آفتاب صبح روزهای پاییز و زمستان
از آن دلبر هایی ست که میشود مدتها با او عشق بازی کرد.
گرم است اما نمیسوزاند، روشن است اما چشم را نمی زند ذرات معلق خاک در هوا را به واسطه اش با چشم میبینی .می نشیند روی پوستت مثل یک حریر نازک که روی بدن بنشیند و نفوذ میکند لابلای وجودت انگار بخواهد میان رگهایت نور بپاشد و جاری شود...
این زیبایی ست
از نظر من زیبایی مطلق است .
بگونه ای مطلق و خواستنی
#عادله_زمانی
@adelehz
از آن دلبر هایی ست که میشود مدتها با او عشق بازی کرد.
گرم است اما نمیسوزاند، روشن است اما چشم را نمی زند ذرات معلق خاک در هوا را به واسطه اش با چشم میبینی .می نشیند روی پوستت مثل یک حریر نازک که روی بدن بنشیند و نفوذ میکند لابلای وجودت انگار بخواهد میان رگهایت نور بپاشد و جاری شود...
این زیبایی ست
از نظر من زیبایی مطلق است .
بگونه ای مطلق و خواستنی
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این ویدئوی قشنگی از صندلی شدن یکمرد برای خانم باردارش هست .البته اون بی تفاوتی کسانی که روی صندلی نشستند خیلی زننده است به نظرم
قدر پدرها و مادرهامون رو بدونیم .❤️❤️❤️
@adelehz
قدر پدرها و مادرهامون رو بدونیم .❤️❤️❤️
@adelehz
تفاوت نسل ها یعنی مامانم برای من مطالب تاریخی و آموزنده میفرسته من برای تشکر براش جوکای آنچنانی سند میکنم .
همش صدای نوچ نوچ و خنده ریزش از گوشه گوشه ی خونه میاد😄❤️
#تفاوت_نسلها
@adelehz
همش صدای نوچ نوچ و خنده ریزش از گوشه گوشه ی خونه میاد😄❤️
#تفاوت_نسلها
@adelehz
مایوس نباش!
من امیدم را در یاس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم
خاکستر میشدم
گُر گرفتم ...
احمد شاملو
@adelehz
من امیدم را در یاس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم
خاکستر میشدم
گُر گرفتم ...
احمد شاملو
@adelehz
آنگاه که ستاره ها به خانه بر می گردند و آسمان درخشان را باز به خورشید بازخواهند گرداند.
آنگاه که بوی صبح از لابلای باغ های سبز انگور و یا تاکستان های به خواب رفته ی زمستانی عبور می کند .
آن هنگام که شهر بغض های شب پیش را فراموش کرده و از خواب بیدار می شود .
و نور بر سفره ی خیابان پاشیده می شود
دوباره شروع میکنم .
نه چون مجبورم بلکه چون این زندگی با تمام زیبایی هایش حق من است .
#عادله_زمانی
@adelehz
آنگاه که بوی صبح از لابلای باغ های سبز انگور و یا تاکستان های به خواب رفته ی زمستانی عبور می کند .
آن هنگام که شهر بغض های شب پیش را فراموش کرده و از خواب بیدار می شود .
و نور بر سفره ی خیابان پاشیده می شود
دوباره شروع میکنم .
نه چون مجبورم بلکه چون این زندگی با تمام زیبایی هایش حق من است .
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چشمهایت
ته استکان چای افتاده اند
در خانه ی من قهوه ریخته نمیشود
من سرنوشت تو و خودم را ته فنجانهای سرسنگین قهوه پیدا نمیکنم .
در خانه ی شرقی من چشمان تو تنها در ته استکان چای دم کشیده ی رنگِ عقیق می افتد.
#عادله_زمانی
@adelehz
ته استکان چای افتاده اند
در خانه ی من قهوه ریخته نمیشود
من سرنوشت تو و خودم را ته فنجانهای سرسنگین قهوه پیدا نمیکنم .
در خانه ی شرقی من چشمان تو تنها در ته استکان چای دم کشیده ی رنگِ عقیق می افتد.
#عادله_زمانی
@adelehz
جوان گفت: «مستقيم» و روي صندلي جلوي تاكسي نشست. هنوز سوار نشده به راننده گفت: «مي شه يه سيگار روشن كنم؟» راننده كه حدودا 60 ساله بود پرسيد: «تو ماشين؟» جوان گفت: «آره اعصابم داغونه» راننده گفت: «سيگارتو مي كشيدي بعد سوار مي شدي» جوان گفت: «عجله دارم» بعد از راننده پرسيد: «فندك داري؟» راننده گفت: «تو ماشين نمي شه سيگار بكشي» جوان گفت: «چرا؟» راننده گفت: «چون وسيله عموميه» جوان گفت: «مي گم اعصابم خرده» خانم ميانسالي كه عقب تاكسي نشسته بود گفت: «عزيزم شما كه مي خواي سيگار بكشي بايد با ماشين خودت بري اين ور اون ور» جوان برگشت به زن ميانسال نگاه كرد و گفت: «خودم ماشينم كجا بود؟» تاكسي پشت چراغ قرمز ايستاد. راننده ماشين كناري داشت سيگار مي كشيد. جوان شيشه را پايين كشيد و گفت: «داداش يه دقيقه اين آتيش ات را بده» جوان سيگار راننده ماشين بغلي را گرفت، سيگارش را روشن كرد و سيگار را پس داد. راننده گفت: «مي گم تو ماشين نكش» جوان گفت: «منم گفتم اعصابم خرده، گفتم داغونم، گفتم عجله دارم، دعوا كردم، عصبي ام» زن ميانسال گفت: «به ما ربطي نداره مي خواي سيگار بكشي پياده شو سيگارتو بكش» راننده گفت: «تا حالاكسي تو ماشين من سيگار نكشيده» جوان گفت: «اه ه ه... گاهي وقت ها مثل هميشه تون نباشين... گاهي وقت ها بفهمين يه چيزايي فرق مي كنه... اصلاگاهي وقتا بذارين يه چيزهايي فرق كنه» و پياده شد و رفت. تاكسي راه افتاد. زن گفت: «همه اينها را به خاطر يه سيگار كشيدن گفت؟» راننده گفت: «انگار اگه سيگار نمي كشيد مي مرد» سكوت شد. نه راننده، نه زن هيچ كدام حرف نمي زدند. چند لحظه بعد زن گفت: «كاش گذاشته بوديم سيگارشو بكشه» راننده گفت: «چه مي دونم هر كاري مي كنيم اشتباس».
سروش صحت
@adelehz
سروش صحت
@adelehz
باور به اینکه تنهایی همیشه ناخوشایندست،باوری کهنه و خام ست .
تنهایی میتواند عرصه ی رشد و بلوغ باورهای آدمی شود ،تصورش را بکن که در سکوتی غلیظ فرصت کندکاو خودت و احساساتت را داشته باشی .
مثل اینکه کسی بتواند در سکوت و تنهایی یک باغچه را بیل بزند باغچه ای که احتمالا درونش گنجی نهفته است .
نسل بشر باید بیاموزد که به خاطر فرار از تنهایی به هر آدم و هر جمعی پناه نبرد ،چون این تنهایی می تواند ارزشی بسا بیشتر داشته باشد .
#عادله_زمانی
@adelehz
تنهایی میتواند عرصه ی رشد و بلوغ باورهای آدمی شود ،تصورش را بکن که در سکوتی غلیظ فرصت کندکاو خودت و احساساتت را داشته باشی .
مثل اینکه کسی بتواند در سکوت و تنهایی یک باغچه را بیل بزند باغچه ای که احتمالا درونش گنجی نهفته است .
نسل بشر باید بیاموزد که به خاطر فرار از تنهایی به هر آدم و هر جمعی پناه نبرد ،چون این تنهایی می تواند ارزشی بسا بیشتر داشته باشد .
#عادله_زمانی
@adelehz
بارها نوشتم بازهم مینویسم که اعضای کانال برای من مثل کسانی هستند که به آنها از نظر قلبی نزدیکم نه صرفا کسانی که توی کانال عضوند.
بی نهایت ممنون مهربونی تون هستم❤️
@adelehz
بی نهایت ممنون مهربونی تون هستم❤️
@adelehz