"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
جهان پر از حس های ناب ِ رنگ آلود ست
بگرد حس خوبت را پیدا کن
و این ماموریتی ست برای آنچه ، آن را زندگی می نامیم...
#عادله_زمانی
@adelehz
جانانم! بیا منصف باشیم و خاطرات خوانسار را شخم بزنیم. اردیبهشت بود و رفته بودیم دم دکان معین تا پوشال کولر بخریم. بس که هوا زود گرم شده بود. بهش گفتیم می‌خواهیم یک هفته فرار کنیم و برویم یک وری که خنک‌تر باشد.

پرسید کدام ور؟ گفتیم نمی‌دانیم. گفت بروید خوانسار. همان‌جا زنگ زد به ابراهیم و گفت یک خانه برای دو نفر فراری دست و پا کند. آدرس داد و همان فردا رفتیم خوانسار. ابراهیم ما را برد دم خانه. ته شهر بود. این قدر ته که بنِ خانه چسبیده بود به کوه. یک اتاق داشت و یک کفِ دست حیاط و چهار تا درخت گیلاس. صدای آب می‌آمد. پرسیدی شیر آب باز است؟ ابراهیم جوی ته حیاط را نشان داد و گفت آب چشمه است. از کوه می‌آید. بعد هم گفت که این‌جا همسایه ندارد. همین یک کلید را هم بیشتر ندارد که دست شماست. خودتان هستید و این چهار تا درخت گیلاس. و رفت.

تنبان‌مان را درآوردیم و نشستیم لب جوی و پاها را کردیم توی آب. ترش کردیم از سرما. اما زود عادت کردیم. بعد همان‌طور دراز کشیدیم روی موزائیک‌های تا به تای حیاط. تاریک شده بود. آسمان خوانسار از همه جا بیش‌تر ستاره داشت. حتی از لای برگ‌‌های درخت گیلاس هم دیده می‌شدند. دستت را گرفتم و گفتم من این‌جا خوشحالم، حیف که تمام می‌شود. بعد گفتی که بیا و تمامش نکنیم. زنگ زدیم به معین که می‌خواهیم یک باغ گیلاس بخریم و همین‌جا بمانیم. این‌جا خوشحالیم. معین گفت خوشحالی که به جا نیست. بهش گفتیم: «زر نزن، برایمان باغ گیلاس پیدا کن.»

چهار روز بعد کدخدای یکی از دهات بالا را گذاشتیم توی ماشین و رفتیم باغ را دیدیم و قول‌نامه کردیم. باغی که قرار بود خوشحالی‌مان را مستدام کند. بیست اصله درخت گیلاس داشت. هشتاد تا هم خودمان کاشتیم. ما شدیم صاحب صد اصله درخت گیلاس. زیر آسمان پرستاره‌ی خوانسار. ته مخفی‌گاهی که آب چشمه از حیاطش رد می‌شد و هیچ همسایه‌ای هم نداشت. سر سال گیلاس‌ها را جمع می‌کردیم و می‌فروختیم. جان‌مان می‌رفت برای درخت‌ها . رنج شب‌هایی که یک چکمه برف می‌آمد را می‌کشیدیم. یا روزهایی که باران نداشتیم و دیدن ستاره‌ها آزارمان می‌داد. چرا یک لکه ابر توی آسمان نیست؟ اما خب، اولین دانه‌ی گیلاس نوبر را که می‌گذاشتیم توی دهان‌مان، برق رضایت‌مندی می‌آمد توی چشم‌ها.

جانانم! آن شب ازت پرسیدم خوشحالی؟ تنبان‌مان را درآورده بودیم و پاکرده بودیم توی جوی آب سرد. گفتی راضی‌ام اما خوشحال نیستم. آخ! انگار یک‌هو لامپ را توی تاریکی روشن کردی برایم. ما راضی هستیم اما خوشحال نیستیم. همان سالی که باغ را خریدیم، تصمیم گرفتیم که از جاده‌ی خاکیِ خوشحالی برویم به اتوبان رضایت‌مندی. همان‌جایی که خوشحالی را تبدیل کردیم به وظیفه. ما شدیم معدن‌چیان الماس.

سخت‌ترین کار جهان را می‌کنیم تا گران‌ترین عنصر جهان را به دست بیاوریم و بنشانیم روی سینه‌ی زنی زیبا، آن ورِ دنیا. به ما چه می‌رسد؟ رضایت‌مندی از این کار بزرگ و هراس از تصمیم آسمان برای باریدن یا نباریدن. این‌جا همه چیز هست. صد اصله درخت گیلاس. جوی آب سرد. طعم ترش و شیرین گیلاس. اسم بزرگ من و تو. همه چیز الا خوشحالی. خوشحالی را فروختیم به رضایت‌مندی. حالا فقط مالک بخش کوچکی از آسمان پرستاره‌ی این جهان هستیم. آسمانی که حتی دست‌مان بهش نمی‌رسد.

برویم صد اصله درخت‌مان را بکنیم دویست اصله. اما دویست اصله کجا و چهار اصله کجا.

فهیم عطار
@adelehz
"زنی که‌گم کردم "
Evan Band – Barf
بباره برف و باهاش هرکی که نیست
برگرده امشب ....
@adelehz
Ashegh Shodi Ey Del
Ahmad Zaher
عاشق شده ای دل
غم هایت مبارک باد ...
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انسانی که با خود در صلح ست توانایی آن را دارد تا با جهان به صلح برسد.با تمام موجوداتی که به اندازه ی او حق زندگی و حیات دارند .
لذا چنین انسانی راه حیات را بر دیگر مخلوقات جهان هستی تنگ نمی‌کند و با آنها به صلح رفتار می‌کند.
و چه مبارک انسانی ..
#عادله_زمانی
@adelehz
همینجوری :))))))
صبح بخیر ❤️

@adelehz
عشقی و عینت عسل، شینت شکر، قاف تو قند
شور شیرین آفرینم! صبح زیبایت بخیر

شهراد میدری
@adelehz
چند سال پیش، یکی از برندهای
آبمیوه داشت توی تلویزیون قرعه‌کشی می‌کرد تا برنده‌های محصولش را انتخاب کند.
یک شماره از گردونه درآمد. زنگ زدند.
برنده، سرایدار یک مدرسه‌ی پسرانه بود که به‌مدت چند ماه، پاکت خالیِ آبمیوه‌ی بچه‌ها را از گوشه‌کنار حیاط، از زیر نیمکت‌ها و توی سطل‌ها جمع کرده بود و شماره‌ سریالش را پیامک کرده بود و بالاخره برنده شده بود.

یک جایزه‌ی دندان‌گیرِ میلیونی.

مجری از پیرمرد پرسید:
"با پولِ جایزه‌تون میخواین چیکار کنین؟"
پیرمرد گفت: "خب! اول یه شیرینیِ خوب میدم به بچه‌های مدرسه، چون هرچی باشه پاکت‌ها مال اونا بوده، بعد..."

کاری ندارم "بعد" چه‌کار می‌کرده. همان کارِ "اول" را ببینید!
از چیزی که مالِ خودش، حقِ خودش است برای بقیه "سهم" قائل است؛
سهمِ بقیه از جایزه. سهم بقیه از داراییِ من، از موفقیت من، از پولِ من، از مقام من...

همان لحظه فکر کردم اگر همه‌ی کسانی که درجه‌ای از قدرت و ثروت دارند، منشِ این بابای مدرسه را داشتند و سهم هر کس را توی دامنش می‌گذاشتند دنیا حتما، قطعا جای بهتری می‌شد.

دنیا آنقدرها فقیر نیست، ندار نیست
بی‌چیز نیست.
درد، بی‌سهمیِ عده‌ای نابرخوردار است و پُرسهمیِ عده‌ای که به قول لُرها "زندگی بهشان گفته رولَه" و حالا که به سهم رسیده‌اند از جایزه‌گیرانِ خودشان، توی هیچ مدرسه‌ای، شیرینی‌خوران راه نمی‌اندازند.

سودابه‌ فرضی پور
@adelehz
اگه مامان بشم یه کاغذ میچسبونم به در اتاقش، مینویسم هروقت بغل لازم داشتی من اولین نفرم که بغلت می‌کنم🌈🥺

@adelehz
شکل پایان دادن به یک رابطه از شکل شروعش خیلی مهم تراست.
یک رابطه ممکن است خیلی اتفاقی شروع شود با چند کلمه و حرف با یک نگاه حتی با یک لبخند
رابطه ها بشکلی پیش بینی نشده آغاز می شوند.
اما یک رابطه بشکلی پیش بینی نشده پایان نمی یابد.امکان ندارد کسی از رابطه ای خارج شود بدون اینکه مدتها به این خروج و جدایی فکر نکرده باشد .
بهترین نوع جدایی شکل محترمانه آن ست .
وقتی کسی شما را رها میکند ممکن ست بشدت آزار ببینید ممکن ست شبهای زیادی گریه کنید و زجر بکشید .
اما اینکه اصرار کنید یا نخواهید این پایان را قبول کنید فقط باعث از بین رفتن احترام خودتان می شود...
عشق و محبتی که به پایان رسیده اگر با احترامی مرده همراه شود فاجعه بزرگتری خواهد بود .
وقتی کسی می رود بگذارید برود
فقط تلاش کنید دوباره روی پای خودتان بایستید.
یک پایان محترمانه تنها چیزی ست که به آن نیاز دارید.

#عادله_زمانی
@adelehz
یه رفیقی داشتیم هر موقع بهش می‌گفتیم فلان چیز حیف شد، می‌گفت حیف عمر بابام بود که تموم شد! وقتی می‌گفتیم آخه حیفِ فلان چیز نیست فلانی؟ می‌گفت حیف قشنگی خواهرم بود که حروم شد! یا وقتی می‌گفتیم چه حیف شد که چنین شد و چنان شد، می‌گفت حیف از جوونی مادرم بود که از دست رفت، می‌گفت حیف منم اگه غمِ روزگار بخورم، حیف ماییم اگه بی دلیل نخندیم...
الان که بهش فکر می‌کنم، می‌بینم راست می‌گفت بنده خدا! چقدر موهبتای بزرگ و کوچیک که از دستمون رفتن و حیف شدن و شدن یادگاری و قاب عکس و خاطره و بغض و آه، بدون اینکه حواسمون باشه به داشتنشون حتی...
می‌خوام بگم کاشکی ما آدما، تا وقتی هنوز فرصت هست، حواسمون به حیف شدنیای زندگیمون باشه، قبل از اینکه ذکر روز و شبمون بشه همین یه واژه ی پر از حسرت:
حیف ...
طاهره اباذری هریس
@adelehz
      
1
هر صبح یک روز جدید در انتظار ماست . انسان ها می گویند که اگر خوش شانس باشی بهتر است . اما من ترجیح می دهم که هوشیار باشم .چرا که وقتی شانس به سراغم بیاید از دستش نخواهم داد ...

ارنست همینگوی

@adelehz
واقعا خیلی بده که من نمیتونم جلوی خندمو بگیرم و به خاطر این خندیدن احتمالا میرم جهنم:))) دیشب تو گیلان وسط عروسی سالن نشست کرده مهمونا رفتن پایین

@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر بار که از تو رنجیدم
تکه ای از قلبم را از تو پس گرفتم
و سپس
روزی آمد
که تو مالک هیچ ذره ای از قلب من نبودی .
چه دیر دانستی.
#عادله_زمانی

@adelehz
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در آخرین پاییزی که می شناختمت
زیر آخرین درختی که برگهای زردش را بیاد تو قدم زده بودم.
و با آخرین آهنگی که بیادت شنیدم به خودم قول دادم فراموشت کنم.و آن آخرین قولی بود که هرگز نتوانستم عملی اش کنم.
#عادله_زمانی

@adelehz
بچه که بودم .مادرم را توی اشپزخانه میدیدم که زیر نور کم رمق افتاب کارهای خانه را راست وریس میکند.مشتی سبزی برای خورشتش سرخ میکند.برنجی دم میگذارد میوه هارا می شورد وخلاصه حسابی توی دنیای خودش است.گاهی می دیدیم که مادرم اهسته انگار زیر لب دارد حرف می زند انگار داشت باکسی حرف میزد انگار داشت حرفهایی که دلش میخواهد به کس خاصی بگوید را باخودش تمرین میکرد.توی عالم بچگی به این کار مادرم میخندیدم باخودم میگفتم ادم حرفش را که نباید باخودش بزند .باید توی صورت طرف بایستد و بگوید .مادرم بی توجه به همه چیز حرفهایش را ارام زیر لب انگار تمرین میکرد .همان جور که برنجها را توی سبد ابکشی میکرد یا درحین پاک کردن سبزی خوردن هایش گاهی هم موقع سرخ کردن بادمجان های قلمی و خوش عطرش ...سالهاگذشت یک روز به خودم آمدم ودیدم همانجور که دارم توی اشپزخانه سیب زمینی های خورشت را سرخ میکنم دارم آهسته باخودم نجوا میکنم وحرف میزنم !دارم حرفهایی را تمرین میکنم تا به صاحبش بگویم تازه آن موقع بود که فهمیدم مادرم چه کار میکرد.فهمیدم که گاهی آدم آن کسی که باید حرفهایش را بشنود پیدا نمیکند گاهی آن کسی که باید بااو حرف بزنی حرفهایت را نمیفهمد گاهی دلت نمیخواهد کسی حرفهایت راسبک وسنگین کند فقط دلت میخواهد حرف بزنی بدون اینکه جوابی بشنوی .این است که به خودت پناه می آوری.که باخودت یک عالم حرف میزنی که حتی چهره ات هم با حرفهایت هم خوان میشود.فهمیدم ان سالها مادرم هیچ کجای کارش عجیب نبوده است .که حق دارد حرفهای توی دلش راهزار بار دوره کند تا چیزی از قلم نیفتد سپس تحویل آن که بایدبشنود بدهد.مادرم تمام آن سالها حین پاک کردن نخود و لوبیاهای آش خوشمزه اش در واقع داشت حرفهایش را افکارش را و احساساتش را پاک میکرد .ومن دخترک سربه هوایش این را نفهمیدم تا روزی که توی آشپزخانه این قانون نانوشته زنانه به سراغ من هم آمد.
وفهمیدم که ما زنها گاهی توی آشپزخانه هایمان چه کارها که نمیکنیم.
#عادله_زمانی
@adelehz