من از آن دسته آدمهای یادم تورا فراموش بودم
این را وقتی فهمیدم که بهترین دوستم را دریک شب کنار گذاشتم.
ما خیلی دوست بودیم همیشه کنار هم در خنده و شادی و عاشقی و دلواپسی
ما دوست نبودیم خواهر بودیم
آن سالهای دختر دبیرستانی بودن مفهوم دوست صمیمی خیلی خاص بود این را دختران هم دوره ای من خوب می فهمند...
دوستش داشتم آنقدر که خواهر نداشته ام بود .
یک روز اما از او جا خوردم ...
من از آن دسته آدمهای هر لحظه دعوا اصلا نبودم
دلم میخواست هر لحظه ی دوستی مان همینطور شیرین باشد مثل بستنی هایی که از بوفه مدرسه می خریدیم...
اینقدر خوش خیال بودیم که برنامه ریزی میکردیم تا در عروسی هم چی بپوشیم آن سالها ساقدوشهای هم لباس کنار عروس تازه مد شده بود انتخاب کرده بودم در عروسی اش ماکسی لاجوردی دکلته سفارش دهم و موهایم را دورم بریزم ..اما میدانی چه شد؟
یک روز همه چیز بهم ریخت.
از او رنجیدم بالاخره بعد از مدتها رنجیدم ولی آنقدر عمیق که همه چیز را به اتمام رساند
عمدا باعث رنجشم شده بود خودش فهمید و معذرت خواست و من هم لبخند زدم و گفتم مهم نیست خوشحالم که متوجه شدی
ولی دلم شکسته بود...
خیلی عمیق...
دیگر دلم ارامنمی شد بستنی های بوفه ی مدرسه با او دیگر صفا نداشت .هر وقت لاک گلبهی می خریدم دوتایش نمی کردم تا یکی برای او ببرم حتی دیگه به او نگفتم ساعت سبزش خیلی بدستش می آید حتی دیگر به دستانش نگاه نکردم .
من کینه ای نبودم ...اصلا کینه ای نداشتم با خودم دچار چالش شده بودم.از خودم رنجیده بودم که چرا کسی را اینقدر دوست داشتم که براحتی مرا اینگونه آزار داده بود .
از خودم رنجیده بودم که اورا نشناخته بودم.
این مرا آزار میداد
و دقیقا از همان روز فهمیدم که من از آن دسته آدمهای یادم تورافراموش هستم.
راستش دلم هرگز دوباره برایش تنگ نشد
اما دلم برای ماکسی لاجوردی دکلته ای که قرار بود با موهای بلند باز در عروسی اش بپوشم و هرگز اتفاق نیفتاد
گاهی تنگ میشود...
#عادله_زمانی
@adelehz
این را وقتی فهمیدم که بهترین دوستم را دریک شب کنار گذاشتم.
ما خیلی دوست بودیم همیشه کنار هم در خنده و شادی و عاشقی و دلواپسی
ما دوست نبودیم خواهر بودیم
آن سالهای دختر دبیرستانی بودن مفهوم دوست صمیمی خیلی خاص بود این را دختران هم دوره ای من خوب می فهمند...
دوستش داشتم آنقدر که خواهر نداشته ام بود .
یک روز اما از او جا خوردم ...
من از آن دسته آدمهای هر لحظه دعوا اصلا نبودم
دلم میخواست هر لحظه ی دوستی مان همینطور شیرین باشد مثل بستنی هایی که از بوفه مدرسه می خریدیم...
اینقدر خوش خیال بودیم که برنامه ریزی میکردیم تا در عروسی هم چی بپوشیم آن سالها ساقدوشهای هم لباس کنار عروس تازه مد شده بود انتخاب کرده بودم در عروسی اش ماکسی لاجوردی دکلته سفارش دهم و موهایم را دورم بریزم ..اما میدانی چه شد؟
یک روز همه چیز بهم ریخت.
از او رنجیدم بالاخره بعد از مدتها رنجیدم ولی آنقدر عمیق که همه چیز را به اتمام رساند
عمدا باعث رنجشم شده بود خودش فهمید و معذرت خواست و من هم لبخند زدم و گفتم مهم نیست خوشحالم که متوجه شدی
ولی دلم شکسته بود...
خیلی عمیق...
دیگر دلم ارامنمی شد بستنی های بوفه ی مدرسه با او دیگر صفا نداشت .هر وقت لاک گلبهی می خریدم دوتایش نمی کردم تا یکی برای او ببرم حتی دیگه به او نگفتم ساعت سبزش خیلی بدستش می آید حتی دیگر به دستانش نگاه نکردم .
من کینه ای نبودم ...اصلا کینه ای نداشتم با خودم دچار چالش شده بودم.از خودم رنجیده بودم که چرا کسی را اینقدر دوست داشتم که براحتی مرا اینگونه آزار داده بود .
از خودم رنجیده بودم که اورا نشناخته بودم.
این مرا آزار میداد
و دقیقا از همان روز فهمیدم که من از آن دسته آدمهای یادم تورافراموش هستم.
راستش دلم هرگز دوباره برایش تنگ نشد
اما دلم برای ماکسی لاجوردی دکلته ای که قرار بود با موهای بلند باز در عروسی اش بپوشم و هرگز اتفاق نیفتاد
گاهی تنگ میشود...
#عادله_زمانی
@adelehz
کدوم و میفرستید براش ؟
anonymous poll
چه رفتنها که میارزد به ماندنهای پوشالی💔 – 32
👍👍👍👍👍👍👍 56%
از نظر پنهانی، از دل نیستی❤️ – 25
👍👍👍👍👍 44%
👥 57 people voted so far. Poll closed.
anonymous poll
چه رفتنها که میارزد به ماندنهای پوشالی💔 – 32
👍👍👍👍👍👍👍 56%
از نظر پنهانی، از دل نیستی❤️ – 25
👍👍👍👍👍 44%
👥 57 people voted so far. Poll closed.
در فرهنگ ژاپن کلمهای وجود دارد که شگفتانگیز است. "ایکیگای"
مفهوم این کلمه این است:
دلیلی که صبح ها برای آن برمیخیزم.
نگاه کنید به خودتان، چرا امروز از خواب بیدار شدم، دلیلش را پیدا کنید، برایش راه بروید، نفس بکشید و زندگی کنید.
من هزار «ایکیگای» دارم.
ایکیگای میتواند به عشق شما، مهارت شما، علاقههای شما، شغل شما، درآمد شما، ماموریتهای شما و تخصصهای شما مربوط باشد؛ امّا نکته عجیبی در این کلمه وجود دارد
«آنچه دنیا از من میخواهد»
و
این دلیل بیدار شدنِ ماست.
✍🏽 هکتور گارسیا
@adelehz
مفهوم این کلمه این است:
دلیلی که صبح ها برای آن برمیخیزم.
نگاه کنید به خودتان، چرا امروز از خواب بیدار شدم، دلیلش را پیدا کنید، برایش راه بروید، نفس بکشید و زندگی کنید.
من هزار «ایکیگای» دارم.
ایکیگای میتواند به عشق شما، مهارت شما، علاقههای شما، شغل شما، درآمد شما، ماموریتهای شما و تخصصهای شما مربوط باشد؛ امّا نکته عجیبی در این کلمه وجود دارد
«آنچه دنیا از من میخواهد»
و
این دلیل بیدار شدنِ ماست.
✍🏽 هکتور گارسیا
@adelehz
تهران پر از کوچههایی است که تو را در آنها میبوسم.
پر از سینماهایی که سر روی شانهات میگذارم.
پر از پارکهایی که خودم را در تو میکارم.
پر از کافههایی که عطرت را با قهوه و سیگار فرو میدهم.
پر از امامزادههایی که به تو دخیل میبندم.
تهران یعنی تپش قلب.
یعنی عکست را نگاه کنم و قلبم بگریزد از تنم.
یعنی یادت بیافتم و قلبم سوار مترو شود و دنبال تو بگردد.
یعنی من حافظ را سیهزار بار باز کنم و دنبال اسم تو بگردم...
شهریار خادم
@adelehz
پر از سینماهایی که سر روی شانهات میگذارم.
پر از پارکهایی که خودم را در تو میکارم.
پر از کافههایی که عطرت را با قهوه و سیگار فرو میدهم.
پر از امامزادههایی که به تو دخیل میبندم.
تهران یعنی تپش قلب.
یعنی عکست را نگاه کنم و قلبم بگریزد از تنم.
یعنی یادت بیافتم و قلبم سوار مترو شود و دنبال تو بگردد.
یعنی من حافظ را سیهزار بار باز کنم و دنبال اسم تو بگردم...
شهریار خادم
@adelehz
ولی مامان من هنوزم وقتی یه لباس جدید میپوشم و باهاش میرم بیرون ازم میپرسه که خوب دوستات چی گفتن راجب لباست؟!
مامان قشنگ من😍😁
@adelehz
مامان قشنگ من😍😁
@adelehz
❤2
کاش میتوانستم یک بار در زندگی شیشه ی رنگی خانه ی دوست باشم .
نور را بی رنگ از خورشید بگیرم و به صد جلوه آراسته به درون خانه اش بپاشم.
میخواستم حوض آبی خانه شان باشم .هر صبح جلوه ی فیروزه ای خود را به او نشان دهم تا دلش آبی شود .
کاش اُرسی پنجره اش بودم تا در بهار وقتی بالا می رفتم عطر شکوفه ها به درون اتاقش می رسید.
اما افسوس که وقتی رسیدم او ساکن آپارتمانی کوچک و بی روح شده بود تنها توانستم گلدانی باشم کنار پنجره رو به خیابانی شلوغ که گاهی به آن لبخند می زد.
#عادله_زمانی
@adelehz
نور را بی رنگ از خورشید بگیرم و به صد جلوه آراسته به درون خانه اش بپاشم.
میخواستم حوض آبی خانه شان باشم .هر صبح جلوه ی فیروزه ای خود را به او نشان دهم تا دلش آبی شود .
کاش اُرسی پنجره اش بودم تا در بهار وقتی بالا می رفتم عطر شکوفه ها به درون اتاقش می رسید.
اما افسوس که وقتی رسیدم او ساکن آپارتمانی کوچک و بی روح شده بود تنها توانستم گلدانی باشم کنار پنجره رو به خیابانی شلوغ که گاهی به آن لبخند می زد.
#عادله_زمانی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
ما اینجاییم❤️
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی کوچکتر بودیم یکسری لذتهای کوچک و ارزان داشتیم که هرزگاهی به آنها می رسیدیم و غرق خوشی می شدیم .
کلا نسل قانعی بودیم .قناعت به ما کمک میکرد تا بسادگی خوشحال شویم و این موهبت بزرگی ست که بتوانی به راحتی لبخند بزنی.
از جمله آن لذتهای کوچک ،نشستن پای بساط قندشکنی مادر و یواشکی تکه های نرم قند ها را توی دهان گذاشتن بود .
آخ که آن شیرینی چقدر تکرار نشدنی بود انگار بعد آن هرگز قندی به آن طعم نخوردیم ...
سختی زیاد کشیدیم اما خوشبخت بودیم که شادی هایمان گرو اما و اگر نبود همینکه اراده میکردیم بهانه ای برای خوشی می یافتیم .
راستش آن روزها طعم خوبی داشت
طعم قند مکرر...
#عادله_زمانی
@adelehz
کلا نسل قانعی بودیم .قناعت به ما کمک میکرد تا بسادگی خوشحال شویم و این موهبت بزرگی ست که بتوانی به راحتی لبخند بزنی.
از جمله آن لذتهای کوچک ،نشستن پای بساط قندشکنی مادر و یواشکی تکه های نرم قند ها را توی دهان گذاشتن بود .
آخ که آن شیرینی چقدر تکرار نشدنی بود انگار بعد آن هرگز قندی به آن طعم نخوردیم ...
سختی زیاد کشیدیم اما خوشبخت بودیم که شادی هایمان گرو اما و اگر نبود همینکه اراده میکردیم بهانه ای برای خوشی می یافتیم .
راستش آن روزها طعم خوبی داشت
طعم قند مکرر...
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
😔قلبم ترک برداشت .
@adelehz
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بچه که بودم آرزو داشتم خیلی پولدار شوم! و اولین چیزی هم که میخواستم بخرم یک یخچال برای "ننهنخودی" بود.
ننهنخودی پیرزنِ تنهای محل ما بود که هیچوقت بچهدار نشده بود. میگفتند جوان که بوده شاداب و سرحال بوده، سرخاب میزده، برای بقیه نخود میریخته و فال میگرفته. پیر که شده، دیگر نخود نریخته؛ اما "نخودی" مانده بود تهِ اسمش. زمستان و تابستان آبیخ میخورد، ولی یخچال نداشت. مامان میگفت: "جگرش داغه!"
ننه برای خنک کردنِ جگرش، شبها راه میافتاد میآمد درِ خانهی ما را میزد و یک قالب بزرگ یخ میگرفت. توی جایخیِ یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش "کاسهی ننهنخودی" بود.
ننه با خانهی ما ندار بود. درِ کوچه اگر باز بود بیدر زدن میآمد تو، و اگر سرِ شام بودیم یک بشقاب هم میآوردیم برای او. با بابا رفیق بود! برایش شالگردن و جوراب پشمی میبافت و باهاش که حرف میزد توی هر جمله یک "پسرم" میگفت. سلام پسرم؛ خوبی پسرم؟ رنگت پریده پسرم؛ خداحافظ پسرم...
یک شبِ تابستان که مهمان داشتیم و توی حیاط جمع بودیم؛ ننه، پرده را کنار زد و آمد تو.
بچهی فامیل که از ورود یکبارهی یک پیرزن کوچولوی موحنایی ترسیده بود، جیغ زد و گریه کرد. ننه به بچه آبنبات داد. نگرفت، بیشتر جیغ زد.
بچه را آرام کردیم و کاسهی ننه نخودی را از توی جایخی آوردیم. بابا وقتی قالب یخ را میانداخت توی زنبیل ننه، آرام گفت: "ننه! از این بهبعد در بزن!"
ننه، مکث کرد. به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بیحرف رفت.
و بعد از آن، دیگر پیِ یخ نیامد.
کاسهی ننهنخودی ماند توی جایخی و روی یخش، یک لایه برفک نشست.
یک شب، کاسه را برداشتیم و با بابا رفتیم درِ خانهی ننه.
در را باز کرد. به بابا نگاه کرد. گفت: "دیگه آبِ یخ نمیخورم، پسرم!"
قهر نکرده بود؛ ولی نگاهش به بابا غریبه شده بود. شبیه مادری شده بود که بچههایش بیهوا برده باشندش خانه سالمندان. درِ خانهی بابا را زدن برای ننه، شبیه کارتزدن بود برای ورود به شرکت خودش.
او توی خانهی ما کاسه داشت، بشقاب داشت و یک "پسر".
برای اثبات مادرانگیاش به خودش و بقیه، نیاز داشت که کاری را بکند که بقیهی مادرها مجاز به انجامش نبودند "بیدر زدن به خانهی پسرش رفتن"
یک در، یک درِ آهنی ناقابل، ننه را پرت کرد به دنیای خودش و این واقعیت تلخ را یادش آورده بود که "پسرش" پسرش نبوده!
ننهنخودی یک روز داغ تابستان مُرد. توی تشییعجنازهاش کاسهی یخ ننه را انداختیم توی کلمن و بابا قدِ یک پسرِ مادرمرده اشک ریخت و مدام آب یخ خورد. جگرش داغ شده بود.
(سودابه فرضیپور)
@adelehz
ننهنخودی پیرزنِ تنهای محل ما بود که هیچوقت بچهدار نشده بود. میگفتند جوان که بوده شاداب و سرحال بوده، سرخاب میزده، برای بقیه نخود میریخته و فال میگرفته. پیر که شده، دیگر نخود نریخته؛ اما "نخودی" مانده بود تهِ اسمش. زمستان و تابستان آبیخ میخورد، ولی یخچال نداشت. مامان میگفت: "جگرش داغه!"
ننه برای خنک کردنِ جگرش، شبها راه میافتاد میآمد درِ خانهی ما را میزد و یک قالب بزرگ یخ میگرفت. توی جایخیِ یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش "کاسهی ننهنخودی" بود.
ننه با خانهی ما ندار بود. درِ کوچه اگر باز بود بیدر زدن میآمد تو، و اگر سرِ شام بودیم یک بشقاب هم میآوردیم برای او. با بابا رفیق بود! برایش شالگردن و جوراب پشمی میبافت و باهاش که حرف میزد توی هر جمله یک "پسرم" میگفت. سلام پسرم؛ خوبی پسرم؟ رنگت پریده پسرم؛ خداحافظ پسرم...
یک شبِ تابستان که مهمان داشتیم و توی حیاط جمع بودیم؛ ننه، پرده را کنار زد و آمد تو.
بچهی فامیل که از ورود یکبارهی یک پیرزن کوچولوی موحنایی ترسیده بود، جیغ زد و گریه کرد. ننه به بچه آبنبات داد. نگرفت، بیشتر جیغ زد.
بچه را آرام کردیم و کاسهی ننه نخودی را از توی جایخی آوردیم. بابا وقتی قالب یخ را میانداخت توی زنبیل ننه، آرام گفت: "ننه! از این بهبعد در بزن!"
ننه، مکث کرد. به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بیحرف رفت.
و بعد از آن، دیگر پیِ یخ نیامد.
کاسهی ننهنخودی ماند توی جایخی و روی یخش، یک لایه برفک نشست.
یک شب، کاسه را برداشتیم و با بابا رفتیم درِ خانهی ننه.
در را باز کرد. به بابا نگاه کرد. گفت: "دیگه آبِ یخ نمیخورم، پسرم!"
قهر نکرده بود؛ ولی نگاهش به بابا غریبه شده بود. شبیه مادری شده بود که بچههایش بیهوا برده باشندش خانه سالمندان. درِ خانهی بابا را زدن برای ننه، شبیه کارتزدن بود برای ورود به شرکت خودش.
او توی خانهی ما کاسه داشت، بشقاب داشت و یک "پسر".
برای اثبات مادرانگیاش به خودش و بقیه، نیاز داشت که کاری را بکند که بقیهی مادرها مجاز به انجامش نبودند "بیدر زدن به خانهی پسرش رفتن"
یک در، یک درِ آهنی ناقابل، ننه را پرت کرد به دنیای خودش و این واقعیت تلخ را یادش آورده بود که "پسرش" پسرش نبوده!
ننهنخودی یک روز داغ تابستان مُرد. توی تشییعجنازهاش کاسهی یخ ننه را انداختیم توی کلمن و بابا قدِ یک پسرِ مادرمرده اشک ریخت و مدام آب یخ خورد. جگرش داغ شده بود.
(سودابه فرضیپور)
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انسانها گاهی فقط نیاز دارند درک شوند .
اگر میخواستیم قضاوت شویم به قاضی ها
معالجه شویم به دکترها
هدایت شویم به راه بلدها،مراجعه میکردیم.
اما اگر فقط به شمایی که هیچکدام اینها نیستید می رسیمیعنی نه قضاوت نه درمان و نه راه میخواهیم.
ما فقط از شما یک گوش شنوا و یک آغوش بی منت برای آرام شدن میخواهیم...این در جهان بی در و پیکر مگر چه خواسته ی زیادی ست که هیچ کس قادر به کامل کردنش نیست ...
#عادله_زمانی
@adelehz
اگر میخواستیم قضاوت شویم به قاضی ها
معالجه شویم به دکترها
هدایت شویم به راه بلدها،مراجعه میکردیم.
اما اگر فقط به شمایی که هیچکدام اینها نیستید می رسیمیعنی نه قضاوت نه درمان و نه راه میخواهیم.
ما فقط از شما یک گوش شنوا و یک آغوش بی منت برای آرام شدن میخواهیم...این در جهان بی در و پیکر مگر چه خواسته ی زیادی ست که هیچ کس قادر به کامل کردنش نیست ...
#عادله_زمانی
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
معین – سفر
تو رو دیدم تو بارون دل دریا تو بودی
تو موج سبز سبز تن صحرا تو بودی
مگه میشه ندیدت تو مهتاب شبونه
مگه میشه نخوندت تو شعر عاشقونه؟
@adelehz
تو موج سبز سبز تن صحرا تو بودی
مگه میشه ندیدت تو مهتاب شبونه
مگه میشه نخوندت تو شعر عاشقونه؟
@adelehz
سالهاست احساس میکنم کسی مرا در خیابانی خلوت ،میانه ی یک روز یا غروب سرد پاییزی بعد از بارانی که باریده ،رها کرده ست .
فکر میکنم کسی مرا با چشمان بسته به این خیابان اورده ست و وقتی چشمانم را بازکرده ام هیچکس کنارم نبوده...
از اول تا آخر خیابان را گز کرده ام اما هیچکس را ندیده ام و نه هیچ چراغی روشن بوده تا دلم را گرمکند .
نمیدانم تا کدام روز در این خیابان رها شده باقی خواهم ماند اما میدانم که دلم هرچه بخواهد غروب سرد و قارقار غریبانه ی کلاغ های خیابان تنهایی را نمی خواهد...
همین
#عادله_زمانی
شب زیبا
@adelehz
فکر میکنم کسی مرا با چشمان بسته به این خیابان اورده ست و وقتی چشمانم را بازکرده ام هیچکس کنارم نبوده...
از اول تا آخر خیابان را گز کرده ام اما هیچکس را ندیده ام و نه هیچ چراغی روشن بوده تا دلم را گرمکند .
نمیدانم تا کدام روز در این خیابان رها شده باقی خواهم ماند اما میدانم که دلم هرچه بخواهد غروب سرد و قارقار غریبانه ی کلاغ های خیابان تنهایی را نمی خواهد...
همین
#عادله_زمانی
شب زیبا
@adelehz
انتهای یک باغ پاییز زده
در اواخر یک روز خزانی که هنوز خورشید بار وبساط جلوه فروشی اش را از باغ ها و خانه ها جمع نکرده ،ولی در شرف رفتن بود .
از من پرسید اگر میوه میشدم به نظرت چه بودم؟؟
عجب سوال سختی پرسیدی حضرت یار!
کلمات را زیر لبم زمزمه کردم .
اوم
سخت ست بتوان دریافت چه بودی آن هم از میوه ها ..
اما بنظرم انگور بودی.
هزار دانه بودی و هر دانه ات یکرنگ
صبر لازم بود تا از غوره بودنت به مویز رسید
اما حاصل صبر با تو لذت بهشتی بود ..
شراب از تو حاصل می گشت از بس در دانه دانه ی وجودت مستی و مست کنندگی وجود داشت ..
و باز هم میگویم انگور بودی چون
حافظ که او را بسیار دوست داری مرتب از تاک وجودت می سرود .
و حضرت يار
اگر چرخ میگشت و تو میوه می شدی
وه که چه انگور شیرینی
واه که چه شراب نابی می شدی ..
خندید و
انگورهای آن باغ از آن ساعت به بعد سرخ تر شدند ..
#عادله_زمانی
@adelehz
در اواخر یک روز خزانی که هنوز خورشید بار وبساط جلوه فروشی اش را از باغ ها و خانه ها جمع نکرده ،ولی در شرف رفتن بود .
از من پرسید اگر میوه میشدم به نظرت چه بودم؟؟
عجب سوال سختی پرسیدی حضرت یار!
کلمات را زیر لبم زمزمه کردم .
اوم
سخت ست بتوان دریافت چه بودی آن هم از میوه ها ..
اما بنظرم انگور بودی.
هزار دانه بودی و هر دانه ات یکرنگ
صبر لازم بود تا از غوره بودنت به مویز رسید
اما حاصل صبر با تو لذت بهشتی بود ..
شراب از تو حاصل می گشت از بس در دانه دانه ی وجودت مستی و مست کنندگی وجود داشت ..
و باز هم میگویم انگور بودی چون
حافظ که او را بسیار دوست داری مرتب از تاک وجودت می سرود .
و حضرت يار
اگر چرخ میگشت و تو میوه می شدی
وه که چه انگور شیرینی
واه که چه شراب نابی می شدی ..
خندید و
انگورهای آن باغ از آن ساعت به بعد سرخ تر شدند ..
#عادله_زمانی
@adelehz
هشتگ دلبرانه های پاییز و امسال هم قصد داریم به امید خدا شروع کنیم .
لطفا عکسهای خودتون از زیبایی های خزان شهر و روستا تون رو برای من بفرستید .
تا در طول پاییز در کانال با همه به اشتراک بگذاریم و از دیدن شون لذت ببریم.
@aydel7
#دلبرانه_های_پاییز
لطفا عکسهای خودتون از زیبایی های خزان شهر و روستا تون رو برای من بفرستید .
تا در طول پاییز در کانال با همه به اشتراک بگذاریم و از دیدن شون لذت ببریم.
@aydel7
#دلبرانه_های_پاییز