تابحال کسی نشنیده که رژلب سرخ زنی کسی را کشته باشد ولی تاریخ تا دلت بخواهد پر است از مردانی که با دیدن لبان سرخ عاشق شده اند .
موی بلند و مژه ی برگشته و چشم های خمار را که نگو ...
راستش زنها انگار خلق شده اند که زیبایی با خودشان بیاورند ،حالا اینکه چرا بعضی آدمها این زیبایی را برنمی تابند حکایت دیگری ست .
من اگر پادشاه سیاره ای مثل سیاره ی شازده کوچلو بودم
دستور میدادم همه ی زنها حتما یک رژلب قرمز داشته باشند تا هر وقت بدبختی همه جا را سیاه کرد رژشان را به لب بکشند و آنوقت اماده شوند برای قشنگ تر کردن دنیا ..
#عادله_زمانی
کابل،۲۰۰۲
@adelehz
موی بلند و مژه ی برگشته و چشم های خمار را که نگو ...
راستش زنها انگار خلق شده اند که زیبایی با خودشان بیاورند ،حالا اینکه چرا بعضی آدمها این زیبایی را برنمی تابند حکایت دیگری ست .
من اگر پادشاه سیاره ای مثل سیاره ی شازده کوچلو بودم
دستور میدادم همه ی زنها حتما یک رژلب قرمز داشته باشند تا هر وقت بدبختی همه جا را سیاه کرد رژشان را به لب بکشند و آنوقت اماده شوند برای قشنگ تر کردن دنیا ..
#عادله_زمانی
کابل،۲۰۰۲
@adelehz
Shamdoony
Saman
یه زمانی هم ما نوجوانهایی بودیم که بلد نبودیم آهنگ های دپ و غمگین بشنویم.
گریه کردن پای آهنگها رو بلد نبودیم
شاید چون هنوز عاشق نشده بودیم
و رسم بی وفایی های دنیا رو ندیده بودیم .
پس آهنگهای قر دار و شاد می شنیدیم و دور از چشم همه جلوی آینه ها می رقصیدیم و برای عروسی های فامیل که آخر تابستان برگزار میشد آماده می شدیم .
همینقدر ساده
همینقدر شاد
همینقدر جذاب ...
#عادله_زمانی
@adelehz
گریه کردن پای آهنگها رو بلد نبودیم
شاید چون هنوز عاشق نشده بودیم
و رسم بی وفایی های دنیا رو ندیده بودیم .
پس آهنگهای قر دار و شاد می شنیدیم و دور از چشم همه جلوی آینه ها می رقصیدیم و برای عروسی های فامیل که آخر تابستان برگزار میشد آماده می شدیم .
همینقدر ساده
همینقدر شاد
همینقدر جذاب ...
#عادله_زمانی
@adelehz
هر روز برای خود روز جدیدی ست، هر گل طراوت خاص خود را دارد. هر چهره ای از زیبایی ویژه ای برخوردار می باشد و بالاخره هر پدیده ای در دنیا در نوع خود یکتا و دیدنی است، از جمله هر صبحِ زندگی شما.
لئو بوسکالیا
@adelehz
لئو بوسکالیا
@adelehz
وقتی خداوند
تو را به من شناساند
و به خانهاش رفت
فکر کردم
که برایش نامهای بنویسم
بر ورقههای نیلگون
و آن را در پاکتی نیلگون قرار دهم
آن را غسل دهم
و اینگونه بیآغازم:
محبوبم!
میخواستم که از او سپاسگذاری کنم
برای آن که
او
تو را برای من
برگزیده است
اما
آنگونه که به من گفتهاند؛
خداوند
هیچ نامهای را
جز نامههای عاشقانه پاسخ نمیدهد
وقتی جوابم را گرفتم
و بازگشتم
تو را
مانند شکوفهٔ مگنولیا بر روی دستانم میبردم
و بر دستان خدا بوسه میزدم ...
نزار قبانی
@adelehz
تو را به من شناساند
و به خانهاش رفت
فکر کردم
که برایش نامهای بنویسم
بر ورقههای نیلگون
و آن را در پاکتی نیلگون قرار دهم
آن را غسل دهم
و اینگونه بیآغازم:
محبوبم!
میخواستم که از او سپاسگذاری کنم
برای آن که
او
تو را برای من
برگزیده است
اما
آنگونه که به من گفتهاند؛
خداوند
هیچ نامهای را
جز نامههای عاشقانه پاسخ نمیدهد
وقتی جوابم را گرفتم
و بازگشتم
تو را
مانند شکوفهٔ مگنولیا بر روی دستانم میبردم
و بر دستان خدا بوسه میزدم ...
نزار قبانی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
دلی را که کسی برده باشد پس نخواهد آورد
فقط ممکن ست روزی جایی ،در خیابانی رهایش کند .
و تو هرگز نتوانی پیدایش کنی
وقتی دلت را می سپاری به کسی به هوش باش
دلت تا زمانی میتواند توسط تو محافظت شود که در دستت باشد .پس دقت کن دلت را به دست کی می سپاری ..
#عادله_زمانی
@adelehz
فقط ممکن ست روزی جایی ،در خیابانی رهایش کند .
و تو هرگز نتوانی پیدایش کنی
وقتی دلت را می سپاری به کسی به هوش باش
دلت تا زمانی میتواند توسط تو محافظت شود که در دستت باشد .پس دقت کن دلت را به دست کی می سپاری ..
#عادله_زمانی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
من آخرین رقصمان را
هرگز بیاد نمی آورم.دلیلش شاید ساده باشد چون ما هرگز با هم نرقصیدیم
اصلا ما باهم چکار کردیم؟ سفر رفتیم؟کنار دریا آتش روشن کردیم؟زیر باران نمنم قدم زدیم؟برایم با قد بلندت آخرین سیب بالاترین نقطه درخت را چیدی؟
ما حتی با هم یک فنجان چای هم نخوردیم
اصلا من از تو
تو از من چه بیاد خواهیم آورد ؟
من هرگز آخرین رقصمان را بیاد نخواهم آورد...
#عادله_زمانی
@adelehz
هرگز بیاد نمی آورم.دلیلش شاید ساده باشد چون ما هرگز با هم نرقصیدیم
اصلا ما باهم چکار کردیم؟ سفر رفتیم؟کنار دریا آتش روشن کردیم؟زیر باران نمنم قدم زدیم؟برایم با قد بلندت آخرین سیب بالاترین نقطه درخت را چیدی؟
ما حتی با هم یک فنجان چای هم نخوردیم
اصلا من از تو
تو از من چه بیاد خواهیم آورد ؟
من هرگز آخرین رقصمان را بیاد نخواهم آورد...
#عادله_زمانی
@adelehz
ساوه شهره به انار است... وَ بم به رُطبش
يار ما نيز به شيرينیِ مرموز لبش...
حامد عسکری
#دلبرانه_های_پاییز
🎑نسیم حسینی
لرستان
@adelehz
يار ما نيز به شيرينیِ مرموز لبش...
حامد عسکری
#دلبرانه_های_پاییز
🎑نسیم حسینی
لرستان
@adelehz
اگر روزگاری کسی از من بپرسد که چه چیز دنیا بیشتر آزارت داد؟ خواهم گفت که دلم می خواست جهان با من کمی، فقط کمی مهربان تر می بود.
و در دادن چیزهایی که آن ها را از قلبم میخواستم به من اندکی سخاوت مند تر می بود.
خواهم گفت که هرگز آدم ضعیفی نبودم ولی دلم می خواست جهان بعضی وقتها که من از به ساز او رقصیدن خسته می شدم و گوشه ای می افتادم کمی فقط کمی به ساز دلم می رقصید .
کاش گاهی جهان با من با ما با تمام ما کسانی که قوی بودیم ولی گاهی کم می آوردیم ،مهربان تر بود.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
و در دادن چیزهایی که آن ها را از قلبم میخواستم به من اندکی سخاوت مند تر می بود.
خواهم گفت که هرگز آدم ضعیفی نبودم ولی دلم می خواست جهان بعضی وقتها که من از به ساز او رقصیدن خسته می شدم و گوشه ای می افتادم کمی فقط کمی به ساز دلم می رقصید .
کاش گاهی جهان با من با ما با تمام ما کسانی که قوی بودیم ولی گاهی کم می آوردیم ،مهربان تر بود.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
کرونا این دوسال غصه های زیادی به دل ما نشونده اما غصه ی دور موندن از وطن واسه ماهایی که این طرف دنیایم و نشد که تو این دوسال عطر ایران و نفس بکشیم خیلی سنگین تموم شد .
نشستم ثانیه به ثانیه روزهای سفر به ایران و مزه میکنم تا طعمش یادم نره...
بمحض رسیدن به ایران می ریم چمدونها رو میذاریم خونه ی خودمون و بعد
می پریم خونه ی مامان بابا. کیه که ندونه خونه ی پدری حتی اگه صدسالت بشه بازم خونه ی امیدته
اولین کار اینه که ساعت ۱۱ شب میرم میدون شاه
و میدونم دیگه اونموقع هاست که حسابی خلوته تا صبح می شینم و مسجد شیخ لطف الله رو نگاه می کنم و نگاه می کنم و نگاه می کنم.
قرار نیست با کسی حرف بزنم قرار نیست چیزی بشنوم اون لحظه فقط زمانِ نگاه کردنه
جهان با تموم بزرگی برای من اون لحظه توی اون میدون متوقف میشه
مرکز ثقل تموم دنیا برای من اونجاست.
همه ی خانواده میان اونجا ولی بعد از ساعتی میرن و فقط شوهر خواهرم باقی میمونه و آروم میشینه پهلوی من و گاهی چرت می زنه.
دیگه طلوع را که می بینم میام خونه و توی راه اولین سنگک سفر و میخرم .
بهتون نگفتم؟ عطر سنگک عطر زندگیه
محاله صبح ایران و بتونی بدون سنگک و بربری تصور کنی .
از خوراکی های شیرین هرچیزی که شاهتوت داره. میره توی لیست الویت
میوه های شهرفرنگ خوش آب و رنگِ اما مگه طعم میوه ی وطنی و داره ؟
می رسم به بستنی سنتی با خامه فراوون که باید یه عالمه بخرم باکیک یزدی های تازه که باید اینقدر بخورم تا گند زده بشه به تمام ساعتی که توی کلاپ های ورزشی دیار فرنگ عرق ریختم :)
مامان از قبل برای دختر راه دورش
شاه توت و آلبالو فریز می کنه که وقتی می رسم بهش دستبرد فراوان می زنم. مگه میشه ازش گذشت ؟
از خوشمزه های ایران گوجه ها و بادمجون هاشه
آخ دلم رفت!
همین گوجه های ساده ی وطنی توی مغازه ها یا روی چرخ دست فروش ها اون طرف دنیا اگه پیدا بشه دل جماعتی و شاد میکنه ...
زردآلو شیرینش و انگورهای باغمون و خرمآلوهای باغچه و باغ های اطراف شهر
اصلا تو بگو هرچی.
کی میتونه بگه توی این جدال عطرها و رنگها و طعم ها میشه بی ذوق نشست و چیزی نگفت ؟
ریحونهای ایران رو هیچ جا نداره.
اگه بیاد لای پنیر تبریزی و بربری گرم اونم عصرونه کنار دوستا و فامیلها دیگه خودت میدونی چه محشری میشه ...
از شهر بگم که تقریبا هر روز باید به میدونش یه سر بزنم و انرژی شو را بگیرم.
با بچه های گروه سرطانی باید هر روز وقت صرف کنم.
با عزیزان قطع نخاعی که نمیشه روزم و نگذرونم..
استادانم رو باید ببینم.
حتما غزلیات سعدی رو نیمه شبها بخونم و صبحها خیلی زود خودم رو برسونم
خونه ی مامانم
بیخبر بپرم توی تخت بین بابای ۹۰ ساله و مامان ۸۰ ساله ام چون هنوز ۳۰ سانت بین این دوتا توی تخت که زورکی جای من میشه تموم بهشت منه.
دیدن کسانی که دوستشون دارم.
و رفتن سر قبر مامان بزرگها تا براشون گل ببرم و برقصم و یه قری یواشکی بدم که دلشون باز بشه ...عطر گلها و صدای خنده ها حالشون و قشنگ میکنه ..
وطن،خونه ،ایران ..
حتی از راه دور
حتی توی روزهایی که سفر ممنوع شد من و رها نکرد
عین بچه ای که شکلاتی که پیشش نیست رو بذاره گوشه ی لپش
راستی کیه که بتونه بگه وطنش حتی هزار فرسنگ دورتر همراهش نیست ؟
پریچهر رونقی
@adelehz
نشستم ثانیه به ثانیه روزهای سفر به ایران و مزه میکنم تا طعمش یادم نره...
بمحض رسیدن به ایران می ریم چمدونها رو میذاریم خونه ی خودمون و بعد
می پریم خونه ی مامان بابا. کیه که ندونه خونه ی پدری حتی اگه صدسالت بشه بازم خونه ی امیدته
اولین کار اینه که ساعت ۱۱ شب میرم میدون شاه
و میدونم دیگه اونموقع هاست که حسابی خلوته تا صبح می شینم و مسجد شیخ لطف الله رو نگاه می کنم و نگاه می کنم و نگاه می کنم.
قرار نیست با کسی حرف بزنم قرار نیست چیزی بشنوم اون لحظه فقط زمانِ نگاه کردنه
جهان با تموم بزرگی برای من اون لحظه توی اون میدون متوقف میشه
مرکز ثقل تموم دنیا برای من اونجاست.
همه ی خانواده میان اونجا ولی بعد از ساعتی میرن و فقط شوهر خواهرم باقی میمونه و آروم میشینه پهلوی من و گاهی چرت می زنه.
دیگه طلوع را که می بینم میام خونه و توی راه اولین سنگک سفر و میخرم .
بهتون نگفتم؟ عطر سنگک عطر زندگیه
محاله صبح ایران و بتونی بدون سنگک و بربری تصور کنی .
از خوراکی های شیرین هرچیزی که شاهتوت داره. میره توی لیست الویت
میوه های شهرفرنگ خوش آب و رنگِ اما مگه طعم میوه ی وطنی و داره ؟
می رسم به بستنی سنتی با خامه فراوون که باید یه عالمه بخرم باکیک یزدی های تازه که باید اینقدر بخورم تا گند زده بشه به تمام ساعتی که توی کلاپ های ورزشی دیار فرنگ عرق ریختم :)
مامان از قبل برای دختر راه دورش
شاه توت و آلبالو فریز می کنه که وقتی می رسم بهش دستبرد فراوان می زنم. مگه میشه ازش گذشت ؟
از خوشمزه های ایران گوجه ها و بادمجون هاشه
آخ دلم رفت!
همین گوجه های ساده ی وطنی توی مغازه ها یا روی چرخ دست فروش ها اون طرف دنیا اگه پیدا بشه دل جماعتی و شاد میکنه ...
زردآلو شیرینش و انگورهای باغمون و خرمآلوهای باغچه و باغ های اطراف شهر
اصلا تو بگو هرچی.
کی میتونه بگه توی این جدال عطرها و رنگها و طعم ها میشه بی ذوق نشست و چیزی نگفت ؟
ریحونهای ایران رو هیچ جا نداره.
اگه بیاد لای پنیر تبریزی و بربری گرم اونم عصرونه کنار دوستا و فامیلها دیگه خودت میدونی چه محشری میشه ...
از شهر بگم که تقریبا هر روز باید به میدونش یه سر بزنم و انرژی شو را بگیرم.
با بچه های گروه سرطانی باید هر روز وقت صرف کنم.
با عزیزان قطع نخاعی که نمیشه روزم و نگذرونم..
استادانم رو باید ببینم.
حتما غزلیات سعدی رو نیمه شبها بخونم و صبحها خیلی زود خودم رو برسونم
خونه ی مامانم
بیخبر بپرم توی تخت بین بابای ۹۰ ساله و مامان ۸۰ ساله ام چون هنوز ۳۰ سانت بین این دوتا توی تخت که زورکی جای من میشه تموم بهشت منه.
دیدن کسانی که دوستشون دارم.
و رفتن سر قبر مامان بزرگها تا براشون گل ببرم و برقصم و یه قری یواشکی بدم که دلشون باز بشه ...عطر گلها و صدای خنده ها حالشون و قشنگ میکنه ..
وطن،خونه ،ایران ..
حتی از راه دور
حتی توی روزهایی که سفر ممنوع شد من و رها نکرد
عین بچه ای که شکلاتی که پیشش نیست رو بذاره گوشه ی لپش
راستی کیه که بتونه بگه وطنش حتی هزار فرسنگ دورتر همراهش نیست ؟
پریچهر رونقی
@adelehz
وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنیِّ فَإِنیِّ قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ
و هرگاه بندگان من از تو در باره من بپرسند ، من نزدیکم و دعاى دعاکننده را به هنگامى که مرا بخواند اجابت میکنم.
[سوره بقره | ۸۶]
برای خوب شدن حال همدیگر دعا کنیم.
شب زیبا
@adelehz
و هرگاه بندگان من از تو در باره من بپرسند ، من نزدیکم و دعاى دعاکننده را به هنگامى که مرا بخواند اجابت میکنم.
[سوره بقره | ۸۶]
برای خوب شدن حال همدیگر دعا کنیم.
شب زیبا
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
ما اینجاییم❤️
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
امیدوارم امروز هر کدوم تون یه اسم اس اس واریزی واقعی و یه پیام عاشقانه از کسی که دوستش دارین داشته باشین😊
صبح بخیر ❤️
@adelehz
صبح بخیر ❤️
@adelehz
همونطور که داشت دونه دونه نارنگیارو میچید تو ظرف پرسید: راستی به نظرت من اگه فصل بودم، کدومش میشدم؟
گفتم: حقیقتش سوال خیلی سختیه.ولی مثلا وقتایی که مثه الان واسم نارنگی پوست میکنی و دستات بوی نارنگی میگیره، پاییز.
وقتایی که میخندی و گونههات گرد و برجستهتر به نظر میاد، جوری که انگار آلوچه توشون قایم کردی، بهار.
وقتایی که اشک از چشات شره میکنه و مثل آدم برفی قطره قطره از صورتت آب میچکه، زمستون.
وقتایی هم که دستای گرمت رو تو دستم میگیرم و داغیش رو حس میکنم، تابستون.
کدومشون رو بگم که تو و فصلا ازم دلخور نشین؟
غش غش خندید. برق ذوق و خوشحالی رو به وضوح تو چشاش میدیدم. گفتم حالا به این فصلا، ستارهی پر نور توی چشات رو هم اضافه کن.
مجتبی پور فرخ
@adelehz
گفتم: حقیقتش سوال خیلی سختیه.ولی مثلا وقتایی که مثه الان واسم نارنگی پوست میکنی و دستات بوی نارنگی میگیره، پاییز.
وقتایی که میخندی و گونههات گرد و برجستهتر به نظر میاد، جوری که انگار آلوچه توشون قایم کردی، بهار.
وقتایی که اشک از چشات شره میکنه و مثل آدم برفی قطره قطره از صورتت آب میچکه، زمستون.
وقتایی هم که دستای گرمت رو تو دستم میگیرم و داغیش رو حس میکنم، تابستون.
کدومشون رو بگم که تو و فصلا ازم دلخور نشین؟
غش غش خندید. برق ذوق و خوشحالی رو به وضوح تو چشاش میدیدم. گفتم حالا به این فصلا، ستارهی پر نور توی چشات رو هم اضافه کن.
مجتبی پور فرخ
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بعضی آدمها هم هستند که حس خوب زندگی هستند .
وجودشان خون میشود می رود توی رگ آدم
گران و لوکس و آنچنانی نیستند ها
ولی بوی زندگی می دهند
مثل بوی خاک باران خورده
یا بوی گردن نوزاد چند روزه
یا شاید هم بوی خوب طالبی پاره شده در یک غروب تابستان
بوی خوب و ساده ی زندگی
قدر این ها را بدانید
همین
#عادله_زمانی
🎥پریسا جان راغیان
@adelehz
وجودشان خون میشود می رود توی رگ آدم
گران و لوکس و آنچنانی نیستند ها
ولی بوی زندگی می دهند
مثل بوی خاک باران خورده
یا بوی گردن نوزاد چند روزه
یا شاید هم بوی خوب طالبی پاره شده در یک غروب تابستان
بوی خوب و ساده ی زندگی
قدر این ها را بدانید
همین
#عادله_زمانی
🎥پریسا جان راغیان
@adelehz