"زنی که‌گم کردم "
4.45K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
از ژوان زیبا

شب بخیر ❤️
@adelehz
شهریور عاشق انار بود،
اما هیچ وقت حرف دلش را به انار نزد...
آخر انار شاهزاده ی باغ بود
تاج انار کجا و شهریور کجا !
انار اما فهمیده بود
میخواست بگوید او هم عاشق شهریور است،
اما هر بار تا می رسید فرصت شهریور تمام میشد...
نه شهریور به انار می رسید
و نه انار می توانست شهریور را ببیند؛
دانه های دلش خون شد و ترک برداشت
سالهاست انار سرخ است،
سرخ از داغی و تندی عشق...
و
قرن هاست شهریور بوی پائیز می دهد !

#ناشناس
@adelehz
در دنیای درختان ،غمگین ترین شان درختی ست که پنجره میشود ...نه پای رفتن در جاده دارد و نه توان ماندن در دیوار...سرنوشتش انتظار است وانتظار..
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قلب دیوانه بهرحال خطا خواهد کرد
رفته‌ای، پشت سرت باز دعا خواهد کرد

محسن نظری
@adelehz
حواستون هست که سه روز از آخرین ماه تابستون گذشت ؟
@adelehz
به هر اتفاقی که واکنشِ منفی نشان دهی ، آن موقعیت بارها برایت تکرارخواهد شد
تا به پذیرشش برسی. و پیغام آن اتفاق را درک کنی ...

امروز در برابر همه فرم ها و اتفاقات زندگی ، با پذیرش و تسلیم ظاهر بشیم
و این جمله را تکرار کنیم که:
در دل این اتفاق " خیر و صلاح " من نهفته است.

با این باور همه اتفافات در مسیر خیر و صلاح شما قرار میگیرند و هر چند به ظاهر بد و سخت باشند ولی خیلی زود به رحمت و لذت تبدیل می‌شوند.❤️

عکس:هنگامه جان ❤️

@adelehz
بعدها دلتنگم خواهی شد .
بعدها یعنی روزهایی که دیگر صدایم را نشنوی
آن غروب هایی که نتوانی مرا از هیچ جای دیگر پیدا کنی.
بعدها دلتنگم خواهی شد
بعدها یعنی روزهایی که مرا گم کرده باشی
یعنی روزهایی که من در زندگیت نباشم .
آن روزها خواهی فهمید که آنچنان که تو فکر میکردی من برای تو کم نبودم ...
اما نبودم کاملا در زندگیت کمبود را ایجاد خواهد کرد .
بعدها دلتنگم خواهی شد .

#عادله_زمانی

@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر میتوانستیم هر شب روح مون را به شهری برای سفری بفرستیم و صبح دوباره روح مون برگرده
من امشب روح مو می فرستادم یزد❤️
#عادله_زمانی

🎬امیرحسین میرمعینی
🎙مهرداد رئیسی

@adelehz
بچه که بودم پنجشنبه ها را بیشتر از جمعه ها دوست داشتم .حس خوبی داشتم و خیال میکردم مدتها زمان دارم تا لذت ببرم .
لذت داشتن یک شکلات خوشمزه خیلی وقتها از خوردنش بیشتر ست.
عشق فقط رسیدن نیست گاهی در کنار و حسرت هم بودن لذتش از رسیدن بیشتر ست.
#عادله_زمانی
@adelehz
حال جهان دوباره خوب خواهد شد.
تو به من و من به تو خواهیم رسید .
روزی که هیچ غصه ی بزرگی بر سرمان ابر نینداخته باشد
در یک کافه ی آرام روبروی هم خواهیم نشست
تو قهوه سفارش خواهی داد و من چای
تو سفارشت را پس خواهی گرفت و چای خواهی خواست .
ما باهم چای خواهیم نوشید
و خواهیم خندید
و آن روز تمام جهان خواهد خندید
عزیزم صبور باش
حال جهان خوب خواهد شد .
#عادله_زمانی
@adelehz
آباجان (مادربزرگم) همیشه‌خدا به ما می‌گفت، قبل از بیرون‌رفتن از خانه‌تان، همه‌جا را حسابی تمیز کنید. شاید به محض برگشتن، مهمانی آمد. اصلا شاید افتادید و مُردید. لااقل اگر آمدند خانه‌تان، پیش خودشان نمی‌گویند «خدا بیامرز زَنیّت نداشت. خانه و زندگی‌اش بازار شام است.» می‌خواستم از خانه‌ام بروم. برای همیشه. من که هیچ‌وقت فرزند خلفی نبودم و هیچ‌کدام از سنت‌های زنانه خانوادگی‌مان را به‌جا نمی‌آوردم، حالا برگشته بودم تا برای آخرین بار، خانه‌ام را یک دل سیر نگاه کنم، دستی به گوشه و کنارش بکشم و قبل از رفتن تمیزش کنم و برای همیشه بروم. حالم شبیه حال مادری بود که برای آخرین بار دستی به سر و تن جگرگوشه‌اش می‌کشد، تماشایش می‌کند و با بغضی که انگار قرار نیست تا آخر عمرش تمام شود، خداحافظی می‌کند.

وقتی کلید را چرخاندم تا در باز شود، توی دلم گفتم: «برای آخرین بار». راستی، آدم‌ها چطور «برای آخرین‌بار»های زندگی‌شان را تاب می‌آورند؟ این سوالی بود که همیشه از خودم می‌پرسیدم و حالا باید یکی از «برای آخرین بار»‎های زندگی‌ام را می‌گذراندم که منحصر و مخصوص من بود. می‌دانستم برگشتی در کار نیست و باید همه آن لحظه‌ها را دوام بیاورم. توی دلم گفت: «آباجان ببین چه حرف‌گوش‌کُن شدم!» بعد فکر کردم، آخر کدام زنی آخرین لحظه‌ها و ساعت‌های حضور در خانه‌اش را به تمیز کردن و تماشا می‌گذارند؟

برای اولین‌بار می‌خواستم لحظه‌های بودن در خانه‌ام کِش بیاید. می‌خواستم خانه‌ام را تمیز کنم تا آدم‌هایی که بعد از من مهمان آنجا می‌شوند، نور و رنگ و تمیزی خانه‌ام را به تماشا بنشینند. خنده‌ام گرفته بودم. بین خنده‌ها به گریه افتاده بودم. روی کابینت‌ها را دستمال می‌کشیدم، گریه می‌کردم. جاسیگاری و ته‌سیگارها را خالی می‌کردم، گریه می‌کردم. لیوان‌های اضافی را برمی‌داشتم، گریه می‌کردم. ظرف‌های تلنبارشده را می‌شُستم، گریه می‌کردم. احمد کایا داشت با صدای محزون و گریه‌دار بلندی توی خانه penceresiz kaldım anne (بدون پنجره ماندم مادر) را می‌خواند و من تمام لحظه‌های شنیدن این آهنگ را به شیوه مطلوب‌تری گریه می‌کردم.

کارم با خانه تمام شده بود. باید آخرین آیین زنانه‌ام را به‌جا می‌آوردم. گریه‌کردن طولانی‌ زیر دوش. مثل همه وقت‌هایی که لحظه‌های زیادی را زیر مهربانی آب گرم گریستم و دوباره برگشتم به آشپزخانه‌ام. دوباره برگشتم و زندگی و فکر کردم که باید تاب بیاورم و ادامه بدهم. گریه‌کردن زیر دوش حمام، یک آیین مشترک بین تمام زنان دنیاست. آب پناه است. باید یک‌بار دیگر حضور در سنگرِ کوچک خانه‌ام را که وقت‌های زیادی من را از زور غصه‌های ریز و درشت زنانه‌ام در آغوش گرفته بود، تجربه می‌کردم.

کارم تمام شده بودم. از روی جالباسی پیرهن مردانه‌ای برداشتم. «بو»! این آخرین چیزی بود که باید نفس می‌کشیدم و از خانه‌ام بیرون می‌بردم. پیراهن چهارخانه را بو کردم، گوشه یقه‌اش را –جای بوسه‌های همیشگی- را بوسیدم، نامه‌ام را گذاشتم جلوی چشم. کلید (دیگر کلید به‌کارم نمی‌آمد) و حلقه را گذاشتم روی میز و در را برای همیشه بستم. من برای همیشه از خانه‌ام، آدمِ دوم آن خانه و خیلی چیزهای دیگر رفتم.

فاطمه بهروز فخر
@adelehz
اَ مثل انجیر

@adelehz
بعد از سالهای طولانی
دیشب خواب یک همکلاسی دوران دبستانم را دیدم.
من هیچ وقت با این دختر صمیمیتی نداشتم.ما حتی در یک نیمکت هم نمی نشستیم اما اسمش از کلاس چهارم دبستان همچنان در ذهنم باقی مانده است .
دیشب خوابش را دیدم
مثل تمام رویاهای مدرسه ای که حداقل ماهی یک بار آن را می بینم .
من ماهی یک بار خواب میبینم که در آن کلاس بزرگ و خالی طبقه دوم مدرسه قدیمی ام هستم .
مدرسه ای که ان را همان سال بازسازی کرده بودند و طبقه ی دوم با تمام امکانات خالی بود چون تعداد دانش آموزان کمتر از آن بود که تمام کلاسها را پر کند .
بنابراین زنگهای تفریح که همه ی بچه ها با سروصدا به حیاط مدرسه می ریختند تا یا به بوفه برسند یا آب بخورند یا سر صف دستشویی منتظر بمانند.
من به آن طبقه خالی می رفتم .
بین کلاسهای خالی می گذشتم و روزنامه های دیواری شیفت مخالف را نگاه میکردم ‌.
در یکی از کلاسها گچ های رنگی بر میداشتم و آخرین شعری که یاد گرفته بودم را روی تخته سیاه می نوشتم .
حتی پیامی برای بچه های شیفت مخالف می گذاشتم
و انتهایش تاریخ و ساعت می زدم .
بعد سریع تا زنگ‌نخورده بود از پله ها خودم را به کلاس خودمان می رساندم‌.
آن چند دقیقه چرخیدن در ان‌کلاسهای خالی و آرام که نور به ملایمی نیمکتهایش را نوازش می داد قشنگترین چیزی بود که میتوانستم در زنگ تفریح بدست بیاورم.
در پیچ‌پله ها گاهی چشمم به هاله می افتاد که لبخند زنان از حیاط به سمت کلاس می رود .
دیشب بعد از این همه سال هاله را در پیچ پله های دبستانم خواب دیدم .
که ایستاده با صورتی که نه بچگانه بود و نه بزرگسالی در ان دیده می شد به من لبخند می زد.
اصلا نمیدانم چرا ؟
چرا باید کسی را که هرگز به او فکر نکردم خواب ببینم .
نمیدانم علت چیست
فقط میدانم صبح که از خواب برخواستم
دستانم گچی بود
شاید دیشب در آن کلاس بر تخته ی سیاه شعری نوشته بودم .

#عادله_زمانی
ته دل خوشی این روزها امید به اومدن پاییزه که بتونم توی هوای خنک دوباره یه بلال اتیشی بخورم و برای چند دقیقه یادم بره چه خبره ...
@adelehz
در زندگی بعدی تو را در پاریس ملاقات خواهم کرد .
من دختری ۲۱ ساله ام که تورا میبینم
دانشجوی کالج هنر که عصرها در یک کافی شاپ کار میکند .
و تو مشتری دائمی کافه که هر روز با روزنامه عصر پشت یکی از میزها می نشینی و قهوه سفارش می دهی .
وقتی روزنامه ات را باز میکنی دود سیگار گوشه ی لبت باعث میشود چشمانت را به شکلی جذاب تنگ کنی..
در آن زندگی من هر روز برایت قهوه می آورم
و تو به من لبخندی تحویل خواهی داد
و من هر روز نزدیک زمان آمدنت رژلب قرمزم را محکم تر روی لبم میکشم‌.
نمی دانم در ان‌زندگی چه رخ خواهد داد
فقط میدانم دلم عاشقی در پاریس را میخواهد ..

#عادله_زمانی
@adelehz
بخوابیم و باور کنیم
خدایی وجود داره که تمام این چیزها ختم به خودش میشه ..
هفت آسمون بدون ستون بر بلندای هم ایستاده
که همه مون توش جا میشیم و هیشکی بیرون نمیمونه ...
بخوابیم ...
#عادله_زمانی
@adelehz