اگر روزگاری کسی از من بپرسد که چه چیز دنیا بیشتر آزارت داد؟ خواهم گفت که دلم می خواست جهان با من کمی، فقط کمی مهربان تر می بود.
و در دادن چیزهایی که آن ها را از قلبم میخواستم به من اندکی سخاوت مند تر می بود.
خواهم گفت که هرگز آدم ضعیفی نبودم ولی دلم می خواست جهان بعضی وقتها که من از به ساز او رقصیدن خسته می شدم و گوشه ای می افتادم کمی فقط کمی به ساز دلم می رقصید .
کاش گاهی جهان با من با ما با تمام ما کسانی که قوی بودیم ولی گاهی کم می آوردیم ،مهربان تر بود.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
و در دادن چیزهایی که آن ها را از قلبم میخواستم به من اندکی سخاوت مند تر می بود.
خواهم گفت که هرگز آدم ضعیفی نبودم ولی دلم می خواست جهان بعضی وقتها که من از به ساز او رقصیدن خسته می شدم و گوشه ای می افتادم کمی فقط کمی به ساز دلم می رقصید .
کاش گاهی جهان با من با ما با تمام ما کسانی که قوی بودیم ولی گاهی کم می آوردیم ،مهربان تر بود.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
کرونا این دوسال غصه های زیادی به دل ما نشونده اما غصه ی دور موندن از وطن واسه ماهایی که این طرف دنیایم و نشد که تو این دوسال عطر ایران و نفس بکشیم خیلی سنگین تموم شد .
نشستم ثانیه به ثانیه روزهای سفر به ایران و مزه میکنم تا طعمش یادم نره...
بمحض رسیدن به ایران می ریم چمدونها رو میذاریم خونه ی خودمون و بعد
می پریم خونه ی مامان بابا. کیه که ندونه خونه ی پدری حتی اگه صدسالت بشه بازم خونه ی امیدته
اولین کار اینه که ساعت ۱۱ شب میرم میدون شاه
و میدونم دیگه اونموقع هاست که حسابی خلوته تا صبح می شینم و مسجد شیخ لطف الله رو نگاه می کنم و نگاه می کنم و نگاه می کنم.
قرار نیست با کسی حرف بزنم قرار نیست چیزی بشنوم اون لحظه فقط زمانِ نگاه کردنه
جهان با تموم بزرگی برای من اون لحظه توی اون میدون متوقف میشه
مرکز ثقل تموم دنیا برای من اونجاست.
همه ی خانواده میان اونجا ولی بعد از ساعتی میرن و فقط شوهر خواهرم باقی میمونه و آروم میشینه پهلوی من و گاهی چرت می زنه.
دیگه طلوع را که می بینم میام خونه و توی راه اولین سنگک سفر و میخرم .
بهتون نگفتم؟ عطر سنگک عطر زندگیه
محاله صبح ایران و بتونی بدون سنگک و بربری تصور کنی .
از خوراکی های شیرین هرچیزی که شاهتوت داره. میره توی لیست الویت
میوه های شهرفرنگ خوش آب و رنگِ اما مگه طعم میوه ی وطنی و داره ؟
می رسم به بستنی سنتی با خامه فراوون که باید یه عالمه بخرم باکیک یزدی های تازه که باید اینقدر بخورم تا گند زده بشه به تمام ساعتی که توی کلاپ های ورزشی دیار فرنگ عرق ریختم :)
مامان از قبل برای دختر راه دورش
شاه توت و آلبالو فریز می کنه که وقتی می رسم بهش دستبرد فراوان می زنم. مگه میشه ازش گذشت ؟
از خوشمزه های ایران گوجه ها و بادمجون هاشه
آخ دلم رفت!
همین گوجه های ساده ی وطنی توی مغازه ها یا روی چرخ دست فروش ها اون طرف دنیا اگه پیدا بشه دل جماعتی و شاد میکنه ...
زردآلو شیرینش و انگورهای باغمون و خرمآلوهای باغچه و باغ های اطراف شهر
اصلا تو بگو هرچی.
کی میتونه بگه توی این جدال عطرها و رنگها و طعم ها میشه بی ذوق نشست و چیزی نگفت ؟
ریحونهای ایران رو هیچ جا نداره.
اگه بیاد لای پنیر تبریزی و بربری گرم اونم عصرونه کنار دوستا و فامیلها دیگه خودت میدونی چه محشری میشه ...
از شهر بگم که تقریبا هر روز باید به میدونش یه سر بزنم و انرژی شو را بگیرم.
با بچه های گروه سرطانی باید هر روز وقت صرف کنم.
با عزیزان قطع نخاعی که نمیشه روزم و نگذرونم..
استادانم رو باید ببینم.
حتما غزلیات سعدی رو نیمه شبها بخونم و صبحها خیلی زود خودم رو برسونم
خونه ی مامانم
بیخبر بپرم توی تخت بین بابای ۹۰ ساله و مامان ۸۰ ساله ام چون هنوز ۳۰ سانت بین این دوتا توی تخت که زورکی جای من میشه تموم بهشت منه.
دیدن کسانی که دوستشون دارم.
و رفتن سر قبر مامان بزرگها تا براشون گل ببرم و برقصم و یه قری یواشکی بدم که دلشون باز بشه ...عطر گلها و صدای خنده ها حالشون و قشنگ میکنه ..
وطن،خونه ،ایران ..
حتی از راه دور
حتی توی روزهایی که سفر ممنوع شد من و رها نکرد
عین بچه ای که شکلاتی که پیشش نیست رو بذاره گوشه ی لپش
راستی کیه که بتونه بگه وطنش حتی هزار فرسنگ دورتر همراهش نیست ؟
پریچهر رونقی
@adelehz
نشستم ثانیه به ثانیه روزهای سفر به ایران و مزه میکنم تا طعمش یادم نره...
بمحض رسیدن به ایران می ریم چمدونها رو میذاریم خونه ی خودمون و بعد
می پریم خونه ی مامان بابا. کیه که ندونه خونه ی پدری حتی اگه صدسالت بشه بازم خونه ی امیدته
اولین کار اینه که ساعت ۱۱ شب میرم میدون شاه
و میدونم دیگه اونموقع هاست که حسابی خلوته تا صبح می شینم و مسجد شیخ لطف الله رو نگاه می کنم و نگاه می کنم و نگاه می کنم.
قرار نیست با کسی حرف بزنم قرار نیست چیزی بشنوم اون لحظه فقط زمانِ نگاه کردنه
جهان با تموم بزرگی برای من اون لحظه توی اون میدون متوقف میشه
مرکز ثقل تموم دنیا برای من اونجاست.
همه ی خانواده میان اونجا ولی بعد از ساعتی میرن و فقط شوهر خواهرم باقی میمونه و آروم میشینه پهلوی من و گاهی چرت می زنه.
دیگه طلوع را که می بینم میام خونه و توی راه اولین سنگک سفر و میخرم .
بهتون نگفتم؟ عطر سنگک عطر زندگیه
محاله صبح ایران و بتونی بدون سنگک و بربری تصور کنی .
از خوراکی های شیرین هرچیزی که شاهتوت داره. میره توی لیست الویت
میوه های شهرفرنگ خوش آب و رنگِ اما مگه طعم میوه ی وطنی و داره ؟
می رسم به بستنی سنتی با خامه فراوون که باید یه عالمه بخرم باکیک یزدی های تازه که باید اینقدر بخورم تا گند زده بشه به تمام ساعتی که توی کلاپ های ورزشی دیار فرنگ عرق ریختم :)
مامان از قبل برای دختر راه دورش
شاه توت و آلبالو فریز می کنه که وقتی می رسم بهش دستبرد فراوان می زنم. مگه میشه ازش گذشت ؟
از خوشمزه های ایران گوجه ها و بادمجون هاشه
آخ دلم رفت!
همین گوجه های ساده ی وطنی توی مغازه ها یا روی چرخ دست فروش ها اون طرف دنیا اگه پیدا بشه دل جماعتی و شاد میکنه ...
زردآلو شیرینش و انگورهای باغمون و خرمآلوهای باغچه و باغ های اطراف شهر
اصلا تو بگو هرچی.
کی میتونه بگه توی این جدال عطرها و رنگها و طعم ها میشه بی ذوق نشست و چیزی نگفت ؟
ریحونهای ایران رو هیچ جا نداره.
اگه بیاد لای پنیر تبریزی و بربری گرم اونم عصرونه کنار دوستا و فامیلها دیگه خودت میدونی چه محشری میشه ...
از شهر بگم که تقریبا هر روز باید به میدونش یه سر بزنم و انرژی شو را بگیرم.
با بچه های گروه سرطانی باید هر روز وقت صرف کنم.
با عزیزان قطع نخاعی که نمیشه روزم و نگذرونم..
استادانم رو باید ببینم.
حتما غزلیات سعدی رو نیمه شبها بخونم و صبحها خیلی زود خودم رو برسونم
خونه ی مامانم
بیخبر بپرم توی تخت بین بابای ۹۰ ساله و مامان ۸۰ ساله ام چون هنوز ۳۰ سانت بین این دوتا توی تخت که زورکی جای من میشه تموم بهشت منه.
دیدن کسانی که دوستشون دارم.
و رفتن سر قبر مامان بزرگها تا براشون گل ببرم و برقصم و یه قری یواشکی بدم که دلشون باز بشه ...عطر گلها و صدای خنده ها حالشون و قشنگ میکنه ..
وطن،خونه ،ایران ..
حتی از راه دور
حتی توی روزهایی که سفر ممنوع شد من و رها نکرد
عین بچه ای که شکلاتی که پیشش نیست رو بذاره گوشه ی لپش
راستی کیه که بتونه بگه وطنش حتی هزار فرسنگ دورتر همراهش نیست ؟
پریچهر رونقی
@adelehz
وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنیِّ فَإِنیِّ قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ
و هرگاه بندگان من از تو در باره من بپرسند ، من نزدیکم و دعاى دعاکننده را به هنگامى که مرا بخواند اجابت میکنم.
[سوره بقره | ۸۶]
برای خوب شدن حال همدیگر دعا کنیم.
شب زیبا
@adelehz
و هرگاه بندگان من از تو در باره من بپرسند ، من نزدیکم و دعاى دعاکننده را به هنگامى که مرا بخواند اجابت میکنم.
[سوره بقره | ۸۶]
برای خوب شدن حال همدیگر دعا کنیم.
شب زیبا
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
ما اینجاییم❤️
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
امیدوارم امروز هر کدوم تون یه اسم اس اس واریزی واقعی و یه پیام عاشقانه از کسی که دوستش دارین داشته باشین😊
صبح بخیر ❤️
@adelehz
صبح بخیر ❤️
@adelehz
همونطور که داشت دونه دونه نارنگیارو میچید تو ظرف پرسید: راستی به نظرت من اگه فصل بودم، کدومش میشدم؟
گفتم: حقیقتش سوال خیلی سختیه.ولی مثلا وقتایی که مثه الان واسم نارنگی پوست میکنی و دستات بوی نارنگی میگیره، پاییز.
وقتایی که میخندی و گونههات گرد و برجستهتر به نظر میاد، جوری که انگار آلوچه توشون قایم کردی، بهار.
وقتایی که اشک از چشات شره میکنه و مثل آدم برفی قطره قطره از صورتت آب میچکه، زمستون.
وقتایی هم که دستای گرمت رو تو دستم میگیرم و داغیش رو حس میکنم، تابستون.
کدومشون رو بگم که تو و فصلا ازم دلخور نشین؟
غش غش خندید. برق ذوق و خوشحالی رو به وضوح تو چشاش میدیدم. گفتم حالا به این فصلا، ستارهی پر نور توی چشات رو هم اضافه کن.
مجتبی پور فرخ
@adelehz
گفتم: حقیقتش سوال خیلی سختیه.ولی مثلا وقتایی که مثه الان واسم نارنگی پوست میکنی و دستات بوی نارنگی میگیره، پاییز.
وقتایی که میخندی و گونههات گرد و برجستهتر به نظر میاد، جوری که انگار آلوچه توشون قایم کردی، بهار.
وقتایی که اشک از چشات شره میکنه و مثل آدم برفی قطره قطره از صورتت آب میچکه، زمستون.
وقتایی هم که دستای گرمت رو تو دستم میگیرم و داغیش رو حس میکنم، تابستون.
کدومشون رو بگم که تو و فصلا ازم دلخور نشین؟
غش غش خندید. برق ذوق و خوشحالی رو به وضوح تو چشاش میدیدم. گفتم حالا به این فصلا، ستارهی پر نور توی چشات رو هم اضافه کن.
مجتبی پور فرخ
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بعضی آدمها هم هستند که حس خوب زندگی هستند .
وجودشان خون میشود می رود توی رگ آدم
گران و لوکس و آنچنانی نیستند ها
ولی بوی زندگی می دهند
مثل بوی خاک باران خورده
یا بوی گردن نوزاد چند روزه
یا شاید هم بوی خوب طالبی پاره شده در یک غروب تابستان
بوی خوب و ساده ی زندگی
قدر این ها را بدانید
همین
#عادله_زمانی
🎥پریسا جان راغیان
@adelehz
وجودشان خون میشود می رود توی رگ آدم
گران و لوکس و آنچنانی نیستند ها
ولی بوی زندگی می دهند
مثل بوی خاک باران خورده
یا بوی گردن نوزاد چند روزه
یا شاید هم بوی خوب طالبی پاره شده در یک غروب تابستان
بوی خوب و ساده ی زندگی
قدر این ها را بدانید
همین
#عادله_زمانی
🎥پریسا جان راغیان
@adelehz
وَ کَفی بِرَبَّکَ وَکیلا
کافی است که پروردگارت یارو مددکارِ تو باشد.
آیه ی ۶۵ سوره اسرا
شب زیبا ❤️
@adelehz
کافی است که پروردگارت یارو مددکارِ تو باشد.
آیه ی ۶۵ سوره اسرا
شب زیبا ❤️
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در نقطه ای که خیال میکنی همه چیز به آخر رسیده و جهان در تاریکی غرق شده ست.ناگهان خورشید طلوع میکند .
در نقطه ای که تصور میکنی سردترین لحظه ی زندگی توست،خانه ات شروع میکند به گرم شدن ..
در آن آخرین گام امید که هرچه داشتی از سرمایه ی امید و انتظار به باد رفته ست ناگهان یک امید نو سر راهت می نشیند ..
میدانی نفس کلامم چیست ؟
نفس کلامم این ست که رفیق
حتی تا آخرین لحظه ی سیاهی و سرما از نور و گرما نا امید نشو
چون تو نمیدانی طلوع کی رخ خواهد داد!
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
در نقطه ای که تصور میکنی سردترین لحظه ی زندگی توست،خانه ات شروع میکند به گرم شدن ..
در آن آخرین گام امید که هرچه داشتی از سرمایه ی امید و انتظار به باد رفته ست ناگهان یک امید نو سر راهت می نشیند ..
میدانی نفس کلامم چیست ؟
نفس کلامم این ست که رفیق
حتی تا آخرین لحظه ی سیاهی و سرما از نور و گرما نا امید نشو
چون تو نمیدانی طلوع کی رخ خواهد داد!
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
اين سينه هواى يار ميخواهد خب
بى تاب شده قرار ميخواهد خب
لبخند كه ميزنى لبت ميشكفد
ما هم دلمان انار ميخواهد خب ...
تقی سیدی
#دلبرانه_های_پاییز
رابُر،کرمان
📷اسما جان❤️
@adelehz
اين سينه هواى يار ميخواهد خب
بى تاب شده قرار ميخواهد خب
لبخند كه ميزنى لبت ميشكفد
ما هم دلمان انار ميخواهد خب ...
تقی سیدی
#دلبرانه_های_پاییز
رابُر،کرمان
📷اسما جان❤️
@adelehz
«از تو توقع نداشتم...»
شاید این جمله قصیر ترین و در عین حال کامل ترین جملهی غمگین تاریخ باشه.
«از تو توقع نداشتم» انگار کل غم دنیا توشه.
تو این سه تا کلمه و یک حرف اضافه.
توش کلی حرفه. یعنی تو فرق داشتی واسم.
تو با کل دنیا فرق داشتی. کل دنیا زدن زمین منو، تو نباید میزدی. از تو توقع نداشتم...
از «تو» توقع نداشتم یعنی تو برام خاص بودی.
یعنی تو خاصترین آدم دنیای من بودی.
یعنی تو تنها کسی بودی که باورش داشتم.
«تو» نباید خراب میکردی...
حداقل «تو» دیگه نباید خراب میکردی...
از «تو» توقع نداشتم...
مهسا جلال
@adelehz
شاید این جمله قصیر ترین و در عین حال کامل ترین جملهی غمگین تاریخ باشه.
«از تو توقع نداشتم» انگار کل غم دنیا توشه.
تو این سه تا کلمه و یک حرف اضافه.
توش کلی حرفه. یعنی تو فرق داشتی واسم.
تو با کل دنیا فرق داشتی. کل دنیا زدن زمین منو، تو نباید میزدی. از تو توقع نداشتم...
از «تو» توقع نداشتم یعنی تو برام خاص بودی.
یعنی تو خاصترین آدم دنیای من بودی.
یعنی تو تنها کسی بودی که باورش داشتم.
«تو» نباید خراب میکردی...
حداقل «تو» دیگه نباید خراب میکردی...
از «تو» توقع نداشتم...
مهسا جلال
@adelehz
روزهاى خوب و بدى باهم داشتيم كه بيشترشان خوب بود؛
من تمامِ آن روز ها را مى بوسم ...
جمال ثريا
@adelehz
روزهاى خوب و بدى باهم داشتيم كه بيشترشان خوب بود؛
من تمامِ آن روز ها را مى بوسم ...
جمال ثريا
@adelehz
روباه گفت: سلام صبح بخیر.
شازده کوچولو مؤدبانه پاسخ داد: «سلام، صبح بخیر.» ولی هر چقدر اطراف را نگاه کرد، چیزی ندید.
صدا گفت: من اینجام، زیر درخت سیب...
شازده کوچولو گفت: تو کی هستی؟ چقدر خوشگلی!
روباه گفت: من یک روباه هستم.
شازده کوچولو به او گفت: بیا با من بازی کن. من خیلی دلم گرفته و غمگینم.
روباه گفت: من نمیتوانم با تو بازی کنم. آخه اهلی نیستم.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: «مرا ببخش.» بعد کمی فکر کرد و پرسید: «اهلی یعنی چی؟»
روباه گفت: اهلی کردن چیزی است که مدتهاست فراموش شده. اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن.
شازده کوچولو پرسید: ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: درسته. مثلاً در حال حاضر تو برای من فقط یک پسر بچه هستی مانند هزاران پسر بچه دیگر و من هیچ احتیاجی به تو ندارم و تو هم هیچ احتیاجی به من نداری. من هم برای تو فقط یک روباه هستم، مانند هزاران روباه دیگر، اما اگر تو من را اهلی کنی ما به یکدیگر نیازمند خواهیم شد. آن وقت تو برای من منحصر به فرد و یگانه میشوی و من برای تو منحصر به فرد و یگانه.
شازده کوچولو
@adelehz
شازده کوچولو مؤدبانه پاسخ داد: «سلام، صبح بخیر.» ولی هر چقدر اطراف را نگاه کرد، چیزی ندید.
صدا گفت: من اینجام، زیر درخت سیب...
شازده کوچولو گفت: تو کی هستی؟ چقدر خوشگلی!
روباه گفت: من یک روباه هستم.
شازده کوچولو به او گفت: بیا با من بازی کن. من خیلی دلم گرفته و غمگینم.
روباه گفت: من نمیتوانم با تو بازی کنم. آخه اهلی نیستم.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: «مرا ببخش.» بعد کمی فکر کرد و پرسید: «اهلی یعنی چی؟»
روباه گفت: اهلی کردن چیزی است که مدتهاست فراموش شده. اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن.
شازده کوچولو پرسید: ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: درسته. مثلاً در حال حاضر تو برای من فقط یک پسر بچه هستی مانند هزاران پسر بچه دیگر و من هیچ احتیاجی به تو ندارم و تو هم هیچ احتیاجی به من نداری. من هم برای تو فقط یک روباه هستم، مانند هزاران روباه دیگر، اما اگر تو من را اهلی کنی ما به یکدیگر نیازمند خواهیم شد. آن وقت تو برای من منحصر به فرد و یگانه میشوی و من برای تو منحصر به فرد و یگانه.
شازده کوچولو
@adelehz