"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نیاز هست همه این رو بدونیم .
@adelehz
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
داستان واقعی که در اردن اتفاق افتاد ...

مردی وفات کرد و زن جوان و فرزندش که شیر خواره بود را ترک گفت .
عموی پسر شیرخواره آمد و به زن گفت که حاضر است برای بزرگ کردن برادر زاده کمک نماید و با پول بجامانده از برادرش کار کند تا آینده او فراهم شود .مادر قبول کرد و وکالت را به او سپرد .
عمو دارایی برادر زاده را گرفت و برای کار به آمریکا رفت ، به خواست خداوند کار خوبی نصیبش شد و با زنی آمریکایی ازدواج کرد و صاحب خانواده و فرزند شد.
زنش نیز او را در چگونگی استثمار مال و دارایی اش یاری نمود و بنگاه معاملاتی فروش ماشین به راه انداختند .او هرگز از مالی که بدست می آورد چیزی برای زن و فرزند برادرش نمی فرستاد .
آنها صاحب میلیاردها ثروت شدند .
اما بیوه زن جوان و فرزندش در فقر بسر می بردند ، خداوند آنها را با مال حلال هرچند کم کرامت داده بود و پسر با تربیت و تعلیم بر اساس دین پرورده شد و به سن جوانی رسید .
عمو بعد از سالها به کشورش برگشت.و زمینی بزرگ خرید و ویلایی عظیم در منطقه ای به نام ام اذنیه بنا کرد‌.سپس شرکت تجاری بزرگی را راه انداخت که در اردن نظیر نداشت .
برادر زاده اش که اکنون جوانی شده بود نزد او رفت و مال پدرش را از او درخواست کرد ، اما عمو سرباز زد و‌گفت که چیزی از پدراو در نزدش نیست و او را از ویلایش بیرون کرده و تهدید کرد که دیگر پایش را در آنجا نگذارد .
جوان با دلی شکسته نزد مادرش برگشت و‌چیزی نصیبش نشد .عمو ویلای خود را با انواع وسایل گرانبها آراست سپس از خانواده ی خود خواست که به اردن بیایند .
روز موعود فرارسید و خانواده اش با هواپیما به اردن آمدند و او با ماشین به استقبالشان رفت .
عمو خوشحال به فرودگاه رفت و آنها را سوار ماشین جدید و‌گرانبهایش نمود .
اما در راه بازگشت به ویلا خداوند دیگر فرصتی به برای جبران گناهش به او نداد.
اتومبیل حامل وی و خانواده اش تصادف کرد و همگی در دم جان باختند .در آن حادثه دلخراش هیچ یک از اعضای خانواده ی آن مرد زنده نماند .

واینگونه تقدیر خداوند صفحه عدالت را گشود . تنها وارث عمو همان برادرزاده ای که در اصل صاحب تمام سرمایه بود، تشخیص داده شد و مال به صاحب اصلی خود رسید.

مالی که سالها توسط آن انسان متکبر و سواستفاده جو تصاحب شده بود اما آن یتیم از مالش محروم نگه داشته شده بود‌‌.

و بین خداوند ودعای مظلوم هیچ حجابی نیست .«و خداوند تو فراموشکار نیست ...»
#شما_فرستادین

@adelehz ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
1
قاعده پنجم شمس :
کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد. عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام بر می دارد. با خودش می گوید: «مراقب باش آسیبی نبینی.» اما مگر عشق اینطور است؟ تنها چیزی که عشق می گوید این است: «خودت را رها کن. بگذار برود!» عقل به آسانی خراب نمی شود. عشق اما خودش را ویران می کند. گنج ها و خزانه ها هم در دل ویرانه ها یافت می شود، پس هرچه هست در دل خراب است!

📕 ملت عشق
✍🏻 الیف شافاک
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در آتش سوزی جنگلهای استرالیا اتفاق افتاده بود روباهی که به بچه خرسهای بازمانده از مادر شیر می داد❤️🦊

#نارنجی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر کسی از شما پرسید چرا باید عاشق شعر فارسی بود ؟
@adelehz
1
تاریخ در خانواده ها معمولا تکرار میشه ...

@adelehz
1
سوگند به لحظه بر آمدن آفتاب
و سوگند به شب آن گاه که آرام گیرد و فراگیر شود
که پروردگارت تو را ترک نکرده و دشمن نداشته است

۱-۳ ضحی

شب زیبا ❤️
@adelehz
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هوای خنک صبح جمعه ی وسط پاییز
عطر نان سنگک پیچیده شده در ترمه
صدای رادیو و صبح جمعه با شما
مادرم که جلوی آینه رژلب قرمز مکه ای اش را پررنگ می کرد
چای که روی سماور قل قل زنان، به بهترین حالت ممکن دم می کشید
و من که کودکی ۷ ساله بودم.
من در جهانی دیگر بازهم بدنبال آن روزها خواهم گشت ..
روزهای گرم ، شیرین و خوش عطر کودکی در آن خانه های تکرار ناپذیر
#عادله_زمانی
جمعه مبارک ❤️
@adelehz
2
آن زمانها تلفن کم بود.اما آدمهای زیادی بودند که دلمان میخواست بهشان زنگ بزنیم و یک دل سیر حرف بزنیم.
حالا تلفن ها زیاداست اما آدمهای معدودی هستندکه دلمان حرفهایشان رامیخواهد...

#عادله_زمانی
@adelehz
1

این زن یکی از تاثیرگذار ترین زنان ایران است. فروغ السلطنه آذرخشی در سال ۱۲۹۶ نخستین مدرسه دخترانه شهر مشهد را در خانه‌اش به راه انداخت. در آن زمان عده‌ای درس خواندن دختران را حرام می‌دانستند و می‌خواستند مدرسه را آتش بزنند. مبارزه او با مخالفان تحصیل بانوان ۵ سال طول کشید. او و چند زن همراهش مسلحانه شب و روز از آن مدرسه پاسداری کردند و نگذاشتند کسی مدرسه را نابود یا تعطیل کند.
#زنان_تاریخ_ساز


 @adelehz
امروز غروب
دایی جان احمدم مهمان دار شد ..
دایی جان دیگرم را در هرات از دست دادم ..
خدایا صبر 🖤
"زنی که‌گم کردم "
برسد به دست احمد آقای خیابان ایرانشهر از طرف دختری که نه دایی که بهترین رفیقش را از دست داده است . رفیق جانم دایی جانم فرشته ی سالهای کودکی ام احمد آقای بی مثال من سلام‌ سلام به روی ماهت آقا سلام به چشمان نجیبت آقا سلام به لب پر خنده ات مهربان ترین…
۵سالم بود شاید هم ۴
که یک روز مادرم مرا نشاند روی کمد و روبرویم ایستاد بعد درحالی که داشت موهای سیاهم را از روی چشمانم کنار می زد گفت امروز مهمون داریم یه آقایی میاد خونه مون، دایی احمد و دایی کوچیکه رو که خیلی دوست داری ،این آقا هم دایی جونه باید صداش کنی "دایی درویش"
پرسیدم من که دایی دارم ! دایی احمد و دایی کوچیکه
گفت این آقای مهربونم داییته
بعد من گفتم اوهوم و تکرار کردم دایی دَویش
دایی درويش مرا وقتی بدنیا آمده بودم،در خانه ی مادر بزرگ زیبا و پدربزرگ اصیلم دیده بود آن روزها که دایی ها جوان و مجرد بودند و تنها خاله ام، نوجوان ..
من اولین نوه ی مادر بزرگ و پدربزرگم بودم و گل سر سبد بین دایی ها و خاله ی کوچکم
بعد از آن، آنها برگشته بودند هرات و من نتوانسته بودم تا ۵ سالگی هیچکدام شان را ببینم .

این اولین دیدار با دایی دَویش بود...
مادرم از ظهر یک چهار پایه گذاشت زیر پنجره تا بایستم و از کوچه منتظر دایی جدیدم باشم .
هیچ تصوری از او نداشتم در ذهن کودکانه ام چیزی بین صورت دایی جان احمد و دایی کوچیکه ساخته بودم بنابراین هر مردی که از انتهای کوچه به چشم می‌خورد از مادرم می‌پرسید دایی دَویش آمد ؟؟؟؟
مادرم هربار می‌گفت نه
تا لحظه ای که دم دمهای غروب زنگ بلبلی خانه زده شد .
و دایی دَویش مهربانم در پیچ پله ظاهر شد .
نه شبیه دایی احمد بود نه دایی کوچیکه
شبیه باباجان بود، پدربزرگ اصیلم که من همیشه عاشق عطر ریشهای سفیدشان بودم
ولی خیلی جوانتر
چشمهای درشت مشکی
موهای مواج
ریش سیاه ستاری
دایی دَویش قشنگترین دایی بود که تا حالا دیده بودم ..
مرا بغل کرد .قد بلند بود پس من آن پایین مایین ها دستانم را باز کرده بودم تا بغل شوم .
تا بتوانم ببوسمش و ببینم ریش سیاه ستاری اش بوی عطر ریش مخملی و سفید پدربزرگم را می دهد یا نه ..
دایی دَویش عطر باباجان را می داد‌.
تمام شب کنار پایش نشستم و نگاهش کردم منتظر ماندم تا به رویم لبخند بزند .
وسط حرف زدن با پدر ومادرم رویش را گهگاهی به سمتم می گرداند و می خندید دلم کودکانه غنج می رفت ..
سالها گذشت دایی دَویش دوباره به هرات برگشت .
دوسال پیش به هرات سفر کردم .
در نبود پدربزرگم که سالها پیش فوت کردند ..حالا دایی جان دَویش خیلی شبیه اش شده بود.
دقیقا در همین روزها برج ۹
بعد از سالها که دیدمش پریدم تا بغلش کنم بوی خوب روزهای کودکی ام را می داد .
هر غروب به خانه ی مادربزرگم می آمد و من هر غروب به رسم آن غروبی که مادرم مرا کنار پنجره گذاشت چشم انتظار آمدنش بودم که در باز شود و دایی جان دَویش برسد در پیج پله ها
و من بپرم بغلش کنم و دستش را ببوسم ..
۲۱ روز هر صبح و هر غروب می دیدمش
شبها تا وقت خواب که بر میگشت خانه ی خودش .خانه ی مادربزرگ پاتوق دایی ها بود ..

چشمانش هنوز همان زیبایی سالهای کودکی ام را داشت .
و هنوز که می‌خندید من دلم ضعف می رفت برای خنده اش
راستش به قشنگی خنده ی دایی جان دَویش، هیچکس بلد نبود بخندد .
جمعه بعد از نماز عصر برمی گردد خانه و می‌گوید حالم بد است و تمام ..
دایی بی آزار و اصیل من که روزی از یک خیابان تهران به خانه ی ما رسید دیروز از کوچه های هرات به آسمان پرواز کرد ..
دایی جان دَویش با دایی جان احمد قرار داشت به گمانم.

چشم سیاهم

تو هم که مثل دایی احمد رفیق نیمه راه بودی
من قرار بود بازهم بشینم صندلی جلوی ماشینت و باهم برویم تمام هرات را بگردیم
مگر نه ؟
ولی ببین رسم بی وفایی را از دایی احمد یاد گرفتی .
خانه ی جدید مبارک دایی جان دَویش
می دانی که تنها خواهر زاده ات چقدر عاشق خنده هایت بود ؟
اگر می‌دانستی شاید اینقدر زود نمی رفتی
فرصت در آغوش کشیدنت را مثل تمام این سال‌های دوری مان از دست دادم .
به گمانم خسته بودی
یا هوس یک چای با دایی احمد را کرده بودی
نمی دانم
هر کدام که بود تهش تو بردی
خانه ی جدیدت مبارک .
در کوچه های بهشت هم قطعا قدم خواهی زد .
ولی دیگر زانوهایت درد نخواهد کرد.

دایی جان دَویش
هنوز و همیشه به اندازه ی همان روزی که ساعتها برای دیدارت دم پنجره ایستادم دلتنگت خواهم ماند .
سلام مرا به دایی احمد برسان و بگو
چای تازه دمش را آماده کند
چون میدانم آنقدر خسته ای
که از یک لیوان چای گرم هلدار با دایی جان احمد نخواهی گذشت .
سفر بسلامت چشم سیاه مهربانم .

امضا
خواهرزاده ی دلتنگتان.

#عادله_زمانی
@adelehz
به من بگو که جهان به قدر سیاهی هایش روزهای نقره ای هم دارد .
بگو که صدای عود و تار و رباب از کوچه ها باز هم به گوش می رسد .
به من بگو که عطر چای و بوی قهوه در سر سرای خانه ها مردم را به خوش خلق بودن فرا میخواند .
به من از گلهای مریم از بارانهای بهاری از بوی کاهگل آب زده بگو...
و چنین کن تا ایمان بیاورم که تو پیام آور خوشی ها هستی‌.
می دانم که جهان تاریک ست ولی تو از روشنی ها بگو
من میخواهم از تو بشنوم دوباره و هزار باره
#عادله_زمانی

صبح بخیر ❤️

@adelehz
الهی تا جهان باشد، به شادی درجهان باشی

@adelehz
از وقتی چشم باز کرده ایم عین ربات های طراحی شده یاد گرفته ایم در جواب چطوری ؟
بگوییم خوبم !
حتی اگر خوب نبودیم
حتی اگر شکسته بودیم
حتی اگر بخشی از وجود مان ترک برداشته بود .
اصلا این خوبم دروغین از کجا یهو آمد نشست وسط روزمرگی های ما ؟
چرا ما فکر کردیم اگر کسی بداند خوب نیستیم ،کسر شان ست !؟
چرا خیال کردیم وقتی می‌گوییم خوبم، همه چیز به خوشی ختم به خیر می شود ؟
عزیز من
خوب نبودن بد نیست ،گاهی باید ایستاد و در جواب چطوری ؟ گفت خوب نیستم! خسته ام! شکسته ام!
آقا! کم آورده ام .
اصلا بدِ بد هستم .
و بعد میبینی که همین اعتراف به حقیقتی که تلخ ست نیمی از تلخی اش را حذف می‌کند.
من از این خوبم های دروغین خسته ام
این بار که بپرسی چطوری؟
می‌گویم: بارانی ،
آیا چتری برایم می آوری؟

#عادله_زمانی
@adelehz
کسی تعریف می کرد روزی در راه یک معتاد را دیدم رو به من گفت به من کمی پول بده میخواهم مواد بخرم...
گفتم پول غذا را به تو میدم ولی پول مواد مخدر نه !
مرد معتاد خندید و گفت : روزی دهنده کسی دیگری است،اگر پول مواد را می‌دهی بده،اگر نه من می روم .
من کمی پول به او دادم و معتاد رفت.
به تعقیبش حرکت کردم، در یکی از کوچه ها عروسی بود .
یک نفر سینی بزرگ پر از غذا بر دست داشت، ناگهان سینی از دستش بر زمین افتاد و غذا ها بر زمین ریخت‌.معتاد شروع به خوردن غذا کرد که، ناگهان چشمش به من افتاد‌.
با نگاهی عجیب چیزی به من گفت که آن را در تمام عمر فراموش نخواهم کرد.
‌گفت در این روزها روابطم با وی (خدا) کمی بهم ریخته است وگرنه در بشقاب برایم روزی می فرستاد.
خوب با این وجود آن قدر مهربان است که حتی اگر از کسی ناراحت باشد نمی تواند ببیند گرسنه می ماند‌.
و او چنین مالک مهربانی ست ..
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرس
کاندوه دل سوختگان سوخته داند...

سعدی

بوی پیراهن یوسف

شب زیبا
@adelehz
خدا، خوبی را می‌خواهد یا انتخاب کردن خوبی را؟ آیا انسانی که بد بودن را انتخاب می‌کند، به نحوی بهتر از انسانی نیست که خوبی به او تحمیل شده‌است؟

آنتونی برجس

صبح بخیر
@adelehz
صبح امروز خدایا چه مبارک بدمید

سعدی

@adelehz