"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی باهاش حرف میزنید این شکلی هستید خودتون نمی فهمید...😂
@adelehz
فروغ فرخزاد یه جا توی نامه به معشوق اش میگه:
«قربانِ بودنت بروم..»
همینقدر کوتاه و جان بخش
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو طعم و عطر خوب برنج اصل ایرانی هستی .
آری بازار از برنج های پاکستانی و هندی پر شده ست .اما عزیزم تو آن عطر خوب کم یاب گران قیمتی
عطر خوبی که سر ظهر در کوچه می پیچد و آدم را به هوس می اندازد
عطر اصیل زندگی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
زندگی هدیه نیست
بلکه فقط یک امانت است؛
پس سعی ‌کنیم لیاقت زندگی را داشته باشیم.

✍🏻 اریک امانوئل اشمیت
@adelehz
هرکسی و که دوستتون میدونید الزاما دوست شما نیست
@adelehz
دنیا و حال خوب و خوشش عاید شما
ما را برای شعر و غزل آفریده اند

مریم قهرمانلو
@adelehz
معمولا وقتی چیزی را از دست می دهیم قدرش را میدانیم .
قدر لذتی که از داشتنش میبردیم
حتی اگر این لذت آنقدر تکراری شده باشد که به چشم ما نیاید .
من گمان می کنم از دست دادن چیزی که حق مسلم مان میدانیمش به شکلی ویران کننده به ما نشان میدهد که ما مالک هیچ‌چیز نیستیم و وظیفه داریم بابت آنچه در اختیارمان قرار گرفته شاد باشیم و شکرگزار
و از بین حسرت ها ،حسرت بعد از دست دادن چیزی که در عین اهمیتش به آن بی توجه بودیم بدترین نوع حسرت ست .
باری،چه کسی میتواند بگوید که ما چقدر در برابر داشته هایمان غافل و بی توجه ایم مگر خودمان ؟

#عادله_زمانی
@adelehz
مردی بود در آستانه‌ی میانسالی، که زمانه موهای کم‌پشت‌شده‌اش را با خاکی‌ِ رخت تنش و سپیدی گچهای کنار ناخنهایش سِت کرده بود، در یک‌دستش گونی بود و با دست دیگرش کارتن لباسهای دست‌دومِ زنانه را زیر و رو میکرد.

نابلد، مثل هر مردی که میخواهد برای زنش یا دخترش لباس هدیه بگیرد و تهِ تهش فقط رنگ موردعلاقه‌ی او را میداند.

با صدایی آرام و شرمی بی‌دلیل
(که نشان دیرینِ تنگدستان آبرودار است) قیمت چندتایی را پرسید و گذاشت سر جاش.

عاقبت رفت سراغ کارتنِ ده‌تومنی‌ها
شال سیاهی را بر بالای دستانش گرفت و از فروشنده چیزی پرسید که با تمام سادگیش سرم را سوراخ کرد
رفت جایی که از سر شب هی در مغزم تکرار میشود:
"آقا از این سیاهها آبی‌اش را هم دارید؟"...

امشب کنار پیاده‌رو مردی را دیدم که داشت از طرف همه‌ی آدمیانِ این زمانه‌ با خدا حرف میزد.
یا رب، از این سیاهها که بر سرمان میگذرد آبی‌اش را هم دارید؟...

حمید باقرلو

از ژوان
@adelehz
1
کدوم و میفرستید براش؟
anonymous poll

دستم نمی‌رسد که در آغوش گیرمت... – 100
👍👍👍👍👍👍👍 74%

آن نگاهت می‌کُشَد دل را، فدایِ چشم تو – 36
👍👍👍 26%

👥 136 people voted so far. Poll closed.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آرام باش عزیزمن
آرام باش

حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک
ترشح شادمانی
گاهی هم‌فرو‌ می‌رویم چشم هایمان را می‌بندیم همه جا تاریکی‌ست

آرام باش عزیز من
آرام باش

دوباره سر از آب بیرون می‌آوریم و تلالو آفتاب را می‌بینیم زیر بوته ای از برف
که ایندفعه درست از جایی که تو‌ دوست داری طالع می‌شود

شمس لنگرودی

صبح بخیر ❤️

@adelehz
‏زمان ما دوس پسرا خیلی بامعرفت بودن ما رو ول نمیکردن سرطان اونا رو از ما جدا میکرد😉

@adelehz
‍ شهریور اون روزا که بوی تموم شدنش میومد ،بزرگترها نقشه شمال میکشیدن و ما چشمامون برق میزد و از فرط ذوقمرگی تا صبح نمیخوابیدیم..
کله ی صبح و خروسخون ،یه لامپ روشن و چند قفله کردن در و در آخر سپردن خونه به همسایه و به سمت وعده صبحونه در جاده و دعوا سر اینکه کی بغل پنجره بشینه وچند ماشین پشت هم قطاری بسم الله ...تو جاده همیشه خدا یکی از ماشینا داغ میکرد و آمپر می‌چسبوند. یه دبه آب واسه روز مبادا تو صندوق‌عقبا بودو هروخ لازم میشد طرف میزد بغل و آب می‌پاچید رو دم‌ودسگاش.
صبحونه یکی از لذتای سفر بود. چای پررنگ با قندای درشت، نیمرو توبشقاب روحی ، گوجه و خیار ویه کیسه پر از شکلات درهم . تقزیبآ سیستم همه کاملا اصیل و سنتی بود . به فلاسک‌چائی مجهز‌بودیم و کلمن و کوکو و تخم مرغ اب پز و زیرانداز و بالش و ملافه. دو ساعت یه‌بار میزدیم بغل و کنارجاده بساط‌ میکردیم وهندونه خربزه می‌خوردیم. میدونی ، راهها هم همیشه طولانی بود .مامان پسته پوست میکند ، پیشنهاد میوه میداد وضبط ماشین همیشه حمیرا و هایده میخوند .داداش بزرگه تابلوها رو میخوند و خبر از رسیدن تا دو ساعت دیگه میداد . اون وقتا سرامون از پنجره بیرون بود . دستامونو برای ماشین دایی ، عمو و ...تکون میدادیم .جیغ میزدیم تو تونل عکس انداختن کنار گاو تو جاده هم یه قانون نانوشته بود تو راه شمال ..
بوی دریا، بوی رطوبت و نم ،بوی شمال. بوی کلاه حصیری. ،بوی آتیش و بوی کباب خبر میداد که رسیدیم ..برنامه هرساله ی شهریورمون همین بود.بعد رسیدن و کمی استراحت ، پوشیدن مایو دویدن به سمت دریا شروع میشد . کله معلق زدن و فرو رفتن آب شور تو حلق و بینی، خوابیدن روی آب و فخر فروختن به دیگرون بابت این شیرین کاری ! گم شدن لنگه دمپایی تو دریا . جمع کردن گوش ماهی و چاله کندن توی ساحل به قصد رسیدن به آب ، درست کردن قلعه و لاک پشت ودر آخر دوش گرفتن کنار ساحل..بعد دریا همه گشنه بودن . سفره یی که واسه عصرونه پهن میشدو یه سری آدم گرسنه‌ی هیجان‌زده. که فرمون حمله میدادن .بعدش دبِرنا بازی کردن با نخود و لوبیا می‌غلتیدیم به خودمون از فرط خوشی...بعد چند روز با دماغ های پوست پوست شده ، لپهای سوخته و شونه های سیاه دوباره قطار می شدیم توی جاده. موقع برگشتن دیگه کسی حواسش به منظره نبود. چشمهامون رو می بستیم تا خوابمون، درازی راه رو برامون کوتاه تر کنه اون روزا وقتا ی رفتن، بهتر از برگشتن بود...

مریم جهاندار
@adelehz
از این عکس صدای این آهنگ میاد
روزهای بچگی که سوار پیکان میشدیم و میرفتیم سفر...
خاطرات شمال...
یادش بخیر
@adelehz
اگر دلتنگی شکل داشت
احتمالا شبیه امروز من می شد
من که خسته ام و دستم به هیچ جای دنیا بند نیست .
نمیدانم
دعاها چقدر اثربخش هستند .
اما حس میکنم نیاز دارم تا مادربزرگی دریا دل پیدا کنم که دعایش روی زمین نماند آنگاه از او بخواهم از ته دل دعا کند که صبح شود این شب سیاه ...

#عادله_زمانی
@adelehz
وقتی برای من اینجوری می نویسید
حس میکنم نسیم خنک آغشته به بوی یاس میپیچه در حوالی من 😊
بی نهایت ممنونم ❤️
#شما_فرستادین
@adelehz