معمولا وقتی چیزی را از دست می دهیم قدرش را میدانیم .
قدر لذتی که از داشتنش میبردیم
حتی اگر این لذت آنقدر تکراری شده باشد که به چشم ما نیاید .
من گمان می کنم از دست دادن چیزی که حق مسلم مان میدانیمش به شکلی ویران کننده به ما نشان میدهد که ما مالک هیچچیز نیستیم و وظیفه داریم بابت آنچه در اختیارمان قرار گرفته شاد باشیم و شکرگزار
و از بین حسرت ها ،حسرت بعد از دست دادن چیزی که در عین اهمیتش به آن بی توجه بودیم بدترین نوع حسرت ست .
باری،چه کسی میتواند بگوید که ما چقدر در برابر داشته هایمان غافل و بی توجه ایم مگر خودمان ؟
#عادله_زمانی
@adelehz
قدر لذتی که از داشتنش میبردیم
حتی اگر این لذت آنقدر تکراری شده باشد که به چشم ما نیاید .
من گمان می کنم از دست دادن چیزی که حق مسلم مان میدانیمش به شکلی ویران کننده به ما نشان میدهد که ما مالک هیچچیز نیستیم و وظیفه داریم بابت آنچه در اختیارمان قرار گرفته شاد باشیم و شکرگزار
و از بین حسرت ها ،حسرت بعد از دست دادن چیزی که در عین اهمیتش به آن بی توجه بودیم بدترین نوع حسرت ست .
باری،چه کسی میتواند بگوید که ما چقدر در برابر داشته هایمان غافل و بی توجه ایم مگر خودمان ؟
#عادله_زمانی
@adelehz
مردی بود در آستانهی میانسالی، که زمانه موهای کمپشتشدهاش را با خاکیِ رخت تنش و سپیدی گچهای کنار ناخنهایش سِت کرده بود، در یکدستش گونی بود و با دست دیگرش کارتن لباسهای دستدومِ زنانه را زیر و رو میکرد.
نابلد، مثل هر مردی که میخواهد برای زنش یا دخترش لباس هدیه بگیرد و تهِ تهش فقط رنگ موردعلاقهی او را میداند.
با صدایی آرام و شرمی بیدلیل
(که نشان دیرینِ تنگدستان آبرودار است) قیمت چندتایی را پرسید و گذاشت سر جاش.
عاقبت رفت سراغ کارتنِ دهتومنیها
شال سیاهی را بر بالای دستانش گرفت و از فروشنده چیزی پرسید که با تمام سادگیش سرم را سوراخ کرد
رفت جایی که از سر شب هی در مغزم تکرار میشود:
"آقا از این سیاهها آبیاش را هم دارید؟"...
امشب کنار پیادهرو مردی را دیدم که داشت از طرف همهی آدمیانِ این زمانه با خدا حرف میزد.
یا رب، از این سیاهها که بر سرمان میگذرد آبیاش را هم دارید؟...
حمید باقرلو
از ژوان
@adelehz
نابلد، مثل هر مردی که میخواهد برای زنش یا دخترش لباس هدیه بگیرد و تهِ تهش فقط رنگ موردعلاقهی او را میداند.
با صدایی آرام و شرمی بیدلیل
(که نشان دیرینِ تنگدستان آبرودار است) قیمت چندتایی را پرسید و گذاشت سر جاش.
عاقبت رفت سراغ کارتنِ دهتومنیها
شال سیاهی را بر بالای دستانش گرفت و از فروشنده چیزی پرسید که با تمام سادگیش سرم را سوراخ کرد
رفت جایی که از سر شب هی در مغزم تکرار میشود:
"آقا از این سیاهها آبیاش را هم دارید؟"...
امشب کنار پیادهرو مردی را دیدم که داشت از طرف همهی آدمیانِ این زمانه با خدا حرف میزد.
یا رب، از این سیاهها که بر سرمان میگذرد آبیاش را هم دارید؟...
حمید باقرلو
از ژوان
@adelehz
❤1
کدوم و میفرستید براش؟❤
anonymous poll
دستم نمیرسد که در آغوش گیرمت... – 100
👍👍👍👍👍👍👍 74%
آن نگاهت میکُشَد دل را، فدایِ چشم تو – 36
👍👍👍 26%
👥 136 people voted so far. Poll closed.
anonymous poll
دستم نمیرسد که در آغوش گیرمت... – 100
👍👍👍👍👍👍👍 74%
آن نگاهت میکُشَد دل را، فدایِ چشم تو – 36
👍👍👍 26%
👥 136 people voted so far. Poll closed.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آرام باش عزیزمن
آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک
ترشح شادمانی
گاهی همفرو میرویم چشم هایمان را میبندیم همه جا تاریکیست
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون میآوریم و تلالو آفتاب را میبینیم زیر بوته ای از برف
که ایندفعه درست از جایی که تو دوست داری طالع میشود
شمس لنگرودی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک
ترشح شادمانی
گاهی همفرو میرویم چشم هایمان را میبندیم همه جا تاریکیست
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون میآوریم و تلالو آفتاب را میبینیم زیر بوته ای از برف
که ایندفعه درست از جایی که تو دوست داری طالع میشود
شمس لنگرودی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
شهریور اون روزا که بوی تموم شدنش میومد ،بزرگترها نقشه شمال میکشیدن و ما چشمامون برق میزد و از فرط ذوقمرگی تا صبح نمیخوابیدیم..
کله ی صبح و خروسخون ،یه لامپ روشن و چند قفله کردن در و در آخر سپردن خونه به همسایه و به سمت وعده صبحونه در جاده و دعوا سر اینکه کی بغل پنجره بشینه وچند ماشین پشت هم قطاری بسم الله ...تو جاده همیشه خدا یکی از ماشینا داغ میکرد و آمپر میچسبوند. یه دبه آب واسه روز مبادا تو صندوقعقبا بودو هروخ لازم میشد طرف میزد بغل و آب میپاچید رو دمودسگاش.
صبحونه یکی از لذتای سفر بود. چای پررنگ با قندای درشت، نیمرو توبشقاب روحی ، گوجه و خیار ویه کیسه پر از شکلات درهم . تقزیبآ سیستم همه کاملا اصیل و سنتی بود . به فلاسکچائی مجهزبودیم و کلمن و کوکو و تخم مرغ اب پز و زیرانداز و بالش و ملافه. دو ساعت یهبار میزدیم بغل و کنارجاده بساط میکردیم وهندونه خربزه میخوردیم. میدونی ، راهها هم همیشه طولانی بود .مامان پسته پوست میکند ، پیشنهاد میوه میداد وضبط ماشین همیشه حمیرا و هایده میخوند .داداش بزرگه تابلوها رو میخوند و خبر از رسیدن تا دو ساعت دیگه میداد . اون وقتا سرامون از پنجره بیرون بود . دستامونو برای ماشین دایی ، عمو و ...تکون میدادیم .جیغ میزدیم تو تونل عکس انداختن کنار گاو تو جاده هم یه قانون نانوشته بود تو راه شمال ..
بوی دریا، بوی رطوبت و نم ،بوی شمال. بوی کلاه حصیری. ،بوی آتیش و بوی کباب خبر میداد که رسیدیم ..برنامه هرساله ی شهریورمون همین بود.بعد رسیدن و کمی استراحت ، پوشیدن مایو دویدن به سمت دریا شروع میشد . کله معلق زدن و فرو رفتن آب شور تو حلق و بینی، خوابیدن روی آب و فخر فروختن به دیگرون بابت این شیرین کاری ! گم شدن لنگه دمپایی تو دریا . جمع کردن گوش ماهی و چاله کندن توی ساحل به قصد رسیدن به آب ، درست کردن قلعه و لاک پشت ودر آخر دوش گرفتن کنار ساحل..بعد دریا همه گشنه بودن . سفره یی که واسه عصرونه پهن میشدو یه سری آدم گرسنهی هیجانزده. که فرمون حمله میدادن .بعدش دبِرنا بازی کردن با نخود و لوبیا میغلتیدیم به خودمون از فرط خوشی...بعد چند روز با دماغ های پوست پوست شده ، لپهای سوخته و شونه های سیاه دوباره قطار می شدیم توی جاده. موقع برگشتن دیگه کسی حواسش به منظره نبود. چشمهامون رو می بستیم تا خوابمون، درازی راه رو برامون کوتاه تر کنه اون روزا وقتا ی رفتن، بهتر از برگشتن بود...
✍مریم جهاندار
@adelehz
کله ی صبح و خروسخون ،یه لامپ روشن و چند قفله کردن در و در آخر سپردن خونه به همسایه و به سمت وعده صبحونه در جاده و دعوا سر اینکه کی بغل پنجره بشینه وچند ماشین پشت هم قطاری بسم الله ...تو جاده همیشه خدا یکی از ماشینا داغ میکرد و آمپر میچسبوند. یه دبه آب واسه روز مبادا تو صندوقعقبا بودو هروخ لازم میشد طرف میزد بغل و آب میپاچید رو دمودسگاش.
صبحونه یکی از لذتای سفر بود. چای پررنگ با قندای درشت، نیمرو توبشقاب روحی ، گوجه و خیار ویه کیسه پر از شکلات درهم . تقزیبآ سیستم همه کاملا اصیل و سنتی بود . به فلاسکچائی مجهزبودیم و کلمن و کوکو و تخم مرغ اب پز و زیرانداز و بالش و ملافه. دو ساعت یهبار میزدیم بغل و کنارجاده بساط میکردیم وهندونه خربزه میخوردیم. میدونی ، راهها هم همیشه طولانی بود .مامان پسته پوست میکند ، پیشنهاد میوه میداد وضبط ماشین همیشه حمیرا و هایده میخوند .داداش بزرگه تابلوها رو میخوند و خبر از رسیدن تا دو ساعت دیگه میداد . اون وقتا سرامون از پنجره بیرون بود . دستامونو برای ماشین دایی ، عمو و ...تکون میدادیم .جیغ میزدیم تو تونل عکس انداختن کنار گاو تو جاده هم یه قانون نانوشته بود تو راه شمال ..
بوی دریا، بوی رطوبت و نم ،بوی شمال. بوی کلاه حصیری. ،بوی آتیش و بوی کباب خبر میداد که رسیدیم ..برنامه هرساله ی شهریورمون همین بود.بعد رسیدن و کمی استراحت ، پوشیدن مایو دویدن به سمت دریا شروع میشد . کله معلق زدن و فرو رفتن آب شور تو حلق و بینی، خوابیدن روی آب و فخر فروختن به دیگرون بابت این شیرین کاری ! گم شدن لنگه دمپایی تو دریا . جمع کردن گوش ماهی و چاله کندن توی ساحل به قصد رسیدن به آب ، درست کردن قلعه و لاک پشت ودر آخر دوش گرفتن کنار ساحل..بعد دریا همه گشنه بودن . سفره یی که واسه عصرونه پهن میشدو یه سری آدم گرسنهی هیجانزده. که فرمون حمله میدادن .بعدش دبِرنا بازی کردن با نخود و لوبیا میغلتیدیم به خودمون از فرط خوشی...بعد چند روز با دماغ های پوست پوست شده ، لپهای سوخته و شونه های سیاه دوباره قطار می شدیم توی جاده. موقع برگشتن دیگه کسی حواسش به منظره نبود. چشمهامون رو می بستیم تا خوابمون، درازی راه رو برامون کوتاه تر کنه اون روزا وقتا ی رفتن، بهتر از برگشتن بود...
✍مریم جهاندار
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
از این عکس صدای این آهنگ میاد
روزهای بچگی که سوار پیکان میشدیم و میرفتیم سفر...
خاطرات شمال...
یادش بخیر
@adelehz
روزهای بچگی که سوار پیکان میشدیم و میرفتیم سفر...
خاطرات شمال...
یادش بخیر
@adelehz
اگر دلتنگی شکل داشت
احتمالا شبیه امروز من می شد
من که خسته ام و دستم به هیچ جای دنیا بند نیست .
نمیدانم
دعاها چقدر اثربخش هستند .
اما حس میکنم نیاز دارم تا مادربزرگی دریا دل پیدا کنم که دعایش روی زمین نماند آنگاه از او بخواهم از ته دل دعا کند که صبح شود این شب سیاه ...
#عادله_زمانی
@adelehz
احتمالا شبیه امروز من می شد
من که خسته ام و دستم به هیچ جای دنیا بند نیست .
نمیدانم
دعاها چقدر اثربخش هستند .
اما حس میکنم نیاز دارم تا مادربزرگی دریا دل پیدا کنم که دعایش روی زمین نماند آنگاه از او بخواهم از ته دل دعا کند که صبح شود این شب سیاه ...
#عادله_زمانی
@adelehz
وقتی برای من اینجوری می نویسید
حس میکنم نسیم خنک آغشته به بوی یاس میپیچه در حوالی من 😊
بی نهایت ممنونم ❤️
#شما_فرستادین
@adelehz
حس میکنم نسیم خنک آغشته به بوی یاس میپیچه در حوالی من 😊
بی نهایت ممنونم ❤️
#شما_فرستادین
@adelehz
برادر !
کتابهایی را برای من بفرست که پایانی خوش داشته باشند؛
هواپیمایی به سلامت فرود میآید
جراح، لبخندزنان اتاق عمل را ترک میکند
پسر کور، بیناییاش را باز مییابد
عشاق، سرانجام یکدیگر را یافتند
عروسیای در پیش است
تشنگان به آب میرسند
و به نان و آزادی.
👤ناظم حکمت
@adelehz
کتابهایی را برای من بفرست که پایانی خوش داشته باشند؛
هواپیمایی به سلامت فرود میآید
جراح، لبخندزنان اتاق عمل را ترک میکند
پسر کور، بیناییاش را باز مییابد
عشاق، سرانجام یکدیگر را یافتند
عروسیای در پیش است
تشنگان به آب میرسند
و به نان و آزادی.
👤ناظم حکمت
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چه چیز می توانست در آن غروب غم انگیز مرا خوشحال سازد؟
غروبها که غربت شهر در سکوت دوبرابر می شود .گزینه های زیادی پیش رو داشتم اما واقعا نمی دانستم باید به چیز فکر کنم .
من آن لحظه در آن غربت غلیظ به نامه ی تو فکر کردم و دلم خوش شد .نامه ای کوتاه که برای دل خوشی ام از راهی دور فرستاده بودی.
بعد از آن یاد گرفتم که هرچیز کوچکی میتواند سرآغاز خوشبختی باشد چه خوب اگر از دیگران دریغش نکنیم.
#عادله_زمانی
ویدیو پریسا جان راغیان
@adelehz
غروبها که غربت شهر در سکوت دوبرابر می شود .گزینه های زیادی پیش رو داشتم اما واقعا نمی دانستم باید به چیز فکر کنم .
من آن لحظه در آن غربت غلیظ به نامه ی تو فکر کردم و دلم خوش شد .نامه ای کوتاه که برای دل خوشی ام از راهی دور فرستاده بودی.
بعد از آن یاد گرفتم که هرچیز کوچکی میتواند سرآغاز خوشبختی باشد چه خوب اگر از دیگران دریغش نکنیم.
#عادله_زمانی
ویدیو پریسا جان راغیان
@adelehz
وقتی صاحب ۹۳ ساله این سگ که از زوال حافظه رنج میبرد در یک برنجزار بیهوش به زمین افتاد، بائکگو در کنارش ماند و تلاش کرد حتی زیر بارش شدید باران او را گرم نگه دارد.
پس از ناپدید شدن این زن، دخترش مقامات را در جریان گذاشت و جستجو آغاز شد. گروه جستجو تمام تلاش خود را کرد که این زن را پیدا کند، اما این تلاشها ۴۸ ساعت بینتیجه ماند.
سر آخر به پهپاد مجهز به ردیاب حرارتی متوسل شدند که علائم حرارتی سگ را ردیابی کرد و زن سالمند را در کنار او یافت.
حالا همزمان که صاحب سگ در بیمارستان در حال بهبود است، بائکگو سگ وفادارش نشانه افتخار سگ امدادرسان را از دست مقامات دریافت کرده است.
بائکگو پیشتر یک سگ بیخانمان بود، اما صاحب فعلیاش او را از آسیب یک سگ مهاجم نجات داده و به او پناه داده بود.
داستان بائکگو و صاحبش شاید اثباتی بر این باور باشد که اعمال نیک، آثار نیک در پی خواهد داشت.
@adelehz
پس از ناپدید شدن این زن، دخترش مقامات را در جریان گذاشت و جستجو آغاز شد. گروه جستجو تمام تلاش خود را کرد که این زن را پیدا کند، اما این تلاشها ۴۸ ساعت بینتیجه ماند.
سر آخر به پهپاد مجهز به ردیاب حرارتی متوسل شدند که علائم حرارتی سگ را ردیابی کرد و زن سالمند را در کنار او یافت.
حالا همزمان که صاحب سگ در بیمارستان در حال بهبود است، بائکگو سگ وفادارش نشانه افتخار سگ امدادرسان را از دست مقامات دریافت کرده است.
بائکگو پیشتر یک سگ بیخانمان بود، اما صاحب فعلیاش او را از آسیب یک سگ مهاجم نجات داده و به او پناه داده بود.
داستان بائکگو و صاحبش شاید اثباتی بر این باور باشد که اعمال نیک، آثار نیک در پی خواهد داشت.
@adelehz
❤1
کدوم و بفرستیم براش؟❤
anonymous poll
سهمِ ما از عشق هم شد قسمتِ زجر آوَرش – 63
👍👍👍👍👍👍👍 55%
در دلِ من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟ – 51
👍👍👍👍👍👍 45%
👥 114 people voted so far. Poll closed.
anonymous poll
سهمِ ما از عشق هم شد قسمتِ زجر آوَرش – 63
👍👍👍👍👍👍👍 55%
در دلِ من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟ – 51
👍👍👍👍👍👍 45%
👥 114 people voted so far. Poll closed.
خدای خوب شبهای سخت امتحان ریاضی کلاس سوم
خدای خوب روزهای سخت مسابقه ی مهم منطقه ای مدرسه
خدای خوب روز شیرینی که بابا اولین دوچرخه را بخاطر شاگرد اولی برایمان خرید
خدای خوب روزهای سخت درس بلد نبودن و شانس اوردن
خدای خوب روزهای ورزش ورزش هنر
خدای خوب روزهای معلم تون نیومده بی سروصدا برید تو حیاط
خدای خوب روزهای قشنگ
نه ما عوض شدیم نه تو
بازهم برایمان از همان شادی های قشنگ از همان عبور از سختی ها، یواشکی و بی دردسر بیاور
خدای خوب روزهای قشنگ
خدای خوب روزهای سخت
مارا به حال خودمان رها نکن
#عادله_زمانی
شب بخیر ❤️
@adelehz
خدای خوب روزهای سخت مسابقه ی مهم منطقه ای مدرسه
خدای خوب روز شیرینی که بابا اولین دوچرخه را بخاطر شاگرد اولی برایمان خرید
خدای خوب روزهای سخت درس بلد نبودن و شانس اوردن
خدای خوب روزهای ورزش ورزش هنر
خدای خوب روزهای معلم تون نیومده بی سروصدا برید تو حیاط
خدای خوب روزهای قشنگ
نه ما عوض شدیم نه تو
بازهم برایمان از همان شادی های قشنگ از همان عبور از سختی ها، یواشکی و بی دردسر بیاور
خدای خوب روزهای قشنگ
خدای خوب روزهای سخت
مارا به حال خودمان رها نکن
#عادله_زمانی
شب بخیر ❤️
@adelehz