This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من نمیدانستم اما تو باید به من میگفتی
این را هر آدمی به دیگری باید بگوید
که جهان با مدارا زنده است .
مدارا با خود،مدارا با دیگری مدارا با جهان
جهان با پذیرفتن و شادی را منتشر کردن زنده است .
و این چیزی ست که تمام ما فرزندان آدم باید یک به یک در گوش هم بگوییم .
#عادله_زمانی
#نارنجی
@adelehz
این را هر آدمی به دیگری باید بگوید
که جهان با مدارا زنده است .
مدارا با خود،مدارا با دیگری مدارا با جهان
جهان با پذیرفتن و شادی را منتشر کردن زنده است .
و این چیزی ست که تمام ما فرزندان آدم باید یک به یک در گوش هم بگوییم .
#عادله_زمانی
#نارنجی
@adelehz
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو خیال میکنی که او همیشه پیر بوده ست ؟
نه به چشمانش بنگر
مطمئنم روزی عاشقی را کوچه به کوچه پشت سرش میگردانده ست .
#عادله_زمانی
@adelehz
نه به چشمانش بنگر
مطمئنم روزی عاشقی را کوچه به کوچه پشت سرش میگردانده ست .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤2
تو محل بهش می گفتیم چوپان دروغگو...
چوپان نبود ولی تا دلتون بخواد دروغگو بود. می رفت امام زاده صالح و می گفت رفتیم شمال... بعد از دریا می گفت. از آب تنی کردن... از پیچ های جاده و داد و زدن تو تونل ... وقتی همه تو محل دوچرخه بازی می کردیم به دیوار تکیه می داد و می گفت منم دوچرخه دارم ولی فقط تو حیاط بازی می کنم. وقتی می گفتیم بیار بیرون می گفت نه نمیشه. حتی وقتی یه بار دوچرخه م رو بهش دادم تا سوارشه همون لحظه افتاد. اینجوری معلوم شد که بازم دروغ گفته. تو امتحان های مدرسه ده می گرفت می گفت هیجده شدم. نتایج کنکور که اومد گفت پزشکی سراسری قبول شدم ولی چون از خون می ترسم نرفتم ! برای همین رفت سربازی...
خیلی سال بود که ما به دروغ گفتناش عادت کرده بودیم برای همین حرفاش رو جدی نمی گرفتیم. یه مدت ازش بی خبر بودم تا اینکه یه روز وقتی از در دانشگاه اومدم بیرون دیدمش... گفتم تو کجا اینجا کجا ... گفت یکی که خیلی دوسش دارم اینجا درس می خونه. گفتم اون چی؟ اونم می خوادت؟ گفت آره بابا خیلی... ولی اینم یه دروغ دیگه بود. چون اون دختر از کنارش رد شد و حتی بهش نگاه هم نکرد.
از اون روز زمان زیادی گذشته و حالا حس می کنم بعضی از حرفا واقعا دروغ نیستن. چون هر آدمی یه دنیا تو ذهنش داره که اتفاقاتش دقیقا همونی هست که دلش می خواد. یه دنیا فقط مخصوص خودش... اونم حتما یه دنیا برای خودش داشته. یه دنیای قشنگ که تو کودکی شمال رفته و دوچرخه سواری کرده... پزشک بوده و با کسی که خیلی دوست داشته زندگی می کرده... شاید اون هیچ وقت دروغگو نبوده... فقط تو دنیای اشتباهی زندگی می کرده.
درست مثل خیلی از ما که داریم تو دنیای اشتباهی زندگی می کنیم !!!
حسین حائریان
@adelehz
چوپان نبود ولی تا دلتون بخواد دروغگو بود. می رفت امام زاده صالح و می گفت رفتیم شمال... بعد از دریا می گفت. از آب تنی کردن... از پیچ های جاده و داد و زدن تو تونل ... وقتی همه تو محل دوچرخه بازی می کردیم به دیوار تکیه می داد و می گفت منم دوچرخه دارم ولی فقط تو حیاط بازی می کنم. وقتی می گفتیم بیار بیرون می گفت نه نمیشه. حتی وقتی یه بار دوچرخه م رو بهش دادم تا سوارشه همون لحظه افتاد. اینجوری معلوم شد که بازم دروغ گفته. تو امتحان های مدرسه ده می گرفت می گفت هیجده شدم. نتایج کنکور که اومد گفت پزشکی سراسری قبول شدم ولی چون از خون می ترسم نرفتم ! برای همین رفت سربازی...
خیلی سال بود که ما به دروغ گفتناش عادت کرده بودیم برای همین حرفاش رو جدی نمی گرفتیم. یه مدت ازش بی خبر بودم تا اینکه یه روز وقتی از در دانشگاه اومدم بیرون دیدمش... گفتم تو کجا اینجا کجا ... گفت یکی که خیلی دوسش دارم اینجا درس می خونه. گفتم اون چی؟ اونم می خوادت؟ گفت آره بابا خیلی... ولی اینم یه دروغ دیگه بود. چون اون دختر از کنارش رد شد و حتی بهش نگاه هم نکرد.
از اون روز زمان زیادی گذشته و حالا حس می کنم بعضی از حرفا واقعا دروغ نیستن. چون هر آدمی یه دنیا تو ذهنش داره که اتفاقاتش دقیقا همونی هست که دلش می خواد. یه دنیا فقط مخصوص خودش... اونم حتما یه دنیا برای خودش داشته. یه دنیای قشنگ که تو کودکی شمال رفته و دوچرخه سواری کرده... پزشک بوده و با کسی که خیلی دوست داشته زندگی می کرده... شاید اون هیچ وقت دروغگو نبوده... فقط تو دنیای اشتباهی زندگی می کرده.
درست مثل خیلی از ما که داریم تو دنیای اشتباهی زندگی می کنیم !!!
حسین حائریان
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من قصد داشتم او این را بداند که به خاطر هیچ چیز از او ناراحت نیستم.
این گمان محالی بود .
خیلی ها می پرسیدند چطور ممکن است نتوانی به خاطر کارهای بد کسی از او متنفر باشی؟
و من در جواب می گفتم براستی زندگی آنقدر طولانی نیست که بخواهم آن را به تنفر از بقیه بگذرانم .
میخواهم این احساسات بد را در آب روان بریزم و اجازه دهم از من دور شود.
من برای زندگی در جهان به عشق بیشتر نیازمندم.
#عادله_زمانی
🎥پریسا جان راغیان
هتل گارزا بلانکا،مکزیک
@adelehz
این گمان محالی بود .
خیلی ها می پرسیدند چطور ممکن است نتوانی به خاطر کارهای بد کسی از او متنفر باشی؟
و من در جواب می گفتم براستی زندگی آنقدر طولانی نیست که بخواهم آن را به تنفر از بقیه بگذرانم .
میخواهم این احساسات بد را در آب روان بریزم و اجازه دهم از من دور شود.
من برای زندگی در جهان به عشق بیشتر نیازمندم.
#عادله_زمانی
🎥پریسا جان راغیان
هتل گارزا بلانکا،مکزیک
@adelehz
دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود
هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد......
دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟
گله هارابگذار!
ناله هارابس كن!
روزگارگوش ندارد كه تو هی شِكوه كنی!..
فریدون مشیری
صبح روز پاییزی تون به خیر ❤️
@adelehz
این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود
هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد......
دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟
گله هارابگذار!
ناله هارابس كن!
روزگارگوش ندارد كه تو هی شِكوه كنی!..
فریدون مشیری
صبح روز پاییزی تون به خیر ❤️
@adelehz
اینجا رو فراموش کن
برو دنبال قلبت،
ما فقط یه بار زندگی میکنیم.
تو باید رویاهات رو زندگی کنی،
هیچکس دیگهای قرار نیست این کارو واست انجام بده.
📙 دريا و سكوت
✍🏻 پیتر کانینگهام
@adelehz
برو دنبال قلبت،
ما فقط یه بار زندگی میکنیم.
تو باید رویاهات رو زندگی کنی،
هیچکس دیگهای قرار نیست این کارو واست انجام بده.
📙 دريا و سكوت
✍🏻 پیتر کانینگهام
@adelehz
خبر این است که یلدا خانم
آخرین دختر آذر بانو
نوه دختری حضرت پاییز قشنگ
دل سپرده به یکی از پسران ننه سرمای بزرگ
کرده پیراهنی از برف به تن
می رود خانه ی بخت
الهی بختش قشنگ
الهی بختتان قشنگ ❤️
@adelehz
آخرین دختر آذر بانو
نوه دختری حضرت پاییز قشنگ
دل سپرده به یکی از پسران ننه سرمای بزرگ
کرده پیراهنی از برف به تن
می رود خانه ی بخت
الهی بختش قشنگ
الهی بختتان قشنگ ❤️
@adelehz
هفتاد و چند ساله بود.
من آقا جان صدایش میزدم.
پیرمردی مهربان، سادهدل و مردمدار...
همیشه فکر میکردم ذرهای فریبکاری در وجود مهربانش نیست.
روزی او قصه عشقش را برایم تعریف کرد.
قصه گلی...
قصه عشق گلی...
قصه عشقی ناکام و ماندگار در روزگاری که عاشقی هنوز راحت نبود.
میگفت وقتی خیلی خیلی جوان بوده، مادرش دختری به نام گلی را برایش خواستگاری میکند و به رسم روستای خودشان و روزگارشان نامزد میشوند.
وقتی از گلی حرف میزد، چشمان خستهاش برق جوانی می گرفتند.
میگفت گلی بلند بالا و قشنگ بود، خیلی قشنگ.
اما دست روزگار با این عشق مهربان نبود.
روزی به دلیلی مادر خدابیامرز آقاجان از ازدواج این دو پشیمان میشود و آقای قصه ما به حرمت حرف مادرش از عشقش میگذرد، با اینکه به قول خودش دستگیرونم بود (به زبان محلی یعنی نامزدم بود).
مادر گلی به سراغش میآید و شکایت که سید آقا مگر تو دختر مرا نمیخواهی و آقاجان با دل خون جواب میدهد اگر پدر و مادرم نخواهند من هم نمیخواهم.
گلی که گویی در آن روزگار دختری جسور بوده به سید آقای قصه ما پیشنهاد فرار میدهد و آقای عاشق با کمال درد از ترس آبرو این پیشنهاد را رد میکند.
آقاجان پس از چندی با دختر معصوم، نجیب و مهربان دیگری ازدواج میکند اما عشق گلی همچنان در سینهاش میماند.
آقا هزاران قصه دیگر نیز از عشق ناکامشان و دیدارهای یواشکیشان تعریف میکرد و من همیشه سر به سرش میگذاشتم که آقاجان چشمم روشن، شما دوست دختر داشتی وقتی هنوز دوست دختر داشتن مد نبود...
اما بالاخره به رسم زمانه گلی هم روزی ازدواج میکند و این عشق برای همیشه دفترش بسته میشود.
آقاجان میگفت از باغ بر میگشتم که دیدم گلی را در پیرهن قرمز عروسی روی اسب میبرند. همانطور بلند بالا و قشنگ. همان موقع گویی آسمان پایین آمد و خورد توی سر من و بعد با آه ادامه میداد بابا جان خیلی سخت است آدم کسی را که خیلی میخواهد از دست بدهد...
بعد از آن روز دیگر این عشق فقط در سینه سیدآقا و شاید هم قلب گلی زنده مانده بود و بعد از شصت سال از سینه سوخته پیرمرد نقل میشد...
و
من امروز فکر میکنم که
کاش عاشقیها هنوز هم همان قدر صاف و همیشگی بودند...
کاش مادرها و پدرها هنوز هم همان قدر حرمت داشتند...
کاش آقاجان هنوز زنده بود...
#اورانوس_تاجالدینی
@adelehz
من آقا جان صدایش میزدم.
پیرمردی مهربان، سادهدل و مردمدار...
همیشه فکر میکردم ذرهای فریبکاری در وجود مهربانش نیست.
روزی او قصه عشقش را برایم تعریف کرد.
قصه گلی...
قصه عشق گلی...
قصه عشقی ناکام و ماندگار در روزگاری که عاشقی هنوز راحت نبود.
میگفت وقتی خیلی خیلی جوان بوده، مادرش دختری به نام گلی را برایش خواستگاری میکند و به رسم روستای خودشان و روزگارشان نامزد میشوند.
وقتی از گلی حرف میزد، چشمان خستهاش برق جوانی می گرفتند.
میگفت گلی بلند بالا و قشنگ بود، خیلی قشنگ.
اما دست روزگار با این عشق مهربان نبود.
روزی به دلیلی مادر خدابیامرز آقاجان از ازدواج این دو پشیمان میشود و آقای قصه ما به حرمت حرف مادرش از عشقش میگذرد، با اینکه به قول خودش دستگیرونم بود (به زبان محلی یعنی نامزدم بود).
مادر گلی به سراغش میآید و شکایت که سید آقا مگر تو دختر مرا نمیخواهی و آقاجان با دل خون جواب میدهد اگر پدر و مادرم نخواهند من هم نمیخواهم.
گلی که گویی در آن روزگار دختری جسور بوده به سید آقای قصه ما پیشنهاد فرار میدهد و آقای عاشق با کمال درد از ترس آبرو این پیشنهاد را رد میکند.
آقاجان پس از چندی با دختر معصوم، نجیب و مهربان دیگری ازدواج میکند اما عشق گلی همچنان در سینهاش میماند.
آقا هزاران قصه دیگر نیز از عشق ناکامشان و دیدارهای یواشکیشان تعریف میکرد و من همیشه سر به سرش میگذاشتم که آقاجان چشمم روشن، شما دوست دختر داشتی وقتی هنوز دوست دختر داشتن مد نبود...
اما بالاخره به رسم زمانه گلی هم روزی ازدواج میکند و این عشق برای همیشه دفترش بسته میشود.
آقاجان میگفت از باغ بر میگشتم که دیدم گلی را در پیرهن قرمز عروسی روی اسب میبرند. همانطور بلند بالا و قشنگ. همان موقع گویی آسمان پایین آمد و خورد توی سر من و بعد با آه ادامه میداد بابا جان خیلی سخت است آدم کسی را که خیلی میخواهد از دست بدهد...
بعد از آن روز دیگر این عشق فقط در سینه سیدآقا و شاید هم قلب گلی زنده مانده بود و بعد از شصت سال از سینه سوخته پیرمرد نقل میشد...
و
من امروز فکر میکنم که
کاش عاشقیها هنوز هم همان قدر صاف و همیشگی بودند...
کاش مادرها و پدرها هنوز هم همان قدر حرمت داشتند...
کاش آقاجان هنوز زنده بود...
#اورانوس_تاجالدینی
@adelehz