از وقتی چشم باز کرده ایم عین ربات های طراحی شده یاد گرفته ایم در جواب چطوری ؟
بگوییم خوبم !
حتی اگر خوب نبودیم
حتی اگر شکسته بودیم
حتی اگر بخشی از وجود مان ترک برداشته بود .
اصلا این خوبم دروغین از کجا یهو آمد نشست وسط روزمرگی های ما ؟
چرا ما فکر کردیم اگر کسی بداند خوب نیستیم ،کسر شان ست !؟
چرا خیال کردیم وقتی میگوییم خوبم، همه چیز به خوشی ختم به خیر می شود ؟
عزیز من
خوب نبودن بد نیست ،گاهی باید ایستاد و در جواب چطوری ؟ گفت خوب نیستم! خسته ام! شکسته ام!
آقا! کم آورده ام .
اصلا بدِ بد هستم .
و بعد میبینی که همین اعتراف به حقیقتی که تلخ ست نیمی از تلخی اش را حذف میکند.
من از این خوبم های دروغین خسته ام
این بار که بپرسی چطوری؟
میگویم: بارانی ،
آیا چتری برایم می آوری؟
#عادله_زمانی
@adelehz
بگوییم خوبم !
حتی اگر خوب نبودیم
حتی اگر شکسته بودیم
حتی اگر بخشی از وجود مان ترک برداشته بود .
اصلا این خوبم دروغین از کجا یهو آمد نشست وسط روزمرگی های ما ؟
چرا ما فکر کردیم اگر کسی بداند خوب نیستیم ،کسر شان ست !؟
چرا خیال کردیم وقتی میگوییم خوبم، همه چیز به خوشی ختم به خیر می شود ؟
عزیز من
خوب نبودن بد نیست ،گاهی باید ایستاد و در جواب چطوری ؟ گفت خوب نیستم! خسته ام! شکسته ام!
آقا! کم آورده ام .
اصلا بدِ بد هستم .
و بعد میبینی که همین اعتراف به حقیقتی که تلخ ست نیمی از تلخی اش را حذف میکند.
من از این خوبم های دروغین خسته ام
این بار که بپرسی چطوری؟
میگویم: بارانی ،
آیا چتری برایم می آوری؟
#عادله_زمانی
@adelehz
کسی تعریف می کرد روزی در راه یک معتاد را دیدم رو به من گفت به من کمی پول بده میخواهم مواد بخرم...
گفتم پول غذا را به تو میدم ولی پول مواد مخدر نه !
مرد معتاد خندید و گفت : روزی دهنده کسی دیگری است،اگر پول مواد را میدهی بده،اگر نه من می روم .
من کمی پول به او دادم و معتاد رفت.
به تعقیبش حرکت کردم، در یکی از کوچه ها عروسی بود .
یک نفر سینی بزرگ پر از غذا بر دست داشت، ناگهان سینی از دستش بر زمین افتاد و غذا ها بر زمین ریخت.معتاد شروع به خوردن غذا کرد که، ناگهان چشمش به من افتاد.
با نگاهی عجیب چیزی به من گفت که آن را در تمام عمر فراموش نخواهم کرد.
گفت در این روزها روابطم با وی (خدا) کمی بهم ریخته است وگرنه در بشقاب برایم روزی می فرستاد.
خوب با این وجود آن قدر مهربان است که حتی اگر از کسی ناراحت باشد نمی تواند ببیند گرسنه می ماند.
و او چنین مالک مهربانی ست ..
@adelehz
گفتم پول غذا را به تو میدم ولی پول مواد مخدر نه !
مرد معتاد خندید و گفت : روزی دهنده کسی دیگری است،اگر پول مواد را میدهی بده،اگر نه من می روم .
من کمی پول به او دادم و معتاد رفت.
به تعقیبش حرکت کردم، در یکی از کوچه ها عروسی بود .
یک نفر سینی بزرگ پر از غذا بر دست داشت، ناگهان سینی از دستش بر زمین افتاد و غذا ها بر زمین ریخت.معتاد شروع به خوردن غذا کرد که، ناگهان چشمش به من افتاد.
با نگاهی عجیب چیزی به من گفت که آن را در تمام عمر فراموش نخواهم کرد.
گفت در این روزها روابطم با وی (خدا) کمی بهم ریخته است وگرنه در بشقاب برایم روزی می فرستاد.
خوب با این وجود آن قدر مهربان است که حتی اگر از کسی ناراحت باشد نمی تواند ببیند گرسنه می ماند.
و او چنین مالک مهربانی ست ..
@adelehz
خدا، خوبی را میخواهد یا انتخاب کردن خوبی را؟ آیا انسانی که بد بودن را انتخاب میکند، به نحوی بهتر از انسانی نیست که خوبی به او تحمیل شدهاست؟
آنتونی برجس
صبح بخیر
@adelehz
آنتونی برجس
صبح بخیر
@adelehz
حافظا دیدی که کنعان دلم بی ماه شد
تا ابد با اشک غم کوه امیدم کاه شد
گفته بودم یوسف گم گشته باز آید ولی
یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد
@adelehz
تا ابد با اشک غم کوه امیدم کاه شد
گفته بودم یوسف گم گشته باز آید ولی
یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد
@adelehz
نیمه شبی زمستانی بود که ننه طلا مرد. ساعت دقیق یازده و چهل و پنج دقیقه بود ، از آن شب هایی که سوز سردش حتی در جنوبِ گرم ، طناب خوابت را پاره میکرد .
و تو را پرت میکرد به برهوت بی کسی و بیخوابی .
آنجا که یادت بیندازد زاد و رودت مرده اند و رفته اند و دیگر هیچ کسی را به جز ننه طلا نداشتی که غصه ات را بخورد و بگوید :: دو تا نون بیار برا صبح ،ناشتا نمونی بری سر کار._
امیرو توی مغازۀ گلفروشی بود که عباس پاپتی دوون دوون و با نفسی بریده رسید دم مغازه، و و با بغضی عجیب گفت؛ بدو ننه حالش خرابه.
فهمید دیگر ، این خبر هم ، مثل همان خبر ِ زمستانی ِ، شوم است .
امیرو چند سالی میشد که توی مغازه گلفروشی کار میکرد ،از اون سالی که ننه ، باباش توی تصادف اتوبوس به دیار باقی رفتند .
از همان وقت فهمید دیگر نه کسی برایش پدر میشود و نه مادر .
و دیگر مادرش نیست که توی چشمهاش نگاه کند و بگوید؛ مادر درس بخون ،مثه مُو نشی یا مثه بُوآت کارگر بدبخت نشی .
خُو باید ، به جایی برسی . مُو خُودُم دست آستین بالا میزنُم میرُم خواستگاری بِگُم پِسرُم مهندسه .
امیرو ، در آن شب ِ سرد ِ منحوس ،تمام زندگیش و تمام آروز ها و خواب هایش ،با همان اتوبوس همراه پدر و مادرش رفته بود ته دره....انگار ، زمستان ها، کمر به آزار پسر ، بسته بودند.
از آن موقع فهمید فقط خدا را دارد و همین ننه طلا که مادرِ مادرش بود . چقدر مهربان بود ننه ،همیشه تا چشمش به امیرو می افتاد قربان سر تا پایش میرفت و میگفت ؛ ننه به پا درد مُو نگاه نکن با همین پا درد عروسیت میرقصُم.
از سالی که امیرو با ننه زندگی میکرد ،رفت شاگرد گلفروشی محل شد . شب ها وقتی برمیگشت تا دیر وقت درس میخواند که مبادا آرزوی مادرش به گور برود .
آن شب امیرو روی نیمکت ،ته گلفروشی نشسته بود ، و گلهای مختلف را برای فروش دسته بندی میکرد . مست میشد از بوی گلهای میخک و مریم ،اما بیشتر از همه گل یخ هایی را که در گلدان ها مرتب میکرد دوست داشت ،عاشقشان بود. با خودش فکر میکرد حتما این گلها هم دچار سردیِ بی کسی شده اند که اسمشان شده این .
حتما آن ها هم شبهایی که مهتاب و ستاره باران است مثل خودش، به آسمان زل میزده اند تا ستاره های ننه باباشان را پیدا کنند و درد و دل کنند .
بله همان شب که تازه داشت قربان صدقه گلها میرفت و با همان گلهای یخ درد و دل میکرد ، حس کرد یخ زدگیِ این گلها پاهایش را سست کرده . همان شب بود که عباس آن خبر را به او داد . همان وقت فهمید دیگر تمام زندگی اش همان گلخانه است و تمام گل یخ ها میشوند ننه طلا ... میشوند مادر و پدر و خواهر های نداشته اش.
زهره.م م
@adelehz
و تو را پرت میکرد به برهوت بی کسی و بیخوابی .
آنجا که یادت بیندازد زاد و رودت مرده اند و رفته اند و دیگر هیچ کسی را به جز ننه طلا نداشتی که غصه ات را بخورد و بگوید :: دو تا نون بیار برا صبح ،ناشتا نمونی بری سر کار._
امیرو توی مغازۀ گلفروشی بود که عباس پاپتی دوون دوون و با نفسی بریده رسید دم مغازه، و و با بغضی عجیب گفت؛ بدو ننه حالش خرابه.
فهمید دیگر ، این خبر هم ، مثل همان خبر ِ زمستانی ِ، شوم است .
امیرو چند سالی میشد که توی مغازه گلفروشی کار میکرد ،از اون سالی که ننه ، باباش توی تصادف اتوبوس به دیار باقی رفتند .
از همان وقت فهمید دیگر نه کسی برایش پدر میشود و نه مادر .
و دیگر مادرش نیست که توی چشمهاش نگاه کند و بگوید؛ مادر درس بخون ،مثه مُو نشی یا مثه بُوآت کارگر بدبخت نشی .
خُو باید ، به جایی برسی . مُو خُودُم دست آستین بالا میزنُم میرُم خواستگاری بِگُم پِسرُم مهندسه .
امیرو ، در آن شب ِ سرد ِ منحوس ،تمام زندگیش و تمام آروز ها و خواب هایش ،با همان اتوبوس همراه پدر و مادرش رفته بود ته دره....انگار ، زمستان ها، کمر به آزار پسر ، بسته بودند.
از آن موقع فهمید فقط خدا را دارد و همین ننه طلا که مادرِ مادرش بود . چقدر مهربان بود ننه ،همیشه تا چشمش به امیرو می افتاد قربان سر تا پایش میرفت و میگفت ؛ ننه به پا درد مُو نگاه نکن با همین پا درد عروسیت میرقصُم.
از سالی که امیرو با ننه زندگی میکرد ،رفت شاگرد گلفروشی محل شد . شب ها وقتی برمیگشت تا دیر وقت درس میخواند که مبادا آرزوی مادرش به گور برود .
آن شب امیرو روی نیمکت ،ته گلفروشی نشسته بود ، و گلهای مختلف را برای فروش دسته بندی میکرد . مست میشد از بوی گلهای میخک و مریم ،اما بیشتر از همه گل یخ هایی را که در گلدان ها مرتب میکرد دوست داشت ،عاشقشان بود. با خودش فکر میکرد حتما این گلها هم دچار سردیِ بی کسی شده اند که اسمشان شده این .
حتما آن ها هم شبهایی که مهتاب و ستاره باران است مثل خودش، به آسمان زل میزده اند تا ستاره های ننه باباشان را پیدا کنند و درد و دل کنند .
بله همان شب که تازه داشت قربان صدقه گلها میرفت و با همان گلهای یخ درد و دل میکرد ، حس کرد یخ زدگیِ این گلها پاهایش را سست کرده . همان شب بود که عباس آن خبر را به او داد . همان وقت فهمید دیگر تمام زندگی اش همان گلخانه است و تمام گل یخ ها میشوند ننه طلا ... میشوند مادر و پدر و خواهر های نداشته اش.
زهره.م م
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پادشاهی بر نگین پادشاهی اش نوشت این نیز بگذرد.
و آن نیز گذشت .
هیچ چیز شبیه روز اول نمی ماند نه عشق و نه غم
چه خوب که غم به اندازه ی روز اول داغ باقی نمی ماند .اما عشق ..
کاش عشق شبیه همه چیز نبود و راحت نمی گذشت .
اما چه کنیم که پادشاه هرگز جمله ی این نیز بگذرد را از نگین انگشتری پاک نکرد.
#عادله_زمانی
ویدئو پریسا جان راغیان❤️
بخند یاد خونه بیفتم...
@adelehz
و آن نیز گذشت .
هیچ چیز شبیه روز اول نمی ماند نه عشق و نه غم
چه خوب که غم به اندازه ی روز اول داغ باقی نمی ماند .اما عشق ..
کاش عشق شبیه همه چیز نبود و راحت نمی گذشت .
اما چه کنیم که پادشاه هرگز جمله ی این نیز بگذرد را از نگین انگشتری پاک نکرد.
#عادله_زمانی
ویدئو پریسا جان راغیان❤️
بخند یاد خونه بیفتم...
@adelehz
بادصبا
بیا و از من بگذر
گلی از فرش دلم بردار و بعد از گذشتن از هر کوی و برزن،باغ و بستان بدست او برسان.شاید این بار معجزه ای رخ داد و بایک گل بهارشد!
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤
@adelehz
بیا و از من بگذر
گلی از فرش دلم بردار و بعد از گذشتن از هر کوی و برزن،باغ و بستان بدست او برسان.شاید این بار معجزه ای رخ داد و بایک گل بهارشد!
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤
@adelehz
علی دایی، فوتبالیست سرشناس ایران دیروز موفق شد که با گرفتن رضایت از یک خانواده مانع اجرای حکم اعدام یک زن محکوم به اعدام شود.
به گزارش ورزش سه در این پرونده خانواده شاکی ۱۶ سال حاضر به دادن رضایت نشده بودند.
آقای دایی همراه با "دادستان و رئیس زندانهای کرج نزد خانواده شاکی رفته و در دقیقه ۹۰ رضایت اولیای دم که تصمیم به قصاص داشتند را گرفت."
📸ISNA/IRIB
نسل ما با چه اسطوره هایی بزرگ شد .
@adelehz
به گزارش ورزش سه در این پرونده خانواده شاکی ۱۶ سال حاضر به دادن رضایت نشده بودند.
آقای دایی همراه با "دادستان و رئیس زندانهای کرج نزد خانواده شاکی رفته و در دقیقه ۹۰ رضایت اولیای دم که تصمیم به قصاص داشتند را گرفت."
📸ISNA/IRIB
نسل ما با چه اسطوره هایی بزرگ شد .
@adelehz
❤1
سالهاست احساس میکنم کسی مرا در خیابانی خلوت ،میانه ی یک روز یا غروب سرد پاییزی بعد از بارانی که باریده ،رها کرده ست .
فکر میکنم کسی مرا با چشمان بسته به این خیابان اورده ست و وقتی چشمانم را بازکرده ام هیچکس کنارم نبوده...
از اول تا آخر خیابان را گز کرده ام اما هیچکس را ندیده ام و نه هیچ چراغی روشن بوده تا دلم را گرمکند .
نمیدانم تا کدام روز در این خیابان رها شده باقی خواهم ماند اما میدانم که دلم هرچه بخواهد غروب سرد و قارقار غریبانه ی کلاغ های خیابان تنهایی را نمی خواهد...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
فکر میکنم کسی مرا با چشمان بسته به این خیابان اورده ست و وقتی چشمانم را بازکرده ام هیچکس کنارم نبوده...
از اول تا آخر خیابان را گز کرده ام اما هیچکس را ندیده ام و نه هیچ چراغی روشن بوده تا دلم را گرمکند .
نمیدانم تا کدام روز در این خیابان رها شده باقی خواهم ماند اما میدانم که دلم هرچه بخواهد غروب سرد و قارقار غریبانه ی کلاغ های خیابان تنهایی را نمی خواهد...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
هرچقدر تلاش کنی از خودت مایه بگذاری و از هرچه ناراحتت میکند بگذری تا مبادا به آنکه در برابرت ایستاده خدشه ای وارد نکنی
اگر نفهمد
بی فایده است .
تو جهان را آتش بزن برای خوشحالی اش،فایده ندارد یا بهانه ای خواهد یافت یا بهانه ای خواهد ساخت.
آنکه بخواهدت دل ندارد بگوید خسته ام
اما آنی که مدام می نالد و میخواهد درکش کنی یاد نگرفته مستقیم بگوید هی فلانی حوصله ام را سر بردی بگذار برو ..
همیشه دنبال جوابهای مستقیم نباشید .نشانه ها را دنبال کنید تا بفهمید طرف تان ميخواهد چی بگوید .
خسته ام ،مشکل دارم،نمیتوانم،برایمکم میگذاری ،شرایط اینطور ایجاب کرد،نشد که بشود و....
همه این حرفها یکمعنی دارد.
هی رفیق
هرچقدر هم که عاشقی
خودت را به نفهمیدن نزن
حس که کردی باید بروی
کوله ات را جمع کن و از زندگیش بیرون برو
مطمئن باش او این گونه راحت تر است .
#عادله_زمانی
@adelehz
اگر نفهمد
بی فایده است .
تو جهان را آتش بزن برای خوشحالی اش،فایده ندارد یا بهانه ای خواهد یافت یا بهانه ای خواهد ساخت.
آنکه بخواهدت دل ندارد بگوید خسته ام
اما آنی که مدام می نالد و میخواهد درکش کنی یاد نگرفته مستقیم بگوید هی فلانی حوصله ام را سر بردی بگذار برو ..
همیشه دنبال جوابهای مستقیم نباشید .نشانه ها را دنبال کنید تا بفهمید طرف تان ميخواهد چی بگوید .
خسته ام ،مشکل دارم،نمیتوانم،برایمکم میگذاری ،شرایط اینطور ایجاب کرد،نشد که بشود و....
همه این حرفها یکمعنی دارد.
هی رفیق
هرچقدر هم که عاشقی
خودت را به نفهمیدن نزن
حس که کردی باید بروی
کوله ات را جمع کن و از زندگیش بیرون برو
مطمئن باش او این گونه راحت تر است .
#عادله_زمانی
@adelehz