This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر عصاره ی تمام کتابهای کودک را جمع کنند و بخواهند در یکجمله بنویسند که ارزشی داشته باشد .
من پیشنهادم جمله ی کوتاه روباه به شازده کوچلوست :
تو در برابر کسی که اهلی اش میکنی مسوولی...
آخ اگر تمام ما در برابر کسانی که اهلی شان کردیم احساس مسوولیت میکردیم .
اگر تمام آنهایی که ما را اهلی کرده بودند حواسشان به ما جمع می بود .
دنیا چقدر راحت تر این راه زندگی را میگذراند.
نباید رها کرد !
آنکس را که به دل خودش، با دل تو اهلی شده نباید به حال خودش رها کرد .
کاش بدانیم و بدانند.
#عادله_زمانی
@adelehz
من پیشنهادم جمله ی کوتاه روباه به شازده کوچلوست :
تو در برابر کسی که اهلی اش میکنی مسوولی...
آخ اگر تمام ما در برابر کسانی که اهلی شان کردیم احساس مسوولیت میکردیم .
اگر تمام آنهایی که ما را اهلی کرده بودند حواسشان به ما جمع می بود .
دنیا چقدر راحت تر این راه زندگی را میگذراند.
نباید رها کرد !
آنکس را که به دل خودش، با دل تو اهلی شده نباید به حال خودش رها کرد .
کاش بدانیم و بدانند.
#عادله_زمانی
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
چه حس جالب و اسرار آمیزی داره آشکار شدن خانه ای قدیمی از زیر زمین در کاشان ❤️ @adelehz
من وقتی بچه بودم کاشان زیاد می رفتم،از این خونه های قدیمی هم تا دلتون بخواد دیدم
خیلی خوبه
خیلی خوووب
@adelehz
خیلی خوبه
خیلی خوووب
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دم دمای غروب که میشود
آدم یادش می آید دلش دوست میخواهد
نه که بقیه ی وقتها دلت دوست نخواهد نه
اما این ساعتها نبودش بیشتر حس میشود
فقط به آن جهت که بعد از یک روز خسته بنشینی، بگویی، بنوشی و بشنوی
چهار فعلی که باید با چای دم بکشد و به جان بچسبد ..
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
آدم یادش می آید دلش دوست میخواهد
نه که بقیه ی وقتها دلت دوست نخواهد نه
اما این ساعتها نبودش بیشتر حس میشود
فقط به آن جهت که بعد از یک روز خسته بنشینی، بگویی، بنوشی و بشنوی
چهار فعلی که باید با چای دم بکشد و به جان بچسبد ..
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شاید این که گفت تو نباید این قدر به پشت سرت نگاه کنی، درست گفت؛ باید طرز نگاه مثبت تری اتخاذ کنم و سعی کنم بازمانده روز را دریابم. چه حاصلی دارد که مدام به پشت سرمان نگاه کنیم و خودمان را سرزنش کنیم که چرا زندگی مان آن طور که می خواسته ایم از آب در نیامده؟...!
✍🏻 کازوئو ایشی گورو
صبح به خیر ❤️🍁
@adelehz
✍🏻 کازوئو ایشی گورو
صبح به خیر ❤️🍁
@adelehz
می پذیرم که زندگی همه ی این سالها مرا خوشحال نکرد اما این نمی تواند، حقیقتی که من عاشق زندگی و زندگی کردن هستم را عوض کند.
می دانم که آسمان می تواند ابری،صاف،درخشان یا تیره باشد اما در هر حال هیچ پرنده ای نیست که بگوید از آسمان متنفر است.
من زندگی را مثل پرنده ای که آسمانش را، دوست خواهم داشت .
#عادله_زمانی
@adelehz
می دانم که آسمان می تواند ابری،صاف،درخشان یا تیره باشد اما در هر حال هیچ پرنده ای نیست که بگوید از آسمان متنفر است.
من زندگی را مثل پرنده ای که آسمانش را، دوست خواهم داشت .
#عادله_زمانی
@adelehz
شبیه برگهای پاییز بودی
هر دقیقه ات یک رنگ
آخرش هم مثل یک برگپاییزی در باد چرخیدی و گم شدی ..
از پاییز تو به من رسیدی .
#عادله_زمانی
@adelehz
هر دقیقه ات یک رنگ
آخرش هم مثل یک برگپاییزی در باد چرخیدی و گم شدی ..
از پاییز تو به من رسیدی .
#عادله_زمانی
@adelehz
کسانی که ما را دوست دارند، از آنها که از ما نفرت دارند، خطرناکترند! زیرا انسان قادر نیست در مقابل آنها از خود مقاومتی نشان دهد. هیچکس نمیتواند به اندازه یک دوست، انسان را به انجام کاری وادار کند که درست بر خلاف میل اوست.
📕 دیوانه وار
✍🏻 کریستین بوبن
@adelehz
📕 دیوانه وار
✍🏻 کریستین بوبن
@adelehz
هومن را از سالهای دانشگاه میشناختم. بچهی تبریز بود و همسنهای خودم. دانشگاه تهران مهندسی میخواند. رشتهاش یادم نیست. شاید مهندسی شیمی شاید هم عمران. اصلا فرض کنیم عمران. بچهی باهوشی بود. کنکور ارشد رتبهی خوبی آورد و به محض تمام شدن درسش هم افتاد دنبال کارهای رفتنش. من تا یک هفته قبل از رفتنش نمیدانستم که باروبندیلش را بسته و دارد میرود آمریکا. سال ۸۶ بود. برای کنکور جامعهشناسی درس میخواندم. روزهایی بود که هنوز فکر میکردم میتوانم دنیا را جای بهتری کنم.
فکر میکردم میتوانم درد را از تاروپود جامعه بیرون بکشم و درمان کنم. میرفتم دانشکدهی علوماجتماعی دانشگاه تهران و درس میخواندم. چسبیده به تربیت مدرس و سر گیشا. یکروز خیلی اتفاقی هومن را دیدم. همان یک هفته قبل از رفتنش. عصر تاریک یک روز پاییزی بود. روی پل گیشا بودم که تنهی محکمی به من زد. از هوی چه خبرتهای که گفتم من را شناخت. رفتیم نشستیم ته یک کافه همان حوالی گیشا. میگفت برای خودم نیست، برای بچههایم میروم. نمیخواست بچههایش برای یک زندگی راحت محکوم به تحمل سختی باشند.
گفتم هومن تو که هنوز زن نداری، زن که سهل است به عمرت یک دوست دختر جدی هم نداشتی. یکبار بیشتر هم که عاشق نشدی. اگر برای دل خودت نمیروی نرو. چرت گفته بودم. هیچ کس برای دل خودش نمیرود. دل همه به ماندن است. اما انگار به ما یاد ندادهاند با دلمان تصمیم بگیریم. انگار ما را بستهاند سر توپ و یک به یک شلیکمان میکنند. هومن شلیک شد، به دورترین جای ممکن. ده سال پیش. بیخداحافظی جدی. بیزن و بچه.
نوبت من هم رسید. شلیک شدم به جایی بین هومن و پل گیشا. پارسال همین موقعها زنگ زده بود. درد داشت. درد تنهایی، درد جدایی و حالا بیکاری. فهمیده بود که زندگی قرار نیست هیچوقت راحت باشد. پدر و مادرش را برای بچههایش ول کرده بود. بچههایی که هنوز نداشت. همسری که نداشت، کاری که نداشت. و حالا داشت برای تمام نداشتههایش، برای تمام داشتههایی که رها کرده بود درد میکشید.
هومن درد میکشید و از من هیج کاری بر نمیآمد. حتی بلد نبودم دلداریاش بدهم. بلد نبودم حرفهای قشنگ بزنم. بلد نبودم بگویم چیزی نیست. بگویم تنهایی و غربت همیشگی نیست. بگویم زندگی همیشه سخت نیست. بلد نبودم دروغ بگویم. بلد نبودم امید را به لحظههایش برگردانم. من دلداری دادن بلد نبودم. همدردی چرا اما دلداری را یاد نگرفتهام. همهی عمرم وقتی باید بگویم که چیزی نیست، که میگذرد، یا خفه شدهام و واژهها را قورت دادهام. یا حقیقت تلخ و سنگین را کوبیدهام به صورت طرف و گندزدهام به زندگی او و دوستی خودم. هومن دیگر به من زنگ نزد. دردش را ریخت توی دلش و تحلیل رفت. چند روز پیش شنیدم که باروبندیلش را بسته و برگشته ایران، تا کی دوباره شلیک شود.
نگار زمانفر
@adelehz
فکر میکردم میتوانم درد را از تاروپود جامعه بیرون بکشم و درمان کنم. میرفتم دانشکدهی علوماجتماعی دانشگاه تهران و درس میخواندم. چسبیده به تربیت مدرس و سر گیشا. یکروز خیلی اتفاقی هومن را دیدم. همان یک هفته قبل از رفتنش. عصر تاریک یک روز پاییزی بود. روی پل گیشا بودم که تنهی محکمی به من زد. از هوی چه خبرتهای که گفتم من را شناخت. رفتیم نشستیم ته یک کافه همان حوالی گیشا. میگفت برای خودم نیست، برای بچههایم میروم. نمیخواست بچههایش برای یک زندگی راحت محکوم به تحمل سختی باشند.
گفتم هومن تو که هنوز زن نداری، زن که سهل است به عمرت یک دوست دختر جدی هم نداشتی. یکبار بیشتر هم که عاشق نشدی. اگر برای دل خودت نمیروی نرو. چرت گفته بودم. هیچ کس برای دل خودش نمیرود. دل همه به ماندن است. اما انگار به ما یاد ندادهاند با دلمان تصمیم بگیریم. انگار ما را بستهاند سر توپ و یک به یک شلیکمان میکنند. هومن شلیک شد، به دورترین جای ممکن. ده سال پیش. بیخداحافظی جدی. بیزن و بچه.
نوبت من هم رسید. شلیک شدم به جایی بین هومن و پل گیشا. پارسال همین موقعها زنگ زده بود. درد داشت. درد تنهایی، درد جدایی و حالا بیکاری. فهمیده بود که زندگی قرار نیست هیچوقت راحت باشد. پدر و مادرش را برای بچههایش ول کرده بود. بچههایی که هنوز نداشت. همسری که نداشت، کاری که نداشت. و حالا داشت برای تمام نداشتههایش، برای تمام داشتههایی که رها کرده بود درد میکشید.
هومن درد میکشید و از من هیج کاری بر نمیآمد. حتی بلد نبودم دلداریاش بدهم. بلد نبودم حرفهای قشنگ بزنم. بلد نبودم بگویم چیزی نیست. بگویم تنهایی و غربت همیشگی نیست. بگویم زندگی همیشه سخت نیست. بلد نبودم دروغ بگویم. بلد نبودم امید را به لحظههایش برگردانم. من دلداری دادن بلد نبودم. همدردی چرا اما دلداری را یاد نگرفتهام. همهی عمرم وقتی باید بگویم که چیزی نیست، که میگذرد، یا خفه شدهام و واژهها را قورت دادهام. یا حقیقت تلخ و سنگین را کوبیدهام به صورت طرف و گندزدهام به زندگی او و دوستی خودم. هومن دیگر به من زنگ نزد. دردش را ریخت توی دلش و تحلیل رفت. چند روز پیش شنیدم که باروبندیلش را بسته و برگشته ایران، تا کی دوباره شلیک شود.
نگار زمانفر
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سخت نگیر رفیق
مگر سالها بعد از من و تو چه باقی می ماند ؟
حتی فرزندانی که برای خوشحالی شان تا استخوان در فشار و درد فرو می رویم هم در پیچ و تاب روزهای بعد از ما به زندگی برمیگردند .
برای چه اینقدر این جنگ زندگی را جدی گرفته ای ؟
سخت نگیر رفیق
هیچ کس نمی داند آن آخر در مقصد ،اگر مقصدی برای رسیدنمان وجود داشته باشد چه خبر است .از جاده لذت ببر
#عادله_زمانی
@adelehz
مگر سالها بعد از من و تو چه باقی می ماند ؟
حتی فرزندانی که برای خوشحالی شان تا استخوان در فشار و درد فرو می رویم هم در پیچ و تاب روزهای بعد از ما به زندگی برمیگردند .
برای چه اینقدر این جنگ زندگی را جدی گرفته ای ؟
سخت نگیر رفیق
هیچ کس نمی داند آن آخر در مقصد ،اگر مقصدی برای رسیدنمان وجود داشته باشد چه خبر است .از جاده لذت ببر
#عادله_زمانی
@adelehz
زندگی تیر و کمانی ست که هرگز تورا از انداختن تیری جدید نا امید نمی کند.
همیشه میتوان امید داشت که دستت را به پشت کمرت برسانی و آنجا حتی شده یکتیر،یکشانس برای زدن به هدف پیدا کنی .
میخواهم بگویم نباید نا امید شد .
گرچه همیشه یافتن این تیرهای جدید کار آسانی نیست اما همیشه می شود به امکان یافتن شان امید داشت .
#عادله_زمانی
@adelehz
همیشه میتوان امید داشت که دستت را به پشت کمرت برسانی و آنجا حتی شده یکتیر،یکشانس برای زدن به هدف پیدا کنی .
میخواهم بگویم نباید نا امید شد .
گرچه همیشه یافتن این تیرهای جدید کار آسانی نیست اما همیشه می شود به امکان یافتن شان امید داشت .
#عادله_زمانی
@adelehz