بابام شبها برای مامانم چایی درست میکنه❤️
و امشب اومد توی اتاقم در حالی که یه لیوان دستش بود و گفت بیا دختر گلم برات کاپوچینو درست کردم😎
سرم توی کتاب بود گفتم مرسی باباجان 😍
خلاصه چند دقیقه بعد دیدم توی اتاق بوی قرمه سبزی و لیمو عمانی میاد
گویا پدرم اولین بسته ی تو کابینت که شبیه بسته کاپوچینو بوده رو توی شیر خالی کرده
بدون اینکه روش و بخونه 🥸
و من الان دارم به یه لیوان شیر با عصاره قرمه سبزی که قرار بوده کاپوچینو باشه نگاه میکنم 😳🙂
@adelehz
و امشب اومد توی اتاقم در حالی که یه لیوان دستش بود و گفت بیا دختر گلم برات کاپوچینو درست کردم😎
سرم توی کتاب بود گفتم مرسی باباجان 😍
خلاصه چند دقیقه بعد دیدم توی اتاق بوی قرمه سبزی و لیمو عمانی میاد
گویا پدرم اولین بسته ی تو کابینت که شبیه بسته کاپوچینو بوده رو توی شیر خالی کرده
بدون اینکه روش و بخونه 🥸
و من الان دارم به یه لیوان شیر با عصاره قرمه سبزی که قرار بوده کاپوچینو باشه نگاه میکنم 😳🙂
@adelehz
😁1
کتاب های تاریخ را بردار
بخوان و بخوان
اگر میگویی دل خوش سیری چند و کی امروز و میان این حال حوصله ی تاریخ خواندن دارد باید بدانی که اتفاقا تو از هرکس بیشتر نیاز به خواندنش داری .
بخوان تا بدانی چه بسیار روزهای سیاهی که در تاریخ آمدند و رقم خوردند و دیگران را آزردند و
رفتند .
چه بسیار شبهای سیاهی که به صبح رسیدند
چه بسیار طاعون هایی که از شهر ها گذشتند .
چه بسیار جنگ هایی که پایان یافتند
میدانی میخواهم چه بگویم؟
میخواهم بگویم رفیق این حال مان همیشگی نیست .
آسان نیست اما همیشگی همنیست
رفیق خورشید پشت کوه ها ست
خورشید اما همیشه آنجا نمی ماند
این روزهایی که ترسیده ایم میگذرد
این روزها که این بیماری لعنتی بی محابا به تار و پود جان مان زده می گذرد.
رفیق تاریخ را بخوان تا بدانی هیچ حال بدی باقی نمی ماند .
کرونا هم می رود
اما چیزی که بیاد باید داشته باشیم اینست که خوشبختی الزاما همان چیزهایی که برایش غصه میخوردیم در حالی که ترس از مریض شدن نداشتیم، نبود.
روزی که کرونا رفت
یادمان باشد از لحظه لذت ببریم
و غم کمو بیش را نخوریم
که خوشبختی همان لحظه است .
#عادله_زمانی
@adelehz
بخوان و بخوان
اگر میگویی دل خوش سیری چند و کی امروز و میان این حال حوصله ی تاریخ خواندن دارد باید بدانی که اتفاقا تو از هرکس بیشتر نیاز به خواندنش داری .
بخوان تا بدانی چه بسیار روزهای سیاهی که در تاریخ آمدند و رقم خوردند و دیگران را آزردند و
رفتند .
چه بسیار شبهای سیاهی که به صبح رسیدند
چه بسیار طاعون هایی که از شهر ها گذشتند .
چه بسیار جنگ هایی که پایان یافتند
میدانی میخواهم چه بگویم؟
میخواهم بگویم رفیق این حال مان همیشگی نیست .
آسان نیست اما همیشگی همنیست
رفیق خورشید پشت کوه ها ست
خورشید اما همیشه آنجا نمی ماند
این روزهایی که ترسیده ایم میگذرد
این روزها که این بیماری لعنتی بی محابا به تار و پود جان مان زده می گذرد.
رفیق تاریخ را بخوان تا بدانی هیچ حال بدی باقی نمی ماند .
کرونا هم می رود
اما چیزی که بیاد باید داشته باشیم اینست که خوشبختی الزاما همان چیزهایی که برایش غصه میخوردیم در حالی که ترس از مریض شدن نداشتیم، نبود.
روزی که کرونا رفت
یادمان باشد از لحظه لذت ببریم
و غم کمو بیش را نخوریم
که خوشبختی همان لحظه است .
#عادله_زمانی
@adelehz
ای باد صبح،
بین که کجا میفرستمت
نزدیک آفتابِ وفا میفرستمت
این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان
کس را خبر مکن که کجا میفرستمت
@adelehz
بین که کجا میفرستمت
نزدیک آفتابِ وفا میفرستمت
این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان
کس را خبر مکن که کجا میفرستمت
@adelehz
وقتی کوچکتر بودم یکدوست خیالی به اسم کوکوخان داشتم .
کوکو خان زاده ی ذهن من بود این را می گویم تا فکر نکنید چیزی ماوراالطبیعه در بین وجود داشت،نه...
روزها که در اتاق بزرگ و نورگیر شمالی خانه روی گل فرش قرمز می نشستم و عروسک هایم را دورم جمع میکردم کوکو خانمی آمد و کنارم می نشست .
کوکوخان حرف نمی زد فقط گوش می داد و با دقت به من و کارهایمنگاه میکرد البته گاهی هم لبخند می زد .
برای کوکوخان با حوصله تمام سخنرانی میکردم .از اتفاقات زیادی که افتاده بود میگفتم البته بماند که اکثرا مطالبی بی سر و ته و شاخه به شاخه بود اما کوکوخان آنقدر با دقت به آنها گوش می داد که پدرها اخبار سر ظهر را
در خاله بازی هایم برای کوکوخان چای می ریختم و او هم فنجان خالی از چای را به لبانش نزدیک میکرد و با من چای نامرئی میخورد.
کوکو خان شبیه کی بود؟ در واقع شبیه هیچکس
نه مرد بود ونه زن نه کوتاه و نه بلند نه زشت و نه زیبا
کوکوخان فقط یک گوش برای شنیدن
یکجفت چشم برای با دقت نگاه کردن
و یک لب برای لبخند زدن بود .
او رفیقی بود که حتی حوصله ی شنیدن چرندیات مرا داشت .
هر وقت مادرم دعوایم میکرد به کوکوخان پناه می بردم و بین اشکهایم برایش توضیح میدادم که من کار خطایی نکردم و او باز هم حرفی نمی زد اما با نگاهش به من می فهماند که کنارم هست .
بنابراین از گفتن رازهایم به او ابایی نداشتم چون میدانستم هرگز در مورد آن ها مرا با زبانش آزار نخواهد داد.
بعدها که بزرگتر شدم کم کم کوکوخان مرا ترک کرد او را از یاد بردم و اصلا یک روز فراموشم شده بود که کوکوخانی وجود داشته است .
این روزها بعد از سالها دوباره یادش افتادم شاید چون به او نیاز پیدا کردم .
این روزها شدیدا نیازمند کوکوخان هستم که برویم یک گوشه بنشینیم من برایش سخنرانی کنم او هم فقط بشنود و نگاه کند و گاهی لبخند بزند
و یک لیوان چای نامرئی برای خوشحالی من بنوشد.
و من مطمئن باشم که کوکوخان هرگز دلم را نمی شکند.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
کوکو خان زاده ی ذهن من بود این را می گویم تا فکر نکنید چیزی ماوراالطبیعه در بین وجود داشت،نه...
روزها که در اتاق بزرگ و نورگیر شمالی خانه روی گل فرش قرمز می نشستم و عروسک هایم را دورم جمع میکردم کوکو خانمی آمد و کنارم می نشست .
کوکوخان حرف نمی زد فقط گوش می داد و با دقت به من و کارهایمنگاه میکرد البته گاهی هم لبخند می زد .
برای کوکوخان با حوصله تمام سخنرانی میکردم .از اتفاقات زیادی که افتاده بود میگفتم البته بماند که اکثرا مطالبی بی سر و ته و شاخه به شاخه بود اما کوکوخان آنقدر با دقت به آنها گوش می داد که پدرها اخبار سر ظهر را
در خاله بازی هایم برای کوکوخان چای می ریختم و او هم فنجان خالی از چای را به لبانش نزدیک میکرد و با من چای نامرئی میخورد.
کوکو خان شبیه کی بود؟ در واقع شبیه هیچکس
نه مرد بود ونه زن نه کوتاه و نه بلند نه زشت و نه زیبا
کوکوخان فقط یک گوش برای شنیدن
یکجفت چشم برای با دقت نگاه کردن
و یک لب برای لبخند زدن بود .
او رفیقی بود که حتی حوصله ی شنیدن چرندیات مرا داشت .
هر وقت مادرم دعوایم میکرد به کوکوخان پناه می بردم و بین اشکهایم برایش توضیح میدادم که من کار خطایی نکردم و او باز هم حرفی نمی زد اما با نگاهش به من می فهماند که کنارم هست .
بنابراین از گفتن رازهایم به او ابایی نداشتم چون میدانستم هرگز در مورد آن ها مرا با زبانش آزار نخواهد داد.
بعدها که بزرگتر شدم کم کم کوکوخان مرا ترک کرد او را از یاد بردم و اصلا یک روز فراموشم شده بود که کوکوخانی وجود داشته است .
این روزها بعد از سالها دوباره یادش افتادم شاید چون به او نیاز پیدا کردم .
این روزها شدیدا نیازمند کوکوخان هستم که برویم یک گوشه بنشینیم من برایش سخنرانی کنم او هم فقط بشنود و نگاه کند و گاهی لبخند بزند
و یک لیوان چای نامرئی برای خوشحالی من بنوشد.
و من مطمئن باشم که کوکوخان هرگز دلم را نمی شکند.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
آنجلینا جولی در حمایت از مردم افغانستان به اینستاگرام پیوست
🔹آنجلینا جولی، بازیگر و کارگردان ۴۶سالهی آمریکایی، که تاکنون هیچ اکانتی در شبکههای اجتماعی نداشت، دقایقی پیش به اینستاگرام پیوست.
🔹او در اولین پست نامهای از یک کودک افغان گذاشت و نوشت:
🔹در حال حاضر مردم افغانستان امکان برقراری ارتباط با شبکههای اجتماعی و ابراز آزادی خود را از دست دادهاند. من به اینستاگرام آمدهام که راوی قصهی آنان باشم، و صدای کسانی باشم که برای حقوق اولیهی خود مبارزه میکنند.
@adelehz
🔹آنجلینا جولی، بازیگر و کارگردان ۴۶سالهی آمریکایی، که تاکنون هیچ اکانتی در شبکههای اجتماعی نداشت، دقایقی پیش به اینستاگرام پیوست.
🔹او در اولین پست نامهای از یک کودک افغان گذاشت و نوشت:
🔹در حال حاضر مردم افغانستان امکان برقراری ارتباط با شبکههای اجتماعی و ابراز آزادی خود را از دست دادهاند. من به اینستاگرام آمدهام که راوی قصهی آنان باشم، و صدای کسانی باشم که برای حقوق اولیهی خود مبارزه میکنند.
@adelehz