میخواهمت چنان که شب خسته خواب را
میجویمت چنان که لب تشنه آب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را ...
قیصر امین پور
@adelehz
میجویمت چنان که لب تشنه آب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را ...
قیصر امین پور
@adelehz
من آدمِ نرفتنم
آدم دوست ماندن
یا اصلا آدم دیر رفتنم
خیلی دیر
اما وقتی بروم
دیگر آدم برگشتن نیستم
آدم مثلِ قبل شدن نیستم
باور کن...
آنا گاوالدا
@adelehz
آدم دوست ماندن
یا اصلا آدم دیر رفتنم
خیلی دیر
اما وقتی بروم
دیگر آدم برگشتن نیستم
آدم مثلِ قبل شدن نیستم
باور کن...
آنا گاوالدا
@adelehz
بعدها در برگهای تاریخ خواهند نوشت
کسی چای می ریخت و کسی غصه هایش را به باد می سپرد و می خندید ..
راستش را بخواهی من میخواهم آنی باشم که برایش چای می ریزند ..می خندد و با باد دست به یکی می شود.
زندگی فرصت کوتاهی برای شادی ست ..اگر چه همیشه شاد نیست اما چیزی جز شادی سزاوارش نیست ..
#عادله_زمانی
صبح به خیر ❤️
@adelehz
کسی چای می ریخت و کسی غصه هایش را به باد می سپرد و می خندید ..
راستش را بخواهی من میخواهم آنی باشم که برایش چای می ریزند ..می خندد و با باد دست به یکی می شود.
زندگی فرصت کوتاهی برای شادی ست ..اگر چه همیشه شاد نیست اما چیزی جز شادی سزاوارش نیست ..
#عادله_زمانی
صبح به خیر ❤️
@adelehz
صفات خدا را می توانی در هر ذره کائنات بیابی. چون او نه در مسجد و کلیسا و دیر و صومعه، بلکه هر آن، همه جا هست. همانطور که کسی نیست که او را دیده و زنده مانده باشد، کسی هم نیست که او را دیده و مرده باشد. هر که او را بیابد تا ابد نزدش می ماند.
📕 ملت عشق
✍🏻 اليف شافاک
@adelehz
📕 ملت عشق
✍🏻 اليف شافاک
@adelehz
.
من عاشق بادکنک بودم. حتی وقتی بیستسالگی را رد کرده بودم، توی جشن تولدها، آن آخر که یکی از بزرگترها بادکنکهای تزیینی را از دیوار میکندند و پخش میکردند بین بچهها، آرزو میکردم یکی هم به من برسد! نمیرسید!
به بزرگترها بادکنک نمیرسید.
نزدیک خانهمان یک بستنیفروشی بزرگ بود که بستنیهای پستهای خوشمزهای داشت و بادکنکهای قرمز بزرگ. روال کارش این بود که به بچههایی که وارد مغازهاش میشدند یک بادکنک بدهد.
بعضیوقتها دلم میخواست مثل کولیهای سر چهارراهها یک بچه اجاره کنم، با هم برويم بستنیفروشی، بادکنک بگیریم، بعد بچه را پس بدهم و بادکنک را نگه دارم! بعدها یک راهحل رذیلانه پیدا کردم؛ به آقای بستنیفروش میگفتم "بچه تو ماشینه، میتونم یه بادکنک براش ببرم!"
با بادکنک از مغازه بیرون میآمدم و بلافاصله احساس گناه میکردم. به اولین بچه که میرسیدم آن را میبخشیدم و لبورچیده، تا دور شدن بچه به بادکنکم که توی هوا تاب میخورد و میرفت نگاه میکردم.
عشقم به بادکنک را مثل عشقی ممنوع از همه پنهان میکردم. بهنظر خودم احمقانه بود که حالا که همسن درختهای پارک ملت شدهام بادکنکبازی کنم و وقتی کسی بادکنکی دستم میدید همان حسی را داشتم که انگار وافور دستم دیدهاند!
یک روز، پدربزرگم را دیدم که با آن اندام درشت مردانهاش، با آن سبیل و ابروهای پرپشتش، نشسته روی چهارپایهاش توی کوچه و دارد پفک نمکی میخورد!
پدربزرگم طوری با لذت دست میبرد توی پاکت، پفک برمیداشت، میگذاشت توی دهانش، مزمزه میکرد و انگشت نمکیاش را زبان میزد که انگار توی کلهپاچهای نشسته و نان تریدشده توی آبمغز میخورد!
برای او پفک خوردن هیچ منافاتی با سنش و پدربزرگبودنش نداشت. تعریفش این بود: پفک نمکی دوست دارم، پس میخورم. تمام!
همان روز رفتم برای خودم یک دسته بادکنک رنگی خریدم. بادکنکها را بردم خانه و یک هفته، تا زمانی که بادکنکها خالی از باد شوند از حضورشان کیف کردم. بعد انگار حرصم برای بادکنک داشتن خوابید.
به همین راحتی!
یک عمر به عنوان یک کارِ خجالتآور ممنوع، به یک کار عادی و متعارف نگاه کرده بودم؛ یک عمر کلی انرژی صرف کرده بودم تا عشقم به بازی با بادکنک را مهار کنم و همین باعث عطش بیشتر من به آن شده بود.
زندگی به اندازه کافی، نکن، نخور، ننوش، نگو، نشنو، نبین، نرو، نیا، نخواه، نخوان، ننویس دارد...
همین الان بادکنک زندگیات را پیدا کن و هرچه که هست برای خودت جور کن! گور بابای سنوسال و عرف و همه قراردادهای اجتماعی ساختهی دست بشر عصاقورتداده!
سودابه فرضیپور
@adelehz
من عاشق بادکنک بودم. حتی وقتی بیستسالگی را رد کرده بودم، توی جشن تولدها، آن آخر که یکی از بزرگترها بادکنکهای تزیینی را از دیوار میکندند و پخش میکردند بین بچهها، آرزو میکردم یکی هم به من برسد! نمیرسید!
به بزرگترها بادکنک نمیرسید.
نزدیک خانهمان یک بستنیفروشی بزرگ بود که بستنیهای پستهای خوشمزهای داشت و بادکنکهای قرمز بزرگ. روال کارش این بود که به بچههایی که وارد مغازهاش میشدند یک بادکنک بدهد.
بعضیوقتها دلم میخواست مثل کولیهای سر چهارراهها یک بچه اجاره کنم، با هم برويم بستنیفروشی، بادکنک بگیریم، بعد بچه را پس بدهم و بادکنک را نگه دارم! بعدها یک راهحل رذیلانه پیدا کردم؛ به آقای بستنیفروش میگفتم "بچه تو ماشینه، میتونم یه بادکنک براش ببرم!"
با بادکنک از مغازه بیرون میآمدم و بلافاصله احساس گناه میکردم. به اولین بچه که میرسیدم آن را میبخشیدم و لبورچیده، تا دور شدن بچه به بادکنکم که توی هوا تاب میخورد و میرفت نگاه میکردم.
عشقم به بادکنک را مثل عشقی ممنوع از همه پنهان میکردم. بهنظر خودم احمقانه بود که حالا که همسن درختهای پارک ملت شدهام بادکنکبازی کنم و وقتی کسی بادکنکی دستم میدید همان حسی را داشتم که انگار وافور دستم دیدهاند!
یک روز، پدربزرگم را دیدم که با آن اندام درشت مردانهاش، با آن سبیل و ابروهای پرپشتش، نشسته روی چهارپایهاش توی کوچه و دارد پفک نمکی میخورد!
پدربزرگم طوری با لذت دست میبرد توی پاکت، پفک برمیداشت، میگذاشت توی دهانش، مزمزه میکرد و انگشت نمکیاش را زبان میزد که انگار توی کلهپاچهای نشسته و نان تریدشده توی آبمغز میخورد!
برای او پفک خوردن هیچ منافاتی با سنش و پدربزرگبودنش نداشت. تعریفش این بود: پفک نمکی دوست دارم، پس میخورم. تمام!
همان روز رفتم برای خودم یک دسته بادکنک رنگی خریدم. بادکنکها را بردم خانه و یک هفته، تا زمانی که بادکنکها خالی از باد شوند از حضورشان کیف کردم. بعد انگار حرصم برای بادکنک داشتن خوابید.
به همین راحتی!
یک عمر به عنوان یک کارِ خجالتآور ممنوع، به یک کار عادی و متعارف نگاه کرده بودم؛ یک عمر کلی انرژی صرف کرده بودم تا عشقم به بازی با بادکنک را مهار کنم و همین باعث عطش بیشتر من به آن شده بود.
زندگی به اندازه کافی، نکن، نخور، ننوش، نگو، نشنو، نبین، نرو، نیا، نخواه، نخوان، ننویس دارد...
همین الان بادکنک زندگیات را پیدا کن و هرچه که هست برای خودت جور کن! گور بابای سنوسال و عرف و همه قراردادهای اجتماعی ساختهی دست بشر عصاقورتداده!
سودابه فرضیپور
@adelehz
❤1
فکر می کنم که خدا سه چیز را با ذوق بیشتری آفریده:
زن، هنر و عشق،
اما در عجب که تو را با چه شور و حالی آفریده، زنِ هنرمندِ عاشق!
✍🏻روزبه معین
@adelehz
زن، هنر و عشق،
اما در عجب که تو را با چه شور و حالی آفریده، زنِ هنرمندِ عاشق!
✍🏻روزبه معین
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دو چیز با تو فراموشم نخواهد شد
حرفهایی که با تو زدم
و چای هایی که با تو نوشیدم .
#عادله_زمانی
@adelehz
حرفهایی که با تو زدم
و چای هایی که با تو نوشیدم .
#عادله_زمانی
@adelehz
«دفن اسرار» یکی از آداب جداییست.
به احترام عشق، دوستی یا حتی بخاطر یک لحظهٔ محبتآمیز، باید رازهای رابطهای را که تمام شده در دل دفن کرد.
آدم از کسی که زمانی مهرش را در دل داشته که بدگویی نمیکند!
@adelehz
به احترام عشق، دوستی یا حتی بخاطر یک لحظهٔ محبتآمیز، باید رازهای رابطهای را که تمام شده در دل دفن کرد.
آدم از کسی که زمانی مهرش را در دل داشته که بدگویی نمیکند!
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی کسی را دوست داری باید واقعی باشد
اینطوری که تو مطمئن شوی اگر قرار باشد جهانتمام شود تو میتوانی کنارش در یک جزیره ی متروک سالها زندگی کنی .
پیدا نمودن چنین کامل کننده ی وجودی، کار آسانی نیست ولی اگر پیدا شود و پیدا شوی برایش دیگر بعید می دانم هیچ طوفانی بتواند جدایتان کند.
#عادله_زمانی
@adelehz
اینطوری که تو مطمئن شوی اگر قرار باشد جهانتمام شود تو میتوانی کنارش در یک جزیره ی متروک سالها زندگی کنی .
پیدا نمودن چنین کامل کننده ی وجودی، کار آسانی نیست ولی اگر پیدا شود و پیدا شوی برایش دیگر بعید می دانم هیچ طوفانی بتواند جدایتان کند.
#عادله_زمانی
@adelehz
قلب هیچ آدمی از بدو تولد یکپارچه نيست؛ یک کل واحد نیست.
همان آنِ بهدنیا آمدن، نه! حتی قبلترش، همان دمِ شکلگرفتن دل، آدم اتاقخوبهی قلب را، همان که بزرگ است و آفتابگیر، میزند به نام یک نفر: مادر.
و این مستاجر تا ابد ساکن این اتاق میماند، رفتوروبش میکند، غبارش را میگیرد، جلایش میدهد.
پس هر وقت دیدی خانهی دلت سوتوکور است مادرت را نوازش کن، قربانصدقهاش برو، بعد صدای دارامدیریمِ موسیقی، میپیچد توی قلبت، خانهی دلت جان میگیرد، زنده میشوی.
میتوانی بزنی به دلِ دریای زندگی، بیهولوواهمه.
اگر نبود؟ اگر دستی نبود برای بوسیدن و مویی نبود برای بوییدن؟
باکی نیست. کافیست شبی خوابش را ببینی... صبح، بیدار که میشوی گرمای دستی حس میکنی روی سرت، صدای لالاییای میپیچد توی اتاق بزرگهی دلت و بوی عطری لول میزند توی سرت.
مادرها در هرحالی مادرانگی میکنند؛ حتی اگر نباشند، حتی اگر دستشان بسته باشد و راهشان دور، راهش را پیدا میکنند.
سودابه فرضی پور
@adelehz
همان آنِ بهدنیا آمدن، نه! حتی قبلترش، همان دمِ شکلگرفتن دل، آدم اتاقخوبهی قلب را، همان که بزرگ است و آفتابگیر، میزند به نام یک نفر: مادر.
و این مستاجر تا ابد ساکن این اتاق میماند، رفتوروبش میکند، غبارش را میگیرد، جلایش میدهد.
پس هر وقت دیدی خانهی دلت سوتوکور است مادرت را نوازش کن، قربانصدقهاش برو، بعد صدای دارامدیریمِ موسیقی، میپیچد توی قلبت، خانهی دلت جان میگیرد، زنده میشوی.
میتوانی بزنی به دلِ دریای زندگی، بیهولوواهمه.
اگر نبود؟ اگر دستی نبود برای بوسیدن و مویی نبود برای بوییدن؟
باکی نیست. کافیست شبی خوابش را ببینی... صبح، بیدار که میشوی گرمای دستی حس میکنی روی سرت، صدای لالاییای میپیچد توی اتاق بزرگهی دلت و بوی عطری لول میزند توی سرت.
مادرها در هرحالی مادرانگی میکنند؛ حتی اگر نباشند، حتی اگر دستشان بسته باشد و راهشان دور، راهش را پیدا میکنند.
سودابه فرضی پور
@adelehz