"زنی که‌گم کردم "
4.44K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بنظر آسون میاد اما اگه مثل من نقاشی تون خوب نباشه در واقع کار سختیه :)
@adelehz
عشق، وحشتناک‌ترین چیزهاست. مثل تنفس دهان به دهان با خداوند است، انگار چیزی را در ناپیدا احیا می‌کنیم.
عشق ورزیدن، کاری فراطبیعی است، تجربه‌ای عارفانه و یا هیچ. تقوایی که می‌تواند از آنِ زنی روستایی باشد، همان‌گونه که به مردی فقیه ارزانی میگردد.
سخنان عشق پیوسته برپادارنده‌ی صومعه‌ی کوچکی است که درونش گفتگویی بی‌پایان جریان دارد.

فروغ هستی
کریستین بوبن

@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دل بردی از من به یغما
ای ترک غارتگر من ...

نوشته: عادله زمانی
صدای گرم: جواد پرویز

@adelehz
یکی از سوالای بی‌جواب اونجاست
که محمود درویش میگه :

لماذا لا يشتاقون مثلنا
ألا يوجد في مدينتهم ليل ؟

چرا مثل ما دلتنگ نمی‌شوند
مگر شهرشان شب ندارد ؟

@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هرگز مهربانی را دست کم نگیر
مهربانی میتواند همچون ریشه ای در میان محکم ترین سنگها نفوذ کند و سنگ را بشکند .
هرگز جادوی مهربانی را دست کم نگیر...
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
چای اینجوریه که میگه بیا اول روشنت کنم بعد برو برس به کارای روزانه ات😍
@adelehz
آنچه امید خواهد داد
یک روایت خوب از خودمان است

@adelehz
دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به برکه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاک نكند.»


@adelehz
مثل هر خانه ی دیگری در این شهر انحصار مالکیت کنترل تلویزیون در ساعات پایانی روز الی آخر شب بجز معدود موارد استثنا در اختیار پدرم است :)
چند شبی ست بین کانالهایی که بالا و پایین می‌کند و بعضا حین تماشایشان خوابش می برد و البته همیشه هم منکرش می شود،کانال جدیدی توجهم را جلب کرده است .
لیست مورد علاقه اش از بین شبکه های اخبار و تفسیرهای سیاسی که صدسال است می‌شنود تا کانالهای کشتی کج و حیات وحش تا سریال‌های ترکی متغیر است .اما این یکی جنس جدیدی ست .
کانال موسیقی نوستالژی ایرانی ،که مرتب موزیک ویدیوهای قدیمی را در گذاری از دهه پنجاه شصت الی هفتاد و هشتاد بشکلی مستمر پخش می‌کند.
و از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان این یکی از قماش مورد علاقه ام ست ،خیلی به برنامه های تلویزیون توجهی ندارم مگر تعداد کمی سریال که دنبالشان میکنم اما چند شب پیش ناخودآگاه حین رد شدن از پذیرایی با شنیدن صدایی از این کانال ایستادم،برگشتم به سمت تلویزیون و غرق بغضی نم نخورده روی مبل نشستم بنظرم پایم کمی خسته ست از نگهداشتن این حجم از خاطرات ..
اصلا آهنگ غمگینی نبود اصولا ما دهه هفتادی تجربه ی موسیقیایی نوجوانی،خیلی غمگینی نداشتیم و بیشتر آهنگ های نوستالژی مان شاد است اما شاد بودنش به معنای این نیست که نمی‌توانیم برای دوباره شنیدنش بغض کنیم یا با خودمان بگویم ای دریغا از آن حس ها و روزها
نازی جان شهرام کاشانی در فضای خانه پیچیده بود و مرا با خودش برده بود به آن مراسم های نامزدی و عروسی که سالهای نوجوانی با موهای پرپشت بلند سیاه پرکلاغی ابروهای پیوسته و لبهای تازه آشنا شده با رژ لب های دخترانه دست در دست دختران همسن فامیل درونش عمیق میخندیدیم و می رقصیدیم .

از رفتن پشیمان شدم آمدم نشستم پای تلویزیون پدرم می رفت که بخوابد گفت خودت خاموشش کن .
مرا با جهان نوستالژی ها و سال‌هایی که تکرار نشدند تنها گذاشت در خاموشی چراغ پای تلویزیون نشستم و یکی یکی آهنگها را دنبال کردم..هر خواننده که می‌خواند و هر آهنگی که پخش می شد آه از نهادم بلند می شد با آن ریتم‌های شاد و غمگین می رفتم به یک سال و یک خاطره
از یک مجلس عروسی،به یک قدم زدن در خیابان،از روز قبل از کنکور تا روزی که به دانشگاه رفتم از جاده تا خانه ی ویلایی که حالا جایش را یک آسمان خراش بدقواره گرفته است از دیروز به دیروز و بازهم دیروز
در آن ساعت شب هیچ جایی برای امروز وجود نداشت ..
آن شب و آن لحظات فقط متعلق به دیروز بود .
به خودم که آمدم دیدم ساعت از ۲ شب گذشته کمی روی گونه هایم خیس ست و چشمانم می سوزد .
روی زمین نشسته ام و زانوهایم را بغل گرفته ام ..
به خودم که آمدم دیروز ناگهان تمام شد .
تلویزیون را خاموش کردم و در تاریکی به سمت اتاقم جاری شدم .
در حالی که صدها خاطره و دیروز روبروی تلویزیون زید خیسی اشکهایی که ساعتی پیش ریخته بودم جا مانده بودند‌.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
غصه ها فانی و باقی همه زنجیر به هم
گر دلت از ستم و غصه برنجد تو بخند


شب زیبا❤️
@adelehz
1
ما اینجاییم❤️

برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .

Instagram.com/adeleh.z7
صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
که غوغا می کند در سر خیال خواب دوشینم

حافظ
@adelehz
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت
فریدون مشیری

#دلبرانه_های_پاییز
کره جنوبی
@adelehz
Hame Baroono Doost Daran
Rastaak
همه بارونو دوست دارن من اما نم موهاتو
توی گوشم بگو آروم تمام آرزوهاتو 🤍

@adelehz
دوستم‌می‌گفت دیشب ‏ساعت دوازده شب یکی زنگ زده به باباش برای خاستگاری.
فک كنم اومده بخوابه ديده زن نداره🤪


@adelehz
مردم تصور می‌کنند آدم‌ها عاشق یکدیگر می‌شوند اما به نظر من این نگاه ساده لوحانه ای ست.
در واقع آدم‌ها عاشق خودشان می‌شوند شکلی از خودشان در حضور کسی که به او عشق می ورزند .
خودِ صبور ،مهربان،سرخوش و مقاومشان، چیزی که فقط عشق قدرت ایجادش را دارد ‌.

#عادله_زمانی
@adelehz
چشمان تو معنای تمام جمله‌ های
ناتمامی است که عاشقان جهان
دستپاچه در لحظه دیدار
فراموشی گرفتند
و از گفتن آن بازماندند...

عباس معروفی
@adelehz
خواستم بگویمت
غصه نخور
این جهان معطل غصه خوردن تو نمی ماند .اگر ببینی که جهان با نظم خودش پیش می رود و هرچه باید بیاید در زمان مناسبش می آید.
خوب نگاه کن .
زمستان که برود بهار می آید اگر کاکلی کوچک تمام زمستان را گریه کند یا نکند فرقی نمی کند .بهار خواهد آمد .
حالا تو هم یاد بگیر غصه خوردن را رها کنی آنچه باید نصیبت شود در زمان مناسب در خانه ات را خواهد زد .
تا ان‌زمان از زندگی لذت ببر
#عادله_زمانی

صبح به خیر ❤️
@adelehz