هفتاد و چند ساله بود.
من آقا جان صدایش میزدم.
پیرمردی مهربان، سادهدل و مردمدار...
همیشه فکر میکردم ذرهای فریبکاری در وجود مهربانش نیست.
روزی او قصه عشقش را برایم تعریف کرد.
قصه گلی...
قصه عشق گلی...
قصه عشقی ناکام و ماندگار در روزگاری که عاشقی هنوز راحت نبود.
میگفت وقتی خیلی خیلی جوان بوده، مادرش دختری به نام گلی را برایش خواستگاری میکند و به رسم روستای خودشان و روزگارشان نامزد میشوند.
وقتی از گلی حرف میزد، چشمان خستهاش برق جوانی می گرفتند.
میگفت گلی بلند بالا و قشنگ بود، خیلی قشنگ.
اما دست روزگار با این عشق مهربان نبود.
روزی به دلیلی مادر خدابیامرز آقاجان از ازدواج این دو پشیمان میشود و آقای قصه ما به حرمت حرف مادرش از عشقش میگذرد، با اینکه به قول خودش دستگیرونم بود (به زبان محلی یعنی نامزدم بود).
مادر گلی به سراغش میآید و شکایت که سید آقا مگر تو دختر مرا نمیخواهی و آقاجان با دل خون جواب میدهد اگر پدر و مادرم نخواهند من هم نمیخواهم.
گلی که گویی در آن روزگار دختری جسور بوده به سید آقای قصه ما پیشنهاد فرار میدهد و آقای عاشق با کمال درد از ترس آبرو این پیشنهاد را رد میکند.
آقاجان پس از چندی با دختر معصوم، نجیب و مهربان دیگری ازدواج میکند اما عشق گلی همچنان در سینهاش میماند.
آقا هزاران قصه دیگر نیز از عشق ناکامشان و دیدارهای یواشکیشان تعریف میکرد و من همیشه سر به سرش میگذاشتم که آقاجان چشمم روشن، شما دوست دختر داشتی وقتی هنوز دوست دختر داشتن مد نبود...
اما بالاخره به رسم زمانه گلی هم روزی ازدواج میکند و این عشق برای همیشه دفترش بسته میشود.
آقاجان میگفت از باغ بر میگشتم که دیدم گلی را در پیرهن قرمز عروسی روی اسب میبرند. همانطور بلند بالا و قشنگ. همان موقع گویی آسمان پایین آمد و خورد توی سر من و بعد با آه ادامه میداد بابا جان خیلی سخت است آدم کسی را که خیلی میخواهد از دست بدهد...
بعد از آن روز دیگر این عشق فقط در سینه سیدآقا و شاید هم قلب گلی زنده مانده بود و بعد از شصت سال از سینه سوخته پیرمرد نقل میشد...
و
من امروز فکر میکنم که
کاش عاشقیها هنوز هم همان قدر صاف و همیشگی بودند...
کاش مادرها و پدرها هنوز هم همان قدر حرمت داشتند...
کاش آقاجان هنوز زنده بود...
#اورانوس_تاجالدینی
@adelehz
من آقا جان صدایش میزدم.
پیرمردی مهربان، سادهدل و مردمدار...
همیشه فکر میکردم ذرهای فریبکاری در وجود مهربانش نیست.
روزی او قصه عشقش را برایم تعریف کرد.
قصه گلی...
قصه عشق گلی...
قصه عشقی ناکام و ماندگار در روزگاری که عاشقی هنوز راحت نبود.
میگفت وقتی خیلی خیلی جوان بوده، مادرش دختری به نام گلی را برایش خواستگاری میکند و به رسم روستای خودشان و روزگارشان نامزد میشوند.
وقتی از گلی حرف میزد، چشمان خستهاش برق جوانی می گرفتند.
میگفت گلی بلند بالا و قشنگ بود، خیلی قشنگ.
اما دست روزگار با این عشق مهربان نبود.
روزی به دلیلی مادر خدابیامرز آقاجان از ازدواج این دو پشیمان میشود و آقای قصه ما به حرمت حرف مادرش از عشقش میگذرد، با اینکه به قول خودش دستگیرونم بود (به زبان محلی یعنی نامزدم بود).
مادر گلی به سراغش میآید و شکایت که سید آقا مگر تو دختر مرا نمیخواهی و آقاجان با دل خون جواب میدهد اگر پدر و مادرم نخواهند من هم نمیخواهم.
گلی که گویی در آن روزگار دختری جسور بوده به سید آقای قصه ما پیشنهاد فرار میدهد و آقای عاشق با کمال درد از ترس آبرو این پیشنهاد را رد میکند.
آقاجان پس از چندی با دختر معصوم، نجیب و مهربان دیگری ازدواج میکند اما عشق گلی همچنان در سینهاش میماند.
آقا هزاران قصه دیگر نیز از عشق ناکامشان و دیدارهای یواشکیشان تعریف میکرد و من همیشه سر به سرش میگذاشتم که آقاجان چشمم روشن، شما دوست دختر داشتی وقتی هنوز دوست دختر داشتن مد نبود...
اما بالاخره به رسم زمانه گلی هم روزی ازدواج میکند و این عشق برای همیشه دفترش بسته میشود.
آقاجان میگفت از باغ بر میگشتم که دیدم گلی را در پیرهن قرمز عروسی روی اسب میبرند. همانطور بلند بالا و قشنگ. همان موقع گویی آسمان پایین آمد و خورد توی سر من و بعد با آه ادامه میداد بابا جان خیلی سخت است آدم کسی را که خیلی میخواهد از دست بدهد...
بعد از آن روز دیگر این عشق فقط در سینه سیدآقا و شاید هم قلب گلی زنده مانده بود و بعد از شصت سال از سینه سوخته پیرمرد نقل میشد...
و
من امروز فکر میکنم که
کاش عاشقیها هنوز هم همان قدر صاف و همیشگی بودند...
کاش مادرها و پدرها هنوز هم همان قدر حرمت داشتند...
کاش آقاجان هنوز زنده بود...
#اورانوس_تاجالدینی
@adelehz
مادرم به باران ملایم بهاری "نرم بار" می گوید .
نمی دانم چندساله بودم که این کلمه را از زبانش شنیدم حتی اصلا نمیدانم این واژه خاص لهجه ی جایی ست یا همه می گویند .
من نرم بار را فقط و فقط با مادرم میشناسم .
نرم بار یعنی بارانی که آرام، ملایم و ریتمی مداوم بر خیابان ها،سقف ها و باغچه ها فرو می ریزد .
ملایم ست پس هوا را سرد نمی کند فقط باعث میشود همه چیز تازه شود .
آنقدر تازه که بتوانی چشمانت را ببندی و عمیق نفس بکشی و بوی تازگی و نم ملایم را با حرص به میان ریه هایت بکشی.
اکثر آدمها هنگام بارش نرم بار چتر بر نمیدارند اینقدر که این قطرات با آرامش بر سر و صورتشان فرود می آید.از لمس تن شان بدست آن قطرات آزرده نمی شوند و اصلا بدشان نمی آید دستهای نرم بار بر موهای لخت و فر آنها بلغزد و از خود نم برجا بگذارد.
من گمان می کنم هر آدمی در زندگیش یک نرم بار دارد و اگر نه،پس لازم ست که بگردد و نرم باری ملایم برای خود بیابد .
کسی که با آرامش و لطافت بر زندگیت می بارد و با آمدنش سرما نه اما تازگی و حس شادابی را به ارمغان می آورد.
کسی که حضورش تابش خشن اشعه های خورشید یا سرمای استخوان سوز و هوهوی باد سرد نیست .
کسی که بارانی نرم بر گیسوان آدم فرو آمده ست.
نگاه کن و نرم بارت را پیدا کن چون این صحرای زندگی بدون بارشهای ملایم و مداوم که آکنده ی عطر گل ست سخت با مسافرانش کنار می آید .
همین
#عادله_زمانی
پ.ن نرم بار اصطلاحی ست که مردمان هرات برای باران نرم بهاری به کار میبردند .
@adelehz
نمی دانم چندساله بودم که این کلمه را از زبانش شنیدم حتی اصلا نمیدانم این واژه خاص لهجه ی جایی ست یا همه می گویند .
من نرم بار را فقط و فقط با مادرم میشناسم .
نرم بار یعنی بارانی که آرام، ملایم و ریتمی مداوم بر خیابان ها،سقف ها و باغچه ها فرو می ریزد .
ملایم ست پس هوا را سرد نمی کند فقط باعث میشود همه چیز تازه شود .
آنقدر تازه که بتوانی چشمانت را ببندی و عمیق نفس بکشی و بوی تازگی و نم ملایم را با حرص به میان ریه هایت بکشی.
اکثر آدمها هنگام بارش نرم بار چتر بر نمیدارند اینقدر که این قطرات با آرامش بر سر و صورتشان فرود می آید.از لمس تن شان بدست آن قطرات آزرده نمی شوند و اصلا بدشان نمی آید دستهای نرم بار بر موهای لخت و فر آنها بلغزد و از خود نم برجا بگذارد.
من گمان می کنم هر آدمی در زندگیش یک نرم بار دارد و اگر نه،پس لازم ست که بگردد و نرم باری ملایم برای خود بیابد .
کسی که با آرامش و لطافت بر زندگیت می بارد و با آمدنش سرما نه اما تازگی و حس شادابی را به ارمغان می آورد.
کسی که حضورش تابش خشن اشعه های خورشید یا سرمای استخوان سوز و هوهوی باد سرد نیست .
کسی که بارانی نرم بر گیسوان آدم فرو آمده ست.
نگاه کن و نرم بارت را پیدا کن چون این صحرای زندگی بدون بارشهای ملایم و مداوم که آکنده ی عطر گل ست سخت با مسافرانش کنار می آید .
همین
#عادله_زمانی
پ.ن نرم بار اصطلاحی ست که مردمان هرات برای باران نرم بهاری به کار میبردند .
@adelehz
محبوب دلخواه من
مبادا گمان بری که بهار بر نمی گردد.
این را حتی در دل سرد ترین روز سال هم از یاد نبر.
همچنان این را نمی گویمتا فکر کنی زمستان چیزی کم از بهار دارد،در واقع نه
واقعیت آن است که اگر زیبا نگریستن را آموخته باشی در هر فصل و روزی چیزی زیبا برای خوشحالی خواهی یافت .
این را از انجهت می گویم تا بدانی هیچ چیز ابدی نیست نه سرد ترین روز سال نه دل انگیز ترینش
آیا منصفانه است تا برای چیزی تا این حد گذرا بر خود سخت بگیری؟
محبوب دلخواهم
بگذر و بگذار و زندگی کن .
#عادله_زمانی
صبح اولین روز زمستانی تون بخیر❤️
#نارنجی
@adelehz
مبادا گمان بری که بهار بر نمی گردد.
این را حتی در دل سرد ترین روز سال هم از یاد نبر.
همچنان این را نمی گویمتا فکر کنی زمستان چیزی کم از بهار دارد،در واقع نه
واقعیت آن است که اگر زیبا نگریستن را آموخته باشی در هر فصل و روزی چیزی زیبا برای خوشحالی خواهی یافت .
این را از انجهت می گویم تا بدانی هیچ چیز ابدی نیست نه سرد ترین روز سال نه دل انگیز ترینش
آیا منصفانه است تا برای چیزی تا این حد گذرا بر خود سخت بگیری؟
محبوب دلخواهم
بگذر و بگذار و زندگی کن .
#عادله_زمانی
صبح اولین روز زمستانی تون بخیر❤️
#نارنجی
@adelehz
گمانم ۵-۶ ساله بودم. صدای شهره داشت در اتاق کوچک زیرپله خالهکوچیکه پخش میشد. من جلوی آینه ایستاده بودم و داشتم خودم را بهطرز ناشیانه، اما کودکانهای، تکان میدادم. خاله داشت نامه عاشقانهاش را پاکنویس میکرد....من نامهرسان کوچکی بودم که باید کلمههای عاشقانه بین دونفر را به آنها میرساندم.
من داشتم توی آینه قدی اتاق خاله با صدای شهره، خودم را تکان میدادم که خاله نامهاش را گذاشت داخل پاکتی که خودش روی آن را نقاشی کرده بود، بعد داد دستِ من و گفت: «میتونی یه جوری بهش بدی که آقا و آبا نبینن؟! نباید هیچکس ببینه! بدبخت میشیم.»
و من همه وقتها، کوچکیام را طوری از در آهنی حیاط خانه آقاجان رد میکردم که به چشم هیچکس نیایم.
من برای کوچکی خودم، برای تو که دوری، برای خالهای که نامهٔ عاشقانه مینوشت و برای مردی که مخاطب نامههایش بود، دلتنگم! وسط این دلتنگی تمامنشدنی هم خانم شهره با صدای بلندی میخواند: غبار راه دورت نشسته رو لباسم...
فاطمه بهروزفخر
@adelehz
من داشتم توی آینه قدی اتاق خاله با صدای شهره، خودم را تکان میدادم که خاله نامهاش را گذاشت داخل پاکتی که خودش روی آن را نقاشی کرده بود، بعد داد دستِ من و گفت: «میتونی یه جوری بهش بدی که آقا و آبا نبینن؟! نباید هیچکس ببینه! بدبخت میشیم.»
و من همه وقتها، کوچکیام را طوری از در آهنی حیاط خانه آقاجان رد میکردم که به چشم هیچکس نیایم.
من برای کوچکی خودم، برای تو که دوری، برای خالهای که نامهٔ عاشقانه مینوشت و برای مردی که مخاطب نامههایش بود، دلتنگم! وسط این دلتنگی تمامنشدنی هم خانم شهره با صدای بلندی میخواند: غبار راه دورت نشسته رو لباسم...
فاطمه بهروزفخر
@adelehz
❤2
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
آیه ای در قرآن ست که میگوید خدایا من به هر خیری از جانب تو برسد سخت نیازمندم.
من فکر میکنم با همین آیه میتوان سالها عشق بازی کرد.شما فکرش را بکن که به پادشاه بگویی هرچه از گنجینه ات به من برسد به آن راضی ام اگر یک سکه باشد یا یکگنج بزرگ
همین که از خزانه ی تو باشد و دست تو به آن بخورد مرا کافی ست .
یعنی میخواهم بگویم مقدار مهم نیست همان که از تو می رسد عالیست .
من عاشق این آیه هستم هر روز در زمانهایی که خوشم یا ناخوش زیر لب زمزمه اش میکنم .
من به هر خیری که از جانب تو باشد سخت نیازمندم،سخت محتاجم.
چرا این آیه را دوست دارم؟ چون فکر میکنم عشق همین ست .
در واقع رابطه با خدا باید همین باشد اینکه بپذیری از او فقط خیر برمی آید و مقدارش هرچه باشد بازهم خوب ست و خیر
پس هر روز که از خواب بیدار شدی منتظر رسیدن وعده ی خیرت باشی.
#عادله_زمانی
@adelehz
من فکر میکنم با همین آیه میتوان سالها عشق بازی کرد.شما فکرش را بکن که به پادشاه بگویی هرچه از گنجینه ات به من برسد به آن راضی ام اگر یک سکه باشد یا یکگنج بزرگ
همین که از خزانه ی تو باشد و دست تو به آن بخورد مرا کافی ست .
یعنی میخواهم بگویم مقدار مهم نیست همان که از تو می رسد عالیست .
من عاشق این آیه هستم هر روز در زمانهایی که خوشم یا ناخوش زیر لب زمزمه اش میکنم .
من به هر خیری که از جانب تو باشد سخت نیازمندم،سخت محتاجم.
چرا این آیه را دوست دارم؟ چون فکر میکنم عشق همین ست .
در واقع رابطه با خدا باید همین باشد اینکه بپذیری از او فقط خیر برمی آید و مقدارش هرچه باشد بازهم خوب ست و خیر
پس هر روز که از خواب بیدار شدی منتظر رسیدن وعده ی خیرت باشی.
#عادله_زمانی
@adelehz
هر روز برای خود روز جدیدی ست، هر گل طراوت خاص خود را دارد. هر چهره ای از زیبایی ویژه ای برخوردار می باشد و بالاخره هر پدیده ای در دنیا در نوع خود یکتا و دیدنی است، از جمله هر صبحِ زندگی شما.
لئو بوسکالیا
📷عادله زمانی
@adelehz
لئو بوسکالیا
📷عادله زمانی
@adelehz
وقتی هفت ساله بودم مادر یک مشت آجیل ریخت در جیب عمیق کاپشن صورتی ام و گفت تا به مدرسه می رسی در مسیر راه آجیل بخور.
آن سالها،مادرها از این ترفندها استفاده میکردند تا مانع هله هوله خوری بچه ها شوند .
خوردن پفک و چیپس سالهای کودکی ما چیزی به وزن گناه کبیره کردن بود.
البته آجیل هم آنقدرها گران نبود، میشد کاسه های سفالی پر آجیل را توی آشپزخانه که مقر فرماندهی مادر بود پیدا کرد.
هر قدم یک پسته،یک نخود یا کشمش و بادام توی دهانم میگذاشتم با لذت میجویدم و با ولع قورت می دادم .
و اینطوری بود که راه مدرسه ام مزه ی پسته و بادام می داد.
بعداز سالها هرازگاهی که پسته در دهان میگذارم یاد آن روزها می افتم اما راستش آن طعم را هرگز دوباره تجربه نکردم .
نمی دانم چه چیزی عوض شد
راه مدرسه یا پسته های ته جیب کاپشن صورتی ..
هرچه بود آن طعم دوباره هرگز تکرار نشد.
#عادله_زمانی
@adelehz
آن سالها،مادرها از این ترفندها استفاده میکردند تا مانع هله هوله خوری بچه ها شوند .
خوردن پفک و چیپس سالهای کودکی ما چیزی به وزن گناه کبیره کردن بود.
البته آجیل هم آنقدرها گران نبود، میشد کاسه های سفالی پر آجیل را توی آشپزخانه که مقر فرماندهی مادر بود پیدا کرد.
هر قدم یک پسته،یک نخود یا کشمش و بادام توی دهانم میگذاشتم با لذت میجویدم و با ولع قورت می دادم .
و اینطوری بود که راه مدرسه ام مزه ی پسته و بادام می داد.
بعداز سالها هرازگاهی که پسته در دهان میگذارم یاد آن روزها می افتم اما راستش آن طعم را هرگز دوباره تجربه نکردم .
نمی دانم چه چیزی عوض شد
راه مدرسه یا پسته های ته جیب کاپشن صورتی ..
هرچه بود آن طعم دوباره هرگز تکرار نشد.
#عادله_زمانی
@adelehz
😢2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سِرناد به قطعه موسیقی گفته میشه که ترجیحا در فضای باز و شب هنگام توسط مرد زیر پنجره معشوقش نواخته میشه.
اجرای سازدهنی قطعه سِرناد یکی از شاهکارهای شوبرت توسط جاوید جلوندی
#شما_فرستادین
@adelehz
اجرای سازدهنی قطعه سِرناد یکی از شاهکارهای شوبرت توسط جاوید جلوندی
#شما_فرستادین
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هربار خواستم فراموش کنم دوستت دارم .
چیزی مانع شد
نوشته ای، عطری ، یک خط شعر
حتی مردی غریبه که در خیابان شبیه تو لباس پوشیده بود.
هربار خواستم بیاد نیاورم که چقدر دلم برایت تنگ شده است .چیزی رخ داد که مانع شد .
شب باران بارید .خواننده ای انگار با بغض آواز خواند.حتی پرنده ی کوچکی آن شب مرد..
همه چیز دست در دست هم دادند تا زیر گریه بزنم و از اعماق قلب اشک بریزم و نتوانم قبول کنم که دلم برایت تنگ نشده است.
این راز عجیب و بی رحمی ست اما جهان در لحظه ای که میخواهی کسی را دوست نداری بیکار نمی نشیند و با تمام قوت اورا بیادت می آورد.
تا بدانی عشق گاهی زخمی میشود که تا همیشه نمی توانی از آن رها شوی.
#عادله_زمانی
@adelehz
چیزی مانع شد
نوشته ای، عطری ، یک خط شعر
حتی مردی غریبه که در خیابان شبیه تو لباس پوشیده بود.
هربار خواستم بیاد نیاورم که چقدر دلم برایت تنگ شده است .چیزی رخ داد که مانع شد .
شب باران بارید .خواننده ای انگار با بغض آواز خواند.حتی پرنده ی کوچکی آن شب مرد..
همه چیز دست در دست هم دادند تا زیر گریه بزنم و از اعماق قلب اشک بریزم و نتوانم قبول کنم که دلم برایت تنگ نشده است.
این راز عجیب و بی رحمی ست اما جهان در لحظه ای که میخواهی کسی را دوست نداری بیکار نمی نشیند و با تمام قوت اورا بیادت می آورد.
تا بدانی عشق گاهی زخمی میشود که تا همیشه نمی توانی از آن رها شوی.
#عادله_زمانی
@adelehz
نجات نوزاد رها شده توسط یک سگ
مردم محلی میگویند که شخصی نوزاد دختر تازه متولد شده خود را شبانه و برهنه در حالی که هنوز بندناف داشته در مزرعه ای رها کرده که بمیرد اما یک سگ، نوزاد رها شده را در آغوش گرم خودش گرفته و کنار توله های خودش نگه داشته
علت زنده ماندن نوزاد در سرمای شب گرمای بدن سگ و توله هایش بوده ست 😢
@adelehz
مردم محلی میگویند که شخصی نوزاد دختر تازه متولد شده خود را شبانه و برهنه در حالی که هنوز بندناف داشته در مزرعه ای رها کرده که بمیرد اما یک سگ، نوزاد رها شده را در آغوش گرم خودش گرفته و کنار توله های خودش نگه داشته
علت زنده ماندن نوزاد در سرمای شب گرمای بدن سگ و توله هایش بوده ست 😢
@adelehz
❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برایم بنویس آنقدر که دفترت پر شود
و از من بخوان آنقدر که گوشهایت پر شود .
برایم بنویس
تا بشناسم تورا
تویی که لبخندت آشناست اما خودت گاهی غریبه میشوی .
محبوب فراموش کار من !
دو چیز را هرگز فراموش نکن
نفس کشیدن و نامه برایم نگاشتن
#عادله_زمانی
@adelehz
و از من بخوان آنقدر که گوشهایت پر شود .
برایم بنویس
تا بشناسم تورا
تویی که لبخندت آشناست اما خودت گاهی غریبه میشوی .
محبوب فراموش کار من !
دو چیز را هرگز فراموش نکن
نفس کشیدن و نامه برایم نگاشتن
#عادله_زمانی
@adelehz