نیمه شبی زمستانی بود که ننه طلا مرد. ساعت دقیق یازده و چهل و پنج دقیقه بود ، از آن شب هایی که سوز سردش حتی در جنوبِ گرم ، طناب خوابت را پاره میکرد .
و تو را پرت میکرد به برهوت بی کسی و بیخوابی .
آنجا که یادت بیندازد زاد و رودت مرده اند و رفته اند و دیگر هیچ کسی را به جز ننه طلا نداشتی که غصه ات را بخورد و بگوید :: دو تا نون بیار برا صبح ،ناشتا نمونی بری سر کار._
امیرو توی مغازۀ گلفروشی بود که عباس پاپتی دوون دوون و با نفسی بریده رسید دم مغازه، و و با بغضی عجیب گفت؛ بدو ننه حالش خرابه.
فهمید دیگر ، این خبر هم ، مثل همان خبر ِ زمستانی ِ، شوم است .
امیرو چند سالی میشد که توی مغازه گلفروشی کار میکرد ،از اون سالی که ننه ، باباش توی تصادف اتوبوس به دیار باقی رفتند .
از همان وقت فهمید دیگر نه کسی برایش پدر میشود و نه مادر .
و دیگر مادرش نیست که توی چشمهاش نگاه کند و بگوید؛ مادر درس بخون ،مثه مُو نشی یا مثه بُوآت کارگر بدبخت نشی .
خُو باید ، به جایی برسی . مُو خُودُم دست آستین بالا میزنُم میرُم خواستگاری بِگُم پِسرُم مهندسه .
امیرو ، در آن شب ِ سرد ِ منحوس ،تمام زندگیش و تمام آروز ها و خواب هایش ،با همان اتوبوس همراه پدر و مادرش رفته بود ته دره....انگار ، زمستان ها، کمر به آزار پسر ، بسته بودند.
از آن موقع فهمید فقط خدا را دارد و همین ننه طلا که مادرِ مادرش بود . چقدر مهربان بود ننه ،همیشه تا چشمش به امیرو می افتاد قربان سر تا پایش میرفت و میگفت ؛ ننه به پا درد مُو نگاه نکن با همین پا درد عروسیت میرقصُم.
از سالی که امیرو با ننه زندگی میکرد ،رفت شاگرد گلفروشی محل شد . شب ها وقتی برمیگشت تا دیر وقت درس میخواند که مبادا آرزوی مادرش به گور برود .
آن شب امیرو روی نیمکت ،ته گلفروشی نشسته بود ، و گلهای مختلف را برای فروش دسته بندی میکرد . مست میشد از بوی گلهای میخک و مریم ،اما بیشتر از همه گل یخ هایی را که در گلدان ها مرتب میکرد دوست داشت ،عاشقشان بود. با خودش فکر میکرد حتما این گلها هم دچار سردیِ بی کسی شده اند که اسمشان شده این .
حتما آن ها هم شبهایی که مهتاب و ستاره باران است مثل خودش، به آسمان زل میزده اند تا ستاره های ننه باباشان را پیدا کنند و درد و دل کنند .
بله همان شب که تازه داشت قربان صدقه گلها میرفت و با همان گلهای یخ درد و دل میکرد ، حس کرد یخ زدگیِ این گلها پاهایش را سست کرده . همان شب بود که عباس آن خبر را به او داد . همان وقت فهمید دیگر تمام زندگی اش همان گلخانه است و تمام گل یخ ها میشوند ننه طلا ... میشوند مادر و پدر و خواهر های نداشته اش.
زهره.م م
@adelehz
و تو را پرت میکرد به برهوت بی کسی و بیخوابی .
آنجا که یادت بیندازد زاد و رودت مرده اند و رفته اند و دیگر هیچ کسی را به جز ننه طلا نداشتی که غصه ات را بخورد و بگوید :: دو تا نون بیار برا صبح ،ناشتا نمونی بری سر کار._
امیرو توی مغازۀ گلفروشی بود که عباس پاپتی دوون دوون و با نفسی بریده رسید دم مغازه، و و با بغضی عجیب گفت؛ بدو ننه حالش خرابه.
فهمید دیگر ، این خبر هم ، مثل همان خبر ِ زمستانی ِ، شوم است .
امیرو چند سالی میشد که توی مغازه گلفروشی کار میکرد ،از اون سالی که ننه ، باباش توی تصادف اتوبوس به دیار باقی رفتند .
از همان وقت فهمید دیگر نه کسی برایش پدر میشود و نه مادر .
و دیگر مادرش نیست که توی چشمهاش نگاه کند و بگوید؛ مادر درس بخون ،مثه مُو نشی یا مثه بُوآت کارگر بدبخت نشی .
خُو باید ، به جایی برسی . مُو خُودُم دست آستین بالا میزنُم میرُم خواستگاری بِگُم پِسرُم مهندسه .
امیرو ، در آن شب ِ سرد ِ منحوس ،تمام زندگیش و تمام آروز ها و خواب هایش ،با همان اتوبوس همراه پدر و مادرش رفته بود ته دره....انگار ، زمستان ها، کمر به آزار پسر ، بسته بودند.
از آن موقع فهمید فقط خدا را دارد و همین ننه طلا که مادرِ مادرش بود . چقدر مهربان بود ننه ،همیشه تا چشمش به امیرو می افتاد قربان سر تا پایش میرفت و میگفت ؛ ننه به پا درد مُو نگاه نکن با همین پا درد عروسیت میرقصُم.
از سالی که امیرو با ننه زندگی میکرد ،رفت شاگرد گلفروشی محل شد . شب ها وقتی برمیگشت تا دیر وقت درس میخواند که مبادا آرزوی مادرش به گور برود .
آن شب امیرو روی نیمکت ،ته گلفروشی نشسته بود ، و گلهای مختلف را برای فروش دسته بندی میکرد . مست میشد از بوی گلهای میخک و مریم ،اما بیشتر از همه گل یخ هایی را که در گلدان ها مرتب میکرد دوست داشت ،عاشقشان بود. با خودش فکر میکرد حتما این گلها هم دچار سردیِ بی کسی شده اند که اسمشان شده این .
حتما آن ها هم شبهایی که مهتاب و ستاره باران است مثل خودش، به آسمان زل میزده اند تا ستاره های ننه باباشان را پیدا کنند و درد و دل کنند .
بله همان شب که تازه داشت قربان صدقه گلها میرفت و با همان گلهای یخ درد و دل میکرد ، حس کرد یخ زدگیِ این گلها پاهایش را سست کرده . همان شب بود که عباس آن خبر را به او داد . همان وقت فهمید دیگر تمام زندگی اش همان گلخانه است و تمام گل یخ ها میشوند ننه طلا ... میشوند مادر و پدر و خواهر های نداشته اش.
زهره.م م
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پادشاهی بر نگین پادشاهی اش نوشت این نیز بگذرد.
و آن نیز گذشت .
هیچ چیز شبیه روز اول نمی ماند نه عشق و نه غم
چه خوب که غم به اندازه ی روز اول داغ باقی نمی ماند .اما عشق ..
کاش عشق شبیه همه چیز نبود و راحت نمی گذشت .
اما چه کنیم که پادشاه هرگز جمله ی این نیز بگذرد را از نگین انگشتری پاک نکرد.
#عادله_زمانی
ویدئو پریسا جان راغیان❤️
بخند یاد خونه بیفتم...
@adelehz
و آن نیز گذشت .
هیچ چیز شبیه روز اول نمی ماند نه عشق و نه غم
چه خوب که غم به اندازه ی روز اول داغ باقی نمی ماند .اما عشق ..
کاش عشق شبیه همه چیز نبود و راحت نمی گذشت .
اما چه کنیم که پادشاه هرگز جمله ی این نیز بگذرد را از نگین انگشتری پاک نکرد.
#عادله_زمانی
ویدئو پریسا جان راغیان❤️
بخند یاد خونه بیفتم...
@adelehz
بادصبا
بیا و از من بگذر
گلی از فرش دلم بردار و بعد از گذشتن از هر کوی و برزن،باغ و بستان بدست او برسان.شاید این بار معجزه ای رخ داد و بایک گل بهارشد!
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤
@adelehz
بیا و از من بگذر
گلی از فرش دلم بردار و بعد از گذشتن از هر کوی و برزن،باغ و بستان بدست او برسان.شاید این بار معجزه ای رخ داد و بایک گل بهارشد!
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤
@adelehz
علی دایی، فوتبالیست سرشناس ایران دیروز موفق شد که با گرفتن رضایت از یک خانواده مانع اجرای حکم اعدام یک زن محکوم به اعدام شود.
به گزارش ورزش سه در این پرونده خانواده شاکی ۱۶ سال حاضر به دادن رضایت نشده بودند.
آقای دایی همراه با "دادستان و رئیس زندانهای کرج نزد خانواده شاکی رفته و در دقیقه ۹۰ رضایت اولیای دم که تصمیم به قصاص داشتند را گرفت."
📸ISNA/IRIB
نسل ما با چه اسطوره هایی بزرگ شد .
@adelehz
به گزارش ورزش سه در این پرونده خانواده شاکی ۱۶ سال حاضر به دادن رضایت نشده بودند.
آقای دایی همراه با "دادستان و رئیس زندانهای کرج نزد خانواده شاکی رفته و در دقیقه ۹۰ رضایت اولیای دم که تصمیم به قصاص داشتند را گرفت."
📸ISNA/IRIB
نسل ما با چه اسطوره هایی بزرگ شد .
@adelehz
❤1
سالهاست احساس میکنم کسی مرا در خیابانی خلوت ،میانه ی یک روز یا غروب سرد پاییزی بعد از بارانی که باریده ،رها کرده ست .
فکر میکنم کسی مرا با چشمان بسته به این خیابان اورده ست و وقتی چشمانم را بازکرده ام هیچکس کنارم نبوده...
از اول تا آخر خیابان را گز کرده ام اما هیچکس را ندیده ام و نه هیچ چراغی روشن بوده تا دلم را گرمکند .
نمیدانم تا کدام روز در این خیابان رها شده باقی خواهم ماند اما میدانم که دلم هرچه بخواهد غروب سرد و قارقار غریبانه ی کلاغ های خیابان تنهایی را نمی خواهد...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
فکر میکنم کسی مرا با چشمان بسته به این خیابان اورده ست و وقتی چشمانم را بازکرده ام هیچکس کنارم نبوده...
از اول تا آخر خیابان را گز کرده ام اما هیچکس را ندیده ام و نه هیچ چراغی روشن بوده تا دلم را گرمکند .
نمیدانم تا کدام روز در این خیابان رها شده باقی خواهم ماند اما میدانم که دلم هرچه بخواهد غروب سرد و قارقار غریبانه ی کلاغ های خیابان تنهایی را نمی خواهد...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
هرچقدر تلاش کنی از خودت مایه بگذاری و از هرچه ناراحتت میکند بگذری تا مبادا به آنکه در برابرت ایستاده خدشه ای وارد نکنی
اگر نفهمد
بی فایده است .
تو جهان را آتش بزن برای خوشحالی اش،فایده ندارد یا بهانه ای خواهد یافت یا بهانه ای خواهد ساخت.
آنکه بخواهدت دل ندارد بگوید خسته ام
اما آنی که مدام می نالد و میخواهد درکش کنی یاد نگرفته مستقیم بگوید هی فلانی حوصله ام را سر بردی بگذار برو ..
همیشه دنبال جوابهای مستقیم نباشید .نشانه ها را دنبال کنید تا بفهمید طرف تان ميخواهد چی بگوید .
خسته ام ،مشکل دارم،نمیتوانم،برایمکم میگذاری ،شرایط اینطور ایجاب کرد،نشد که بشود و....
همه این حرفها یکمعنی دارد.
هی رفیق
هرچقدر هم که عاشقی
خودت را به نفهمیدن نزن
حس که کردی باید بروی
کوله ات را جمع کن و از زندگیش بیرون برو
مطمئن باش او این گونه راحت تر است .
#عادله_زمانی
@adelehz
اگر نفهمد
بی فایده است .
تو جهان را آتش بزن برای خوشحالی اش،فایده ندارد یا بهانه ای خواهد یافت یا بهانه ای خواهد ساخت.
آنکه بخواهدت دل ندارد بگوید خسته ام
اما آنی که مدام می نالد و میخواهد درکش کنی یاد نگرفته مستقیم بگوید هی فلانی حوصله ام را سر بردی بگذار برو ..
همیشه دنبال جوابهای مستقیم نباشید .نشانه ها را دنبال کنید تا بفهمید طرف تان ميخواهد چی بگوید .
خسته ام ،مشکل دارم،نمیتوانم،برایمکم میگذاری ،شرایط اینطور ایجاب کرد،نشد که بشود و....
همه این حرفها یکمعنی دارد.
هی رفیق
هرچقدر هم که عاشقی
خودت را به نفهمیدن نزن
حس که کردی باید بروی
کوله ات را جمع کن و از زندگیش بیرون برو
مطمئن باش او این گونه راحت تر است .
#عادله_زمانی
@adelehz
جمعه های کودکی
آرام می گذشت و شیرین
انگار یک غار امن میان طوفانها بود وقتی بعد از یک هفته درس و امتحان و صبح زود بیدار شدن به آن می رسیدی.
یک ساعت خواب بیشتری بود و برنامه ی کودکی بعد از صبحانه
بیخیالی مطلق و بوی آبگوشت روی بار مادر که با شتاب و بی توجه به اطراف قل می زد .
جمعه های کودکی هر ساعتش یک مزه ای داشت مزه ی طالبی های تابستانی یا خرمالوهای پاییزی شاید هم طعم گیلاس های اواخر بهار
جمعه های کودکی ترسی از غروب دلگیر نداشت همه چیز نقره ای بود و درخشان
نمیدانم سالها بعد چه چیزی فرق کرد .چه چیزی عوض شد که دنیا برای کودکی های شیرین دیگر وقتی نداشت .
جای چایی های خوش رنگ جمعه را قهوه های تلخ و جای غروب های نقره ای غروب های دلگیر توام با دود سیگار گرفت.
شاید بزرگ شدن بهای سنگینی داشت
بهایی به قیمت از دست دادن جمعه های خوش آب و رنگ
#عادله_زمانی
@adelehz
آرام می گذشت و شیرین
انگار یک غار امن میان طوفانها بود وقتی بعد از یک هفته درس و امتحان و صبح زود بیدار شدن به آن می رسیدی.
یک ساعت خواب بیشتری بود و برنامه ی کودکی بعد از صبحانه
بیخیالی مطلق و بوی آبگوشت روی بار مادر که با شتاب و بی توجه به اطراف قل می زد .
جمعه های کودکی هر ساعتش یک مزه ای داشت مزه ی طالبی های تابستانی یا خرمالوهای پاییزی شاید هم طعم گیلاس های اواخر بهار
جمعه های کودکی ترسی از غروب دلگیر نداشت همه چیز نقره ای بود و درخشان
نمیدانم سالها بعد چه چیزی فرق کرد .چه چیزی عوض شد که دنیا برای کودکی های شیرین دیگر وقتی نداشت .
جای چایی های خوش رنگ جمعه را قهوه های تلخ و جای غروب های نقره ای غروب های دلگیر توام با دود سیگار گرفت.
شاید بزرگ شدن بهای سنگینی داشت
بهایی به قیمت از دست دادن جمعه های خوش آب و رنگ
#عادله_زمانی
@adelehz
من وقتی تورا شناختم توانستم به جرات در مورد زیبایی حرف بزنم .
نه آنکه تو زیبا باشی .
من فهمیدم که زیبایی درون میتواند زیبایی صورت را دو چندان کند حتی اگر در نگاه اول چنین نباشد .
و زیبایی صورت نمیتواند زشتی های درون را بپوشاند .
تو به من فهماندی که همه چیز از آن پشت ها،پشت نقاب صورت و تن آغاز میشود و به همان جا نیز ختم می گردد.
#عادله_زمانی
@adelehz
نه آنکه تو زیبا باشی .
من فهمیدم که زیبایی درون میتواند زیبایی صورت را دو چندان کند حتی اگر در نگاه اول چنین نباشد .
و زیبایی صورت نمیتواند زشتی های درون را بپوشاند .
تو به من فهماندی که همه چیز از آن پشت ها،پشت نقاب صورت و تن آغاز میشود و به همان جا نیز ختم می گردد.
#عادله_زمانی
@adelehz
میخواهمت چنان که شب خسته خواب را
میجویمت چنان که لب تشنه آب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را ...
قیصر امین پور
@adelehz
میجویمت چنان که لب تشنه آب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را ...
قیصر امین پور
@adelehz
من آدمِ نرفتنم
آدم دوست ماندن
یا اصلا آدم دیر رفتنم
خیلی دیر
اما وقتی بروم
دیگر آدم برگشتن نیستم
آدم مثلِ قبل شدن نیستم
باور کن...
آنا گاوالدا
@adelehz
آدم دوست ماندن
یا اصلا آدم دیر رفتنم
خیلی دیر
اما وقتی بروم
دیگر آدم برگشتن نیستم
آدم مثلِ قبل شدن نیستم
باور کن...
آنا گاوالدا
@adelehz