب عکس یه نوار مشکی زده شده بود و در کنار اون هم یه تخته سیاه چوبی کوچیک که روی اون به خطی زیبا نوشته شده بود
* عشق زیبا ترین دین دنیاست *
سوزان گروسیان
۱۲ژوئن ۱۹۶۸
۳۱ژانویه ۲۰۱۹
کار از فشار دادن نوک بینی و لب ورچیدن گذشته بود اشکام سرعت عمل شون خیلی از من بیشتر بود همسرم با نگرانی به سمتم اومد و پرسید چی شده و من به سختی لبخندی مصنوعی زدم و گفتم چیزی نیست یاد خاطرات دوران دانشگاهم افتادم فقط دلم برای اون روزا تنگ شد و بغض کردم همین...!
علیرضا نژاد صالحی
@adelehz
سوزان ارمنی بود و پدر و مادری مسیحی و بسیار مذهبی داشت. من هم مسلمان بودم و در خانواده ای با اعتقادات مذهبی سفت و سخت بزرگ شده بودم
ما سال 70 در دانشگاه اصفهان باهم هم دانشگاهی بودیم، اون ساکن اصفهان بود و ادبیات میخوند و من هم اصالتاً رشتی بودم دانشجوی حسابداری
اون روز هم مثل همه دوشنبه ها هیچی از کلاس مالیه عمومی نفهمیدم! طبق معمول تمام هفته های گذشته منتظر بودم ده دقیقه قبل از پایان کلاس بیاد دم در و از قسمت شیشه ای برام دست تکون بده که یعنی کلاسش تموم شده بعدشم دوتایی بریم همون کافه همیشگی و گپ بزنیم و برام کتاب بخونه
همیشه آرزوش این بود که یک کتابفروشی بزرگ داشته باشه بهش می گفتم اگه یه روزی کتابفروشی رویاهات به واقعیت بدل شد، اسمش رو بذار «کتابفروشی بارانهای نقره». اینجوری هر وقت وارد کتابفروشیت بشی یاد شهر من و خودم میفتی!
سوزان عاشق ادبیات و کتاب بود و منم عاشق هر چیزی که اون عاشقشون بود
وقتی دانشگاهمان تمام شد با خانواده ها صحبت کردیم. واکنش ها دقیقاً همونی بود که انتظارشو داشتیم. یک "نه" قاطع به دلایل کاملاً مذهبی. ما واقعاً احساس می کردیم که عاشق همیم اما عاشق خونواده هامونم بودیم. اون زمان مثل الان نبود که خانواده ها کمی منطقی تر با این گونه مسائل برخورد کنند. روزهای قشنگ من و سوزان آذر ماه ۱۳۷۰شروع شد و بهار۱۳۷۵که من رفتم سربازی تموم شد بعد از کلی آرزوی قشنگ برای هم از هم خداحافظی کردیم. بعد از اون هیچ وقت به اصفهان برنگشتم.
اما وقتی سال گذشته همسرم مقصد سفر برای تعطیلات عید رو اصفهان اعلام کرد نمیدونم چرا از این پیشنهاد استقبال کردم
به آنجا سفر کردم
حس غریبی داشتم. چیزی در حدود 30 سال از اون روزا گذشته بود، اما یه ترس ناشناخته ای روحمو آزار میداد وقتی دلیل این ترس را فهمیدم که دست تو دست همسر و پسرم داشتیم مرکز شهر قدم می زدیم. یه ساختمان بسیار بزرگ و مجلل که این تابلوی بزرگ روی درش خودنمایی میکرد: "کتابفروشی باران های نقره ای" با اینکه می ترسیدم داخل کتابفروشی بروم ... با وجود اینکه می ترسیدم دوباره سوزان را ببینم ... با وجود ترس از این که ممکنه توی 50 سالگی، با دیدن زنی به غیر از همسرم ضربان قلبم شدید بشه
اما نیرویی ناشناخته مرا به یک کتابفروشی کشید توی اون ساعت از روز خیلی شلوغ نبود.
همسر و پسرم به بخش رمان ها رفتن و من درست وسط کتاب فروشی خشکم زده بود دختر جوونی که داشت راهنمایی شون می کرد به نظرم آشنا اومد وقتی که لبخند زد مطمئن شدم اون چشم ها اون لبخند اون کمان گوشه ی لب ها موقع خندیدن اون دختر بدون شک دختر سوزان بود درست لحظه ای که خواستم صداش کنم و درباره ی صاحب کتاب فروشی ازش سوال کنم چشمم به یه قاب عکس بالای میزی که دختر جوون از پشتش بلند شده بود افتاد عکس سوزان بود مسن تر شکسته تر و شاید جذاب تر گوشه ی قاب عکس یه نوار مشکی زده شده بود و در کنار اون هم یه تخته سیاه چوبی کوچیک که روی اون به خطی زیبا نوشته شده بود
* عشق زیبا ترین دین دنیاست *
سوزان گروسیان
۱۲ژوئن ۱۹۶۸
۳۱ژانویه ۲۰۱۹
کار از فشار دادن نوک بینی و لب ورچیدن گذشته بود اشکام سرعت عمل شون خیلی از من بیشتر بود همسرم با نگرانی به سمتم اومد و پرسید چی شده و من به سختی لبخندی مصنوعی زدم و گفتم چیزی نیست یاد خاطرات دوران دانشگاهم افتادم فقط دلم برای اون روزا تنگ شد و بغض کردم همین...!
علیرضا نژاد صالحی
@adelehz
😢4
قدیم ترها،در دبستان وقتی از ما میپرسیدند شغل مادر ؟
میگفتیم خانه دار
در ذهن کودکانه ی ما بچه های دیروز بین مادر کارمند و مادر خانه دار فاصله ی زیادی وجود داشت .فکر می کردیممادرانمان در واقع شغل ندارند .
سالها گذشت تا ما دختران مادران خانه دار فهمیدیم که اتفاقا مادرهای مان شاغل ترین زنان زمین بودند و ما بیخبر بودیم.
یک روز صبح که برای درست کردن صبحانه شش صبح بیدار شدیم و مجبور شدیم با یک دست پنیر و گردو روی سفره بگذاریم و با یک دست موهای آشفته مان را مرتب کنیم تا بشود بقیه را بیدار کرد .
یک روز که ساعت یک ظهر خسته به خانه رسیدیم و با سرعت نور گوشت را از فریزر پرت کردیم بیرون تا حدود ساعت دو و ده دقیقه ظهر بتوانیم کتلت گرم جلوی خانواده بگذریم .
یک شب که قبل از خواب نعنا خشک ها را توی سینی بالای یخچال یک بار دیگه سابیدیم و تمام دستمان عطر نعنای امسالی گرفت .
یک بعدازظهر که توی حال خودمان بودیم و با تلفنی از طرف یک آشنا که میگفت مهمان نمیخوایی؟ نیم ساعت دیگه خونه تون هستم .
مثل برق خانه های چند ده متری را جارو زدیم و دستمال کشیدیم و میز آماده کردیم
فهمیدیم که ....
مادرهای بی ادعای ما ،شاغل ترین زنان عالم بودند .
شاغل هایی که سر ماه کسی حقوق کف دست شان نمیگذاشت و بعد از هر زایمان هیچ مرخصی با حقوقی برایشان رد نمی شد .
آن روز بود که یاد گرفتیم به دخترهای آینده مان بیاموزیم تا بفهمند هیچ زنی بیکار نیست و زنان خانه دار عجیب شاغلند
بطرزی عجیب
آنچنان که قانون کارشان هنوز در هیچ کتاب حقوقی نوشته نشده ست .
#عادله_زمانی
@adelehz
میگفتیم خانه دار
در ذهن کودکانه ی ما بچه های دیروز بین مادر کارمند و مادر خانه دار فاصله ی زیادی وجود داشت .فکر می کردیممادرانمان در واقع شغل ندارند .
سالها گذشت تا ما دختران مادران خانه دار فهمیدیم که اتفاقا مادرهای مان شاغل ترین زنان زمین بودند و ما بیخبر بودیم.
یک روز صبح که برای درست کردن صبحانه شش صبح بیدار شدیم و مجبور شدیم با یک دست پنیر و گردو روی سفره بگذاریم و با یک دست موهای آشفته مان را مرتب کنیم تا بشود بقیه را بیدار کرد .
یک روز که ساعت یک ظهر خسته به خانه رسیدیم و با سرعت نور گوشت را از فریزر پرت کردیم بیرون تا حدود ساعت دو و ده دقیقه ظهر بتوانیم کتلت گرم جلوی خانواده بگذریم .
یک شب که قبل از خواب نعنا خشک ها را توی سینی بالای یخچال یک بار دیگه سابیدیم و تمام دستمان عطر نعنای امسالی گرفت .
یک بعدازظهر که توی حال خودمان بودیم و با تلفنی از طرف یک آشنا که میگفت مهمان نمیخوایی؟ نیم ساعت دیگه خونه تون هستم .
مثل برق خانه های چند ده متری را جارو زدیم و دستمال کشیدیم و میز آماده کردیم
فهمیدیم که ....
مادرهای بی ادعای ما ،شاغل ترین زنان عالم بودند .
شاغل هایی که سر ماه کسی حقوق کف دست شان نمیگذاشت و بعد از هر زایمان هیچ مرخصی با حقوقی برایشان رد نمی شد .
آن روز بود که یاد گرفتیم به دخترهای آینده مان بیاموزیم تا بفهمند هیچ زنی بیکار نیست و زنان خانه دار عجیب شاغلند
بطرزی عجیب
آنچنان که قانون کارشان هنوز در هیچ کتاب حقوقی نوشته نشده ست .
#عادله_زمانی
@adelehz
زمانی که کافکا به دلیل بیماری به برلین نقل مکان میکنه در پارک دختر کوچکی رو میبینه که عروسک مورد علاقهش را گم کرده و گریه میکنه کافکا با دخترک تمام پارک را برای پیدا کردن عروسک میگرده اما پیداش نمیکنن و به دخترک میگه، فردا بیا پارک بیا تا با هم به دنبالش بگردیم.
فردا کافکا نامهای را به دخترک میده که توسط عروسک نوشته شده و به دخترک گفته، گریه نکن، من به سفر دور دنیا رفتم و برایت از ماجراهایی که در سفر دارم مینویسم. کافکا هر روز نامهای برای دخترک میآورد و دخترک از شنیدن ماجراها لذت میبرد
تا روزی که کافکا عروسکی را با خودش میاره و دخترک با دیدنش شروع به گریه میکنه و به کافکا میگه این شبیه عروسک من نیست، همونجا کافکا نامه دیگری به دخترک میده که در آن عروسک به دخترک نوشته که مسافرت سبب تغییرش شده.
دخترک عروسک را با خوشحالی بغل میکنه و به خانه ش میره . یک سال بعد کافکا میمیره و دخترک سالها بعد زمانی که یه دختر جوان شده داخل عروسک نامهای با امضای کافکا پیدا میکنه که نوشته
هر چیزی را که بدان عشق میورزی، احتمالا زمانی از دست خواهی داد اما عشق به طریق دیگری به تو باز خواهد گشت.
از پیج عالیجناب
@adelehz
فردا کافکا نامهای را به دخترک میده که توسط عروسک نوشته شده و به دخترک گفته، گریه نکن، من به سفر دور دنیا رفتم و برایت از ماجراهایی که در سفر دارم مینویسم. کافکا هر روز نامهای برای دخترک میآورد و دخترک از شنیدن ماجراها لذت میبرد
تا روزی که کافکا عروسکی را با خودش میاره و دخترک با دیدنش شروع به گریه میکنه و به کافکا میگه این شبیه عروسک من نیست، همونجا کافکا نامه دیگری به دخترک میده که در آن عروسک به دخترک نوشته که مسافرت سبب تغییرش شده.
دخترک عروسک را با خوشحالی بغل میکنه و به خانه ش میره . یک سال بعد کافکا میمیره و دخترک سالها بعد زمانی که یه دختر جوان شده داخل عروسک نامهای با امضای کافکا پیدا میکنه که نوشته
هر چیزی را که بدان عشق میورزی، احتمالا زمانی از دست خواهی داد اما عشق به طریق دیگری به تو باز خواهد گشت.
از پیج عالیجناب
@adelehz
آخرین باری که باران شدیدی بارید را بیاد ندارم حتی یادم نیست آخرین بار کی وسط برف ها غلت زدم و بلند خندیدم .
آخرین بستنی که ظهر تابستان توی خیابان خوردم و بعد یک شیشه آب معدنی سرد پشت بندش سر کشیدم را هم، بیاد ندارم .
اما ..
اما آخرین باری که گریه کردم، آخرین باری که دندانم الی مغز استخوانم تیر کشید ، حتی آخرین باری که یک دعوای اساسی کردم ، از آن دعواهایی که وسطش دستت شروع میکند به لرزیدن را، خوب به وضاحتِ آینه بیاد دارم .
اصولا این گونه ایم ..
شادی ها و خوشی ها را زود از زیاد می بریم انگار که وظیفه ی کائنات بوده که علیا مخدره ها و شازده پر افاده ها را خوش و خرم نگاه دارد!!
اما امان از یک ناراحتی ..
مگر یادمان می رود ؟ مگر فراموش میکنیم؟؟؟
نه آقا! با افتخار سرمان را بالا میگیریم و می گویم تا سنگ لحد را بگذارند روی سرم هم این را یادم نمی رود !
انگار که هنر کرده باشیم .
ولی این هنر نیست این اوج بی هنری و زشتی ست که ما اینقدر در زجر دادن و آزار دادن روح خودمان مصّر هستیم .
اصرار داریم که چاقو برداریم و دیواره های داخلی وجودمان را بخراشیم ، آخر چرا !!!
بنظرم اگر نتوانستیم خوشی ها را تا مدتها در ذهن نگاه داریم و به خوشی شان لبخند بزنیم پس حق نداریم غصه ها را هم اینقدر محکم توی بغل مان بگیریم و ول نکنیم برود پی کارش .
رها کن برود آن هجمه ی غم و غصه ای که چسباندی به خودت و هر روز از بوی تعفنش خودت و اطرافیانت را تا سر حد جنون پیش می بری .
رها کن برود رفیق
#عادله_زمانی
@adelehz
آخرین بستنی که ظهر تابستان توی خیابان خوردم و بعد یک شیشه آب معدنی سرد پشت بندش سر کشیدم را هم، بیاد ندارم .
اما ..
اما آخرین باری که گریه کردم، آخرین باری که دندانم الی مغز استخوانم تیر کشید ، حتی آخرین باری که یک دعوای اساسی کردم ، از آن دعواهایی که وسطش دستت شروع میکند به لرزیدن را، خوب به وضاحتِ آینه بیاد دارم .
اصولا این گونه ایم ..
شادی ها و خوشی ها را زود از زیاد می بریم انگار که وظیفه ی کائنات بوده که علیا مخدره ها و شازده پر افاده ها را خوش و خرم نگاه دارد!!
اما امان از یک ناراحتی ..
مگر یادمان می رود ؟ مگر فراموش میکنیم؟؟؟
نه آقا! با افتخار سرمان را بالا میگیریم و می گویم تا سنگ لحد را بگذارند روی سرم هم این را یادم نمی رود !
انگار که هنر کرده باشیم .
ولی این هنر نیست این اوج بی هنری و زشتی ست که ما اینقدر در زجر دادن و آزار دادن روح خودمان مصّر هستیم .
اصرار داریم که چاقو برداریم و دیواره های داخلی وجودمان را بخراشیم ، آخر چرا !!!
بنظرم اگر نتوانستیم خوشی ها را تا مدتها در ذهن نگاه داریم و به خوشی شان لبخند بزنیم پس حق نداریم غصه ها را هم اینقدر محکم توی بغل مان بگیریم و ول نکنیم برود پی کارش .
رها کن برود آن هجمه ی غم و غصه ای که چسباندی به خودت و هر روز از بوی تعفنش خودت و اطرافیانت را تا سر حد جنون پیش می بری .
رها کن برود رفیق
#عادله_زمانی
@adelehz
همه چیز از احساسات شروع می شود.
از حسی که به خودم، به جهان، به زندگی دارم .
همه چیز از آن نقطه شروع می شود که من به دنیا می نگرم .
نوع نگاه و احساسات قلبی من است که حلقه ی پیرامونم را می سازد.
یادم نرود تا خوب نگاه نکنم خوب نمی بینم.
یادم نرود گام اول را روشن، مطمئن و شاد بردارم.
#عادله_زمانی
صبح بخیر❤️
@adelehz
از حسی که به خودم، به جهان، به زندگی دارم .
همه چیز از آن نقطه شروع می شود که من به دنیا می نگرم .
نوع نگاه و احساسات قلبی من است که حلقه ی پیرامونم را می سازد.
یادم نرود تا خوب نگاه نکنم خوب نمی بینم.
یادم نرود گام اول را روشن، مطمئن و شاد بردارم.
#عادله_زمانی
صبح بخیر❤️
@adelehz
هیچکسدر هیچجای زمین بقچه ای همراهش نیست که برایمان حال خوب بیاورد...
هنر این است که بلد باشیم
شاد باشیم
و شادی بیافرینیم...
@adelehz
هنر این است که بلد باشیم
شاد باشیم
و شادی بیافرینیم...
@adelehz
من زن غمگینی نیستم آقا!
من فقط گاهی کمی غصه دارم و دلم میخواهد گریه کنم. غصه داشتن و گریهکردن دلیلی بر غمگین بودن که نیست، هست آقا؟
من خودم از مادربزرگم شنیدم گریه صفای قلب است. آدمی که گریه نکند، انگار دل ندارد. برای همین است که من هر وقت گریهام بگیرد، مانعاش نمیشوم. آدمی باید گریه کند. زن باید گریه کند و شما هم باید گریه کنید آقا!
میگویید چرا غصه میخورم؟ باید بگویم چرا غصه نخورم...؟
آدم باید غصه بخورد که بعدها قدر همهچیز را بداند.
زندگی با همهٔ این تناقضهایش قشنگ است.
من زن غمگینی نیستم آقا... من هنوز فکر میکنم یک روزی گلهای قالی واقعی میشوند و با احتیاط رویشان قدم برمیدارم، فکر میکنم روزی داستانی مینویسم که آمنه با یارش رفته ونیز، عطیه کل دنیا را با دوچرخه رکاب زده و عروس مرضیه خانم، بچهاش شده تا شوهرش زن جدید نگیرد.
من زن غمگینی نیستم... فقط گاهی اندوه به لحظههایم گره میخورد و با صدای کمانچهٔ کلهر بغض میکنم و برای هزار مسافر از راه نرسیده چای عطردار دم میکنم.
من زن غمگینی نیستم و دلم غنج میرود برای لباسهای گلدار و دامن پرچین.... من زن غمگینی نیستم اما بارها برای اسکارلت بر بادرفته گریه کردهام و برای مرد فیلم کازابلانکا غصه خوردهام.
من زن غمگینی نیستم آقا...
من فقط گاهی غصه دارم، گریه میکنم، کتاب میخوانم، نامه مینویسم، فیلم میبینم، قیصر میخوانم و به این فکر میکنم که کاش شما فرق بین یک زن غمگین را با زنی که وقتهای لازم غصه میخورد و گریه میکند را میدانستید.
فاطمه بهروزفخر
@adelehz
من فقط گاهی کمی غصه دارم و دلم میخواهد گریه کنم. غصه داشتن و گریهکردن دلیلی بر غمگین بودن که نیست، هست آقا؟
من خودم از مادربزرگم شنیدم گریه صفای قلب است. آدمی که گریه نکند، انگار دل ندارد. برای همین است که من هر وقت گریهام بگیرد، مانعاش نمیشوم. آدمی باید گریه کند. زن باید گریه کند و شما هم باید گریه کنید آقا!
میگویید چرا غصه میخورم؟ باید بگویم چرا غصه نخورم...؟
آدم باید غصه بخورد که بعدها قدر همهچیز را بداند.
زندگی با همهٔ این تناقضهایش قشنگ است.
من زن غمگینی نیستم آقا... من هنوز فکر میکنم یک روزی گلهای قالی واقعی میشوند و با احتیاط رویشان قدم برمیدارم، فکر میکنم روزی داستانی مینویسم که آمنه با یارش رفته ونیز، عطیه کل دنیا را با دوچرخه رکاب زده و عروس مرضیه خانم، بچهاش شده تا شوهرش زن جدید نگیرد.
من زن غمگینی نیستم... فقط گاهی اندوه به لحظههایم گره میخورد و با صدای کمانچهٔ کلهر بغض میکنم و برای هزار مسافر از راه نرسیده چای عطردار دم میکنم.
من زن غمگینی نیستم و دلم غنج میرود برای لباسهای گلدار و دامن پرچین.... من زن غمگینی نیستم اما بارها برای اسکارلت بر بادرفته گریه کردهام و برای مرد فیلم کازابلانکا غصه خوردهام.
من زن غمگینی نیستم آقا...
من فقط گاهی غصه دارم، گریه میکنم، کتاب میخوانم، نامه مینویسم، فیلم میبینم، قیصر میخوانم و به این فکر میکنم که کاش شما فرق بین یک زن غمگین را با زنی که وقتهای لازم غصه میخورد و گریه میکند را میدانستید.
فاطمه بهروزفخر
@adelehz
محبوب من!
شما دست روی هر درختی میگذارید,
بهارنارنج میشود ...
شما نیستید آسمان بیحوصله است،
درخت انجیر گیج است,
آینه گریه میکند ...
زیرا هم من و هم آینه هر دو دلتنگیم ...
محمد صالح علا
@adelehz
شما دست روی هر درختی میگذارید,
بهارنارنج میشود ...
شما نیستید آسمان بیحوصله است،
درخت انجیر گیج است,
آینه گریه میکند ...
زیرا هم من و هم آینه هر دو دلتنگیم ...
محمد صالح علا
@adelehz
عزیز میگه مردها هر قدر هم که بزرگ و باسواد و پول دار بشن، باز هم مثل بچه ها هستند. زود قهر میکنن، زود پشیمون میشن و زود آشتی میکنن. ممکنه جلو زن ها چیزی نگن اما تنها که شدن شروع می کنن به بغض کردن. میگه به همین خاطره که کسی گریه ی مردها رو نمیبینه.
عزیز میگه زن ها هر قدر هم که کوچیک باشن
اما مادرند. پناه مردها هستن حتی دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستن ...
📘 روی ماه خداوند را ببوس
✍🏻 مصطفی مستور
@adelehz
عزیز میگه زن ها هر قدر هم که کوچیک باشن
اما مادرند. پناه مردها هستن حتی دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستن ...
📘 روی ماه خداوند را ببوس
✍🏻 مصطفی مستور
@adelehz
😢1
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در نقطه ای که خیال میکنی همه چیز به آخر رسیده و جهان در تاریکی غرق شده ست.ناگهان خورشید طلوع میکند .
در نقطه ای که تصور میکنی سردترین لحظه ی زندگی توست،خانه ات شروع میکند به گرم شدن ..
در آن آخرین گام امید که هرچه داشتی از سرمایه ی امید و انتظار به باد رفته ست ناگهان یک امید نو سر راهت می نشیند ..
میدانی نفس کلامم چیست ؟
نفس کلامم این ست که رفیق
حتی تا آخرین لحظه ی سیاهی و سرما از نور و گرما نا امید نشو
چون تو نمیدانی طلوع کی رخ خواهد داد!
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
در نقطه ای که تصور میکنی سردترین لحظه ی زندگی توست،خانه ات شروع میکند به گرم شدن ..
در آن آخرین گام امید که هرچه داشتی از سرمایه ی امید و انتظار به باد رفته ست ناگهان یک امید نو سر راهت می نشیند ..
میدانی نفس کلامم چیست ؟
نفس کلامم این ست که رفیق
حتی تا آخرین لحظه ی سیاهی و سرما از نور و گرما نا امید نشو
چون تو نمیدانی طلوع کی رخ خواهد داد!
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
❤1