«أَلا بِذِكرِ اللَّهِ تَطمَئِنُّ القُلُوبُ»
استادی میگفت:
این آیه معنایش این نیست که با ذکر خدا دل آرام می گیرد
این جمله یعنی خدا می گوید:
جوری ساخته ام تو را که جز با یاد من آرام نگیری
تفاوت ظریفی است
اگر بیقراری
اگر دلتنگی
اگر دلگیری
گیر کار آنجاست که هزار یاد،
جز یاد او، در دلت جولان میدهد
و خواسته هایت را از مردم طلب میکنی نه او
چاره ساز فقط خداست به دست مردم چشم ندوز
شب زیبا ❤️
@adelehz
استادی میگفت:
این آیه معنایش این نیست که با ذکر خدا دل آرام می گیرد
این جمله یعنی خدا می گوید:
جوری ساخته ام تو را که جز با یاد من آرام نگیری
تفاوت ظریفی است
اگر بیقراری
اگر دلتنگی
اگر دلگیری
گیر کار آنجاست که هزار یاد،
جز یاد او، در دلت جولان میدهد
و خواسته هایت را از مردم طلب میکنی نه او
چاره ساز فقط خداست به دست مردم چشم ندوز
شب زیبا ❤️
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
ما اینجاییم❤️
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
فلانی میگفت آنقدر دلتنگ آنِ خودش است که شبها خوابش نمی برد.
چه ساده لوحانه
من اما در نبود آنی که می شناسم خوب میخوابم..
عمیق و طولانی
میخوابم تا ببینمش
در لابلای پرده های مخملین خواب
آن هنگام که نه دزدیده میشود نه آنِ دیگری ست نه از عشق می ترسد و نه رفتنی ست .
عمیقا به خواب نیاز دارم
باید به عمق بودنش در خواب سفر کرد .
#عادله_زمانی
@adelehz
چه ساده لوحانه
من اما در نبود آنی که می شناسم خوب میخوابم..
عمیق و طولانی
میخوابم تا ببینمش
در لابلای پرده های مخملین خواب
آن هنگام که نه دزدیده میشود نه آنِ دیگری ست نه از عشق می ترسد و نه رفتنی ست .
عمیقا به خواب نیاز دارم
باید به عمق بودنش در خواب سفر کرد .
#عادله_زمانی
@adelehz
اگر خدا روزی از من بپرسد در دنیای من چه لذت هایی بردی ؟
من قطعا او را با چایی هایی که با تو خوردم آشنا خواهم کرد .و به او خواهم گفت لحظاتی در دنیایت وجود داشت که نباید با هیچ چیز دیگر عوضش میکردم و آن ساعت چای خوردن با آنهایی بود که دوستشان داشتم.
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
من قطعا او را با چایی هایی که با تو خوردم آشنا خواهم کرد .و به او خواهم گفت لحظاتی در دنیایت وجود داشت که نباید با هیچ چیز دیگر عوضش میکردم و آن ساعت چای خوردن با آنهایی بود که دوستشان داشتم.
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
😢1
قلب، مهمانخانه نيست که
آدم ها بيايند
دو سه ساعت يا دو سه روز
توی آن بمانند و بعد بروند
قلب، لانه ی گنجشک نيست که
در بهار ساخته بشود
و در پاييز باد آن را با خودش ببرد
قلب؟ راستش نمیدانم چيست،
اما اين را میدانم که
فقط جای آدمهای خيلی خوب است!
📙 يک عاشقانه آرام
نادر ابراهیمی
@adelehz
آدم ها بيايند
دو سه ساعت يا دو سه روز
توی آن بمانند و بعد بروند
قلب، لانه ی گنجشک نيست که
در بهار ساخته بشود
و در پاييز باد آن را با خودش ببرد
قلب؟ راستش نمیدانم چيست،
اما اين را میدانم که
فقط جای آدمهای خيلی خوب است!
📙 يک عاشقانه آرام
نادر ابراهیمی
@adelehz
بر ماست که لذت ببریم از غذا، از بوهای خوش، از رنگ ها، از جامه های زیبنده، از موسیقی، از بازی ها، از نمایش ها و از همه گونه تفریح که هرکس می تواند بی آنکه آزاری به کسی برساند بدان بپردازد.
باید چیزهای زندگی را به کار برد و تا هر اندازه که بتوان از آن لذت برد.
باید به دیگران پیوست و در پیوند دادنشان به هم کوشید، زیرا هر چیز که در راستای پیوند دادنشان به هم باشد خوب است.
برای سهیم کردن دیگران در شادی خود باید کوشید؛ با آگاهی کامل باید با همه طبیعت یکی شد.
پس بیایید یکدیگر را در آغوش بگیریم، ای میلیون ها مردم!
رومن رولان
@adelehz
باید چیزهای زندگی را به کار برد و تا هر اندازه که بتوان از آن لذت برد.
باید به دیگران پیوست و در پیوند دادنشان به هم کوشید، زیرا هر چیز که در راستای پیوند دادنشان به هم باشد خوب است.
برای سهیم کردن دیگران در شادی خود باید کوشید؛ با آگاهی کامل باید با همه طبیعت یکی شد.
پس بیایید یکدیگر را در آغوش بگیریم، ای میلیون ها مردم!
رومن رولان
@adelehz
سوگند به لحظه بر آمدن آفتاب
و سوگند به شب آن گاه که آرام گیرد و فراگیر شود
که پروردگارت تو را ترک نکرده و دشمن نداشته است
۱-۳ ضحی
شب زیبا ❤️
@adelehz
و سوگند به شب آن گاه که آرام گیرد و فراگیر شود
که پروردگارت تو را ترک نکرده و دشمن نداشته است
۱-۳ ضحی
شب زیبا ❤️
@adelehz
شهرهاى ناشناس چه خوبند!
وقت و جاى آنست كه تصور كنى همهى كسانى كه جلويت سبز مىشوند، آدمهاى مهربانى هستند.
وقت روياست ...
لوئى فردينان سلين
صبح بخیر ❤️❤️
@adelehz
وقت و جاى آنست كه تصور كنى همهى كسانى كه جلويت سبز مىشوند، آدمهاى مهربانى هستند.
وقت روياست ...
لوئى فردينان سلين
صبح بخیر ❤️❤️
@adelehz
در آخرین پاییزی که می شناختمت
زیر آخرین درختی که برگهای زردش را بیاد تو قدم زده بودم.
و با آخرین آهنگی که بیادت شنیدم به خودم قول دادم فراموشت کنم.و آن آخرین قولی بود که هرگز نتوانستم عملی اش کنم.
#عادله_زمانی
#دلبرانه_های_پاییز
پریسا جان راغیان
@adelehz
زیر آخرین درختی که برگهای زردش را بیاد تو قدم زده بودم.
و با آخرین آهنگی که بیادت شنیدم به خودم قول دادم فراموشت کنم.و آن آخرین قولی بود که هرگز نتوانستم عملی اش کنم.
#عادله_زمانی
#دلبرانه_های_پاییز
پریسا جان راغیان
@adelehz
اندوه های یک مَــرد را گاهی چند نخ سیگار هم میتواند به هم بدوزد و از لب هایش بشکافد و بیرون ببرد از پنجره ... اندوه های زنانه امــا خــانگی تر از این حرف ها هستند ، درست مثل شیشه های مربا ، مثل سبزی های خشک معطر که میکوشند یک تکه از بهار را برای زمستان کنار بگذارند...
@adelehz
@adelehz
به تو فکر میکنم
به بوی خوب نارنگی های کال
به خنکای باد پاییزی صبح زود در یک شهر بین راهی
به اولین برگقشنگ پاییزی
به صدایت که مثل موج دریاست.
به تو فکر میکنم .
#عادله_زمانی
@adelehz
به بوی خوب نارنگی های کال
به خنکای باد پاییزی صبح زود در یک شهر بین راهی
به اولین برگقشنگ پاییزی
به صدایت که مثل موج دریاست.
به تو فکر میکنم .
#عادله_زمانی
@adelehz
هر چه در باغچه هست
زرد و پژمرده می شود
تا جایی که من می دانم
فقط انار سرخ می شود
در برابر پاییز...
رسول یونان
#دلبرانه_های_پاییز
قم
@adelehz
زرد و پژمرده می شود
تا جایی که من می دانم
فقط انار سرخ می شود
در برابر پاییز...
رسول یونان
#دلبرانه_های_پاییز
قم
@adelehz
متاسفانه همیشه همین طور میشود که عشقهای آدمهای خوب نصیب نامهربانها میگردد.
آنهایی که قدر یک عشق را نمیتوانند درک کنند.و با وجود این رسم نامتعارف قرنها میگذرد وبازهم خوبها،عاشق نامهربانها میشوند.
#عادله_زمانی
@adelehz
آنهایی که قدر یک عشق را نمیتوانند درک کنند.و با وجود این رسم نامتعارف قرنها میگذرد وبازهم خوبها،عاشق نامهربانها میشوند.
#عادله_زمانی
@adelehz
دو پاراگراف بنویسم در خصوص شگفتانگیز بودن دستها، بابت دل خودم. صد سال پیش از روی دوچرخه افتادم زمین و یکی از انگشتهایم را پکاندم. دو ماه مثل کرم ابریشم گذشتماش توی پیله. بعد هم به سفارش دکتر، رفتیم پیش فیزیوتراپ. من و انگشتم. فیزیوتراپی یک سالن بزرگ با کاشیهای سفید بود که آدم را یاد مردهشورخانهای میانداخت که «صفر کشکولی» آن را به باشگاه بوکس تغییر کاربری داده باشد. فیزیوتراپها هر کنج باشگاه مشغول لت و کوب کردن مریضها بودند. فضای سورآلی بود.
مثل جهنمی که هر گوشهی آن گناهکاری مشغول شکنجه شدن باشد. خوف کردم. تصمیم گرفتم فرار کنم و تا آخر عمر دوچرخهسواری نکنم و با درد انگشت بسازم. که خب، فرصت نشد و «ماریا» یقهام را چسبید. همان فیزیوتراپی که قرار بود شکنجهام کند. بهش گفتم که پشم و پیلهام از ترس ریخته و من طاقت درد ندارم. حتی بهش پیشنهاد دادم که بهم بیهوشی عمومی بدهد و چند روز بعد که روز خوبی بود و انگشتم دیگر درد نمیکرد بیدارم کند. که البته ماریا خندید و من را برد گوشهی سالن و نشاند پشت میز و چیزی گفت که خلاصهاش این بود که «چقدر لوسی تو». بعد هم دستم را آرام گرفت توی دستاش و گفت «این انگشتته؟». بعد هم انگشتهایش را برد لای انگشتهایم. وجب به وجب دستم را آرام و با احتیاط مالاند. درست مثل کشاورزی که در مزرعهی زعفراناش به نرمی قدم بزند و مراقب باشد تا گُلی را لگد نکند.
ماریا ماسک زده بود و فقط چشمهایش را میدیدم و پیشانی فراخاش. چهل و پنج دقیقهی تمام دستم را ماساژ داد و حرف زد. از خرابی لایه ازن بگیر تا کارتلهای مخوف مواد مخدر کلمبیا و وضعیت زیر ساختهای کشور. صدای آخ و اوخ مردم هم پسزمینهی عیش و عشرت من بود. البته من که نمیفهمیدم ماریا چه میگوید. بس که صدای دستهایش بلند بود. یک بهشت برین برایم ساخته بود، وسطِ جهنم کشکولی. با خودم فکر میکردم که اگر فشار دستش را بیشتر کند و درد بکشم، باز هم خیالی نیست. درد و رنج هم اگر منبع درستی داشته باشد، تبدیل میشود به لذت. در خصوص لذت لمس دستها دو جملهی مختصر بهش گفتم. دور انگشتم را مالاند و گفت که دستها زبان آدم هستند و بدون آن لال هستیم. یا یک چیزی شبیه به این. بعد هم قشنگتر مالاند.
بعد از چهل و پنج دقیقه، دستاش را ول کرد و گفت تمام. در واقع در بهشت را باز کرد و پرتم کرد بیرون. دوباره صدای آخ و اوخ و فیزیوتراپهای کشکولیطور و جهان واقعیِ بیرون. بیانصاف.
حالا هم دارم فکر میکنم که یک موسسهی فرهنگی-مالشی بزنم با محوریت مالاندن دستهای انسان گرفتار در جهان مدرن. آدمهایی که از دوچرخه نیفتادهاند و دستشان درد نمیکند اما قلبشان چرا. دستهای مهربان و کار بلد اجاره میدهم بهشان. با کاربریهای مختلف. دست برای گرفتن و قدم زدن از میدان ونک تا تجریش. دست برای گرفتن در رستوران مسلم. دست برای لمس لالهی گوش در زمان نوشیدن شراب. دست برای گرفتن در ثانیههای هراس از تصادف. دست برای مراقبت از گردن در برابر سوز زمستان نابکار. دست برای پاک کردن اشک غلطان از روی گونههای خسته از بارش. دست برای گرفتنِ همینجوری. به زودی.
فهیم عطار
@adelehz
مثل جهنمی که هر گوشهی آن گناهکاری مشغول شکنجه شدن باشد. خوف کردم. تصمیم گرفتم فرار کنم و تا آخر عمر دوچرخهسواری نکنم و با درد انگشت بسازم. که خب، فرصت نشد و «ماریا» یقهام را چسبید. همان فیزیوتراپی که قرار بود شکنجهام کند. بهش گفتم که پشم و پیلهام از ترس ریخته و من طاقت درد ندارم. حتی بهش پیشنهاد دادم که بهم بیهوشی عمومی بدهد و چند روز بعد که روز خوبی بود و انگشتم دیگر درد نمیکرد بیدارم کند. که البته ماریا خندید و من را برد گوشهی سالن و نشاند پشت میز و چیزی گفت که خلاصهاش این بود که «چقدر لوسی تو». بعد هم دستم را آرام گرفت توی دستاش و گفت «این انگشتته؟». بعد هم انگشتهایش را برد لای انگشتهایم. وجب به وجب دستم را آرام و با احتیاط مالاند. درست مثل کشاورزی که در مزرعهی زعفراناش به نرمی قدم بزند و مراقب باشد تا گُلی را لگد نکند.
ماریا ماسک زده بود و فقط چشمهایش را میدیدم و پیشانی فراخاش. چهل و پنج دقیقهی تمام دستم را ماساژ داد و حرف زد. از خرابی لایه ازن بگیر تا کارتلهای مخوف مواد مخدر کلمبیا و وضعیت زیر ساختهای کشور. صدای آخ و اوخ مردم هم پسزمینهی عیش و عشرت من بود. البته من که نمیفهمیدم ماریا چه میگوید. بس که صدای دستهایش بلند بود. یک بهشت برین برایم ساخته بود، وسطِ جهنم کشکولی. با خودم فکر میکردم که اگر فشار دستش را بیشتر کند و درد بکشم، باز هم خیالی نیست. درد و رنج هم اگر منبع درستی داشته باشد، تبدیل میشود به لذت. در خصوص لذت لمس دستها دو جملهی مختصر بهش گفتم. دور انگشتم را مالاند و گفت که دستها زبان آدم هستند و بدون آن لال هستیم. یا یک چیزی شبیه به این. بعد هم قشنگتر مالاند.
بعد از چهل و پنج دقیقه، دستاش را ول کرد و گفت تمام. در واقع در بهشت را باز کرد و پرتم کرد بیرون. دوباره صدای آخ و اوخ و فیزیوتراپهای کشکولیطور و جهان واقعیِ بیرون. بیانصاف.
حالا هم دارم فکر میکنم که یک موسسهی فرهنگی-مالشی بزنم با محوریت مالاندن دستهای انسان گرفتار در جهان مدرن. آدمهایی که از دوچرخه نیفتادهاند و دستشان درد نمیکند اما قلبشان چرا. دستهای مهربان و کار بلد اجاره میدهم بهشان. با کاربریهای مختلف. دست برای گرفتن و قدم زدن از میدان ونک تا تجریش. دست برای گرفتن در رستوران مسلم. دست برای لمس لالهی گوش در زمان نوشیدن شراب. دست برای گرفتن در ثانیههای هراس از تصادف. دست برای مراقبت از گردن در برابر سوز زمستان نابکار. دست برای پاک کردن اشک غلطان از روی گونههای خسته از بارش. دست برای گرفتنِ همینجوری. به زودی.
فهیم عطار
@adelehz