"زنی که‌گم کردم "
4.46K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برایم بنویس آنقدر که دفترت پر شود
و از من بخوان آنقدر که گوشهایت پر شود .
برایم بنویس
تا بشناسم تورا
تویی که لبخندت آشناست اما خودت گاهی غریبه می‌شوی .

محبوب فراموش کار من !
دو چیز را هرگز فراموش نکن
نفس کشیدن و نامه برایم نگاشتن
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
Tabib ~ Music-Fa.Com
Ali Akbar Ghelich ~ Music-Fa.Com
@adelehz
طبیب های هر دو عالم به عاشق ها بدهکارن
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@adelehz
کلام:عادله زمانی
صدا: مهدی محمدی
.
دوستم تعریف می‌کرد که از همه جا بریده بوده، می‌گفت می‌خواسته خودش را بکشد و تمامش کند. خلاص!
می‌گفت اوج غم و ناامیدی بودم که یکی از دوستانم زنگ زد تا یک سوال آشپزی بپرسد. می‌گفت جوابش را دادم و بعد هم درباره حال و روز خودم گفتم و اینکه "بالاخره خودم را می‌کشم!"
می‌گفت دوستش سرخوش و بی‌هوا گفته: "اگه تو خودتو بکشی من سوال آشپزی‌مو از کی بپرسم؟!"
بعد هم هول‌هول تلفن را قطع کرده بوده‌.

دوستم می‌گفت حسابی بهم برخورد؛ یعنی نگران بود و نبودِ من نیست؟ یعنی جان من برایش مهم نیست؟ یعنی از کل حیات و مماتِ من، همین سوال که رُب را کِی بزند و خمیر را چقدر ورز بدهد دغدغه‌اش بود؟

شب، همین دوستِ ناشی در آشپزی، درست وقت شام، درست لحظه‌ای که مهمان‌ها توی خانه‌اش، دور میز شام نشسته بودند تا دست‌به‌کار خوردن شوند پنهانی زنگ زده بوده و با ذوق پچ‌پچ کرده که غذا عالی شده و "دمت گرم!"

دوستم می‌گفت یک لحظه به خودم آمدم و دیدم "من به درد می‌خورم‌ها!"
می‌گفت حس کرده از پشت تلفن، عطر ته‌چین را و زمزمه‌ی نشاط‌آور مهمان‌ها را از خوردن چنین غذایی می‌شنود.
بعد همه اینها دست‌به‌دست هم داده که او بخواهد که بماند، باعث شده که او بداند برای یکی مفید است، باعث پچ‌پچه‌ی شوق‌آور یکی‌ست، که دلیل آن است که جمعی دور هم غذایی را لذیذتر تجربه کنند...

این‌روزها حجله‌ی جوان ناکامی به نام "امید" را گذاشته‌ایم سر کوچه‌ها و اعلامیه‌اش را کوبیده‌ایم سینه‌ی دیوار...
که البته حق هم داریم. من هم موافقم که "امید واهی" لبخند احمقانه‌ایست که با نخی قرمز روی لبهای عروسکی پارچه‌ای دوخته شده و به کوچکترین تلنگری می‌شکافد.
اما می‌خواهم بگویم اگر فقط برای یکی مهم‌اید، مفیدید، اگر فقط یک نفر به شما وابسته است حتی قدِ دستور پخت آشپزی و رونق دادن به میز غذا، بمانید و بجنگید.
ارزشش را دارد.

سودابه فرضی پور
@adelehz
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یعنی میخوام بهتون بگم عشق دادن به هر موجودی قشنگه❤️🦊

#نارنجی
@adelehz
1
«هیچکس قرار نیست
از تاریکی نجاتت بده
خودت برای خودت نور باش

صبح بخیر❤️

@adelehz
سیاهی رفت
سر به آسمانِ آبی ستودیم
در خورِ آسمان‌ها شدیم . .🕊


صبحتون بهشت

@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من تورا از آهنگ هایی که برایم فرستادی شناختم .
وقتی خواننده می‌خواند:" تو مثل دارویی برام "
من باور کردم که تو می‌گویی و خواننده فقط یک وسیله ست .
محبوب خسته ام؛
من به صدایت عادت کرده ام وقتی صدایم می زنی و خودت میدانی ترک عادت موجب مرض ست !
پس همیشه صدایم بزن
که بقول آن عاشقهای قدیمی تر:
صدای تو خوب ست.
#عادله_زمانی

@adelehz
«ما فاتَكَ لم يُخلق لكَ
وما خُلِقَ لكَ لن يفوتكَ!»
آنچه را از دست دادی برای تو آفریده نشده و آنچه برای تو آفریده شده است را هرگز از دست نخواهی داد.
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خسته ام .
باید این بار سنگین را شبها بر زمین بگذارم و بنشینم .
بعد بروم خدا را با تمام عظمتش در آغوش بگیرم و چشمانم را ببندم .
آن وقت عطرش را که بنظرم چیزی شبیه ترکیبی از بوی مریم ویاس وحشی در باغی باران زده باشد، سخت نفس بکشم .
این بار برای شانه های نحیفم سنگین است من چرا فراموش کرده ام که نمی‌توانم تنهایی و بدون او به جنگ زندگی بروم؟
آه ، حالا وقتش ست که بدانم به آغوشش سخت نیازمندم.
چه خوب که آغوش خدا همیشه برای بندگانش جا دارد.
#عادله_زمانی

کلیپ زیبا، هنر آقای علی ترکمان
دعوتیم به یک دقیقه آرامش مطلق❤️
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قبل از خواب به اشپزخانه رفتم تا یک لیوان آب بخورم .
نعنا خشک هایی که پدرم تازه خریده روی میز بود .
نعناهای خشک را با دستانم پودر کردم و درحالی که دستانم عطر نعنای خشک امسالی را به خودش گرفته بود به تخت خواب برگشتم .
تا بحال با عطر های این چنینی عشق بازی کرده ای که بفهمی جهان همین چند عطر دم دستی و حس خوب و ارزان قیمت زندگی ست ؟؟؟

از کنار عطر های ارزان و دم دستی زندگی سر به هوا عبور نکن ...

#عادله_زمانی

شب بخیر ❤️
@adelehz
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صبح ما خیر است ای یاران ز پیغام شما
جان مامست است دائم از می جام شما
کام ما هر صبح شیرین گردد از پیغامتان
چون عسل شیرین کند یزدان ما کام شما

اقبال
@adelehz
یکروز از خواب بیدار می شوی ؛نگاهی به تقویم می اندازی ؛نگاهی به ساعتت و نگاهی به خودِ خودت در آینه و می بینی هیچ چیز و هیچ کس جز خودت حیف نیست !

یک روز از خواب بیدار می شوی و به کسی که دوستت دارد بدون دلهره و قاطعانه میگویی: صبح بخیر عزیزم وقت کم است لطفا مرا بیشتر دوست بدار !

یک روز یکی از همین روزها وقتی از خواب بیدار می شوی متوجه می شوی بدترین بدهکاری بدهکاری به قلب مهربان خودت هست

و هیچ چیز و هیچکس جز خودت حیف نیست !


نسرین بهجتی
@adelehz
یادم هست اولین باری که به او نزدیک شدم و گفتم احساس خوبی نسبت به او دارم، واکنش او برایم خیلی جالب بود. فقط یک کلمه پرسید:چرا؟در جواب گفتم شاید چون چشمانش زیباترین تصویری است که در این بیست سال دیده ام!لبخندی زد و با همان لحن شیوا گفت:شروع خوبی بود! و این آغاز دوستی من با سوزان بود. دوستی که هر دوی ما خوب میدانستیم قرار نیس به با هم بودنمون ختم بشه

سوزان ارمنی بود و پدر و مادری مسیحی و بسیار مذهبی داشت. من هم مسلمان بودم و در خانواده ای با اعتقادات مذهبی سفت و سخت بزرگ شده بودم
ما سال 70 در دانشگاه اصفهان باهم هم دانشگاهی بودیم، اون ساکن اصفهان بود و ادبیات میخوند و من هم اصالتاً رشتی بودم دانشجوی حسابداری

اون روز هم مثل همه دوشنبه ها هیچی از کلاس مالیه عمومی نفهمیدم! طبق معمول تمام هفته های گذشته منتظر بودم ده دقیقه قبل از پایان کلاس بیاد دم در و از قسمت شیشه ای برام دست تکون بده که یعنی کلاسش تموم شده بعدشم دوتایی بریم همون کافه همیشگی و گپ بزنیم و برام کتاب بخونه
همیشه آرزوش این بود که یک کتابفروشی بزرگ داشته باشه بهش می گفتم اگه یه روزی کتاب‌فروشی رویاهات به واقعیت بدل شد، اسمش رو بذار «کتاب‌فروشی باران‌های نقره». اینجوری هر وقت وارد کتابفروشیت بشی یاد شهر من و خودم میفتی!
سوزان عاشق ادبیات و کتاب بود و منم عاشق هر چیزی که اون عاشقشون بود
وقتی دانشگاهمان تمام شد با خانواده ها صحبت کردیم. واکنش ها دقیقاً همونی بود که انتظارشو داشتیم. یک "نه" قاطع به دلایل کاملاً مذهبی. ما واقعاً احساس می کردیم که عاشق همیم اما عاشق خونواده هامونم بودیم. اون زمان مثل الان نبود که خانواده ها کمی منطقی تر با این گونه مسائل برخورد کنند. روزهای قشنگ من و سوزان آذر ماه ۱۳۷۰شروع شد و بهار۱۳۷۵که من رفتم سربازی تموم شد بعد از کلی آرزوی قشنگ برای هم از هم خداحافظی کردیم. بعد از اون هیچ وقت به اصفهان برنگشتم.

اما وقتی سال گذشته همسرم مقصد سفر برای تعطیلات عید رو اصفهان اعلام کرد نمیدونم چرا از این پیشنهاد استقبال کردم
به آنجا سفر کردم
حس غریبی داشتم. چیزی در حدود 30 سال از اون روزا گذشته بود، اما یه ترس ناشناخته ای روحمو آزار میداد وقتی دلیل این ترس را فهمیدم که دست تو دست همسر و پسرم داشتیم مرکز شهر قدم می زدیم. یه ساختمان بسیار بزرگ و مجلل که این تابلوی بزرگ روی درش خودنمایی میکرد: "کتابفروشی باران های نقره ای" با اینکه می ترسیدم داخل کتابفروشی بروم ... با وجود اینکه می ترسیدم دوباره سوزان را ببینم ... با وجود ترس از این که ممکنه توی 50 سالگی، با دیدن زنی به غیر از همسرم ضربان قلبم شدید بشه
اما نیرویی ناشناخته مرا به یک کتابفروشی کشید توی اون ساعت از روز خیلی شلوغ نبود.
همسر و پسرم به بخش رمان ها رفتن و من درست وسط کتاب فروشی خشکم زده بود دختر جوونی که داشت راهنمایی شون می کرد به نظرم آشنا اومد وقتی که لبخند زد مطمئن شدم اون چشم ها اون لبخند اون کمان گوشه ی لب ها موقع خندیدن اون دختر بدون شک دختر سوزان بود درست لحظه ای که خواستم صداش کنم و درباره ی صاحب کتاب فروشی ازش سوال کنم چشمم به یه قاب عکس بالای میزی که ‌دختر جوون از پشتش بلند شده بود افتاد عکس سوزان بود مسن تر شکسته تر و شاید جذاب تر گوشه ی قاب عکس یه نوار مشکی زده شده بود و در کنار اون هم یه تخته سیاه چوبی کوچیک که روی اون به خطی زیبا نوشته شده بود

* عشق زیبا ترین دین دنیاست *
سوزان گروسیان
۱۲ژوئن ۱۹۶۸
۳۱ژانویه ۲۰۱۹

کار از فشار دادن نوک بینی و لب ورچیدن گذشته بود اشکام سرعت عمل شون خیلی از من بیشتر بود همسرم با نگرانی به سمتم اومد و پرسید چی شده و من به سختی لبخندی مصنوعی زدم و گفتم چیزی نیست یاد خاطرات دوران دانشگاهم افتادم فقط دلم برای اون روزا تنگ شد و بغض کردم همین...!

علیرضا نژاد صالحی

@adelehz
😢4
قدیم ترها،در دبستان وقتی از ما میپرسیدند شغل مادر ؟
میگفتیم خانه دار
در ذهن کودکانه ی ما بچه های دیروز بین مادر کارمند و مادر خانه دار فاصله ی زیادی وجود داشت .فکر می کردیم‌مادرانمان در واقع شغل ندارند .

سالها گذشت تا ما دختران مادران خانه دار فهمیدیم که اتفاقا مادرهای مان شاغل ترین زنان زمین بودند و ما بی‌خبر بودیم.
یک روز صبح که برای درست کردن صبحانه شش صبح بیدار شدیم و مجبور شدیم با یک دست پنیر و گردو روی سفره بگذاریم و با یک دست موهای آشفته مان را مرتب کنیم تا بشود بقیه را بیدار کرد .
یک روز که ساعت یک ظهر خسته به خانه رسیدیم و با سرعت نور گوشت را از فریزر پرت کردیم بیرون تا حدود ساعت دو و ده دقیقه ظهر بتوانیم کتلت گرم جلوی خانواده بگذریم .

یک شب که قبل از خواب نعنا خشک ها را توی سینی بالای یخچال یک بار دیگه سابیدیم و تمام دستمان عطر نعنای امسالی گرفت .
یک بعدازظهر که توی حال خودمان بودیم و با تلفنی از طرف یک آشنا که میگفت مهمان نمیخوایی؟ نیم ساعت دیگه خونه تون هستم .
مثل برق خانه های چند ده متری را جارو زدیم و دستمال کشیدیم و میز آماده کردیم
فهمیدیم که ....
مادرهای بی ادعای ما ،شاغل ترین زنان عالم بودند .
شاغل هایی که سر ماه کسی حقوق کف دست شان نمیگذاشت و بعد از هر زایمان هیچ مرخصی با حقوقی برایشان رد نمی شد .
آن روز بود که یاد گرفتیم به دخترهای آینده مان بیاموزیم تا بفهمند هیچ زنی بیکار نیست و زنان خانه دار عجیب شاغلند
بطرزی عجیب
آنچنان که قانون کارشان هنوز در هیچ کتاب حقوقی نوشته نشده ست .
#عادله_زمانی

@adelehz
زمانی که کافکا به دلیل بیماری به برلین نقل مکان میکنه در پارک دختر کوچکی رو میبینه که عروسک مورد علاقه‌ش را گم کرده و گریه میکنه کافکا با دخترک تمام پارک را برای پیدا کردن عروسک میگرده اما پیداش نمی‌کنن و به دخترک میگه، فردا بیا پارک بیا تا با هم به دنبالش بگردیم.

فردا کافکا نامه‌ای را به دخترک می‌ده که توسط عروسک نوشته شده و به دخترک گفته، گریه نکن، من به سفر دور دنیا رفتم و برایت از ماجراهایی که در سفر دارم مینویسم. کافکا هر روز نامه‌ای برای دخترک می‌آورد و دخترک از شنیدن ماجراها لذت می‌برد

تا روزی که کافکا عروسکی را با خودش میاره و دخترک با دیدنش شروع به گریه می‌کنه و به کافکا میگه این شبیه عروسک من نیست، همونجا کافکا نامه دیگری به دخترک میده که در آن عروسک به دخترک نوشته که مسافرت سبب تغییرش شده.
دخترک عروسک را با خوشحالی بغل میکنه و به خانه ش میره . یک سال بعد کافکا میمیره و دخترک سالها بعد زمانی که یه دختر جوان شده داخل عروسک نامه‌ای با امضای کافکا پیدا میکنه که نوشته
هر چیزی را که بدان عشق می‌ورزی، احتمالا زمانی از دست خواهی داد اما عشق به طریق دیگری به تو باز خواهد گشت.

از پیج عالیجناب
@adelehz