This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حال جهان دوباره خوب خواهد شد.
تو به من و من به تو خواهیم رسید .
روزی که هیچ غصه ی بزرگی بر سرمان ابر نینداخته باشد
در یک کافه ی آرام روبروی هم خواهیم نشست
تو قهوه سفارش خواهی داد و من چای
تو سفارشت را پس خواهی گرفت و چای خواهی خواست .
ما باهم چای خواهیم نوشید
و خواهیم خندید
و آن روز تمام جهان خواهد خندید
عزیزم صبور باش
حال جهان خوب خواهد شد .
#عادله_زمانی
@adelehz
تو به من و من به تو خواهیم رسید .
روزی که هیچ غصه ی بزرگی بر سرمان ابر نینداخته باشد
در یک کافه ی آرام روبروی هم خواهیم نشست
تو قهوه سفارش خواهی داد و من چای
تو سفارشت را پس خواهی گرفت و چای خواهی خواست .
ما باهم چای خواهیم نوشید
و خواهیم خندید
و آن روز تمام جهان خواهد خندید
عزیزم صبور باش
حال جهان خوب خواهد شد .
#عادله_زمانی
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
وَقَضَىٰ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا ۚ إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا﴿۲۳﴾ وخدای تو حکم فرموده که…
دوست داشتم در مورد این پیامی که دیشب از یکی از دوستان دریافت کردم توضیح کوتاهی بدم .
در واقع رابطه ی بین والد و فرزند یک رابطه ی دو طرفه است .یعنی به میزان احترام و عشقی که والدین باید از فرزندان دریافت کنند همون اندازه هم موظف هستند که به فرزندان عشق و حمایت و احترام بدن .
یعنی هدف من از این پست آن نبوده که بگم همه ی پدر ها و مادرها خوب هستند نه اینطور نیست.
پدران و مادران زیادی هستند که از پدر ومادری فقط اسم شو یدک میکشند.
هدف من از این پست قدردانی و ادای لطف به پدر ومادرانی ست که صادقانه عمر و جوانی شون و صرف فرزندان شون کردند و همیشه اون ها رو بر خودشون الویت دادند،وقتی به فصل پیری و ناتوانی می رسند مستحق آن هستند که مورد حمایت قرار عشق همان فرزندان قرار بگیرند .
لازم دونستم هدفمو واضح تر بیان کنم ولی هر موضوعی زاویه های مختلف داره و نظر این دوستمون هم میتونه به قدر زیادی تامل برانگیز باشه .
#عادله_زمانی
@adelehz
در واقع رابطه ی بین والد و فرزند یک رابطه ی دو طرفه است .یعنی به میزان احترام و عشقی که والدین باید از فرزندان دریافت کنند همون اندازه هم موظف هستند که به فرزندان عشق و حمایت و احترام بدن .
یعنی هدف من از این پست آن نبوده که بگم همه ی پدر ها و مادرها خوب هستند نه اینطور نیست.
پدران و مادران زیادی هستند که از پدر ومادری فقط اسم شو یدک میکشند.
هدف من از این پست قدردانی و ادای لطف به پدر ومادرانی ست که صادقانه عمر و جوانی شون و صرف فرزندان شون کردند و همیشه اون ها رو بر خودشون الویت دادند،وقتی به فصل پیری و ناتوانی می رسند مستحق آن هستند که مورد حمایت قرار عشق همان فرزندان قرار بگیرند .
لازم دونستم هدفمو واضح تر بیان کنم ولی هر موضوعی زاویه های مختلف داره و نظر این دوستمون هم میتونه به قدر زیادی تامل برانگیز باشه .
#عادله_زمانی
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
خدای خوب روزهای سخت ابرهای سیاه را دور کن از این روزها و بیماران را سالم به آغوش خانواده هایشان برگردان .. آمین @adelehz
خداوندا اگر من آنقدر باارزشم که خیری به بنده ی دیگرت از دعای من خواهد رسید پس بابت آن تورا سپاسگزارم .
سپاس که مرا وسیله ی خیر بسازی و صدایم را در حق بنده ی دیگرت بشنوی
منتی ست بر من از جانب تو
#عادله_زمانی
پ.ن خدا برای همه مون بسازه❤️
@adelehz
سپاس که مرا وسیله ی خیر بسازی و صدایم را در حق بنده ی دیگرت بشنوی
منتی ست بر من از جانب تو
#عادله_زمانی
پ.ن خدا برای همه مون بسازه❤️
@adelehz
دخترکم
یادت نرود در دنیا
شادیت را از هیچکس جز خودت طلب نکنی.
زندگی در جهان برای دخترهای کوچک اما قوی مثل تو هیچوقت در تاریخ آسان نبوده است .
اما دخترم
همجنسان تو با دستان کوچک کرم زده و ناخن های لاک زده شان تاریخ را نوشتهاند
مبادا فکر کنی تو نمی توانی ...
پیش برو دخترکم
موهای صاف یا فرت را در مسیر باد ساحل رها کن و به افق های دور دریاها خیره بمان
تو ناخدای کشتی های زیادی خواهی بود
یادت نرود.
#عادله_زمانی
@adelehz
یادت نرود در دنیا
شادیت را از هیچکس جز خودت طلب نکنی.
زندگی در جهان برای دخترهای کوچک اما قوی مثل تو هیچوقت در تاریخ آسان نبوده است .
اما دخترم
همجنسان تو با دستان کوچک کرم زده و ناخن های لاک زده شان تاریخ را نوشتهاند
مبادا فکر کنی تو نمی توانی ...
پیش برو دخترکم
موهای صاف یا فرت را در مسیر باد ساحل رها کن و به افق های دور دریاها خیره بمان
تو ناخدای کشتی های زیادی خواهی بود
یادت نرود.
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هرکس کارش را کاملتر انجام دهد به خدا نزدیکتر است.
@adelehz
@adelehz
روزی که یاد بگیری بجای رنجیدن از دیگران و عذاب کشیدن، آنها را کنار بگذاری.
روزی که یاد بگیری هر حرفی جوابی ندارد و گاهی سکوت از هزار پاسخ قوی تر است .
روزی که بیاموزی کسی را نباید به زور نگهداشت و هرکس قدر مهربانی ات و دوست داشتنت را نفهمید باید رها کنی تا برود جایی که خوشحال باشد .
روزی که بدانی بخاطر هیچ چیز و هیچ کس نباید عزیزانت را برنجانی
روزی که یاد بگیری هر موسیقی را نشنوی و به هرکس دوست نگویی و با هر کس بیرون نروی .
روزی که بفهمی چه چیز حالت را خوب میکند و همان را بی توجه به حرف بقیه دنبال کنی .
روزی که بجای دردسر درست کردن دنبال محدود کردن حلقه ی اطرافیانت به تعدادی معدود باشی .
روزی که با کسی جدال نکنی و اگر لازم است بخاطر آرامش خودت عبور کنی و بگذری..
روزی که یاد بگیری اگر کسی حالت را خوب میکند نباید به امید کیس بهتر بگذاری برود و از تو دور شود ...
روزی که یاد بگیری جهان بی تو هم به کارش ادامه خواهد داد پس اجازه بده از حضورت در دنیا لذت ببری
آن روز
میتوانی بپذیری که وارد دنیای خوب بزرگسالی شده ای .
خیلی وقتها از لذت کودکی میگویم از صفا و سادگی و خوشحالی هایش .
غافل از اینکه یک میوه ی رسیده بارها از میوه ی کال خوشمزه تراست .
فقط کافیست سعی کنی بزرگ شوی و بزرگتر شدن را بپذیری
بهمین آسانی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
روزی که یاد بگیری هر حرفی جوابی ندارد و گاهی سکوت از هزار پاسخ قوی تر است .
روزی که بیاموزی کسی را نباید به زور نگهداشت و هرکس قدر مهربانی ات و دوست داشتنت را نفهمید باید رها کنی تا برود جایی که خوشحال باشد .
روزی که بدانی بخاطر هیچ چیز و هیچ کس نباید عزیزانت را برنجانی
روزی که یاد بگیری هر موسیقی را نشنوی و به هرکس دوست نگویی و با هر کس بیرون نروی .
روزی که بفهمی چه چیز حالت را خوب میکند و همان را بی توجه به حرف بقیه دنبال کنی .
روزی که بجای دردسر درست کردن دنبال محدود کردن حلقه ی اطرافیانت به تعدادی معدود باشی .
روزی که با کسی جدال نکنی و اگر لازم است بخاطر آرامش خودت عبور کنی و بگذری..
روزی که یاد بگیری اگر کسی حالت را خوب میکند نباید به امید کیس بهتر بگذاری برود و از تو دور شود ...
روزی که یاد بگیری جهان بی تو هم به کارش ادامه خواهد داد پس اجازه بده از حضورت در دنیا لذت ببری
آن روز
میتوانی بپذیری که وارد دنیای خوب بزرگسالی شده ای .
خیلی وقتها از لذت کودکی میگویم از صفا و سادگی و خوشحالی هایش .
غافل از اینکه یک میوه ی رسیده بارها از میوه ی کال خوشمزه تراست .
فقط کافیست سعی کنی بزرگ شوی و بزرگتر شدن را بپذیری
بهمین آسانی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صبحت بخیر خورشید کوچک من
جهت برآمدنت را نمی دانم
فقط میدانم آنگاه که طلوع میکنی شهری روشنمیشود.
از من نپرس کدام شهر ؟
چون فرقی ندارد حتی اگر آن شهر ،شهر کوچک دل من باشد.وسعت شهری که روشن کرده ای چیزی از وسعت بزرگ خورشید بودنت نمی کاهد .
صبحت بخیر خورشید کوچک من
#عادله_زمانی
@adelehz
جهت برآمدنت را نمی دانم
فقط میدانم آنگاه که طلوع میکنی شهری روشنمیشود.
از من نپرس کدام شهر ؟
چون فرقی ندارد حتی اگر آن شهر ،شهر کوچک دل من باشد.وسعت شهری که روشن کرده ای چیزی از وسعت بزرگ خورشید بودنت نمی کاهد .
صبحت بخیر خورشید کوچک من
#عادله_زمانی
@adelehz
زندگی خیلی چیزها یادمان میدهد و ما مقصریم که یاد نمیگیریم و بارها و بارها در همان تله شیرین گرفتار می آییم ...
✍🏻 کارلوس فوئنتس
@adelehz
✍🏻 کارلوس فوئنتس
@adelehz
من در ۹ سالگی، ۱۶ ساله بودم، معلم خصوصی برادر کلاس اولی، در غیابِ مادر شاغل .
من در ۱۴ سالگی، ۵ ساله بودم، عاشق همبازی شدن با بچههای خردسال فامیل و همخوانی شعرهای کودکانه با آنها.
من در ۱۷ سالگی، ۵۰ ساله بودم، بیحوصله و ناامید و غمگین.
من در ۲۵ سالگی، ۴۰ ساله بودم، مادر سختگیر یک دختر کوچولو که داشتم از رو کتاب بچه بزرگ میکردم.
من در ۳۲ سالگی، ۲۰ ساله بودم، گیج و سردرگم نسبت به آینده و در تلاش برای دفن گذشته.
من الان ۲۵ سالهام، شاد و پرانگیزه، همصحبتِ ۲۵ سالهها.
من در ۶۰ سالگی، ۴۰ ساله خواهم بود. نگران حفظ جوانیِ پوست، با دغدغه خواندن کتابهای روز...
من در ۷۵ سالگی، ۳۰ ساله خواهم بود، یک مادربزرگ باحال برای نوههایم...
من هیچوقت همسن شناسنامهام نبودهام و نخواهم بود؛ و قصد دارم از این به بعد، همیشه، جوانتر از "من" زندگی کنم.
سودابه فرضی پور
@adelehz
من در ۱۴ سالگی، ۵ ساله بودم، عاشق همبازی شدن با بچههای خردسال فامیل و همخوانی شعرهای کودکانه با آنها.
من در ۱۷ سالگی، ۵۰ ساله بودم، بیحوصله و ناامید و غمگین.
من در ۲۵ سالگی، ۴۰ ساله بودم، مادر سختگیر یک دختر کوچولو که داشتم از رو کتاب بچه بزرگ میکردم.
من در ۳۲ سالگی، ۲۰ ساله بودم، گیج و سردرگم نسبت به آینده و در تلاش برای دفن گذشته.
من الان ۲۵ سالهام، شاد و پرانگیزه، همصحبتِ ۲۵ سالهها.
من در ۶۰ سالگی، ۴۰ ساله خواهم بود. نگران حفظ جوانیِ پوست، با دغدغه خواندن کتابهای روز...
من در ۷۵ سالگی، ۳۰ ساله خواهم بود، یک مادربزرگ باحال برای نوههایم...
من هیچوقت همسن شناسنامهام نبودهام و نخواهم بود؛ و قصد دارم از این به بعد، همیشه، جوانتر از "من" زندگی کنم.
سودابه فرضی پور
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
Ali Montazeri – Darya
عشقت از سیاره ای دیگر رسیده ...
@adelehz
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیایید هر روز دست یک اتفاق خوب را بگیریم
و ببریمش بالای یک بلندی،
تا ترسش از افتادن بریزد!
افتادن اتفاقهای خوب،از امروز مال شما...
امروزتون پر از اتفاقهای خوب❤️
@adelehz
و ببریمش بالای یک بلندی،
تا ترسش از افتادن بریزد!
افتادن اتفاقهای خوب،از امروز مال شما...
امروزتون پر از اتفاقهای خوب❤️
@adelehz
محبوبم!
دل من خسته بود،
شما آمدید.
ناگهان خستگی از دلم درآمد.
بوی همهٔ نعناها را میدهید ،
اصلاً شما هماناید
که آفتاب و نسیم توقع دارند.
کاش در گوشهٔ ابرویتان گم شوم ...
محمد صالح علاء
@adelehz
دل من خسته بود،
شما آمدید.
ناگهان خستگی از دلم درآمد.
بوی همهٔ نعناها را میدهید ،
اصلاً شما هماناید
که آفتاب و نسیم توقع دارند.
کاش در گوشهٔ ابرویتان گم شوم ...
محمد صالح علاء
@adelehz
جهان پر از حس های ناب ِ رنگ آلود ست
بگرد حس خوبت را پیدا کن
و این ماموریتی ست برای آنچه ، آن را زندگی می نامیم...
#عادله_زمانی
@adelehz
بگرد حس خوبت را پیدا کن
و این ماموریتی ست برای آنچه ، آن را زندگی می نامیم...
#عادله_زمانی
@adelehz
جانانم! بیا منصف باشیم و خاطرات خوانسار را شخم بزنیم. اردیبهشت بود و رفته بودیم دم دکان معین تا پوشال کولر بخریم. بس که هوا زود گرم شده بود. بهش گفتیم میخواهیم یک هفته فرار کنیم و برویم یک وری که خنکتر باشد.
پرسید کدام ور؟ گفتیم نمیدانیم. گفت بروید خوانسار. همانجا زنگ زد به ابراهیم و گفت یک خانه برای دو نفر فراری دست و پا کند. آدرس داد و همان فردا رفتیم خوانسار. ابراهیم ما را برد دم خانه. ته شهر بود. این قدر ته که بنِ خانه چسبیده بود به کوه. یک اتاق داشت و یک کفِ دست حیاط و چهار تا درخت گیلاس. صدای آب میآمد. پرسیدی شیر آب باز است؟ ابراهیم جوی ته حیاط را نشان داد و گفت آب چشمه است. از کوه میآید. بعد هم گفت که اینجا همسایه ندارد. همین یک کلید را هم بیشتر ندارد که دست شماست. خودتان هستید و این چهار تا درخت گیلاس. و رفت.
تنبانمان را درآوردیم و نشستیم لب جوی و پاها را کردیم توی آب. ترش کردیم از سرما. اما زود عادت کردیم. بعد همانطور دراز کشیدیم روی موزائیکهای تا به تای حیاط. تاریک شده بود. آسمان خوانسار از همه جا بیشتر ستاره داشت. حتی از لای برگهای درخت گیلاس هم دیده میشدند. دستت را گرفتم و گفتم من اینجا خوشحالم، حیف که تمام میشود. بعد گفتی که بیا و تمامش نکنیم. زنگ زدیم به معین که میخواهیم یک باغ گیلاس بخریم و همینجا بمانیم. اینجا خوشحالیم. معین گفت خوشحالی که به جا نیست. بهش گفتیم: «زر نزن، برایمان باغ گیلاس پیدا کن.»
چهار روز بعد کدخدای یکی از دهات بالا را گذاشتیم توی ماشین و رفتیم باغ را دیدیم و قولنامه کردیم. باغی که قرار بود خوشحالیمان را مستدام کند. بیست اصله درخت گیلاس داشت. هشتاد تا هم خودمان کاشتیم. ما شدیم صاحب صد اصله درخت گیلاس. زیر آسمان پرستارهی خوانسار. ته مخفیگاهی که آب چشمه از حیاطش رد میشد و هیچ همسایهای هم نداشت. سر سال گیلاسها را جمع میکردیم و میفروختیم. جانمان میرفت برای درختها . رنج شبهایی که یک چکمه برف میآمد را میکشیدیم. یا روزهایی که باران نداشتیم و دیدن ستارهها آزارمان میداد. چرا یک لکه ابر توی آسمان نیست؟ اما خب، اولین دانهی گیلاس نوبر را که میگذاشتیم توی دهانمان، برق رضایتمندی میآمد توی چشمها.
جانانم! آن شب ازت پرسیدم خوشحالی؟ تنبانمان را درآورده بودیم و پاکرده بودیم توی جوی آب سرد. گفتی راضیام اما خوشحال نیستم. آخ! انگار یکهو لامپ را توی تاریکی روشن کردی برایم. ما راضی هستیم اما خوشحال نیستیم. همان سالی که باغ را خریدیم، تصمیم گرفتیم که از جادهی خاکیِ خوشحالی برویم به اتوبان رضایتمندی. همانجایی که خوشحالی را تبدیل کردیم به وظیفه. ما شدیم معدنچیان الماس.
سختترین کار جهان را میکنیم تا گرانترین عنصر جهان را به دست بیاوریم و بنشانیم روی سینهی زنی زیبا، آن ورِ دنیا. به ما چه میرسد؟ رضایتمندی از این کار بزرگ و هراس از تصمیم آسمان برای باریدن یا نباریدن. اینجا همه چیز هست. صد اصله درخت گیلاس. جوی آب سرد. طعم ترش و شیرین گیلاس. اسم بزرگ من و تو. همه چیز الا خوشحالی. خوشحالی را فروختیم به رضایتمندی. حالا فقط مالک بخش کوچکی از آسمان پرستارهی این جهان هستیم. آسمانی که حتی دستمان بهش نمیرسد.
برویم صد اصله درختمان را بکنیم دویست اصله. اما دویست اصله کجا و چهار اصله کجا.
فهیم عطار
@adelehz
پرسید کدام ور؟ گفتیم نمیدانیم. گفت بروید خوانسار. همانجا زنگ زد به ابراهیم و گفت یک خانه برای دو نفر فراری دست و پا کند. آدرس داد و همان فردا رفتیم خوانسار. ابراهیم ما را برد دم خانه. ته شهر بود. این قدر ته که بنِ خانه چسبیده بود به کوه. یک اتاق داشت و یک کفِ دست حیاط و چهار تا درخت گیلاس. صدای آب میآمد. پرسیدی شیر آب باز است؟ ابراهیم جوی ته حیاط را نشان داد و گفت آب چشمه است. از کوه میآید. بعد هم گفت که اینجا همسایه ندارد. همین یک کلید را هم بیشتر ندارد که دست شماست. خودتان هستید و این چهار تا درخت گیلاس. و رفت.
تنبانمان را درآوردیم و نشستیم لب جوی و پاها را کردیم توی آب. ترش کردیم از سرما. اما زود عادت کردیم. بعد همانطور دراز کشیدیم روی موزائیکهای تا به تای حیاط. تاریک شده بود. آسمان خوانسار از همه جا بیشتر ستاره داشت. حتی از لای برگهای درخت گیلاس هم دیده میشدند. دستت را گرفتم و گفتم من اینجا خوشحالم، حیف که تمام میشود. بعد گفتی که بیا و تمامش نکنیم. زنگ زدیم به معین که میخواهیم یک باغ گیلاس بخریم و همینجا بمانیم. اینجا خوشحالیم. معین گفت خوشحالی که به جا نیست. بهش گفتیم: «زر نزن، برایمان باغ گیلاس پیدا کن.»
چهار روز بعد کدخدای یکی از دهات بالا را گذاشتیم توی ماشین و رفتیم باغ را دیدیم و قولنامه کردیم. باغی که قرار بود خوشحالیمان را مستدام کند. بیست اصله درخت گیلاس داشت. هشتاد تا هم خودمان کاشتیم. ما شدیم صاحب صد اصله درخت گیلاس. زیر آسمان پرستارهی خوانسار. ته مخفیگاهی که آب چشمه از حیاطش رد میشد و هیچ همسایهای هم نداشت. سر سال گیلاسها را جمع میکردیم و میفروختیم. جانمان میرفت برای درختها . رنج شبهایی که یک چکمه برف میآمد را میکشیدیم. یا روزهایی که باران نداشتیم و دیدن ستارهها آزارمان میداد. چرا یک لکه ابر توی آسمان نیست؟ اما خب، اولین دانهی گیلاس نوبر را که میگذاشتیم توی دهانمان، برق رضایتمندی میآمد توی چشمها.
جانانم! آن شب ازت پرسیدم خوشحالی؟ تنبانمان را درآورده بودیم و پاکرده بودیم توی جوی آب سرد. گفتی راضیام اما خوشحال نیستم. آخ! انگار یکهو لامپ را توی تاریکی روشن کردی برایم. ما راضی هستیم اما خوشحال نیستیم. همان سالی که باغ را خریدیم، تصمیم گرفتیم که از جادهی خاکیِ خوشحالی برویم به اتوبان رضایتمندی. همانجایی که خوشحالی را تبدیل کردیم به وظیفه. ما شدیم معدنچیان الماس.
سختترین کار جهان را میکنیم تا گرانترین عنصر جهان را به دست بیاوریم و بنشانیم روی سینهی زنی زیبا، آن ورِ دنیا. به ما چه میرسد؟ رضایتمندی از این کار بزرگ و هراس از تصمیم آسمان برای باریدن یا نباریدن. اینجا همه چیز هست. صد اصله درخت گیلاس. جوی آب سرد. طعم ترش و شیرین گیلاس. اسم بزرگ من و تو. همه چیز الا خوشحالی. خوشحالی را فروختیم به رضایتمندی. حالا فقط مالک بخش کوچکی از آسمان پرستارهی این جهان هستیم. آسمانی که حتی دستمان بهش نمیرسد.
برویم صد اصله درختمان را بکنیم دویست اصله. اما دویست اصله کجا و چهار اصله کجا.
فهیم عطار
@adelehz