این زن یکی از تاثیرگذار ترین زنان ایران است. فروغ السلطنه آذرخشی در سال ۱۲۹۶ نخستین مدرسه دخترانه شهر مشهد را در خانهاش به راه انداخت. در آن زمان عدهای درس خواندن دختران را حرام میدانستند و میخواستند مدرسه را آتش بزنند. مبارزه او با مخالفان تحصیل بانوان ۵ سال طول کشید. او و چند زن همراهش مسلحانه شب و روز از آن مدرسه پاسداری کردند و نگذاشتند کسی مدرسه را نابود یا تعطیل کند.
#زنان_تاریخ_ساز
@adelehz
این زن یکی از تاثیرگذار ترین زنان ایران است. فروغ السلطنه آذرخشی در سال ۱۲۹۶ نخستین مدرسه دخترانه شهر مشهد را در خانهاش به راه انداخت. در آن زمان عدهای درس خواندن دختران را حرام میدانستند و میخواستند مدرسه را آتش بزنند. مبارزه او با مخالفان تحصیل بانوان ۵ سال طول کشید. او و چند زن همراهش مسلحانه شب و روز از آن مدرسه پاسداری کردند و نگذاشتند کسی مدرسه را نابود یا تعطیل کند.
#زنان_تاریخ_ساز
@adelehz
امروز غروب
دایی جان احمدم مهمان دار شد ..
دایی جان دیگرم را در هرات از دست دادم ..
خدایا صبر 🖤
دایی جان احمدم مهمان دار شد ..
دایی جان دیگرم را در هرات از دست دادم ..
خدایا صبر 🖤
"زنی کهگم کردم "
برسد به دست احمد آقای خیابان ایرانشهر از طرف دختری که نه دایی که بهترین رفیقش را از دست داده است . رفیق جانم دایی جانم فرشته ی سالهای کودکی ام احمد آقای بی مثال من سلام سلام به روی ماهت آقا سلام به چشمان نجیبت آقا سلام به لب پر خنده ات مهربان ترین…
۵سالم بود شاید هم ۴
که یک روز مادرم مرا نشاند روی کمد و روبرویم ایستاد بعد درحالی که داشت موهای سیاهم را از روی چشمانم کنار می زد گفت امروز مهمون داریم یه آقایی میاد خونه مون، دایی احمد و دایی کوچیکه رو که خیلی دوست داری ،این آقا هم دایی جونه باید صداش کنی "دایی درویش"
پرسیدم من که دایی دارم ! دایی احمد و دایی کوچیکه
گفت این آقای مهربونم داییته
بعد من گفتم اوهوم و تکرار کردم دایی دَویش
دایی درويش مرا وقتی بدنیا آمده بودم،در خانه ی مادر بزرگ زیبا و پدربزرگ اصیلم دیده بود آن روزها که دایی ها جوان و مجرد بودند و تنها خاله ام، نوجوان ..
من اولین نوه ی مادر بزرگ و پدربزرگم بودم و گل سر سبد بین دایی ها و خاله ی کوچکم
بعد از آن، آنها برگشته بودند هرات و من نتوانسته بودم تا ۵ سالگی هیچکدام شان را ببینم .
این اولین دیدار با دایی دَویش بود...
مادرم از ظهر یک چهار پایه گذاشت زیر پنجره تا بایستم و از کوچه منتظر دایی جدیدم باشم .
هیچ تصوری از او نداشتم در ذهن کودکانه ام چیزی بین صورت دایی جان احمد و دایی کوچیکه ساخته بودم بنابراین هر مردی که از انتهای کوچه به چشم میخورد از مادرم میپرسید دایی دَویش آمد ؟؟؟؟
مادرم هربار میگفت نه
تا لحظه ای که دم دمهای غروب زنگ بلبلی خانه زده شد .
و دایی دَویش مهربانم در پیچ پله ظاهر شد .
نه شبیه دایی احمد بود نه دایی کوچیکه
شبیه باباجان بود، پدربزرگ اصیلم که من همیشه عاشق عطر ریشهای سفیدشان بودم
ولی خیلی جوانتر
چشمهای درشت مشکی
موهای مواج
ریش سیاه ستاری
دایی دَویش قشنگترین دایی بود که تا حالا دیده بودم ..
مرا بغل کرد .قد بلند بود پس من آن پایین مایین ها دستانم را باز کرده بودم تا بغل شوم .
تا بتوانم ببوسمش و ببینم ریش سیاه ستاری اش بوی عطر ریش مخملی و سفید پدربزرگم را می دهد یا نه ..
دایی دَویش عطر باباجان را می داد.
تمام شب کنار پایش نشستم و نگاهش کردم منتظر ماندم تا به رویم لبخند بزند .
وسط حرف زدن با پدر ومادرم رویش را گهگاهی به سمتم می گرداند و می خندید دلم کودکانه غنج می رفت ..
سالها گذشت دایی دَویش دوباره به هرات برگشت .
دوسال پیش به هرات سفر کردم .
در نبود پدربزرگم که سالها پیش فوت کردند ..حالا دایی جان دَویش خیلی شبیه اش شده بود.
دقیقا در همین روزها برج ۹
بعد از سالها که دیدمش پریدم تا بغلش کنم بوی خوب روزهای کودکی ام را می داد .
هر غروب به خانه ی مادربزرگم می آمد و من هر غروب به رسم آن غروبی که مادرم مرا کنار پنجره گذاشت چشم انتظار آمدنش بودم که در باز شود و دایی جان دَویش برسد در پیج پله ها
و من بپرم بغلش کنم و دستش را ببوسم ..
۲۱ روز هر صبح و هر غروب می دیدمش
شبها تا وقت خواب که بر میگشت خانه ی خودش .خانه ی مادربزرگ پاتوق دایی ها بود ..
چشمانش هنوز همان زیبایی سالهای کودکی ام را داشت .
و هنوز که میخندید من دلم ضعف می رفت برای خنده اش
راستش به قشنگی خنده ی دایی جان دَویش، هیچکس بلد نبود بخندد .
جمعه بعد از نماز عصر برمی گردد خانه و میگوید حالم بد است و تمام ..
دایی بی آزار و اصیل من که روزی از یک خیابان تهران به خانه ی ما رسید دیروز از کوچه های هرات به آسمان پرواز کرد ..
دایی جان دَویش با دایی جان احمد قرار داشت به گمانم.
چشم سیاهم
تو هم که مثل دایی احمد رفیق نیمه راه بودی
من قرار بود بازهم بشینم صندلی جلوی ماشینت و باهم برویم تمام هرات را بگردیم
مگر نه ؟
ولی ببین رسم بی وفایی را از دایی احمد یاد گرفتی .
خانه ی جدید مبارک دایی جان دَویش
می دانی که تنها خواهر زاده ات چقدر عاشق خنده هایت بود ؟
اگر میدانستی شاید اینقدر زود نمی رفتی
فرصت در آغوش کشیدنت را مثل تمام این سالهای دوری مان از دست دادم .
به گمانم خسته بودی
یا هوس یک چای با دایی احمد را کرده بودی
نمی دانم
هر کدام که بود تهش تو بردی
خانه ی جدیدت مبارک .
در کوچه های بهشت هم قطعا قدم خواهی زد .
ولی دیگر زانوهایت درد نخواهد کرد.
دایی جان دَویش
هنوز و همیشه به اندازه ی همان روزی که ساعتها برای دیدارت دم پنجره ایستادم دلتنگت خواهم ماند .
سلام مرا به دایی احمد برسان و بگو
چای تازه دمش را آماده کند
چون میدانم آنقدر خسته ای
که از یک لیوان چای گرم هلدار با دایی جان احمد نخواهی گذشت .
سفر بسلامت چشم سیاه مهربانم .
امضا
خواهرزاده ی دلتنگتان.
#عادله_زمانی
@adelehz
که یک روز مادرم مرا نشاند روی کمد و روبرویم ایستاد بعد درحالی که داشت موهای سیاهم را از روی چشمانم کنار می زد گفت امروز مهمون داریم یه آقایی میاد خونه مون، دایی احمد و دایی کوچیکه رو که خیلی دوست داری ،این آقا هم دایی جونه باید صداش کنی "دایی درویش"
پرسیدم من که دایی دارم ! دایی احمد و دایی کوچیکه
گفت این آقای مهربونم داییته
بعد من گفتم اوهوم و تکرار کردم دایی دَویش
دایی درويش مرا وقتی بدنیا آمده بودم،در خانه ی مادر بزرگ زیبا و پدربزرگ اصیلم دیده بود آن روزها که دایی ها جوان و مجرد بودند و تنها خاله ام، نوجوان ..
من اولین نوه ی مادر بزرگ و پدربزرگم بودم و گل سر سبد بین دایی ها و خاله ی کوچکم
بعد از آن، آنها برگشته بودند هرات و من نتوانسته بودم تا ۵ سالگی هیچکدام شان را ببینم .
این اولین دیدار با دایی دَویش بود...
مادرم از ظهر یک چهار پایه گذاشت زیر پنجره تا بایستم و از کوچه منتظر دایی جدیدم باشم .
هیچ تصوری از او نداشتم در ذهن کودکانه ام چیزی بین صورت دایی جان احمد و دایی کوچیکه ساخته بودم بنابراین هر مردی که از انتهای کوچه به چشم میخورد از مادرم میپرسید دایی دَویش آمد ؟؟؟؟
مادرم هربار میگفت نه
تا لحظه ای که دم دمهای غروب زنگ بلبلی خانه زده شد .
و دایی دَویش مهربانم در پیچ پله ظاهر شد .
نه شبیه دایی احمد بود نه دایی کوچیکه
شبیه باباجان بود، پدربزرگ اصیلم که من همیشه عاشق عطر ریشهای سفیدشان بودم
ولی خیلی جوانتر
چشمهای درشت مشکی
موهای مواج
ریش سیاه ستاری
دایی دَویش قشنگترین دایی بود که تا حالا دیده بودم ..
مرا بغل کرد .قد بلند بود پس من آن پایین مایین ها دستانم را باز کرده بودم تا بغل شوم .
تا بتوانم ببوسمش و ببینم ریش سیاه ستاری اش بوی عطر ریش مخملی و سفید پدربزرگم را می دهد یا نه ..
دایی دَویش عطر باباجان را می داد.
تمام شب کنار پایش نشستم و نگاهش کردم منتظر ماندم تا به رویم لبخند بزند .
وسط حرف زدن با پدر ومادرم رویش را گهگاهی به سمتم می گرداند و می خندید دلم کودکانه غنج می رفت ..
سالها گذشت دایی دَویش دوباره به هرات برگشت .
دوسال پیش به هرات سفر کردم .
در نبود پدربزرگم که سالها پیش فوت کردند ..حالا دایی جان دَویش خیلی شبیه اش شده بود.
دقیقا در همین روزها برج ۹
بعد از سالها که دیدمش پریدم تا بغلش کنم بوی خوب روزهای کودکی ام را می داد .
هر غروب به خانه ی مادربزرگم می آمد و من هر غروب به رسم آن غروبی که مادرم مرا کنار پنجره گذاشت چشم انتظار آمدنش بودم که در باز شود و دایی جان دَویش برسد در پیج پله ها
و من بپرم بغلش کنم و دستش را ببوسم ..
۲۱ روز هر صبح و هر غروب می دیدمش
شبها تا وقت خواب که بر میگشت خانه ی خودش .خانه ی مادربزرگ پاتوق دایی ها بود ..
چشمانش هنوز همان زیبایی سالهای کودکی ام را داشت .
و هنوز که میخندید من دلم ضعف می رفت برای خنده اش
راستش به قشنگی خنده ی دایی جان دَویش، هیچکس بلد نبود بخندد .
جمعه بعد از نماز عصر برمی گردد خانه و میگوید حالم بد است و تمام ..
دایی بی آزار و اصیل من که روزی از یک خیابان تهران به خانه ی ما رسید دیروز از کوچه های هرات به آسمان پرواز کرد ..
دایی جان دَویش با دایی جان احمد قرار داشت به گمانم.
چشم سیاهم
تو هم که مثل دایی احمد رفیق نیمه راه بودی
من قرار بود بازهم بشینم صندلی جلوی ماشینت و باهم برویم تمام هرات را بگردیم
مگر نه ؟
ولی ببین رسم بی وفایی را از دایی احمد یاد گرفتی .
خانه ی جدید مبارک دایی جان دَویش
می دانی که تنها خواهر زاده ات چقدر عاشق خنده هایت بود ؟
اگر میدانستی شاید اینقدر زود نمی رفتی
فرصت در آغوش کشیدنت را مثل تمام این سالهای دوری مان از دست دادم .
به گمانم خسته بودی
یا هوس یک چای با دایی احمد را کرده بودی
نمی دانم
هر کدام که بود تهش تو بردی
خانه ی جدیدت مبارک .
در کوچه های بهشت هم قطعا قدم خواهی زد .
ولی دیگر زانوهایت درد نخواهد کرد.
دایی جان دَویش
هنوز و همیشه به اندازه ی همان روزی که ساعتها برای دیدارت دم پنجره ایستادم دلتنگت خواهم ماند .
سلام مرا به دایی احمد برسان و بگو
چای تازه دمش را آماده کند
چون میدانم آنقدر خسته ای
که از یک لیوان چای گرم هلدار با دایی جان احمد نخواهی گذشت .
سفر بسلامت چشم سیاه مهربانم .
امضا
خواهرزاده ی دلتنگتان.
#عادله_زمانی
@adelehz
به من بگو که جهان به قدر سیاهی هایش روزهای نقره ای هم دارد .
بگو که صدای عود و تار و رباب از کوچه ها باز هم به گوش می رسد .
به من بگو که عطر چای و بوی قهوه در سر سرای خانه ها مردم را به خوش خلق بودن فرا میخواند .
به من از گلهای مریم از بارانهای بهاری از بوی کاهگل آب زده بگو...
و چنین کن تا ایمان بیاورم که تو پیام آور خوشی ها هستی.
می دانم که جهان تاریک ست ولی تو از روشنی ها بگو
من میخواهم از تو بشنوم دوباره و هزار باره
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
بگو که صدای عود و تار و رباب از کوچه ها باز هم به گوش می رسد .
به من بگو که عطر چای و بوی قهوه در سر سرای خانه ها مردم را به خوش خلق بودن فرا میخواند .
به من از گلهای مریم از بارانهای بهاری از بوی کاهگل آب زده بگو...
و چنین کن تا ایمان بیاورم که تو پیام آور خوشی ها هستی.
می دانم که جهان تاریک ست ولی تو از روشنی ها بگو
من میخواهم از تو بشنوم دوباره و هزار باره
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
از وقتی چشم باز کرده ایم عین ربات های طراحی شده یاد گرفته ایم در جواب چطوری ؟
بگوییم خوبم !
حتی اگر خوب نبودیم
حتی اگر شکسته بودیم
حتی اگر بخشی از وجود مان ترک برداشته بود .
اصلا این خوبم دروغین از کجا یهو آمد نشست وسط روزمرگی های ما ؟
چرا ما فکر کردیم اگر کسی بداند خوب نیستیم ،کسر شان ست !؟
چرا خیال کردیم وقتی میگوییم خوبم، همه چیز به خوشی ختم به خیر می شود ؟
عزیز من
خوب نبودن بد نیست ،گاهی باید ایستاد و در جواب چطوری ؟ گفت خوب نیستم! خسته ام! شکسته ام!
آقا! کم آورده ام .
اصلا بدِ بد هستم .
و بعد میبینی که همین اعتراف به حقیقتی که تلخ ست نیمی از تلخی اش را حذف میکند.
من از این خوبم های دروغین خسته ام
این بار که بپرسی چطوری؟
میگویم: بارانی ،
آیا چتری برایم می آوری؟
#عادله_زمانی
@adelehz
بگوییم خوبم !
حتی اگر خوب نبودیم
حتی اگر شکسته بودیم
حتی اگر بخشی از وجود مان ترک برداشته بود .
اصلا این خوبم دروغین از کجا یهو آمد نشست وسط روزمرگی های ما ؟
چرا ما فکر کردیم اگر کسی بداند خوب نیستیم ،کسر شان ست !؟
چرا خیال کردیم وقتی میگوییم خوبم، همه چیز به خوشی ختم به خیر می شود ؟
عزیز من
خوب نبودن بد نیست ،گاهی باید ایستاد و در جواب چطوری ؟ گفت خوب نیستم! خسته ام! شکسته ام!
آقا! کم آورده ام .
اصلا بدِ بد هستم .
و بعد میبینی که همین اعتراف به حقیقتی که تلخ ست نیمی از تلخی اش را حذف میکند.
من از این خوبم های دروغین خسته ام
این بار که بپرسی چطوری؟
میگویم: بارانی ،
آیا چتری برایم می آوری؟
#عادله_زمانی
@adelehz
کسی تعریف می کرد روزی در راه یک معتاد را دیدم رو به من گفت به من کمی پول بده میخواهم مواد بخرم...
گفتم پول غذا را به تو میدم ولی پول مواد مخدر نه !
مرد معتاد خندید و گفت : روزی دهنده کسی دیگری است،اگر پول مواد را میدهی بده،اگر نه من می روم .
من کمی پول به او دادم و معتاد رفت.
به تعقیبش حرکت کردم، در یکی از کوچه ها عروسی بود .
یک نفر سینی بزرگ پر از غذا بر دست داشت، ناگهان سینی از دستش بر زمین افتاد و غذا ها بر زمین ریخت.معتاد شروع به خوردن غذا کرد که، ناگهان چشمش به من افتاد.
با نگاهی عجیب چیزی به من گفت که آن را در تمام عمر فراموش نخواهم کرد.
گفت در این روزها روابطم با وی (خدا) کمی بهم ریخته است وگرنه در بشقاب برایم روزی می فرستاد.
خوب با این وجود آن قدر مهربان است که حتی اگر از کسی ناراحت باشد نمی تواند ببیند گرسنه می ماند.
و او چنین مالک مهربانی ست ..
@adelehz
گفتم پول غذا را به تو میدم ولی پول مواد مخدر نه !
مرد معتاد خندید و گفت : روزی دهنده کسی دیگری است،اگر پول مواد را میدهی بده،اگر نه من می روم .
من کمی پول به او دادم و معتاد رفت.
به تعقیبش حرکت کردم، در یکی از کوچه ها عروسی بود .
یک نفر سینی بزرگ پر از غذا بر دست داشت، ناگهان سینی از دستش بر زمین افتاد و غذا ها بر زمین ریخت.معتاد شروع به خوردن غذا کرد که، ناگهان چشمش به من افتاد.
با نگاهی عجیب چیزی به من گفت که آن را در تمام عمر فراموش نخواهم کرد.
گفت در این روزها روابطم با وی (خدا) کمی بهم ریخته است وگرنه در بشقاب برایم روزی می فرستاد.
خوب با این وجود آن قدر مهربان است که حتی اگر از کسی ناراحت باشد نمی تواند ببیند گرسنه می ماند.
و او چنین مالک مهربانی ست ..
@adelehz
خدا، خوبی را میخواهد یا انتخاب کردن خوبی را؟ آیا انسانی که بد بودن را انتخاب میکند، به نحوی بهتر از انسانی نیست که خوبی به او تحمیل شدهاست؟
آنتونی برجس
صبح بخیر
@adelehz
آنتونی برجس
صبح بخیر
@adelehz
حافظا دیدی که کنعان دلم بی ماه شد
تا ابد با اشک غم کوه امیدم کاه شد
گفته بودم یوسف گم گشته باز آید ولی
یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد
@adelehz
تا ابد با اشک غم کوه امیدم کاه شد
گفته بودم یوسف گم گشته باز آید ولی
یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد
@adelehz
نیمه شبی زمستانی بود که ننه طلا مرد. ساعت دقیق یازده و چهل و پنج دقیقه بود ، از آن شب هایی که سوز سردش حتی در جنوبِ گرم ، طناب خوابت را پاره میکرد .
و تو را پرت میکرد به برهوت بی کسی و بیخوابی .
آنجا که یادت بیندازد زاد و رودت مرده اند و رفته اند و دیگر هیچ کسی را به جز ننه طلا نداشتی که غصه ات را بخورد و بگوید :: دو تا نون بیار برا صبح ،ناشتا نمونی بری سر کار._
امیرو توی مغازۀ گلفروشی بود که عباس پاپتی دوون دوون و با نفسی بریده رسید دم مغازه، و و با بغضی عجیب گفت؛ بدو ننه حالش خرابه.
فهمید دیگر ، این خبر هم ، مثل همان خبر ِ زمستانی ِ، شوم است .
امیرو چند سالی میشد که توی مغازه گلفروشی کار میکرد ،از اون سالی که ننه ، باباش توی تصادف اتوبوس به دیار باقی رفتند .
از همان وقت فهمید دیگر نه کسی برایش پدر میشود و نه مادر .
و دیگر مادرش نیست که توی چشمهاش نگاه کند و بگوید؛ مادر درس بخون ،مثه مُو نشی یا مثه بُوآت کارگر بدبخت نشی .
خُو باید ، به جایی برسی . مُو خُودُم دست آستین بالا میزنُم میرُم خواستگاری بِگُم پِسرُم مهندسه .
امیرو ، در آن شب ِ سرد ِ منحوس ،تمام زندگیش و تمام آروز ها و خواب هایش ،با همان اتوبوس همراه پدر و مادرش رفته بود ته دره....انگار ، زمستان ها، کمر به آزار پسر ، بسته بودند.
از آن موقع فهمید فقط خدا را دارد و همین ننه طلا که مادرِ مادرش بود . چقدر مهربان بود ننه ،همیشه تا چشمش به امیرو می افتاد قربان سر تا پایش میرفت و میگفت ؛ ننه به پا درد مُو نگاه نکن با همین پا درد عروسیت میرقصُم.
از سالی که امیرو با ننه زندگی میکرد ،رفت شاگرد گلفروشی محل شد . شب ها وقتی برمیگشت تا دیر وقت درس میخواند که مبادا آرزوی مادرش به گور برود .
آن شب امیرو روی نیمکت ،ته گلفروشی نشسته بود ، و گلهای مختلف را برای فروش دسته بندی میکرد . مست میشد از بوی گلهای میخک و مریم ،اما بیشتر از همه گل یخ هایی را که در گلدان ها مرتب میکرد دوست داشت ،عاشقشان بود. با خودش فکر میکرد حتما این گلها هم دچار سردیِ بی کسی شده اند که اسمشان شده این .
حتما آن ها هم شبهایی که مهتاب و ستاره باران است مثل خودش، به آسمان زل میزده اند تا ستاره های ننه باباشان را پیدا کنند و درد و دل کنند .
بله همان شب که تازه داشت قربان صدقه گلها میرفت و با همان گلهای یخ درد و دل میکرد ، حس کرد یخ زدگیِ این گلها پاهایش را سست کرده . همان شب بود که عباس آن خبر را به او داد . همان وقت فهمید دیگر تمام زندگی اش همان گلخانه است و تمام گل یخ ها میشوند ننه طلا ... میشوند مادر و پدر و خواهر های نداشته اش.
زهره.م م
@adelehz
و تو را پرت میکرد به برهوت بی کسی و بیخوابی .
آنجا که یادت بیندازد زاد و رودت مرده اند و رفته اند و دیگر هیچ کسی را به جز ننه طلا نداشتی که غصه ات را بخورد و بگوید :: دو تا نون بیار برا صبح ،ناشتا نمونی بری سر کار._
امیرو توی مغازۀ گلفروشی بود که عباس پاپتی دوون دوون و با نفسی بریده رسید دم مغازه، و و با بغضی عجیب گفت؛ بدو ننه حالش خرابه.
فهمید دیگر ، این خبر هم ، مثل همان خبر ِ زمستانی ِ، شوم است .
امیرو چند سالی میشد که توی مغازه گلفروشی کار میکرد ،از اون سالی که ننه ، باباش توی تصادف اتوبوس به دیار باقی رفتند .
از همان وقت فهمید دیگر نه کسی برایش پدر میشود و نه مادر .
و دیگر مادرش نیست که توی چشمهاش نگاه کند و بگوید؛ مادر درس بخون ،مثه مُو نشی یا مثه بُوآت کارگر بدبخت نشی .
خُو باید ، به جایی برسی . مُو خُودُم دست آستین بالا میزنُم میرُم خواستگاری بِگُم پِسرُم مهندسه .
امیرو ، در آن شب ِ سرد ِ منحوس ،تمام زندگیش و تمام آروز ها و خواب هایش ،با همان اتوبوس همراه پدر و مادرش رفته بود ته دره....انگار ، زمستان ها، کمر به آزار پسر ، بسته بودند.
از آن موقع فهمید فقط خدا را دارد و همین ننه طلا که مادرِ مادرش بود . چقدر مهربان بود ننه ،همیشه تا چشمش به امیرو می افتاد قربان سر تا پایش میرفت و میگفت ؛ ننه به پا درد مُو نگاه نکن با همین پا درد عروسیت میرقصُم.
از سالی که امیرو با ننه زندگی میکرد ،رفت شاگرد گلفروشی محل شد . شب ها وقتی برمیگشت تا دیر وقت درس میخواند که مبادا آرزوی مادرش به گور برود .
آن شب امیرو روی نیمکت ،ته گلفروشی نشسته بود ، و گلهای مختلف را برای فروش دسته بندی میکرد . مست میشد از بوی گلهای میخک و مریم ،اما بیشتر از همه گل یخ هایی را که در گلدان ها مرتب میکرد دوست داشت ،عاشقشان بود. با خودش فکر میکرد حتما این گلها هم دچار سردیِ بی کسی شده اند که اسمشان شده این .
حتما آن ها هم شبهایی که مهتاب و ستاره باران است مثل خودش، به آسمان زل میزده اند تا ستاره های ننه باباشان را پیدا کنند و درد و دل کنند .
بله همان شب که تازه داشت قربان صدقه گلها میرفت و با همان گلهای یخ درد و دل میکرد ، حس کرد یخ زدگیِ این گلها پاهایش را سست کرده . همان شب بود که عباس آن خبر را به او داد . همان وقت فهمید دیگر تمام زندگی اش همان گلخانه است و تمام گل یخ ها میشوند ننه طلا ... میشوند مادر و پدر و خواهر های نداشته اش.
زهره.م م
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پادشاهی بر نگین پادشاهی اش نوشت این نیز بگذرد.
و آن نیز گذشت .
هیچ چیز شبیه روز اول نمی ماند نه عشق و نه غم
چه خوب که غم به اندازه ی روز اول داغ باقی نمی ماند .اما عشق ..
کاش عشق شبیه همه چیز نبود و راحت نمی گذشت .
اما چه کنیم که پادشاه هرگز جمله ی این نیز بگذرد را از نگین انگشتری پاک نکرد.
#عادله_زمانی
ویدئو پریسا جان راغیان❤️
بخند یاد خونه بیفتم...
@adelehz
و آن نیز گذشت .
هیچ چیز شبیه روز اول نمی ماند نه عشق و نه غم
چه خوب که غم به اندازه ی روز اول داغ باقی نمی ماند .اما عشق ..
کاش عشق شبیه همه چیز نبود و راحت نمی گذشت .
اما چه کنیم که پادشاه هرگز جمله ی این نیز بگذرد را از نگین انگشتری پاک نکرد.
#عادله_زمانی
ویدئو پریسا جان راغیان❤️
بخند یاد خونه بیفتم...
@adelehz
بادصبا
بیا و از من بگذر
گلی از فرش دلم بردار و بعد از گذشتن از هر کوی و برزن،باغ و بستان بدست او برسان.شاید این بار معجزه ای رخ داد و بایک گل بهارشد!
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤
@adelehz
بیا و از من بگذر
گلی از فرش دلم بردار و بعد از گذشتن از هر کوی و برزن،باغ و بستان بدست او برسان.شاید این بار معجزه ای رخ داد و بایک گل بهارشد!
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤
@adelehz
علی دایی، فوتبالیست سرشناس ایران دیروز موفق شد که با گرفتن رضایت از یک خانواده مانع اجرای حکم اعدام یک زن محکوم به اعدام شود.
به گزارش ورزش سه در این پرونده خانواده شاکی ۱۶ سال حاضر به دادن رضایت نشده بودند.
آقای دایی همراه با "دادستان و رئیس زندانهای کرج نزد خانواده شاکی رفته و در دقیقه ۹۰ رضایت اولیای دم که تصمیم به قصاص داشتند را گرفت."
📸ISNA/IRIB
نسل ما با چه اسطوره هایی بزرگ شد .
@adelehz
به گزارش ورزش سه در این پرونده خانواده شاکی ۱۶ سال حاضر به دادن رضایت نشده بودند.
آقای دایی همراه با "دادستان و رئیس زندانهای کرج نزد خانواده شاکی رفته و در دقیقه ۹۰ رضایت اولیای دم که تصمیم به قصاص داشتند را گرفت."
📸ISNA/IRIB
نسل ما با چه اسطوره هایی بزرگ شد .
@adelehz
❤1