This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خرمالوها را دوست دارم خرمالو ها مصداق دوست داشتن واقعی اند ..اگر چیزی را میخواهی باید صبر کنی آنقدر صبر کنی تا دیگر کال نباشد و طعم گسش آزارت ندهد ..
خرمالوها مصداق صبر برای رسیدن هستند.
#عادله_زمانی
#دلبرانه_های_پاییز
کرج
@adelehz
خرمالوها مصداق صبر برای رسیدن هستند.
#عادله_زمانی
#دلبرانه_های_پاییز
کرج
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
ما اینجاییم❤️
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
طبیعت، یک عاشق کامل واقعی است. چرا که هرگز خود را تکرار نمیکند. دو پاییز همرنگ، دو بهار همسان، دو تابستان همگون، دو زمستان مثل هم، هرگز، در تمام طول حیات انسان پیش نیامده است.
نادر ابراهیمی
پریسا جان راغیان
#دلبرانه_های_پاییز
@adelehz
نادر ابراهیمی
پریسا جان راغیان
#دلبرانه_های_پاییز
@adelehz
Siah Cheshmoon
Hayede
زندگی به قدر کافی بهانه برای سخت گرفتن به ما دارد تو دیگر بیشتر بهانه به دستش نده
بگذر از این باید ها و نباید ها
رها کن بره رفیق
رها کن
#عادله_زمانی
@adelehz
بگذر از این باید ها و نباید ها
رها کن بره رفیق
رها کن
#عادله_زمانی
@adelehz
شاید کسی نباشد که بشما بگوید
پس اجازه دهید من بگویم:
روزت را با لبخند شروع کن
لطفا کمی لباس گرم بیشتری بپوش
صبحانه یادت نرود
مراقب خودت باش
و از همه مهتر اینکه
رفیق،هرگز فراموش نکن از تو فقط یکنمونه در دنیا وجود دارد
چون تو بی نظیری❤️
#عادله_زمانی
صبح بخیر
@adelehz
پس اجازه دهید من بگویم:
روزت را با لبخند شروع کن
لطفا کمی لباس گرم بیشتری بپوش
صبحانه یادت نرود
مراقب خودت باش
و از همه مهتر اینکه
رفیق،هرگز فراموش نکن از تو فقط یکنمونه در دنیا وجود دارد
چون تو بی نظیری❤️
#عادله_زمانی
صبح بخیر
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با آرنجم آرام به پهلوی ماری زدم و گفتم :دیونه وقتی داری برای اولین بار میبینیش یه چیزی ازش کش برو!
چشمهای سبز گردش رو گرد تر کرد و گفت:
چی میگی دختر!یعنی میگی دزدی کنم ؟
خندیدم و گفتم نه ساده ی خدا،این یه جور باوره میگن باید عقل شو بدزدی یه چیزی که نماد عقلش باشه چه میدونم مثلا خودکارشو قرض بگیر بعد حواسشو پرت کن و پس نده ، عقل شو بدزد .
ماری به فکر فرو رفت و گفت :اگه عقل شو ندزدم از دستش میدم ؟
بازهم خندیدم و گفتم نه ولی تو تلاشت رو بکن .
ماری سرش رو به نشانه تاکید تکون داد و رفت ..
چند ساعت بعد که برگشت هیجان زده پرسیدم چی برداشتی ؟؟
نگاهم کرد و گفت عادله ..
اون از من عاقل تر بود
اون یه چیز خیلی خوب ازم دزدید.
درحالی که داشتم بهش غر می زدم پرسیدم چی ازت دزدید؟؟
ماری خیره به نقطه ای نامعلوم گفت:
"دلم"
سکوت کردم
در حالی که با خودم تکرار میکردم :
دل بردی از من به یغما ، ای ترک غارت گر من ...
#عادله_زمانی
@adelehz
چشمهای سبز گردش رو گرد تر کرد و گفت:
چی میگی دختر!یعنی میگی دزدی کنم ؟
خندیدم و گفتم نه ساده ی خدا،این یه جور باوره میگن باید عقل شو بدزدی یه چیزی که نماد عقلش باشه چه میدونم مثلا خودکارشو قرض بگیر بعد حواسشو پرت کن و پس نده ، عقل شو بدزد .
ماری به فکر فرو رفت و گفت :اگه عقل شو ندزدم از دستش میدم ؟
بازهم خندیدم و گفتم نه ولی تو تلاشت رو بکن .
ماری سرش رو به نشانه تاکید تکون داد و رفت ..
چند ساعت بعد که برگشت هیجان زده پرسیدم چی برداشتی ؟؟
نگاهم کرد و گفت عادله ..
اون از من عاقل تر بود
اون یه چیز خیلی خوب ازم دزدید.
درحالی که داشتم بهش غر می زدم پرسیدم چی ازت دزدید؟؟
ماری خیره به نقطه ای نامعلوم گفت:
"دلم"
سکوت کردم
در حالی که با خودم تکرار میکردم :
دل بردی از من به یغما ، ای ترک غارت گر من ...
#عادله_زمانی
@adelehz
بچگیها، مخصوصا پاییزها که دلگیرتر بود و نمیشد بزنیم از خانه بیرون و کوچه را روی سرمان بگذاریم و با بچهمحلها بازی کنیم، همانوقتها که حوصلهمان کنج اتاقی که ابرها پشت پنجرهاش مهمانی گرفتهبودند، سر رفتهبود و حتی مورچهای محض دلخوشی رد نمیشد از کنج اتاق که راهش را سد کنیم و گم شود و سرگرم شویم و بعد عذابوجدان بگیریم و براش آب و دانه بیاوریم؛ دقیقا همان موقعها، هربار که مامان موهاش را شانه میزد، جارو و آبپاش به دست میشد و میافتاد بهجان خانه و ترانه میخواند و گرد میگرفت و به گلها آب میداد، یک ذوق عجیبی مینشست ته دلمان و گرم میشدیم انگار. حس میکردیم الآن است که در باز شود و نور بریزد توی خانه، الآن است که یکنفر با یک گونی دلخوشی و عروسک و آتاری دستی از در بیاید تو و همه را بدهد به ما، الآن است که بابا با بلیت یک مسافرت طولانی از راه برسد و بگوید آمادهشوید که یک خوشبختیِ عمیق پیشرو داریم.
هربار که مامان خوشحال بود و به خانه صفا میداد، دلم هی غنج میزد برای اتفاقات خیلی خوب و دور تا دور خانه لیلی کنان و سرخوش، ترانههای مامان را جسته گریخته تکرار میکردم و حالم خوب بود. مامان که حالش خوب بود، حتی حال گنجشکها و درختهای گیلاس و زردآلوی حیاط خوب میشد.
میدانم روزگار چقدر بهتان و بهمان سخت گرفته، اما گاهی فارغ از اینکه کی چی گفت و کی چهکار کرد و کی پاییز را کش داد و کی زودتر خودش را به بهار رساند؛ موهاتان را شانه کنید، بهترین لباستان را بپوشید و شعر بخوانید و جارو بکشید و گلها را آب بدهید، بگذارید بچههاتان ته دلشان ذوق بنشیند و پیش خودشان خیالهای خوب ببافند از قاصدی که براشان یک گونی دلخوشی و معجزه خواهد آورد، از بابایی که بلیت یک مسافرت طولانی به دست، در را بازخواهدکرد و آنها از شادی به بالا و پایین خواهندپرید، بگذارید خیال ببافند از یک دورهمی شلوغ و پر از بچه که ماسک نزدهاند و با تفنگهای آبپاششان به هم آب میپاشند و غشغش میخندند.
مامان و باباهای شادی باشید، بچهها چه گناهی دارند که اینهمه وقت است پاییز کش آمده و نمیشود کوچه و محله را روی سرگذاشت و بچگی کرد؟! بچهها چه گناهی کردهاند که مدتهاست سقفی بدون ماه و خورشید و پرنده، آسمانشان شده؟
نرگس صرافیان طوفان
@adelehz
هربار که مامان خوشحال بود و به خانه صفا میداد، دلم هی غنج میزد برای اتفاقات خیلی خوب و دور تا دور خانه لیلی کنان و سرخوش، ترانههای مامان را جسته گریخته تکرار میکردم و حالم خوب بود. مامان که حالش خوب بود، حتی حال گنجشکها و درختهای گیلاس و زردآلوی حیاط خوب میشد.
میدانم روزگار چقدر بهتان و بهمان سخت گرفته، اما گاهی فارغ از اینکه کی چی گفت و کی چهکار کرد و کی پاییز را کش داد و کی زودتر خودش را به بهار رساند؛ موهاتان را شانه کنید، بهترین لباستان را بپوشید و شعر بخوانید و جارو بکشید و گلها را آب بدهید، بگذارید بچههاتان ته دلشان ذوق بنشیند و پیش خودشان خیالهای خوب ببافند از قاصدی که براشان یک گونی دلخوشی و معجزه خواهد آورد، از بابایی که بلیت یک مسافرت طولانی به دست، در را بازخواهدکرد و آنها از شادی به بالا و پایین خواهندپرید، بگذارید خیال ببافند از یک دورهمی شلوغ و پر از بچه که ماسک نزدهاند و با تفنگهای آبپاششان به هم آب میپاشند و غشغش میخندند.
مامان و باباهای شادی باشید، بچهها چه گناهی دارند که اینهمه وقت است پاییز کش آمده و نمیشود کوچه و محله را روی سرگذاشت و بچگی کرد؟! بچهها چه گناهی کردهاند که مدتهاست سقفی بدون ماه و خورشید و پرنده، آسمانشان شده؟
نرگس صرافیان طوفان
@adelehz
بعدها در برگهای تاریخ خواهند نوشت
کسی چای می ریخت و کسی غصه هایش را به باد می سپرد و می خندید ..
راستش را بخواهی من میخواهم آنی باشم که برایش چای می ریزند ..می خندد و با باد دست به یکی می شود.
زندگی فرصت کوتاهی برای شادی ست ..اگر چه همیشه شاد نیست اما چیزی جز شادی سزاوارش نیست ..
#عادله_زمانی
صبح به خیر ❤️
@adelehz
کسی چای می ریخت و کسی غصه هایش را به باد می سپرد و می خندید ..
راستش را بخواهی من میخواهم آنی باشم که برایش چای می ریزند ..می خندد و با باد دست به یکی می شود.
زندگی فرصت کوتاهی برای شادی ست ..اگر چه همیشه شاد نیست اما چیزی جز شادی سزاوارش نیست ..
#عادله_زمانی
صبح به خیر ❤️
@adelehz
دزد هندی وارد خانه شده و چیزی پیدا نکرده و نامهای به صاحبخانه نوشته است با این مضمون«وقتی تو خونهات هیچی نیست دلیلی برای نگرانی و بستن این همه قفل نیست!».
مردم چقدر پررو شدن 😄
@adelehz
مردم چقدر پررو شدن 😄
@adelehz
آدم عاشق مظلوم ست.میتواند دعوا کند بحث کند جدال کند اما در نهایت با غصه یک گوشه بنشیند و دلش آشوب شود ..
میدانی بهار بی جهت که نمی گوید دادرس عاشق مظلوم خداست ..
بیچاره آدم عاشق
گلایه اش هم به مزاق بقیه تلخ می آید
ولی همین عاشق یک روز گم میشود
خسته میشود و میگذارد و می رود دیگر نیست که گلایه کند
همین غم انگیزست
اما یک روز شاید کسی دلش برای گلایه های او هم تنگ شود
اما...
#عادله_زمانی
@adelehz
میدانی بهار بی جهت که نمی گوید دادرس عاشق مظلوم خداست ..
بیچاره آدم عاشق
گلایه اش هم به مزاق بقیه تلخ می آید
ولی همین عاشق یک روز گم میشود
خسته میشود و میگذارد و می رود دیگر نیست که گلایه کند
همین غم انگیزست
اما یک روز شاید کسی دلش برای گلایه های او هم تنگ شود
اما...
#عادله_زمانی
@adelehz
استاد نازنینی داشتیم در دوران دانشجویی. تلاش میکرد حرفهای درشت اجتماعی را به گونهای با شوخی و خنده بیان کند که آدم لذت ببرد.
روز اول کلاس، آمد روی صندلی نشست و بیمقدمه و بدون حالواحوالپرسی رو به یکی از پسرهای کلاس کرد و گفت:
"اگه امروز که از خونه اومدی بیرون، اولین نفر تو خیابون بهت میگفت زیپت بازه، چی کار میکردی؟"
پسره گفت: "زود چکاش میکردم."
استاد گفت:
"اگر نفر دوم هم میگفت زیپت بازه، چطور؟"
پسره گفت: "با شک، دوباره زیپم رو چک میکردم."
استاد پرسید: "اگر تا نفر دهمی که میدیدی، میگفت زیپت بازه، چطور؟"
پسره گفت: "شاید دیگه محل نمیذاشتم."
استاد ادامه داد: "فرض کن از یه جا به بعد، دیگه هرکی از جلوت رد میشد، یه نگاه به زیپت میانداخت و میخندید. اون موقع چیکار میکردی؟"
پسره هاج و واج گفت:
"شاید لباسم رو میانداختم روی شلوارم."
استاد با پرسش بعدی، تیر خلاص رو زد :
"حالا اگر شب، عروسی دعوت باشی، حاضری بری؟"
پسره گفت: "نه! ترجیح میدم جایی نرم تا بفهمم چه مرگمه."
استاد یهو برگشت با حالتی خندهدار گفت:
"دِ لامصبا! انسان اینجوریه که اگر هی بهش بگن داری گند میزنی، حالا هرچی باشه، باورش میشه داره گند میزنه.
امروز صبح سوار تاکسی شدم، راننده از کنار هر زن راننده ای رد میشد، کلی بوق و چراغ میزد. آخر سر هم با صدای بلند داد میزد که: "بتمرگ تو خونهات با این دست فرمونت."
خب این زن بدبخت روزی ده بار این رو از این و اون بشنوه، دستفرمونش خوب هم که باشه، اعتماد به نفسش به فنا میره!
پسفردا میخواین ازدواج کنین، دوست دارین شریک زندگیتون یه دختر بیاعتمادبهنفس باشه یا یکی که اعتمادبهنفسش به شما انرژی بده؟"
بعد برگشت رو به همه کلاس و گفت:
"حواستون باشه! اگر امنیت هر آدمی رو از میون ببرین، نه تنها خدا طعم شیرین زندگی رو بهتون حروم میکنه، جهانی رو که توش قراره زندگی کنین رو هم خراب میکنید."
دو سال بود دانشجو بودیم، هیچوقت نشده بود اینجوری به قضیه نگاه کنیم.
یادم میاد بهترین تعاملات دانشجویی زندگیمون، بعد از کلاس اون استاد شروع شد؛ تعاملاتی با بیشترین تلاش برای ساختن و نگهداری امنیت آدمای دور و برمون
یلدا دمیرچی
@adelehz
روز اول کلاس، آمد روی صندلی نشست و بیمقدمه و بدون حالواحوالپرسی رو به یکی از پسرهای کلاس کرد و گفت:
"اگه امروز که از خونه اومدی بیرون، اولین نفر تو خیابون بهت میگفت زیپت بازه، چی کار میکردی؟"
پسره گفت: "زود چکاش میکردم."
استاد گفت:
"اگر نفر دوم هم میگفت زیپت بازه، چطور؟"
پسره گفت: "با شک، دوباره زیپم رو چک میکردم."
استاد پرسید: "اگر تا نفر دهمی که میدیدی، میگفت زیپت بازه، چطور؟"
پسره گفت: "شاید دیگه محل نمیذاشتم."
استاد ادامه داد: "فرض کن از یه جا به بعد، دیگه هرکی از جلوت رد میشد، یه نگاه به زیپت میانداخت و میخندید. اون موقع چیکار میکردی؟"
پسره هاج و واج گفت:
"شاید لباسم رو میانداختم روی شلوارم."
استاد با پرسش بعدی، تیر خلاص رو زد :
"حالا اگر شب، عروسی دعوت باشی، حاضری بری؟"
پسره گفت: "نه! ترجیح میدم جایی نرم تا بفهمم چه مرگمه."
استاد یهو برگشت با حالتی خندهدار گفت:
"دِ لامصبا! انسان اینجوریه که اگر هی بهش بگن داری گند میزنی، حالا هرچی باشه، باورش میشه داره گند میزنه.
امروز صبح سوار تاکسی شدم، راننده از کنار هر زن راننده ای رد میشد، کلی بوق و چراغ میزد. آخر سر هم با صدای بلند داد میزد که: "بتمرگ تو خونهات با این دست فرمونت."
خب این زن بدبخت روزی ده بار این رو از این و اون بشنوه، دستفرمونش خوب هم که باشه، اعتماد به نفسش به فنا میره!
پسفردا میخواین ازدواج کنین، دوست دارین شریک زندگیتون یه دختر بیاعتمادبهنفس باشه یا یکی که اعتمادبهنفسش به شما انرژی بده؟"
بعد برگشت رو به همه کلاس و گفت:
"حواستون باشه! اگر امنیت هر آدمی رو از میون ببرین، نه تنها خدا طعم شیرین زندگی رو بهتون حروم میکنه، جهانی رو که توش قراره زندگی کنین رو هم خراب میکنید."
دو سال بود دانشجو بودیم، هیچوقت نشده بود اینجوری به قضیه نگاه کنیم.
یادم میاد بهترین تعاملات دانشجویی زندگیمون، بعد از کلاس اون استاد شروع شد؛ تعاملاتی با بیشترین تلاش برای ساختن و نگهداری امنیت آدمای دور و برمون
یلدا دمیرچی
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
ارکستر زهره افغانستان، ارکستری که همه اعضای آن را زنان تشکیل میدهند غیرطبیعیترین ارکستر سمفونیهای دنیاست. زیرا این ارکستر تمامزنانه، متعلق به یک جامعه مسلمان سختگیر است ارکستر زهره پس از اجرا در مجمع جهانی اقتصاد در لاوس جایزه فریموس رابه خاطر شکستن…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ارکستر زهره متشکل از دختران جوان هنر آموز افغان که از زیر مجموعه انیستیتوت ملی موسیقی افغانستان بود،طی سالهای اخیر پیشرفت های بسیار داشت و جوایز زیادی در عرصه موسیقی کسب نمود ..
تمام اساتید و هنرجویان این انیستیتوت پس از تسلط طالبان بر افغانستان مجبور به ترک وطن و خروج از کشور شدند .
گفته شده ست که این انیستوت در خارج از کشور فعالیت خود را از سر میگیرد
امان از رویاهای زیادی که برباد می رود...
@adelehz
تمام اساتید و هنرجویان این انیستیتوت پس از تسلط طالبان بر افغانستان مجبور به ترک وطن و خروج از کشور شدند .
گفته شده ست که این انیستوت در خارج از کشور فعالیت خود را از سر میگیرد
امان از رویاهای زیادی که برباد می رود...
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
ما اینجاییم❤️
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
_«چه مدتی است که در جبهه خدمت می کنی؟»
_«شش ماه و هفت روز»
_«بهت یک نصیحت میکنم؛ شایدم یک وصیت!»
_«آن چیست؟»
_«روز شماری مکن. حتی اگر فکر میکنی در مهلکه افتادهای روز شماری مکن! حالا هم لحظه شماری مکن! شب نمیتواند تمام نشود. طبیعت شب آن است که برود رو به صبح. نمیتواند یک جا بماند. مجبور است بگذرد. اما وقتی تو ذهنت را اسیر گذر لحظهها کنی، خودت گذر لحظهها را سنگین و سنگینتر میکنی؛ بگذار شب هم راه خودش را برود.»
محمود دولت آبادی
@adelehz
_«شش ماه و هفت روز»
_«بهت یک نصیحت میکنم؛ شایدم یک وصیت!»
_«آن چیست؟»
_«روز شماری مکن. حتی اگر فکر میکنی در مهلکه افتادهای روز شماری مکن! حالا هم لحظه شماری مکن! شب نمیتواند تمام نشود. طبیعت شب آن است که برود رو به صبح. نمیتواند یک جا بماند. مجبور است بگذرد. اما وقتی تو ذهنت را اسیر گذر لحظهها کنی، خودت گذر لحظهها را سنگین و سنگینتر میکنی؛ بگذار شب هم راه خودش را برود.»
محمود دولت آبادی
@adelehz