من در ۹ سالگی، ۱۶ ساله بودم، معلم خصوصی برادر کلاس اولی، در غیابِ مادر شاغل .
من در ۱۴ سالگی، ۵ ساله بودم، عاشق همبازی شدن با بچههای خردسال فامیل و همخوانی شعرهای کودکانه با آنها.
من در ۱۷ سالگی، ۵۰ ساله بودم، بیحوصله و ناامید و غمگین.
من در ۲۵ سالگی، ۴۰ ساله بودم، مادر سختگیر یک دختر کوچولو که داشتم از رو کتاب بچه بزرگ میکردم.
من در ۳۲ سالگی، ۲۰ ساله بودم، گیج و سردرگم نسبت به آینده و در تلاش برای دفن گذشته.
من الان ۲۵ سالهام، شاد و پرانگیزه، همصحبتِ ۲۵ سالهها.
من در ۶۰ سالگی، ۴۰ ساله خواهم بود. نگران حفظ جوانیِ پوست، با دغدغه خواندن کتابهای روز...
من در ۷۵ سالگی، ۳۰ ساله خواهم بود، یک مادربزرگ باحال برای نوههایم...
من هیچوقت همسن شناسنامهام نبودهام و نخواهم بود؛ و قصد دارم از این به بعد، همیشه، جوانتر از "من" زندگی کنم.
سودابه فرضی پور
@adelehz
من در ۱۴ سالگی، ۵ ساله بودم، عاشق همبازی شدن با بچههای خردسال فامیل و همخوانی شعرهای کودکانه با آنها.
من در ۱۷ سالگی، ۵۰ ساله بودم، بیحوصله و ناامید و غمگین.
من در ۲۵ سالگی، ۴۰ ساله بودم، مادر سختگیر یک دختر کوچولو که داشتم از رو کتاب بچه بزرگ میکردم.
من در ۳۲ سالگی، ۲۰ ساله بودم، گیج و سردرگم نسبت به آینده و در تلاش برای دفن گذشته.
من الان ۲۵ سالهام، شاد و پرانگیزه، همصحبتِ ۲۵ سالهها.
من در ۶۰ سالگی، ۴۰ ساله خواهم بود. نگران حفظ جوانیِ پوست، با دغدغه خواندن کتابهای روز...
من در ۷۵ سالگی، ۳۰ ساله خواهم بود، یک مادربزرگ باحال برای نوههایم...
من هیچوقت همسن شناسنامهام نبودهام و نخواهم بود؛ و قصد دارم از این به بعد، همیشه، جوانتر از "من" زندگی کنم.
سودابه فرضی پور
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
Ali Montazeri – Darya
عشقت از سیاره ای دیگر رسیده ...
@adelehz
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیایید هر روز دست یک اتفاق خوب را بگیریم
و ببریمش بالای یک بلندی،
تا ترسش از افتادن بریزد!
افتادن اتفاقهای خوب،از امروز مال شما...
امروزتون پر از اتفاقهای خوب❤️
@adelehz
و ببریمش بالای یک بلندی،
تا ترسش از افتادن بریزد!
افتادن اتفاقهای خوب،از امروز مال شما...
امروزتون پر از اتفاقهای خوب❤️
@adelehz
محبوبم!
دل من خسته بود،
شما آمدید.
ناگهان خستگی از دلم درآمد.
بوی همهٔ نعناها را میدهید ،
اصلاً شما هماناید
که آفتاب و نسیم توقع دارند.
کاش در گوشهٔ ابرویتان گم شوم ...
محمد صالح علاء
@adelehz
دل من خسته بود،
شما آمدید.
ناگهان خستگی از دلم درآمد.
بوی همهٔ نعناها را میدهید ،
اصلاً شما هماناید
که آفتاب و نسیم توقع دارند.
کاش در گوشهٔ ابرویتان گم شوم ...
محمد صالح علاء
@adelehz
جهان پر از حس های ناب ِ رنگ آلود ست
بگرد حس خوبت را پیدا کن
و این ماموریتی ست برای آنچه ، آن را زندگی می نامیم...
#عادله_زمانی
@adelehz
بگرد حس خوبت را پیدا کن
و این ماموریتی ست برای آنچه ، آن را زندگی می نامیم...
#عادله_زمانی
@adelehz
جانانم! بیا منصف باشیم و خاطرات خوانسار را شخم بزنیم. اردیبهشت بود و رفته بودیم دم دکان معین تا پوشال کولر بخریم. بس که هوا زود گرم شده بود. بهش گفتیم میخواهیم یک هفته فرار کنیم و برویم یک وری که خنکتر باشد.
پرسید کدام ور؟ گفتیم نمیدانیم. گفت بروید خوانسار. همانجا زنگ زد به ابراهیم و گفت یک خانه برای دو نفر فراری دست و پا کند. آدرس داد و همان فردا رفتیم خوانسار. ابراهیم ما را برد دم خانه. ته شهر بود. این قدر ته که بنِ خانه چسبیده بود به کوه. یک اتاق داشت و یک کفِ دست حیاط و چهار تا درخت گیلاس. صدای آب میآمد. پرسیدی شیر آب باز است؟ ابراهیم جوی ته حیاط را نشان داد و گفت آب چشمه است. از کوه میآید. بعد هم گفت که اینجا همسایه ندارد. همین یک کلید را هم بیشتر ندارد که دست شماست. خودتان هستید و این چهار تا درخت گیلاس. و رفت.
تنبانمان را درآوردیم و نشستیم لب جوی و پاها را کردیم توی آب. ترش کردیم از سرما. اما زود عادت کردیم. بعد همانطور دراز کشیدیم روی موزائیکهای تا به تای حیاط. تاریک شده بود. آسمان خوانسار از همه جا بیشتر ستاره داشت. حتی از لای برگهای درخت گیلاس هم دیده میشدند. دستت را گرفتم و گفتم من اینجا خوشحالم، حیف که تمام میشود. بعد گفتی که بیا و تمامش نکنیم. زنگ زدیم به معین که میخواهیم یک باغ گیلاس بخریم و همینجا بمانیم. اینجا خوشحالیم. معین گفت خوشحالی که به جا نیست. بهش گفتیم: «زر نزن، برایمان باغ گیلاس پیدا کن.»
چهار روز بعد کدخدای یکی از دهات بالا را گذاشتیم توی ماشین و رفتیم باغ را دیدیم و قولنامه کردیم. باغی که قرار بود خوشحالیمان را مستدام کند. بیست اصله درخت گیلاس داشت. هشتاد تا هم خودمان کاشتیم. ما شدیم صاحب صد اصله درخت گیلاس. زیر آسمان پرستارهی خوانسار. ته مخفیگاهی که آب چشمه از حیاطش رد میشد و هیچ همسایهای هم نداشت. سر سال گیلاسها را جمع میکردیم و میفروختیم. جانمان میرفت برای درختها . رنج شبهایی که یک چکمه برف میآمد را میکشیدیم. یا روزهایی که باران نداشتیم و دیدن ستارهها آزارمان میداد. چرا یک لکه ابر توی آسمان نیست؟ اما خب، اولین دانهی گیلاس نوبر را که میگذاشتیم توی دهانمان، برق رضایتمندی میآمد توی چشمها.
جانانم! آن شب ازت پرسیدم خوشحالی؟ تنبانمان را درآورده بودیم و پاکرده بودیم توی جوی آب سرد. گفتی راضیام اما خوشحال نیستم. آخ! انگار یکهو لامپ را توی تاریکی روشن کردی برایم. ما راضی هستیم اما خوشحال نیستیم. همان سالی که باغ را خریدیم، تصمیم گرفتیم که از جادهی خاکیِ خوشحالی برویم به اتوبان رضایتمندی. همانجایی که خوشحالی را تبدیل کردیم به وظیفه. ما شدیم معدنچیان الماس.
سختترین کار جهان را میکنیم تا گرانترین عنصر جهان را به دست بیاوریم و بنشانیم روی سینهی زنی زیبا، آن ورِ دنیا. به ما چه میرسد؟ رضایتمندی از این کار بزرگ و هراس از تصمیم آسمان برای باریدن یا نباریدن. اینجا همه چیز هست. صد اصله درخت گیلاس. جوی آب سرد. طعم ترش و شیرین گیلاس. اسم بزرگ من و تو. همه چیز الا خوشحالی. خوشحالی را فروختیم به رضایتمندی. حالا فقط مالک بخش کوچکی از آسمان پرستارهی این جهان هستیم. آسمانی که حتی دستمان بهش نمیرسد.
برویم صد اصله درختمان را بکنیم دویست اصله. اما دویست اصله کجا و چهار اصله کجا.
فهیم عطار
@adelehz
پرسید کدام ور؟ گفتیم نمیدانیم. گفت بروید خوانسار. همانجا زنگ زد به ابراهیم و گفت یک خانه برای دو نفر فراری دست و پا کند. آدرس داد و همان فردا رفتیم خوانسار. ابراهیم ما را برد دم خانه. ته شهر بود. این قدر ته که بنِ خانه چسبیده بود به کوه. یک اتاق داشت و یک کفِ دست حیاط و چهار تا درخت گیلاس. صدای آب میآمد. پرسیدی شیر آب باز است؟ ابراهیم جوی ته حیاط را نشان داد و گفت آب چشمه است. از کوه میآید. بعد هم گفت که اینجا همسایه ندارد. همین یک کلید را هم بیشتر ندارد که دست شماست. خودتان هستید و این چهار تا درخت گیلاس. و رفت.
تنبانمان را درآوردیم و نشستیم لب جوی و پاها را کردیم توی آب. ترش کردیم از سرما. اما زود عادت کردیم. بعد همانطور دراز کشیدیم روی موزائیکهای تا به تای حیاط. تاریک شده بود. آسمان خوانسار از همه جا بیشتر ستاره داشت. حتی از لای برگهای درخت گیلاس هم دیده میشدند. دستت را گرفتم و گفتم من اینجا خوشحالم، حیف که تمام میشود. بعد گفتی که بیا و تمامش نکنیم. زنگ زدیم به معین که میخواهیم یک باغ گیلاس بخریم و همینجا بمانیم. اینجا خوشحالیم. معین گفت خوشحالی که به جا نیست. بهش گفتیم: «زر نزن، برایمان باغ گیلاس پیدا کن.»
چهار روز بعد کدخدای یکی از دهات بالا را گذاشتیم توی ماشین و رفتیم باغ را دیدیم و قولنامه کردیم. باغی که قرار بود خوشحالیمان را مستدام کند. بیست اصله درخت گیلاس داشت. هشتاد تا هم خودمان کاشتیم. ما شدیم صاحب صد اصله درخت گیلاس. زیر آسمان پرستارهی خوانسار. ته مخفیگاهی که آب چشمه از حیاطش رد میشد و هیچ همسایهای هم نداشت. سر سال گیلاسها را جمع میکردیم و میفروختیم. جانمان میرفت برای درختها . رنج شبهایی که یک چکمه برف میآمد را میکشیدیم. یا روزهایی که باران نداشتیم و دیدن ستارهها آزارمان میداد. چرا یک لکه ابر توی آسمان نیست؟ اما خب، اولین دانهی گیلاس نوبر را که میگذاشتیم توی دهانمان، برق رضایتمندی میآمد توی چشمها.
جانانم! آن شب ازت پرسیدم خوشحالی؟ تنبانمان را درآورده بودیم و پاکرده بودیم توی جوی آب سرد. گفتی راضیام اما خوشحال نیستم. آخ! انگار یکهو لامپ را توی تاریکی روشن کردی برایم. ما راضی هستیم اما خوشحال نیستیم. همان سالی که باغ را خریدیم، تصمیم گرفتیم که از جادهی خاکیِ خوشحالی برویم به اتوبان رضایتمندی. همانجایی که خوشحالی را تبدیل کردیم به وظیفه. ما شدیم معدنچیان الماس.
سختترین کار جهان را میکنیم تا گرانترین عنصر جهان را به دست بیاوریم و بنشانیم روی سینهی زنی زیبا، آن ورِ دنیا. به ما چه میرسد؟ رضایتمندی از این کار بزرگ و هراس از تصمیم آسمان برای باریدن یا نباریدن. اینجا همه چیز هست. صد اصله درخت گیلاس. جوی آب سرد. طعم ترش و شیرین گیلاس. اسم بزرگ من و تو. همه چیز الا خوشحالی. خوشحالی را فروختیم به رضایتمندی. حالا فقط مالک بخش کوچکی از آسمان پرستارهی این جهان هستیم. آسمانی که حتی دستمان بهش نمیرسد.
برویم صد اصله درختمان را بکنیم دویست اصله. اما دویست اصله کجا و چهار اصله کجا.
فهیم عطار
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انسانی که با خود در صلح ست توانایی آن را دارد تا با جهان به صلح برسد.با تمام موجوداتی که به اندازه ی او حق زندگی و حیات دارند .
لذا چنین انسانی راه حیات را بر دیگر مخلوقات جهان هستی تنگ نمیکند و با آنها به صلح رفتار میکند.
و چه مبارک انسانی ..
#عادله_زمانی
@adelehz
لذا چنین انسانی راه حیات را بر دیگر مخلوقات جهان هستی تنگ نمیکند و با آنها به صلح رفتار میکند.
و چه مبارک انسانی ..
#عادله_زمانی
@adelehz
چند سال پیش، یکی از برندهای
آبمیوه داشت توی تلویزیون قرعهکشی میکرد تا برندههای محصولش را انتخاب کند.
یک شماره از گردونه درآمد. زنگ زدند.
برنده، سرایدار یک مدرسهی پسرانه بود که بهمدت چند ماه، پاکت خالیِ آبمیوهی بچهها را از گوشهکنار حیاط، از زیر نیمکتها و توی سطلها جمع کرده بود و شماره سریالش را پیامک کرده بود و بالاخره برنده شده بود.
یک جایزهی دندانگیرِ میلیونی.
مجری از پیرمرد پرسید:
"با پولِ جایزهتون میخواین چیکار کنین؟"
پیرمرد گفت: "خب! اول یه شیرینیِ خوب میدم به بچههای مدرسه، چون هرچی باشه پاکتها مال اونا بوده، بعد..."
کاری ندارم "بعد" چهکار میکرده. همان کارِ "اول" را ببینید!
از چیزی که مالِ خودش، حقِ خودش است برای بقیه "سهم" قائل است؛
سهمِ بقیه از جایزه. سهم بقیه از داراییِ من، از موفقیت من، از پولِ من، از مقام من...
همان لحظه فکر کردم اگر همهی کسانی که درجهای از قدرت و ثروت دارند، منشِ این بابای مدرسه را داشتند و سهم هر کس را توی دامنش میگذاشتند دنیا حتما، قطعا جای بهتری میشد.
دنیا آنقدرها فقیر نیست، ندار نیست
بیچیز نیست.
درد، بیسهمیِ عدهای نابرخوردار است و پُرسهمیِ عدهای که به قول لُرها "زندگی بهشان گفته رولَه" و حالا که به سهم رسیدهاند از جایزهگیرانِ خودشان، توی هیچ مدرسهای، شیرینیخوران راه نمیاندازند.
سودابه فرضی پور
@adelehz
آبمیوه داشت توی تلویزیون قرعهکشی میکرد تا برندههای محصولش را انتخاب کند.
یک شماره از گردونه درآمد. زنگ زدند.
برنده، سرایدار یک مدرسهی پسرانه بود که بهمدت چند ماه، پاکت خالیِ آبمیوهی بچهها را از گوشهکنار حیاط، از زیر نیمکتها و توی سطلها جمع کرده بود و شماره سریالش را پیامک کرده بود و بالاخره برنده شده بود.
یک جایزهی دندانگیرِ میلیونی.
مجری از پیرمرد پرسید:
"با پولِ جایزهتون میخواین چیکار کنین؟"
پیرمرد گفت: "خب! اول یه شیرینیِ خوب میدم به بچههای مدرسه، چون هرچی باشه پاکتها مال اونا بوده، بعد..."
کاری ندارم "بعد" چهکار میکرده. همان کارِ "اول" را ببینید!
از چیزی که مالِ خودش، حقِ خودش است برای بقیه "سهم" قائل است؛
سهمِ بقیه از جایزه. سهم بقیه از داراییِ من، از موفقیت من، از پولِ من، از مقام من...
همان لحظه فکر کردم اگر همهی کسانی که درجهای از قدرت و ثروت دارند، منشِ این بابای مدرسه را داشتند و سهم هر کس را توی دامنش میگذاشتند دنیا حتما، قطعا جای بهتری میشد.
دنیا آنقدرها فقیر نیست، ندار نیست
بیچیز نیست.
درد، بیسهمیِ عدهای نابرخوردار است و پُرسهمیِ عدهای که به قول لُرها "زندگی بهشان گفته رولَه" و حالا که به سهم رسیدهاند از جایزهگیرانِ خودشان، توی هیچ مدرسهای، شیرینیخوران راه نمیاندازند.
سودابه فرضی پور
@adelehz
اگه مامان بشم یه کاغذ میچسبونم به در اتاقش، مینویسم هروقت بغل لازم داشتی من اولین نفرم که بغلت میکنم🌈🥺
@adelehz
@adelehz
شکل پایان دادن به یک رابطه از شکل شروعش خیلی مهم تراست.
یک رابطه ممکن است خیلی اتفاقی شروع شود با چند کلمه و حرف با یک نگاه حتی با یک لبخند
رابطه ها بشکلی پیش بینی نشده آغاز می شوند.
اما یک رابطه بشکلی پیش بینی نشده پایان نمی یابد.امکان ندارد کسی از رابطه ای خارج شود بدون اینکه مدتها به این خروج و جدایی فکر نکرده باشد .
بهترین نوع جدایی شکل محترمانه آن ست .
وقتی کسی شما را رها میکند ممکن ست بشدت آزار ببینید ممکن ست شبهای زیادی گریه کنید و زجر بکشید .
اما اینکه اصرار کنید یا نخواهید این پایان را قبول کنید فقط باعث از بین رفتن احترام خودتان می شود...
عشق و محبتی که به پایان رسیده اگر با احترامی مرده همراه شود فاجعه بزرگتری خواهد بود .
وقتی کسی می رود بگذارید برود
فقط تلاش کنید دوباره روی پای خودتان بایستید.
یک پایان محترمانه تنها چیزی ست که به آن نیاز دارید.
#عادله_زمانی
@adelehz
یک رابطه ممکن است خیلی اتفاقی شروع شود با چند کلمه و حرف با یک نگاه حتی با یک لبخند
رابطه ها بشکلی پیش بینی نشده آغاز می شوند.
اما یک رابطه بشکلی پیش بینی نشده پایان نمی یابد.امکان ندارد کسی از رابطه ای خارج شود بدون اینکه مدتها به این خروج و جدایی فکر نکرده باشد .
بهترین نوع جدایی شکل محترمانه آن ست .
وقتی کسی شما را رها میکند ممکن ست بشدت آزار ببینید ممکن ست شبهای زیادی گریه کنید و زجر بکشید .
اما اینکه اصرار کنید یا نخواهید این پایان را قبول کنید فقط باعث از بین رفتن احترام خودتان می شود...
عشق و محبتی که به پایان رسیده اگر با احترامی مرده همراه شود فاجعه بزرگتری خواهد بود .
وقتی کسی می رود بگذارید برود
فقط تلاش کنید دوباره روی پای خودتان بایستید.
یک پایان محترمانه تنها چیزی ست که به آن نیاز دارید.
#عادله_زمانی
@adelehz
یه رفیقی داشتیم هر موقع بهش میگفتیم فلان چیز حیف شد، میگفت حیف عمر بابام بود که تموم شد! وقتی میگفتیم آخه حیفِ فلان چیز نیست فلانی؟ میگفت حیف قشنگی خواهرم بود که حروم شد! یا وقتی میگفتیم چه حیف شد که چنین شد و چنان شد، میگفت حیف از جوونی مادرم بود که از دست رفت، میگفت حیف منم اگه غمِ روزگار بخورم، حیف ماییم اگه بی دلیل نخندیم...
الان که بهش فکر میکنم، میبینم راست میگفت بنده خدا! چقدر موهبتای بزرگ و کوچیک که از دستمون رفتن و حیف شدن و شدن یادگاری و قاب عکس و خاطره و بغض و آه، بدون اینکه حواسمون باشه به داشتنشون حتی...
میخوام بگم کاشکی ما آدما، تا وقتی هنوز فرصت هست، حواسمون به حیف شدنیای زندگیمون باشه، قبل از اینکه ذکر روز و شبمون بشه همین یه واژه ی پر از حسرت:
حیف ...
طاهره اباذری هریس
@adelehz
الان که بهش فکر میکنم، میبینم راست میگفت بنده خدا! چقدر موهبتای بزرگ و کوچیک که از دستمون رفتن و حیف شدن و شدن یادگاری و قاب عکس و خاطره و بغض و آه، بدون اینکه حواسمون باشه به داشتنشون حتی...
میخوام بگم کاشکی ما آدما، تا وقتی هنوز فرصت هست، حواسمون به حیف شدنیای زندگیمون باشه، قبل از اینکه ذکر روز و شبمون بشه همین یه واژه ی پر از حسرت:
حیف ...
طاهره اباذری هریس
@adelehz
❤1