وقتی از دبیرستان فارغ التحصیل شدم اولین کاری که کردم با خیال آسوده شروع به بلند کردن ناخن ها کردم :)
آن سالهای دبیرستانی بودن ما که البته خیلی هم دور نبود نمیشد ناخن های دست را بلند نگه داشت ایضا اگر بلند و کشیده بود و لاک خوش رنگ سرخابی جذابی هم برویش میکشیدی که یعنی دستی دستی حکم اخراجت را امضا کرده بودی .
گرچه بعضی هفته ها خودم را مابین صف ها جا میزدم از جلوی ناظم در می رفتم اما بیشتر از سه هفته نتوانسته بودم بیشتر ناخن های قشنگم را نگاه دارم .
بهرحال اولین صبحی که قرار نبود دیگر دبیرستان بروم بلند کردن ناخن ها شروع شد و تا امروز هم روندش ادامه دارد.
راستش زیر بار کاشت ناخن نرفتم و با ناخن های طبیعی خودم بیشتر احساس راحتی کردم این البته یک سلیقه شخصی ست .
بهرحال کسانی که مثل من ناخن بلند میکنند یک درد را خوب میفهمند.
آن هم درد شکستن یکی از ناخن ها ست
آن هم بشکلی که قابل دستکاری نباشد و مجبور شوی قید ناخن را از ته بزنی ..
که بعدش هم مجبوری قید ۹ ناخن باقی مانده را بزنی چون نمیشود که دست آدم الک و بولک باشد و کوتاه و بلندش توی ذوق بزند.
اما
اما درد بدتر از شکستن ناخن،شکستن ناخن از نقطه ای ست که به گوشت وصل شده و ایضا درد جانکاه و خونریزی و سوزش کناره های انگشت ست.
این یکی درد مضاعفی ست
هم غصه ی از دست دادن ناخن های قشنگت را بخوری هم درد بکشی .
انگشتت به هرجا بخورد یک متر از درد بپری یا حین ریختن نمک روی خیار نمکها روی انگشتت بپاشد و مجبور شوی از درد دور پذیرایی را بدوی ..
و خوب چند روز قبل چنین بلایی برسرم آمد. دستم را داخل سبد نانها فرو کردم که ناگهان حس کردم سوزش عمیقی از دستم به سمت خودم کشیده شد و آه آنچه رخ داد که نباید می داد.
چند روز درگیر این درد لعنتی و جیغ های گاه و بیگاهم بود تا اینکه کم کم درد کمتر شد.
داشتم به انگشت آسیب دیده ام نگاه میکردم و به خودم میگفتم واقعا خدا باید خیلی نسل بشر را دوست داشته باشد .
فکرش را بکن بدن را طوری تنظیم کرده که بتواند کم کم دردهای اینچنینی را تسکین بدهد و آرامت کند .البته قصه ی دردهای بزرگتر جداست اما برای همین اندازه مکانیسم تسکین پنهان شده در بدن هم میتوان شکرگذار بود.
جالب تر اینکه همین مکانیسم را برای قلب هم پایه ریخته ست .
انگار قلب میتواند به مرور زمان بر دردها و زخمهای خود مرهم بگذارد و از شدت درد و جراحت بکاهد .
راستی اگر این طور نبود آدمیزاد چطور میتوانست به این زندگی ادامه دهد؟؟؟
دردها هرگز به اندازه روز اول آزار دهنده باقی نخواهند ماند زمان و خیلی چیزهای دیگر کم کم تسکین شان میدهد.
لذا کاش بتوانیم برای هیچ دردی تا ابد زانوی غم بغل نگیریم ..
البته اگر بتوانیم...
امضا:
دختری که آن روز هر ده ناخنش را کوتاه کرد.
#عادله_زمانی
@adelehz
آن سالهای دبیرستانی بودن ما که البته خیلی هم دور نبود نمیشد ناخن های دست را بلند نگه داشت ایضا اگر بلند و کشیده بود و لاک خوش رنگ سرخابی جذابی هم برویش میکشیدی که یعنی دستی دستی حکم اخراجت را امضا کرده بودی .
گرچه بعضی هفته ها خودم را مابین صف ها جا میزدم از جلوی ناظم در می رفتم اما بیشتر از سه هفته نتوانسته بودم بیشتر ناخن های قشنگم را نگاه دارم .
بهرحال اولین صبحی که قرار نبود دیگر دبیرستان بروم بلند کردن ناخن ها شروع شد و تا امروز هم روندش ادامه دارد.
راستش زیر بار کاشت ناخن نرفتم و با ناخن های طبیعی خودم بیشتر احساس راحتی کردم این البته یک سلیقه شخصی ست .
بهرحال کسانی که مثل من ناخن بلند میکنند یک درد را خوب میفهمند.
آن هم درد شکستن یکی از ناخن ها ست
آن هم بشکلی که قابل دستکاری نباشد و مجبور شوی قید ناخن را از ته بزنی ..
که بعدش هم مجبوری قید ۹ ناخن باقی مانده را بزنی چون نمیشود که دست آدم الک و بولک باشد و کوتاه و بلندش توی ذوق بزند.
اما
اما درد بدتر از شکستن ناخن،شکستن ناخن از نقطه ای ست که به گوشت وصل شده و ایضا درد جانکاه و خونریزی و سوزش کناره های انگشت ست.
این یکی درد مضاعفی ست
هم غصه ی از دست دادن ناخن های قشنگت را بخوری هم درد بکشی .
انگشتت به هرجا بخورد یک متر از درد بپری یا حین ریختن نمک روی خیار نمکها روی انگشتت بپاشد و مجبور شوی از درد دور پذیرایی را بدوی ..
و خوب چند روز قبل چنین بلایی برسرم آمد. دستم را داخل سبد نانها فرو کردم که ناگهان حس کردم سوزش عمیقی از دستم به سمت خودم کشیده شد و آه آنچه رخ داد که نباید می داد.
چند روز درگیر این درد لعنتی و جیغ های گاه و بیگاهم بود تا اینکه کم کم درد کمتر شد.
داشتم به انگشت آسیب دیده ام نگاه میکردم و به خودم میگفتم واقعا خدا باید خیلی نسل بشر را دوست داشته باشد .
فکرش را بکن بدن را طوری تنظیم کرده که بتواند کم کم دردهای اینچنینی را تسکین بدهد و آرامت کند .البته قصه ی دردهای بزرگتر جداست اما برای همین اندازه مکانیسم تسکین پنهان شده در بدن هم میتوان شکرگذار بود.
جالب تر اینکه همین مکانیسم را برای قلب هم پایه ریخته ست .
انگار قلب میتواند به مرور زمان بر دردها و زخمهای خود مرهم بگذارد و از شدت درد و جراحت بکاهد .
راستی اگر این طور نبود آدمیزاد چطور میتوانست به این زندگی ادامه دهد؟؟؟
دردها هرگز به اندازه روز اول آزار دهنده باقی نخواهند ماند زمان و خیلی چیزهای دیگر کم کم تسکین شان میدهد.
لذا کاش بتوانیم برای هیچ دردی تا ابد زانوی غم بغل نگیریم ..
البته اگر بتوانیم...
امضا:
دختری که آن روز هر ده ناخنش را کوتاه کرد.
#عادله_زمانی
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
آقایون عزیز پاییز شهر و اینجوری قشنگ کنید :)))
البته دوستان گفتن قبلش ما خانمها باید شهر و اینجوری قشنگ کنیم😌
@adelehz
@adelehz
من اونی ام که همیشه شکلات و شیرینی مو زودتر از چاییم تموم میکنم ومجبور میشم چاییمو تلخ بنوشم😑
چیه این عشق شیرینی بودن
@adelehz
چیه این عشق شیرینی بودن
@adelehz
آنجا که میفرماید:
" ما قَطَعتُ رجائی مِنکَ.......
هرگز رشته امیدم از تو قطع نمیشود"
صبح بخیر❤️
@adelehz
" ما قَطَعتُ رجائی مِنکَ.......
هرگز رشته امیدم از تو قطع نمیشود"
صبح بخیر❤️
@adelehz
زندگی اسباب بازی پر زرق و برقیست که به امانت به ما سپردهاند...
بعضی این اسباب بازی را آنقدر جدی میگیرند که به خاطرش میگریند و پریشان میشوند
بعضی هم همین که اسباب بازی را به دست میگیرند کمی با آن بازی میکنند و بعد میشکنندش و میاندازندش دور
یا زیاده بهایش میدهیم یا بهایش را نمیدانیم
از زیاده روی بپرهیز
صوفی نه افراط میکند و نه تفریط،
صوفی همیشه میانه را بر میگزیند.
قاعده بیست و سوم
شمس تبریزی
@adelehz
بعضی این اسباب بازی را آنقدر جدی میگیرند که به خاطرش میگریند و پریشان میشوند
بعضی هم همین که اسباب بازی را به دست میگیرند کمی با آن بازی میکنند و بعد میشکنندش و میاندازندش دور
یا زیاده بهایش میدهیم یا بهایش را نمیدانیم
از زیاده روی بپرهیز
صوفی نه افراط میکند و نه تفریط،
صوفی همیشه میانه را بر میگزیند.
قاعده بیست و سوم
شمس تبریزی
@adelehz
امان
امان از آرزوهای به باد رفته
رویاهای نقش بر آب شده
امان از آن روزهایی که منتظرش بودیم و هرگز نیامد
امان از شبهایی که گمان نمیکردیم بیاید و آمد
امان از آنچه ساختیم و خراب شد .
از آنچه باورش کردیم و دروغ بود
راستی انتهای این راه دیوار بتنی بود .
چه بسیار دویده بودیم چه بسیار تقلا کردیم
و آخر به هیچ رسیدیم ...
امان از شبهایی که گذراندیم و زنده ماندیم
و بقول آن شاعر جگر سوخته
ما را به سخت جانی خود اینگمان نبود ..
#عادله_زمانی
@adelehz
امان از آرزوهای به باد رفته
رویاهای نقش بر آب شده
امان از آن روزهایی که منتظرش بودیم و هرگز نیامد
امان از شبهایی که گمان نمیکردیم بیاید و آمد
امان از آنچه ساختیم و خراب شد .
از آنچه باورش کردیم و دروغ بود
راستی انتهای این راه دیوار بتنی بود .
چه بسیار دویده بودیم چه بسیار تقلا کردیم
و آخر به هیچ رسیدیم ...
امان از شبهایی که گذراندیم و زنده ماندیم
و بقول آن شاعر جگر سوخته
ما را به سخت جانی خود اینگمان نبود ..
#عادله_زمانی
@adelehz
امید به ایران بازگشت
آخرین درنای باقی مانده از گله ی درناهای سیبری چهارده سال پس از مرگ جفتش آرزو به ایران بازگشت.
و چه خوب که
امید هنوز زنده ست،امید اگر بمیرد
اگر در دلها امید زنده نماند
زندگی تیره تر از تیره خواهد گذشت.
این امید شبیه امید قلب ها وقتی که آید
زندگی زیبا تر می شود ..
#عادله_زمانی
@adelehz
آخرین درنای باقی مانده از گله ی درناهای سیبری چهارده سال پس از مرگ جفتش آرزو به ایران بازگشت.
و چه خوب که
امید هنوز زنده ست،امید اگر بمیرد
اگر در دلها امید زنده نماند
زندگی تیره تر از تیره خواهد گذشت.
این امید شبیه امید قلب ها وقتی که آید
زندگی زیبا تر می شود ..
#عادله_زمانی
@adelehz