This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سخت نگیر رفیق
مگر سالها بعد از من و تو چه باقی می ماند ؟
حتی فرزندانی که برای خوشحالی شان تا استخوان در فشار و درد فرو می رویم هم در پیچ و تاب روزهای بعد از ما به زندگی برمیگردند .
برای چه اینقدر این جنگ زندگی را جدی گرفته ای ؟
سخت نگیر رفیق
هیچ کس نمی داند آن آخر در مقصد ،اگر مقصدی برای رسیدنمان وجود داشته باشد چه خبر است .از جاده لذت ببر
#عادله_زمانی
@adelehz
مگر سالها بعد از من و تو چه باقی می ماند ؟
حتی فرزندانی که برای خوشحالی شان تا استخوان در فشار و درد فرو می رویم هم در پیچ و تاب روزهای بعد از ما به زندگی برمیگردند .
برای چه اینقدر این جنگ زندگی را جدی گرفته ای ؟
سخت نگیر رفیق
هیچ کس نمی داند آن آخر در مقصد ،اگر مقصدی برای رسیدنمان وجود داشته باشد چه خبر است .از جاده لذت ببر
#عادله_زمانی
@adelehz
زندگی تیر و کمانی ست که هرگز تورا از انداختن تیری جدید نا امید نمی کند.
همیشه میتوان امید داشت که دستت را به پشت کمرت برسانی و آنجا حتی شده یکتیر،یکشانس برای زدن به هدف پیدا کنی .
میخواهم بگویم نباید نا امید شد .
گرچه همیشه یافتن این تیرهای جدید کار آسانی نیست اما همیشه می شود به امکان یافتن شان امید داشت .
#عادله_زمانی
@adelehz
همیشه میتوان امید داشت که دستت را به پشت کمرت برسانی و آنجا حتی شده یکتیر،یکشانس برای زدن به هدف پیدا کنی .
میخواهم بگویم نباید نا امید شد .
گرچه همیشه یافتن این تیرهای جدید کار آسانی نیست اما همیشه می شود به امکان یافتن شان امید داشت .
#عادله_زمانی
@adelehz
نشریه نیوزویک آمریکا خبر جالبی منتشر کرده.
داستان ازین قرار بود که یه نقاش قرار بوده آثارش رو تو یه نمایشگاه منتشر کنه، در بین تابلوهاش یه نقاشی از دختر آرزوهاش بوده
از قضا یه خانم با دوست پسرش میاد از نمایشگاه دیدن کنند ک متوجه میشه چقدر شبیه تابلوی آرزوهای نقاشه!
موضوع رو با نقاش در میون میزارن و نقاش هم با اینکه دختر رو میبینه و خشکش میزنه ولی بخاطر شرایط نمیتونه چیزی بگه.
دختر آرزوهای نقاش میره و نقاش نمیتونه پیداش کنه و بعد یک سال اتفاقی تو فیسبوک پیداش میکنه و بهش پیام میده و میگه ازونموقع همش تو فکر شه و مطمئنه ک نیمه گمشدشه!
پایان شیرین ماجرا اینکه این دو عاشق بهم میرسن و باهم ازدواج میکنن...
و اما قسمت جالب ماجرا اینکه این اتفاق تو تبریز افتاده و اینگونه داستان عشق احد و پریسا تا آمریکا هم رسیده...
@adelehz
داستان ازین قرار بود که یه نقاش قرار بوده آثارش رو تو یه نمایشگاه منتشر کنه، در بین تابلوهاش یه نقاشی از دختر آرزوهاش بوده
از قضا یه خانم با دوست پسرش میاد از نمایشگاه دیدن کنند ک متوجه میشه چقدر شبیه تابلوی آرزوهای نقاشه!
موضوع رو با نقاش در میون میزارن و نقاش هم با اینکه دختر رو میبینه و خشکش میزنه ولی بخاطر شرایط نمیتونه چیزی بگه.
دختر آرزوهای نقاش میره و نقاش نمیتونه پیداش کنه و بعد یک سال اتفاقی تو فیسبوک پیداش میکنه و بهش پیام میده و میگه ازونموقع همش تو فکر شه و مطمئنه ک نیمه گمشدشه!
پایان شیرین ماجرا اینکه این دو عاشق بهم میرسن و باهم ازدواج میکنن...
و اما قسمت جالب ماجرا اینکه این اتفاق تو تبریز افتاده و اینگونه داستان عشق احد و پریسا تا آمریکا هم رسیده...
@adelehz
شبها همه چیز سنگین تر میشود، انگار که حجم هر چیز دوبرابر میشود .
آرامش، سکوت، سیاهی ، دلتنگی حتی گاهی هوا هم سنگین تر میشود .
همه جا در سکوت فرو می رود و یادها فرصتی پیدا میکنند تا از پستوی ذهنت بیرون بیایند .
تمام آدمهایی که در طول روز جنگیده ای تا در خاطرت بمیرند و به ذهنت خطور نکنند دوباره زنده میشوند .
دوباره می آیند و روبرویت می نشینند
پیراهن چهارخانه ی آبی پوشیده عطری که دوست داشتی زده است و با چشمانش لبخند می زند .
انگار نه انگار این همان آدمی ست که از او دور بودی شب دوباره تورا دلتنگش کرده است .
دلتنگ حضورش و اینکه بازهم سعی کند با چشمانش لبخند بزند .
بنظرم شبها موذی هستند
به شکلی موذیانه سعی دارند به تو بفهمانند کسی را که مدتها تلاش کردی در ذهنت دفن کنی بار دیگر در قلبت زنده کرده ام
این اگر کار یک موجود موذی نیست پس چیست ؟
بهرحال گویی شب در این نبرد تن به تن موفق تر از ماست.
آن نامهربانان رفته باردیگر زنده میشوند و با عطر های دلخواه برگشته اند .
شب فرصتی میدهد تا دوباره عمیق نگاهش کنی تا دوباره بخواهی نگرانش شوی و به خودت بگویی چقدر دلم برای بودنش تنگ شده است .
شب اما ماندنی نیست ..
همینکه بارش را بست و خواست برود آن نامهربانان دل آزار را هم با خود خواهد برد .
وقتی که ما در خوابیم شب با یاد آن محبوبان دل آزار خواهد رفت
صبح
روز
شروع دوباره باز هم فصل پیروزی ماست
ما که تلاش میکنیم آن دلداران نامهربان را فراموش کنیم .روز فصل فراموشی ست
ولی وقتی دوباره شب شد ...
آنها خواهند آمد
یادشان خواهد آمد
شب با خاطره ها خواهد آمد ...
#عادله_زمانی
@adelehz
آرامش، سکوت، سیاهی ، دلتنگی حتی گاهی هوا هم سنگین تر میشود .
همه جا در سکوت فرو می رود و یادها فرصتی پیدا میکنند تا از پستوی ذهنت بیرون بیایند .
تمام آدمهایی که در طول روز جنگیده ای تا در خاطرت بمیرند و به ذهنت خطور نکنند دوباره زنده میشوند .
دوباره می آیند و روبرویت می نشینند
پیراهن چهارخانه ی آبی پوشیده عطری که دوست داشتی زده است و با چشمانش لبخند می زند .
انگار نه انگار این همان آدمی ست که از او دور بودی شب دوباره تورا دلتنگش کرده است .
دلتنگ حضورش و اینکه بازهم سعی کند با چشمانش لبخند بزند .
بنظرم شبها موذی هستند
به شکلی موذیانه سعی دارند به تو بفهمانند کسی را که مدتها تلاش کردی در ذهنت دفن کنی بار دیگر در قلبت زنده کرده ام
این اگر کار یک موجود موذی نیست پس چیست ؟
بهرحال گویی شب در این نبرد تن به تن موفق تر از ماست.
آن نامهربانان رفته باردیگر زنده میشوند و با عطر های دلخواه برگشته اند .
شب فرصتی میدهد تا دوباره عمیق نگاهش کنی تا دوباره بخواهی نگرانش شوی و به خودت بگویی چقدر دلم برای بودنش تنگ شده است .
شب اما ماندنی نیست ..
همینکه بارش را بست و خواست برود آن نامهربانان دل آزار را هم با خود خواهد برد .
وقتی که ما در خوابیم شب با یاد آن محبوبان دل آزار خواهد رفت
صبح
روز
شروع دوباره باز هم فصل پیروزی ماست
ما که تلاش میکنیم آن دلداران نامهربان را فراموش کنیم .روز فصل فراموشی ست
ولی وقتی دوباره شب شد ...
آنها خواهند آمد
یادشان خواهد آمد
شب با خاطره ها خواهد آمد ...
#عادله_زمانی
@adelehz
امروز یه جا خوندم پرخوری شبانه نکنید
یک دقیقه با خودم گفتم آخه کی ساعت دوازده شب پا میشه میره سر یخچال؟
الان دقیقا تو نیم ساعت سه بار رفتم سر یخچال
شکلات و شیر و کلوچه هم خوردم😶
کارما واسه ما معمولیا فقط همینجور جاها کار میکنه😒😐
@adelehz
یک دقیقه با خودم گفتم آخه کی ساعت دوازده شب پا میشه میره سر یخچال؟
الان دقیقا تو نیم ساعت سه بار رفتم سر یخچال
شکلات و شیر و کلوچه هم خوردم😶
کارما واسه ما معمولیا فقط همینجور جاها کار میکنه😒😐
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
امروز یه جا خوندم پرخوری شبانه نکنید یک دقیقه با خودم گفتم آخه کی ساعت دوازده شب پا میشه میره سر یخچال؟ الان دقیقا تو نیم ساعت سه بار رفتم سر یخچال شکلات و شیر و کلوچه هم خوردم😶 کارما واسه ما معمولیا فقط همینجور جاها کار میکنه😒😐 @adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زندگی سفر کوتاهی ست که ارزش جنگیدن دارد
جنگیدن برای بدست آوردن کسانی که دوستشان داری و یا چیزهایی
زندگی فرصت سفر کوتاهی ست ولی آنقدر لذت بخش ست که دلت نمی خواهد بود تمام شود
قدر زندگی را بدان
این طلیعه ی الهی ارزش زیادی دارد
میلیونها آدم آن زیر،زیر خاک خوابیده اند که آرزویشان این بود تا بتوانند فقط یک روز دیگر زندگی کنند.
#عادله_زمانی
@adelehz
جنگیدن برای بدست آوردن کسانی که دوستشان داری و یا چیزهایی
زندگی فرصت سفر کوتاهی ست ولی آنقدر لذت بخش ست که دلت نمی خواهد بود تمام شود
قدر زندگی را بدان
این طلیعه ی الهی ارزش زیادی دارد
میلیونها آدم آن زیر،زیر خاک خوابیده اند که آرزویشان این بود تا بتوانند فقط یک روز دیگر زندگی کنند.
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بگذارید تعریف کاملا متفاوتی از موفقیت به شما ارائه دهم، تعریفی که دست کم دو هزار سال قدمت دارد. موفقیت، براساس تعریف خود، نه به میزان منزلت و اعتباری که جامعه به فرد میدهد وابسته است و نه به قرار گرفتن در فهرستهای مبتذل. تعریفش این است؛ موفقیت حقیقی، موفقیت درونی است. همین!
✍🏻 رولف دوبلی
پریسا جان راغیان
#دلبرانه_های_پاییز
@adelehz
✍🏻 رولف دوبلی
پریسا جان راغیان
#دلبرانه_های_پاییز
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هوای خنک صبح جمعه ی وسط آبان
عطر نان سنگک پیچیده شده در ترمه
صدای رادیو و صبح جمعه با شما
مادرم که جلوی آینه رژلب قرمز مکه ای اش را پررنگ می کرد
چای که روی سماور قل قل زنان، به بهترین حالت ممکن دم می کشید
و من که کودکی ۷ ساله بودم.
من در جهانی دیگر بازهم بدنبال آن روزها خواهم گشت ..
روزهای گرم ، شیرین و خوش عطر کودکی در آن خانه های تکرار ناپذیر
#عادله_زمانی
جمعه مبارک ❤️
@adelehz
عطر نان سنگک پیچیده شده در ترمه
صدای رادیو و صبح جمعه با شما
مادرم که جلوی آینه رژلب قرمز مکه ای اش را پررنگ می کرد
چای که روی سماور قل قل زنان، به بهترین حالت ممکن دم می کشید
و من که کودکی ۷ ساله بودم.
من در جهانی دیگر بازهم بدنبال آن روزها خواهم گشت ..
روزهای گرم ، شیرین و خوش عطر کودکی در آن خانه های تکرار ناپذیر
#عادله_زمانی
جمعه مبارک ❤️
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یسری ها هم مثل پسر خاله اند.
ظاهرشون نشوننمیده اما حواسشون به دل به همه ی ادمهای اطرافشون هست .
مهربونند اما مهربونی هاشون و جار نمیزنن
اگه از این پسرخاله های مهربون تو زندگی تون دارید قدرشون و بدونید .
#عادله_زمانی
@adelehz
ظاهرشون نشوننمیده اما حواسشون به دل به همه ی ادمهای اطرافشون هست .
مهربونند اما مهربونی هاشون و جار نمیزنن
اگه از این پسرخاله های مهربون تو زندگی تون دارید قدرشون و بدونید .
#عادله_زمانی
@adelehz
چقدر"مسیح رشت" را میشناسید؟
در شهر رشت در خیابان سعدی،
منطقه ای هست که متعلق به هموطنان ارمنی میباشد...
و در آن مزاری هست که متعلق به یک انسان آزاده به نام "آرسنمیناسیان" میباشد
آرسن در شهر رشت زاده شد
دوران ابتدایی را در همان شهر سپری نمود ...
در ایامی که فقر در ایران همه گیر شده بود، روزی مادرش برای آرسن پالتویی خریداری میکند و در هنگام عزیمت به مدرسه به وی میپوشاند...
اما در برگشت آرسن پالتو را بهمراه نداشت وقتی با سوال مادر روبرو میشود میگوید یکی از همکلاسی های مسلمانش لباس مناسب نداشته و پالتو را به وی بخشیده است ...
بعدها آرسن به داروسازی تجربی روی میآورد و شهرت آرسن از همینجا شروع میشود...
آن مرد بزرگ متعدداً مشاهده میکرد که افرادی هستند که هزینه داروهای خود را ندارند یا بدلیل فقر اصلا دسترسی به دارو ندارند و آنزمان هم ایران دچار فقری فراگیر بود.
آرسن با هزینه خودش شبها نیمه شب بسمت تهران راه می افتاد ...
و صبح هنگام در تهران داروهای مورد نیاز نیازمندان را خریداری میکرد یا مواد آنرا تهیه میکرد و سپس ظهر هنگام خودش را به رشت میرساند،
و بعد از ظهر داروهای مورد نیاز مردم فقیر را به یک سوم قیمت واقعی بین آنها توزیع میکرد...
در ابتدا عده ای کوته فکر علیه آن ابرمرد دست به اتهام سازی و شایعه پراکنی زدند و با تاکید بر ارمنی بودن وی، داروها را حرام و... میدانستند و چند مرتبه آرسن بخاطر همین ناجوانمردیها و اتهامات به زندان افتاد اما آن آزاده مرد عزم داشت که "مسیح رشت" شود...
زندگی خود را فروخت و داروخانه ای راه انداخت کم کم مردم رشت و نواحی اطراف آن به نیات آن آزاده مرد اعتماد کردند داروخانه آرسن تبدیل شد به قبله و ماوای بیپناهان و مستضعفان رشت
اما آرسن خسته نشد،
آنقدر پیش رفت و بزرگ مردی به خرج داد که داروخانه او تبدیل شد به اولین داروخانه شبانه روزی ایران ...
مردم فقیر خطه گیلان از هر دین و مذهب به داروخانه آرسن هجوم می آوردند ...
آرسن میناسیان برای سر و سامان دادن سالمندان بی سرپرست اولین سرای سالمندان ایران را در شهر رشت و با هزینه شخصی و کمک بازاریان رشت تاسیس نمود، بدون حتی یک ریال کمک از دولت وقت، پذیرای سالمندان بیمار و بی کس و کار از سراسر ایران شد...
پس از رشت آرسن تلاشی وافر برای تاسیس سرای سالمندان در تهران مبذول داشت و توانست با زحمت و مرارت زیاد سرای سالمندان کهریزک را بنا نهد ...
و هر سه بنای خیر آرسن
تا کنون به فعالیت خود ادامه میدهند
هم داروخانه شبانه روزی رشت
و هم سرای سالمندان رشت
و هم سرای سالمندان کهریزک
در سال ۱۳۵۶ آن آزاده مرد در حالی که در سرای سالمندان رشت در حال خدمات رسانی بود در هنگام کار درگذشت و مردم خطه گیلان را در عزای فراق خود گذاشت ...
روز بعد شهر رشت از هجوم جمعیت به صحرای محشر تبدیل شد
جا برای سوزن انداختن نبود
مردم گیلان از هر فرقه وایین آمدند و عظمتی خلق شد
بنام "تشییع مسیح رشت"
جنازه ساعتها روی دست مردم بود و امکان دفن پیدا نمیکرد
بر روی تابوت یک مسیحی
چندین عمامه سادات بزرگ گیلان گذاشته شده بود
مردم تکبیر گویان و با فرستان صلوات جنازه یک ارمنی را تشییع میکردند
در ابتدا مسلمانان اجازه دفن آن ابرمرد در قبرستان ارامنه را نمیدادند
و میخواستند او را در قبرستان مسلمانان دفن کنند
اما با میانجیگری علما و صرف وقت زیاد جنازه به کلیسای رشت رسید
نهایتا جسد آن آزاده مرد را
در همانجا دفن کردند
آری آرسن میناسیان عنوان "مسیح رشت" را پیدا کرد و در هنگام مرگ سر سوزنی مال یا اموال در این دنیا نداشت
اما دنیایی را در سوگ خود نشاند...
بد نیست در انتها این شعر پروین اعتصامی هم در ارتباط با این مرد نیک نام اورده شود.
واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت ، هم کلید زندگیست
گفت زین معیار اندر شهر ما
یک مسلمان هست ،آنهم ارمنیست
#شما_فرستادین
@adelehz
در شهر رشت در خیابان سعدی،
منطقه ای هست که متعلق به هموطنان ارمنی میباشد...
و در آن مزاری هست که متعلق به یک انسان آزاده به نام "آرسنمیناسیان" میباشد
آرسن در شهر رشت زاده شد
دوران ابتدایی را در همان شهر سپری نمود ...
در ایامی که فقر در ایران همه گیر شده بود، روزی مادرش برای آرسن پالتویی خریداری میکند و در هنگام عزیمت به مدرسه به وی میپوشاند...
اما در برگشت آرسن پالتو را بهمراه نداشت وقتی با سوال مادر روبرو میشود میگوید یکی از همکلاسی های مسلمانش لباس مناسب نداشته و پالتو را به وی بخشیده است ...
بعدها آرسن به داروسازی تجربی روی میآورد و شهرت آرسن از همینجا شروع میشود...
آن مرد بزرگ متعدداً مشاهده میکرد که افرادی هستند که هزینه داروهای خود را ندارند یا بدلیل فقر اصلا دسترسی به دارو ندارند و آنزمان هم ایران دچار فقری فراگیر بود.
آرسن با هزینه خودش شبها نیمه شب بسمت تهران راه می افتاد ...
و صبح هنگام در تهران داروهای مورد نیاز نیازمندان را خریداری میکرد یا مواد آنرا تهیه میکرد و سپس ظهر هنگام خودش را به رشت میرساند،
و بعد از ظهر داروهای مورد نیاز مردم فقیر را به یک سوم قیمت واقعی بین آنها توزیع میکرد...
در ابتدا عده ای کوته فکر علیه آن ابرمرد دست به اتهام سازی و شایعه پراکنی زدند و با تاکید بر ارمنی بودن وی، داروها را حرام و... میدانستند و چند مرتبه آرسن بخاطر همین ناجوانمردیها و اتهامات به زندان افتاد اما آن آزاده مرد عزم داشت که "مسیح رشت" شود...
زندگی خود را فروخت و داروخانه ای راه انداخت کم کم مردم رشت و نواحی اطراف آن به نیات آن آزاده مرد اعتماد کردند داروخانه آرسن تبدیل شد به قبله و ماوای بیپناهان و مستضعفان رشت
اما آرسن خسته نشد،
آنقدر پیش رفت و بزرگ مردی به خرج داد که داروخانه او تبدیل شد به اولین داروخانه شبانه روزی ایران ...
مردم فقیر خطه گیلان از هر دین و مذهب به داروخانه آرسن هجوم می آوردند ...
آرسن میناسیان برای سر و سامان دادن سالمندان بی سرپرست اولین سرای سالمندان ایران را در شهر رشت و با هزینه شخصی و کمک بازاریان رشت تاسیس نمود، بدون حتی یک ریال کمک از دولت وقت، پذیرای سالمندان بیمار و بی کس و کار از سراسر ایران شد...
پس از رشت آرسن تلاشی وافر برای تاسیس سرای سالمندان در تهران مبذول داشت و توانست با زحمت و مرارت زیاد سرای سالمندان کهریزک را بنا نهد ...
و هر سه بنای خیر آرسن
تا کنون به فعالیت خود ادامه میدهند
هم داروخانه شبانه روزی رشت
و هم سرای سالمندان رشت
و هم سرای سالمندان کهریزک
در سال ۱۳۵۶ آن آزاده مرد در حالی که در سرای سالمندان رشت در حال خدمات رسانی بود در هنگام کار درگذشت و مردم خطه گیلان را در عزای فراق خود گذاشت ...
روز بعد شهر رشت از هجوم جمعیت به صحرای محشر تبدیل شد
جا برای سوزن انداختن نبود
مردم گیلان از هر فرقه وایین آمدند و عظمتی خلق شد
بنام "تشییع مسیح رشت"
جنازه ساعتها روی دست مردم بود و امکان دفن پیدا نمیکرد
بر روی تابوت یک مسیحی
چندین عمامه سادات بزرگ گیلان گذاشته شده بود
مردم تکبیر گویان و با فرستان صلوات جنازه یک ارمنی را تشییع میکردند
در ابتدا مسلمانان اجازه دفن آن ابرمرد در قبرستان ارامنه را نمیدادند
و میخواستند او را در قبرستان مسلمانان دفن کنند
اما با میانجیگری علما و صرف وقت زیاد جنازه به کلیسای رشت رسید
نهایتا جسد آن آزاده مرد را
در همانجا دفن کردند
آری آرسن میناسیان عنوان "مسیح رشت" را پیدا کرد و در هنگام مرگ سر سوزنی مال یا اموال در این دنیا نداشت
اما دنیایی را در سوگ خود نشاند...
بد نیست در انتها این شعر پروین اعتصامی هم در ارتباط با این مرد نیک نام اورده شود.
واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت ، هم کلید زندگیست
گفت زین معیار اندر شهر ما
یک مسلمان هست ،آنهم ارمنیست
#شما_فرستادین
@adelehz
چندماه پیش یه نفر که بخشی از زندگی من بود ۱۲ روز توی بیمارستان دور از من شب و صبح درد کشید ..و من نتونستم کاری بکنم
من حال کسی که دور از عزیز بیمارش هست رو خوب میفهمم
امیدوارم خدا به بیمار این دوست عزیزمون شفای عاجل عنایت کنه
و همه ی بیماران رو سالم به آغوش خانواده هاشون برگردونه .
آمین
@adelehz
من حال کسی که دور از عزیز بیمارش هست رو خوب میفهمم
امیدوارم خدا به بیمار این دوست عزیزمون شفای عاجل عنایت کنه
و همه ی بیماران رو سالم به آغوش خانواده هاشون برگردونه .
آمین
@adelehz