سالهاست احساس میکنم کسی مرا در خیابانی خلوت ،میانه ی یک روز یا غروب سرد پاییزی بعد از بارانی که باریده ،رها کرده ست .
فکر میکنم کسی مرا با چشمان بسته به این خیابان اورده ست و وقتی چشمانم را بازکرده ام هیچکس کنارم نبوده...
از اول تا آخر خیابان را گز کرده ام اما هیچکس را ندیده ام و نه هیچ چراغی روشن بوده تا دلم را گرمکند .
نمیدانم تا کدام روز در این خیابان رها شده باقی خواهم ماند اما میدانم که دلم هرچه بخواهد غروب سرد و قارقار غریبانه ی کلاغ های خیابان تنهایی را نمی خواهد...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
فکر میکنم کسی مرا با چشمان بسته به این خیابان اورده ست و وقتی چشمانم را بازکرده ام هیچکس کنارم نبوده...
از اول تا آخر خیابان را گز کرده ام اما هیچکس را ندیده ام و نه هیچ چراغی روشن بوده تا دلم را گرمکند .
نمیدانم تا کدام روز در این خیابان رها شده باقی خواهم ماند اما میدانم که دلم هرچه بخواهد غروب سرد و قارقار غریبانه ی کلاغ های خیابان تنهایی را نمی خواهد...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
هرچقدر تلاش کنی از خودت مایه بگذاری و از هرچه ناراحتت میکند بگذری تا مبادا به آنکه در برابرت ایستاده خدشه ای وارد نکنی
اگر نفهمد
بی فایده است .
تو جهان را آتش بزن برای خوشحالی اش،فایده ندارد یا بهانه ای خواهد یافت یا بهانه ای خواهد ساخت.
آنکه بخواهدت دل ندارد بگوید خسته ام
اما آنی که مدام می نالد و میخواهد درکش کنی یاد نگرفته مستقیم بگوید هی فلانی حوصله ام را سر بردی بگذار برو ..
همیشه دنبال جوابهای مستقیم نباشید .نشانه ها را دنبال کنید تا بفهمید طرف تان ميخواهد چی بگوید .
خسته ام ،مشکل دارم،نمیتوانم،برایمکم میگذاری ،شرایط اینطور ایجاب کرد،نشد که بشود و....
همه این حرفها یکمعنی دارد.
هی رفیق
هرچقدر هم که عاشقی
خودت را به نفهمیدن نزن
حس که کردی باید بروی
کوله ات را جمع کن و از زندگیش بیرون برو
مطمئن باش او این گونه راحت تر است .
#عادله_زمانی
@adelehz
اگر نفهمد
بی فایده است .
تو جهان را آتش بزن برای خوشحالی اش،فایده ندارد یا بهانه ای خواهد یافت یا بهانه ای خواهد ساخت.
آنکه بخواهدت دل ندارد بگوید خسته ام
اما آنی که مدام می نالد و میخواهد درکش کنی یاد نگرفته مستقیم بگوید هی فلانی حوصله ام را سر بردی بگذار برو ..
همیشه دنبال جوابهای مستقیم نباشید .نشانه ها را دنبال کنید تا بفهمید طرف تان ميخواهد چی بگوید .
خسته ام ،مشکل دارم،نمیتوانم،برایمکم میگذاری ،شرایط اینطور ایجاب کرد،نشد که بشود و....
همه این حرفها یکمعنی دارد.
هی رفیق
هرچقدر هم که عاشقی
خودت را به نفهمیدن نزن
حس که کردی باید بروی
کوله ات را جمع کن و از زندگیش بیرون برو
مطمئن باش او این گونه راحت تر است .
#عادله_زمانی
@adelehz
جمعه های کودکی
آرام می گذشت و شیرین
انگار یک غار امن میان طوفانها بود وقتی بعد از یک هفته درس و امتحان و صبح زود بیدار شدن به آن می رسیدی.
یک ساعت خواب بیشتری بود و برنامه ی کودکی بعد از صبحانه
بیخیالی مطلق و بوی آبگوشت روی بار مادر که با شتاب و بی توجه به اطراف قل می زد .
جمعه های کودکی هر ساعتش یک مزه ای داشت مزه ی طالبی های تابستانی یا خرمالوهای پاییزی شاید هم طعم گیلاس های اواخر بهار
جمعه های کودکی ترسی از غروب دلگیر نداشت همه چیز نقره ای بود و درخشان
نمیدانم سالها بعد چه چیزی فرق کرد .چه چیزی عوض شد که دنیا برای کودکی های شیرین دیگر وقتی نداشت .
جای چایی های خوش رنگ جمعه را قهوه های تلخ و جای غروب های نقره ای غروب های دلگیر توام با دود سیگار گرفت.
شاید بزرگ شدن بهای سنگینی داشت
بهایی به قیمت از دست دادن جمعه های خوش آب و رنگ
#عادله_زمانی
@adelehz
آرام می گذشت و شیرین
انگار یک غار امن میان طوفانها بود وقتی بعد از یک هفته درس و امتحان و صبح زود بیدار شدن به آن می رسیدی.
یک ساعت خواب بیشتری بود و برنامه ی کودکی بعد از صبحانه
بیخیالی مطلق و بوی آبگوشت روی بار مادر که با شتاب و بی توجه به اطراف قل می زد .
جمعه های کودکی هر ساعتش یک مزه ای داشت مزه ی طالبی های تابستانی یا خرمالوهای پاییزی شاید هم طعم گیلاس های اواخر بهار
جمعه های کودکی ترسی از غروب دلگیر نداشت همه چیز نقره ای بود و درخشان
نمیدانم سالها بعد چه چیزی فرق کرد .چه چیزی عوض شد که دنیا برای کودکی های شیرین دیگر وقتی نداشت .
جای چایی های خوش رنگ جمعه را قهوه های تلخ و جای غروب های نقره ای غروب های دلگیر توام با دود سیگار گرفت.
شاید بزرگ شدن بهای سنگینی داشت
بهایی به قیمت از دست دادن جمعه های خوش آب و رنگ
#عادله_زمانی
@adelehz
من وقتی تورا شناختم توانستم به جرات در مورد زیبایی حرف بزنم .
نه آنکه تو زیبا باشی .
من فهمیدم که زیبایی درون میتواند زیبایی صورت را دو چندان کند حتی اگر در نگاه اول چنین نباشد .
و زیبایی صورت نمیتواند زشتی های درون را بپوشاند .
تو به من فهماندی که همه چیز از آن پشت ها،پشت نقاب صورت و تن آغاز میشود و به همان جا نیز ختم می گردد.
#عادله_زمانی
@adelehz
نه آنکه تو زیبا باشی .
من فهمیدم که زیبایی درون میتواند زیبایی صورت را دو چندان کند حتی اگر در نگاه اول چنین نباشد .
و زیبایی صورت نمیتواند زشتی های درون را بپوشاند .
تو به من فهماندی که همه چیز از آن پشت ها،پشت نقاب صورت و تن آغاز میشود و به همان جا نیز ختم می گردد.
#عادله_زمانی
@adelehz
میخواهمت چنان که شب خسته خواب را
میجویمت چنان که لب تشنه آب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را ...
قیصر امین پور
@adelehz
میجویمت چنان که لب تشنه آب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را ...
قیصر امین پور
@adelehz
من آدمِ نرفتنم
آدم دوست ماندن
یا اصلا آدم دیر رفتنم
خیلی دیر
اما وقتی بروم
دیگر آدم برگشتن نیستم
آدم مثلِ قبل شدن نیستم
باور کن...
آنا گاوالدا
@adelehz
آدم دوست ماندن
یا اصلا آدم دیر رفتنم
خیلی دیر
اما وقتی بروم
دیگر آدم برگشتن نیستم
آدم مثلِ قبل شدن نیستم
باور کن...
آنا گاوالدا
@adelehz
بعدها در برگهای تاریخ خواهند نوشت
کسی چای می ریخت و کسی غصه هایش را به باد می سپرد و می خندید ..
راستش را بخواهی من میخواهم آنی باشم که برایش چای می ریزند ..می خندد و با باد دست به یکی می شود.
زندگی فرصت کوتاهی برای شادی ست ..اگر چه همیشه شاد نیست اما چیزی جز شادی سزاوارش نیست ..
#عادله_زمانی
صبح به خیر ❤️
@adelehz
کسی چای می ریخت و کسی غصه هایش را به باد می سپرد و می خندید ..
راستش را بخواهی من میخواهم آنی باشم که برایش چای می ریزند ..می خندد و با باد دست به یکی می شود.
زندگی فرصت کوتاهی برای شادی ست ..اگر چه همیشه شاد نیست اما چیزی جز شادی سزاوارش نیست ..
#عادله_زمانی
صبح به خیر ❤️
@adelehz
صفات خدا را می توانی در هر ذره کائنات بیابی. چون او نه در مسجد و کلیسا و دیر و صومعه، بلکه هر آن، همه جا هست. همانطور که کسی نیست که او را دیده و زنده مانده باشد، کسی هم نیست که او را دیده و مرده باشد. هر که او را بیابد تا ابد نزدش می ماند.
📕 ملت عشق
✍🏻 اليف شافاک
@adelehz
📕 ملت عشق
✍🏻 اليف شافاک
@adelehz
.
من عاشق بادکنک بودم. حتی وقتی بیستسالگی را رد کرده بودم، توی جشن تولدها، آن آخر که یکی از بزرگترها بادکنکهای تزیینی را از دیوار میکندند و پخش میکردند بین بچهها، آرزو میکردم یکی هم به من برسد! نمیرسید!
به بزرگترها بادکنک نمیرسید.
نزدیک خانهمان یک بستنیفروشی بزرگ بود که بستنیهای پستهای خوشمزهای داشت و بادکنکهای قرمز بزرگ. روال کارش این بود که به بچههایی که وارد مغازهاش میشدند یک بادکنک بدهد.
بعضیوقتها دلم میخواست مثل کولیهای سر چهارراهها یک بچه اجاره کنم، با هم برويم بستنیفروشی، بادکنک بگیریم، بعد بچه را پس بدهم و بادکنک را نگه دارم! بعدها یک راهحل رذیلانه پیدا کردم؛ به آقای بستنیفروش میگفتم "بچه تو ماشینه، میتونم یه بادکنک براش ببرم!"
با بادکنک از مغازه بیرون میآمدم و بلافاصله احساس گناه میکردم. به اولین بچه که میرسیدم آن را میبخشیدم و لبورچیده، تا دور شدن بچه به بادکنکم که توی هوا تاب میخورد و میرفت نگاه میکردم.
عشقم به بادکنک را مثل عشقی ممنوع از همه پنهان میکردم. بهنظر خودم احمقانه بود که حالا که همسن درختهای پارک ملت شدهام بادکنکبازی کنم و وقتی کسی بادکنکی دستم میدید همان حسی را داشتم که انگار وافور دستم دیدهاند!
یک روز، پدربزرگم را دیدم که با آن اندام درشت مردانهاش، با آن سبیل و ابروهای پرپشتش، نشسته روی چهارپایهاش توی کوچه و دارد پفک نمکی میخورد!
پدربزرگم طوری با لذت دست میبرد توی پاکت، پفک برمیداشت، میگذاشت توی دهانش، مزمزه میکرد و انگشت نمکیاش را زبان میزد که انگار توی کلهپاچهای نشسته و نان تریدشده توی آبمغز میخورد!
برای او پفک خوردن هیچ منافاتی با سنش و پدربزرگبودنش نداشت. تعریفش این بود: پفک نمکی دوست دارم، پس میخورم. تمام!
همان روز رفتم برای خودم یک دسته بادکنک رنگی خریدم. بادکنکها را بردم خانه و یک هفته، تا زمانی که بادکنکها خالی از باد شوند از حضورشان کیف کردم. بعد انگار حرصم برای بادکنک داشتن خوابید.
به همین راحتی!
یک عمر به عنوان یک کارِ خجالتآور ممنوع، به یک کار عادی و متعارف نگاه کرده بودم؛ یک عمر کلی انرژی صرف کرده بودم تا عشقم به بازی با بادکنک را مهار کنم و همین باعث عطش بیشتر من به آن شده بود.
زندگی به اندازه کافی، نکن، نخور، ننوش، نگو، نشنو، نبین، نرو، نیا، نخواه، نخوان، ننویس دارد...
همین الان بادکنک زندگیات را پیدا کن و هرچه که هست برای خودت جور کن! گور بابای سنوسال و عرف و همه قراردادهای اجتماعی ساختهی دست بشر عصاقورتداده!
سودابه فرضیپور
@adelehz
من عاشق بادکنک بودم. حتی وقتی بیستسالگی را رد کرده بودم، توی جشن تولدها، آن آخر که یکی از بزرگترها بادکنکهای تزیینی را از دیوار میکندند و پخش میکردند بین بچهها، آرزو میکردم یکی هم به من برسد! نمیرسید!
به بزرگترها بادکنک نمیرسید.
نزدیک خانهمان یک بستنیفروشی بزرگ بود که بستنیهای پستهای خوشمزهای داشت و بادکنکهای قرمز بزرگ. روال کارش این بود که به بچههایی که وارد مغازهاش میشدند یک بادکنک بدهد.
بعضیوقتها دلم میخواست مثل کولیهای سر چهارراهها یک بچه اجاره کنم، با هم برويم بستنیفروشی، بادکنک بگیریم، بعد بچه را پس بدهم و بادکنک را نگه دارم! بعدها یک راهحل رذیلانه پیدا کردم؛ به آقای بستنیفروش میگفتم "بچه تو ماشینه، میتونم یه بادکنک براش ببرم!"
با بادکنک از مغازه بیرون میآمدم و بلافاصله احساس گناه میکردم. به اولین بچه که میرسیدم آن را میبخشیدم و لبورچیده، تا دور شدن بچه به بادکنکم که توی هوا تاب میخورد و میرفت نگاه میکردم.
عشقم به بادکنک را مثل عشقی ممنوع از همه پنهان میکردم. بهنظر خودم احمقانه بود که حالا که همسن درختهای پارک ملت شدهام بادکنکبازی کنم و وقتی کسی بادکنکی دستم میدید همان حسی را داشتم که انگار وافور دستم دیدهاند!
یک روز، پدربزرگم را دیدم که با آن اندام درشت مردانهاش، با آن سبیل و ابروهای پرپشتش، نشسته روی چهارپایهاش توی کوچه و دارد پفک نمکی میخورد!
پدربزرگم طوری با لذت دست میبرد توی پاکت، پفک برمیداشت، میگذاشت توی دهانش، مزمزه میکرد و انگشت نمکیاش را زبان میزد که انگار توی کلهپاچهای نشسته و نان تریدشده توی آبمغز میخورد!
برای او پفک خوردن هیچ منافاتی با سنش و پدربزرگبودنش نداشت. تعریفش این بود: پفک نمکی دوست دارم، پس میخورم. تمام!
همان روز رفتم برای خودم یک دسته بادکنک رنگی خریدم. بادکنکها را بردم خانه و یک هفته، تا زمانی که بادکنکها خالی از باد شوند از حضورشان کیف کردم. بعد انگار حرصم برای بادکنک داشتن خوابید.
به همین راحتی!
یک عمر به عنوان یک کارِ خجالتآور ممنوع، به یک کار عادی و متعارف نگاه کرده بودم؛ یک عمر کلی انرژی صرف کرده بودم تا عشقم به بازی با بادکنک را مهار کنم و همین باعث عطش بیشتر من به آن شده بود.
زندگی به اندازه کافی، نکن، نخور، ننوش، نگو، نشنو، نبین، نرو، نیا، نخواه، نخوان، ننویس دارد...
همین الان بادکنک زندگیات را پیدا کن و هرچه که هست برای خودت جور کن! گور بابای سنوسال و عرف و همه قراردادهای اجتماعی ساختهی دست بشر عصاقورتداده!
سودابه فرضیپور
@adelehz
❤1
فکر می کنم که خدا سه چیز را با ذوق بیشتری آفریده:
زن، هنر و عشق،
اما در عجب که تو را با چه شور و حالی آفریده، زنِ هنرمندِ عاشق!
✍🏻روزبه معین
@adelehz
زن، هنر و عشق،
اما در عجب که تو را با چه شور و حالی آفریده، زنِ هنرمندِ عاشق!
✍🏻روزبه معین
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دو چیز با تو فراموشم نخواهد شد
حرفهایی که با تو زدم
و چای هایی که با تو نوشیدم .
#عادله_زمانی
@adelehz
حرفهایی که با تو زدم
و چای هایی که با تو نوشیدم .
#عادله_زمانی
@adelehz
«دفن اسرار» یکی از آداب جداییست.
به احترام عشق، دوستی یا حتی بخاطر یک لحظهٔ محبتآمیز، باید رازهای رابطهای را که تمام شده در دل دفن کرد.
آدم از کسی که زمانی مهرش را در دل داشته که بدگویی نمیکند!
@adelehz
به احترام عشق، دوستی یا حتی بخاطر یک لحظهٔ محبتآمیز، باید رازهای رابطهای را که تمام شده در دل دفن کرد.
آدم از کسی که زمانی مهرش را در دل داشته که بدگویی نمیکند!
@adelehz