"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
پنج سال پیش جلوی آینه،ایستادم در حالی که عمیقا ناامید و دل آشوب بودم.
دل آشوب مفهوم عمیق و مغمومی ست .ربطی به شهرآشوب های دنیای غزل آلود شاعران قرن های دور ندارد .
دل آشوب کسی ست که کوه امیدش را تیشه زده اند وبر خرمن رویایش آتش افکنده اند .
دل آشوب آدم تنهایی ست که به گناهی نکرده مجازات شده و به سخنی ناگفته مکافات کشیده ست .دل آشوب آدمی ست که راه درستش را غلط فهمیده اند .
آن روزها به خودم در آینه نگاه کردم ، اشک ریختم و صورتم را بسوی پنجره ی بسته گرداندم .
از آن روز ،روزها گذشت.
بزرگتر شدم،عاقل تر، از دست دادم و بدست آوردم.
فهمیدم زندگی آنقدر اهمیت ندارد که بخاطرش بتوانم تا ابد دل آشوب باقی بمانم‌.
فهمیدم با هر طلوع چیزهایی که روز قبل اندوهگینت می‌کردند بیشتر رنگ می بازد .
فهمیدم که هر غصه و مشکل ممکن ست در زندگی ده بار تکرار شود آیا در هر ده بار باید به آشوب کشیده شوم؟ پس کی این دریا آرام خواهد بود؟
۵ سال بعد دوباره روبروی آن آینه جادویی ایستادم تا بیاد آورم که هیچ حالی در این دنیا تا ابد باقی نمی ماند نه خوب نه بد .
تا بیاد آورم که در این دریای زندگی گاهی تقلای بیش ازحد صرفا جان کندن بی حاصل ست.
بایدرها کنی و خودت رابسپاری به امواج
بگذار امواج تورا پیش برند
دل آشوب هیچکس و هیچ چیز باقی نمان
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
من از آن دسته آدمهای یادم تورا فراموش بودم
این را وقتی فهمیدم که بهترین دوستم را دریک شب کنار گذاشتم.
ما خیلی دوست بودیم همیشه کنار هم در خنده و شادی و عاشقی و دلواپسی
ما دوست نبودیم خواهر بودیم
آن سالهای دختر دبیرستانی بودن مفهوم دوست صمیمی خیلی خاص بود این را دختران هم دوره ای من خوب می فهمند...
دوستش داشتم آنقدر که خواهر نداشته ام بود .
یک روز اما از او جا خوردم ...
من از آن دسته آدمهای هر لحظه دعوا اصلا نبودم
دلم میخواست هر لحظه ی دوستی مان همینطور شیرین باشد مثل بستنی هایی که از بوفه مدرسه می خریدیم...
اینقدر خوش خیال بودیم که برنامه ریزی میکردیم تا در عروسی هم چی بپوشیم آن سالها ساقدوشهای هم لباس کنار عروس تازه مد شده بود انتخاب کرده بودم در عروسی اش ماکسی لاجوردی دکلته سفارش دهم و موهایم را دورم بریزم ..اما میدانی چه شد؟
یک روز همه چیز بهم ریخت.
از او رنجیدم بالاخره بعد از مدتها رنجیدم ولی آنقدر عمیق که همه چیز را به اتمام رساند
عمدا باعث رنجشم شده بود خودش فهمید و معذرت خواست و من هم لبخند زدم و گفتم مهم نیست خوشحالم که متوجه شدی
ولی دلم شکسته بود...
خیلی عمیق...
دیگر دلم ارام‌نمی شد بستنی های بوفه ی مدرسه با او دیگر صفا نداشت .هر وقت لاک گلبهی می خریدم دوتایش نمی کردم تا یکی برای او ببرم حتی دیگه به او نگفتم ساعت سبزش خیلی بدستش می آید حتی دیگر به دستانش نگاه نکردم .
من کینه ای نبودم ...اصلا کینه ای نداشتم با خودم دچار چالش شده بودم.از خودم رنجیده بودم که چرا کسی را اینقدر دوست داشتم که براحتی مرا اینگونه آزار داده بود .
از خودم رنجیده بودم که اورا نشناخته بودم.
این مرا آزار میداد
و دقیقا از همان روز فهمیدم که من از آن دسته آدمهای یادم تورافراموش هستم.
راستش دلم هرگز دوباره برایش تنگ نشد
اما دلم برای ماکسی لاجوردی دکلته ای که قرار بود با موهای بلند باز در عروسی اش بپوشم و هرگز اتفاق نیفتاد
گاهی تنگ میشود...
#عادله_زمانی

@adelehz
کدوم و میفرستید براش ؟
anonymous poll

چه رفتن‌ها که می‌ارزد به ماندن‌های پوشالی💔 – 32
👍👍👍👍👍👍👍 56%

از نظر پنهانی، از دل نیستی❤️ – 25
👍👍👍👍👍 44%

👥 57 people voted so far. Poll closed.
در فرهنگ ژاپن کلمه‌ای وجود دارد که شگفت‌انگیز است. "ایکیگای"
مفهوم این کلمه این است:
دلیلی که صبح ها برای آن برمی‌خیزم.
نگاه کنید به خودتان، چرا امروز از خواب بیدار شدم، دلیلش را پیدا کنید، برایش راه بروید، نفس بکشید و زندگی کنید.
من هزار «ایکیگای» دارم.

ایکیگای می‌تواند به عشق شما، مهارت شما، علاقه‌های شما، شغل شما، درآمد شما، ماموریت‌های شما و تخصص‌های شما مربوط باشد؛ امّا نکته عجیبی در این کلمه وجود دارد
«آنچه دنیا از من میخواهد»
و
این دلیل بیدار شدنِ ماست.


✍🏽 هکتور گارسیا

@adelehz
تهران پر از کوچه‌هایی است که تو را در آن‌ها می‌بوسم.
پر از سینماهایی که سر روی شانه‌ات می‌گذارم.
پر از پارک‌هایی که خودم را در تو می‌کارم.
پر از کافه‌هایی که عطرت را با قهوه و سیگار فرو می‌دهم.
پر از امامزاده‌هایی که به تو دخیل می‌بندم.
تهران یعنی تپش قلب.
یعنی عکست را نگاه کنم و قلبم بگریزد از تنم.
یعنی یادت بیافتم و قلبم سوار مترو شود و دنبال تو بگردد.
یعنی من حافظ را سی‌هزار بار باز کنم و دنبال اسم تو بگردم...

شهریار خادم

@adelehz
ولی مامان من هنوزم وقتی یه لباس جدید میپوشم و باهاش میرم بیرون ازم میپرسه که خوب دوستات چی گفتن راجب لباست؟!

مامان قشنگ من😍😁
@adelehz
2
کاش میتوانستم یک بار در زندگی شیشه ی رنگی خانه ی دوست باشم .
نور را بی رنگ از خورشید بگیرم و به صد جلوه آراسته به درون خانه اش بپاشم‌.
میخواستم حوض آبی خانه شان باشم .هر صبح جلوه ی فیروزه ای خود را به او نشان دهم تا دلش آبی شود .
کاش اُرسی پنجره اش بودم تا در بهار وقتی بالا می رفتم عطر شکوفه ها به درون اتاقش می رسید.
اما افسوس که وقتی رسیدم او ساکن آپارتمانی کوچک و بی روح شده بود تنها توانستم گلدانی باشم کنار پنجره رو به خیابانی شلوغ که گاهی به آن لبخند می زد.
#عادله_زمانی
@adelehz
ما اینجاییم❤️

برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .

Instagram.com/adeleh.z7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی کوچکتر بودیم یکسری لذت‌های کوچک و ارزان داشتیم که هرزگاهی به آنها می رسیدیم و غرق خوشی می شدیم .
کلا نسل قانعی بودیم .قناعت به ما کمک می‌کرد تا بسادگی خوشحال شویم و این موهبت بزرگی ست که بتوانی به راحتی لبخند بزنی.
از جمله آن لذت‌های کوچک ،نشستن پای بساط قندشکنی مادر و یواشکی تکه های نرم قند ها را توی دهان گذاشتن بود .
آخ که آن شیرینی چقدر تکرار نشدنی بود انگار بعد آن هرگز قندی به آن طعم نخوردیم ...
سختی زیاد کشیدیم اما خوشبخت بودیم که شادی هایمان گرو اما و اگر نبود همینکه اراده میکردیم بهانه ای برای خوشی می یافتیم .
راستش آن روزها طعم خوبی داشت
طعم قند مکرر...
#عادله_زمانی
@adelehz
صبح تون پر از گلِ گلاب ❤️😊❤️


@adelehz
"زنی که‌گم کردم "
😔قلبم ترک برداشت . @adelehz
کاش بتونه توی اون دنیا صاحبش و پیدا کنه 😢😢😢

@adelehz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
پیراهن چهارخانه ی آبی رنگت را جایی
جا نگذار...

صدا و کلام : عادله زمانی
@adelehz
بچه که بودم آرزو داشتم خیلی پولدار شوم! و اولین چیزی هم که میخواستم بخرم یک یخچال برای "ننه‌نخودی" بود.
ننه‌نخودی پیرزنِ تنهای محل ما بود که هیچ‌وقت بچه‌دار نشده بود. می‌گفتند جوان که بوده شاداب و سرحال بوده، سرخاب می‌زده، برای بقیه نخود می‌ریخته و فال می‌گرفته. پیر که شده، دیگر نخود نریخته؛ اما "نخودی" مانده بود تهِ اسمش. زمستان و تابستان آب‌یخ می‌خورد، ولی یخچال نداشت. مامان می‌گفت: "جگرش داغه!"

ننه برای خنک کردنِ جگرش، شبها راه می‌افتاد می‌آمد درِ خانه‌ی ما را می‌زد و یک قالب بزرگ یخ می‌گرفت. توی جایخیِ یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش "کاسه‌ی ننه‌نخودی" بود.
ننه با خانه‌ی ما ندار بود. درِ کوچه اگر باز بود بی‌در زدن می‌آمد تو، و اگر سرِ شام بودیم یک بشقاب هم می‌آوردیم برای او. با بابا رفیق بود! برایش شال‌گردن و جوراب پشمی می‌بافت و باهاش که حرف می‌زد توی هر جمله یک "پسرم" می‌گفت. سلام پسرم؛ خوبی پسرم؟ رنگت پریده پسرم؛ خداحافظ پسرم...

یک شبِ تابستان که مهمان داشتیم و توی حیاط جمع بودیم؛ ننه، پرده را کنار زد و آمد تو.
بچه‌ی فامیل که از ورود یکباره‌ی یک پیرزن کوچولوی موحنایی ترسیده بود، جیغ زد و گریه کرد. ننه به بچه‌ آبنبات داد. نگرفت، بیشتر جیغ زد.
بچه‌ را آرام کردیم و کاسه‌ی ننه نخودی را از توی جایخی آوردیم. بابا وقتی قالب یخ را می‌انداخت توی زنبیل ننه، آرام گفت: "ننه! از این به‌بعد در بزن!"
ننه، مکث کرد. به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بی‌حرف رفت.
و بعد از آن، دیگر پیِ یخ نیامد.

کاسه‌ی ننه‌نخودی ماند توی جایخی و روی یخش، یک لایه برفک نشست.
یک شب، کاسه را برداشتیم و با بابا رفتیم درِ خانه‌ی ننه.
در را باز کرد. به بابا نگاه کرد. گفت: "دیگه آبِ یخ نمی‌خورم، پسرم!"
قهر نکرده بود؛ ولی نگاهش به بابا غریبه شده بود. شبیه مادری شده بود که بچه‌هایش بی‌هوا برده باشندش خانه سالمندان. درِ خانه‌ی بابا را زدن برای ننه، شبیه کارت‌زدن بود برای ورود به شرکت خودش.
او توی خانه‌ی ما کاسه داشت، بشقاب داشت و یک "پسر".
برای اثبات مادرانگی‌اش به خودش و بقیه، نیاز داشت که کاری را بکند که بقیه‌ی مادرها مجاز به انجامش نبودند "بی‌در زدن به خانه‌ی پسرش رفتن"

یک در، یک درِ آهنی ناقابل، ننه را پرت کرد به دنیای خودش و این واقعیت تلخ را یادش آورده بود که "پسرش" پسرش نبوده!
ننه‌نخودی یک روز داغ تابستان مُرد. توی تشییع‌جنازه‌اش کاسه‌ی یخ ننه را انداختیم توی کلمن و بابا قدِ یک پسرِ مادرمرده اشک ریخت و مدام آب یخ خورد. جگرش داغ شده بود.

(سودابه‌ فرضی‌پور)


@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انسانها گاهی فقط نیاز دارند درک شوند .
اگر می‌خواستیم قضاوت شویم به قاضی ها
معالجه شویم به دکترها
هدایت شویم به راه بلدها،مراجعه میکردیم.
اما اگر فقط به شمایی که هیچکدام اینها نیستید می رسیم‌یعنی نه قضاوت نه درمان و نه راه می‌خواهیم.
ما فقط از شما یک گوش شنوا و یک آغوش بی منت برای آرام شدن می‌خواهیم...این در جهان بی در و پیکر مگر چه خواسته ی زیادی ست که هیچ کس قادر به کامل کردنش نیست ...
#عادله_زمانی
@adelehz