زندگی خیلی چیزها یادمان میدهد و ما مقصریم که یاد نمیگیریم و بارها و بارها در همان تله شیرین گرفتار می آییم ...
✍🏻 کارلوس فوئنتس
@adelehz
✍🏻 کارلوس فوئنتس
@adelehz
من در ۹ سالگی، ۱۶ ساله بودم، معلم خصوصی برادر کلاس اولی، در غیابِ مادر شاغل .
من در ۱۴ سالگی، ۵ ساله بودم، عاشق همبازی شدن با بچههای خردسال فامیل و همخوانی شعرهای کودکانه با آنها.
من در ۱۷ سالگی، ۵۰ ساله بودم، بیحوصله و ناامید و غمگین.
من در ۲۵ سالگی، ۴۰ ساله بودم، مادر سختگیر یک دختر کوچولو که داشتم از رو کتاب بچه بزرگ میکردم.
من در ۳۲ سالگی، ۲۰ ساله بودم، گیج و سردرگم نسبت به آینده و در تلاش برای دفن گذشته.
من الان ۲۵ سالهام، شاد و پرانگیزه، همصحبتِ ۲۵ سالهها.
من در ۶۰ سالگی، ۴۰ ساله خواهم بود. نگران حفظ جوانیِ پوست، با دغدغه خواندن کتابهای روز...
من در ۷۵ سالگی، ۳۰ ساله خواهم بود، یک مادربزرگ باحال برای نوههایم...
من هیچوقت همسن شناسنامهام نبودهام و نخواهم بود؛ و قصد دارم از این به بعد، همیشه، جوانتر از "من" زندگی کنم.
سودابه فرضی پور
@adelehz
من در ۱۴ سالگی، ۵ ساله بودم، عاشق همبازی شدن با بچههای خردسال فامیل و همخوانی شعرهای کودکانه با آنها.
من در ۱۷ سالگی، ۵۰ ساله بودم، بیحوصله و ناامید و غمگین.
من در ۲۵ سالگی، ۴۰ ساله بودم، مادر سختگیر یک دختر کوچولو که داشتم از رو کتاب بچه بزرگ میکردم.
من در ۳۲ سالگی، ۲۰ ساله بودم، گیج و سردرگم نسبت به آینده و در تلاش برای دفن گذشته.
من الان ۲۵ سالهام، شاد و پرانگیزه، همصحبتِ ۲۵ سالهها.
من در ۶۰ سالگی، ۴۰ ساله خواهم بود. نگران حفظ جوانیِ پوست، با دغدغه خواندن کتابهای روز...
من در ۷۵ سالگی، ۳۰ ساله خواهم بود، یک مادربزرگ باحال برای نوههایم...
من هیچوقت همسن شناسنامهام نبودهام و نخواهم بود؛ و قصد دارم از این به بعد، همیشه، جوانتر از "من" زندگی کنم.
سودابه فرضی پور
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
Ali Montazeri – Darya
عشقت از سیاره ای دیگر رسیده ...
@adelehz
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیایید هر روز دست یک اتفاق خوب را بگیریم
و ببریمش بالای یک بلندی،
تا ترسش از افتادن بریزد!
افتادن اتفاقهای خوب،از امروز مال شما...
امروزتون پر از اتفاقهای خوب❤️
@adelehz
و ببریمش بالای یک بلندی،
تا ترسش از افتادن بریزد!
افتادن اتفاقهای خوب،از امروز مال شما...
امروزتون پر از اتفاقهای خوب❤️
@adelehz
محبوبم!
دل من خسته بود،
شما آمدید.
ناگهان خستگی از دلم درآمد.
بوی همهٔ نعناها را میدهید ،
اصلاً شما هماناید
که آفتاب و نسیم توقع دارند.
کاش در گوشهٔ ابرویتان گم شوم ...
محمد صالح علاء
@adelehz
دل من خسته بود،
شما آمدید.
ناگهان خستگی از دلم درآمد.
بوی همهٔ نعناها را میدهید ،
اصلاً شما هماناید
که آفتاب و نسیم توقع دارند.
کاش در گوشهٔ ابرویتان گم شوم ...
محمد صالح علاء
@adelehz
جهان پر از حس های ناب ِ رنگ آلود ست
بگرد حس خوبت را پیدا کن
و این ماموریتی ست برای آنچه ، آن را زندگی می نامیم...
#عادله_زمانی
@adelehz
بگرد حس خوبت را پیدا کن
و این ماموریتی ست برای آنچه ، آن را زندگی می نامیم...
#عادله_زمانی
@adelehz
جانانم! بیا منصف باشیم و خاطرات خوانسار را شخم بزنیم. اردیبهشت بود و رفته بودیم دم دکان معین تا پوشال کولر بخریم. بس که هوا زود گرم شده بود. بهش گفتیم میخواهیم یک هفته فرار کنیم و برویم یک وری که خنکتر باشد.
پرسید کدام ور؟ گفتیم نمیدانیم. گفت بروید خوانسار. همانجا زنگ زد به ابراهیم و گفت یک خانه برای دو نفر فراری دست و پا کند. آدرس داد و همان فردا رفتیم خوانسار. ابراهیم ما را برد دم خانه. ته شهر بود. این قدر ته که بنِ خانه چسبیده بود به کوه. یک اتاق داشت و یک کفِ دست حیاط و چهار تا درخت گیلاس. صدای آب میآمد. پرسیدی شیر آب باز است؟ ابراهیم جوی ته حیاط را نشان داد و گفت آب چشمه است. از کوه میآید. بعد هم گفت که اینجا همسایه ندارد. همین یک کلید را هم بیشتر ندارد که دست شماست. خودتان هستید و این چهار تا درخت گیلاس. و رفت.
تنبانمان را درآوردیم و نشستیم لب جوی و پاها را کردیم توی آب. ترش کردیم از سرما. اما زود عادت کردیم. بعد همانطور دراز کشیدیم روی موزائیکهای تا به تای حیاط. تاریک شده بود. آسمان خوانسار از همه جا بیشتر ستاره داشت. حتی از لای برگهای درخت گیلاس هم دیده میشدند. دستت را گرفتم و گفتم من اینجا خوشحالم، حیف که تمام میشود. بعد گفتی که بیا و تمامش نکنیم. زنگ زدیم به معین که میخواهیم یک باغ گیلاس بخریم و همینجا بمانیم. اینجا خوشحالیم. معین گفت خوشحالی که به جا نیست. بهش گفتیم: «زر نزن، برایمان باغ گیلاس پیدا کن.»
چهار روز بعد کدخدای یکی از دهات بالا را گذاشتیم توی ماشین و رفتیم باغ را دیدیم و قولنامه کردیم. باغی که قرار بود خوشحالیمان را مستدام کند. بیست اصله درخت گیلاس داشت. هشتاد تا هم خودمان کاشتیم. ما شدیم صاحب صد اصله درخت گیلاس. زیر آسمان پرستارهی خوانسار. ته مخفیگاهی که آب چشمه از حیاطش رد میشد و هیچ همسایهای هم نداشت. سر سال گیلاسها را جمع میکردیم و میفروختیم. جانمان میرفت برای درختها . رنج شبهایی که یک چکمه برف میآمد را میکشیدیم. یا روزهایی که باران نداشتیم و دیدن ستارهها آزارمان میداد. چرا یک لکه ابر توی آسمان نیست؟ اما خب، اولین دانهی گیلاس نوبر را که میگذاشتیم توی دهانمان، برق رضایتمندی میآمد توی چشمها.
جانانم! آن شب ازت پرسیدم خوشحالی؟ تنبانمان را درآورده بودیم و پاکرده بودیم توی جوی آب سرد. گفتی راضیام اما خوشحال نیستم. آخ! انگار یکهو لامپ را توی تاریکی روشن کردی برایم. ما راضی هستیم اما خوشحال نیستیم. همان سالی که باغ را خریدیم، تصمیم گرفتیم که از جادهی خاکیِ خوشحالی برویم به اتوبان رضایتمندی. همانجایی که خوشحالی را تبدیل کردیم به وظیفه. ما شدیم معدنچیان الماس.
سختترین کار جهان را میکنیم تا گرانترین عنصر جهان را به دست بیاوریم و بنشانیم روی سینهی زنی زیبا، آن ورِ دنیا. به ما چه میرسد؟ رضایتمندی از این کار بزرگ و هراس از تصمیم آسمان برای باریدن یا نباریدن. اینجا همه چیز هست. صد اصله درخت گیلاس. جوی آب سرد. طعم ترش و شیرین گیلاس. اسم بزرگ من و تو. همه چیز الا خوشحالی. خوشحالی را فروختیم به رضایتمندی. حالا فقط مالک بخش کوچکی از آسمان پرستارهی این جهان هستیم. آسمانی که حتی دستمان بهش نمیرسد.
برویم صد اصله درختمان را بکنیم دویست اصله. اما دویست اصله کجا و چهار اصله کجا.
فهیم عطار
@adelehz
پرسید کدام ور؟ گفتیم نمیدانیم. گفت بروید خوانسار. همانجا زنگ زد به ابراهیم و گفت یک خانه برای دو نفر فراری دست و پا کند. آدرس داد و همان فردا رفتیم خوانسار. ابراهیم ما را برد دم خانه. ته شهر بود. این قدر ته که بنِ خانه چسبیده بود به کوه. یک اتاق داشت و یک کفِ دست حیاط و چهار تا درخت گیلاس. صدای آب میآمد. پرسیدی شیر آب باز است؟ ابراهیم جوی ته حیاط را نشان داد و گفت آب چشمه است. از کوه میآید. بعد هم گفت که اینجا همسایه ندارد. همین یک کلید را هم بیشتر ندارد که دست شماست. خودتان هستید و این چهار تا درخت گیلاس. و رفت.
تنبانمان را درآوردیم و نشستیم لب جوی و پاها را کردیم توی آب. ترش کردیم از سرما. اما زود عادت کردیم. بعد همانطور دراز کشیدیم روی موزائیکهای تا به تای حیاط. تاریک شده بود. آسمان خوانسار از همه جا بیشتر ستاره داشت. حتی از لای برگهای درخت گیلاس هم دیده میشدند. دستت را گرفتم و گفتم من اینجا خوشحالم، حیف که تمام میشود. بعد گفتی که بیا و تمامش نکنیم. زنگ زدیم به معین که میخواهیم یک باغ گیلاس بخریم و همینجا بمانیم. اینجا خوشحالیم. معین گفت خوشحالی که به جا نیست. بهش گفتیم: «زر نزن، برایمان باغ گیلاس پیدا کن.»
چهار روز بعد کدخدای یکی از دهات بالا را گذاشتیم توی ماشین و رفتیم باغ را دیدیم و قولنامه کردیم. باغی که قرار بود خوشحالیمان را مستدام کند. بیست اصله درخت گیلاس داشت. هشتاد تا هم خودمان کاشتیم. ما شدیم صاحب صد اصله درخت گیلاس. زیر آسمان پرستارهی خوانسار. ته مخفیگاهی که آب چشمه از حیاطش رد میشد و هیچ همسایهای هم نداشت. سر سال گیلاسها را جمع میکردیم و میفروختیم. جانمان میرفت برای درختها . رنج شبهایی که یک چکمه برف میآمد را میکشیدیم. یا روزهایی که باران نداشتیم و دیدن ستارهها آزارمان میداد. چرا یک لکه ابر توی آسمان نیست؟ اما خب، اولین دانهی گیلاس نوبر را که میگذاشتیم توی دهانمان، برق رضایتمندی میآمد توی چشمها.
جانانم! آن شب ازت پرسیدم خوشحالی؟ تنبانمان را درآورده بودیم و پاکرده بودیم توی جوی آب سرد. گفتی راضیام اما خوشحال نیستم. آخ! انگار یکهو لامپ را توی تاریکی روشن کردی برایم. ما راضی هستیم اما خوشحال نیستیم. همان سالی که باغ را خریدیم، تصمیم گرفتیم که از جادهی خاکیِ خوشحالی برویم به اتوبان رضایتمندی. همانجایی که خوشحالی را تبدیل کردیم به وظیفه. ما شدیم معدنچیان الماس.
سختترین کار جهان را میکنیم تا گرانترین عنصر جهان را به دست بیاوریم و بنشانیم روی سینهی زنی زیبا، آن ورِ دنیا. به ما چه میرسد؟ رضایتمندی از این کار بزرگ و هراس از تصمیم آسمان برای باریدن یا نباریدن. اینجا همه چیز هست. صد اصله درخت گیلاس. جوی آب سرد. طعم ترش و شیرین گیلاس. اسم بزرگ من و تو. همه چیز الا خوشحالی. خوشحالی را فروختیم به رضایتمندی. حالا فقط مالک بخش کوچکی از آسمان پرستارهی این جهان هستیم. آسمانی که حتی دستمان بهش نمیرسد.
برویم صد اصله درختمان را بکنیم دویست اصله. اما دویست اصله کجا و چهار اصله کجا.
فهیم عطار
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انسانی که با خود در صلح ست توانایی آن را دارد تا با جهان به صلح برسد.با تمام موجوداتی که به اندازه ی او حق زندگی و حیات دارند .
لذا چنین انسانی راه حیات را بر دیگر مخلوقات جهان هستی تنگ نمیکند و با آنها به صلح رفتار میکند.
و چه مبارک انسانی ..
#عادله_زمانی
@adelehz
لذا چنین انسانی راه حیات را بر دیگر مخلوقات جهان هستی تنگ نمیکند و با آنها به صلح رفتار میکند.
و چه مبارک انسانی ..
#عادله_زمانی
@adelehz