This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیاد ندارم که تورا در مواقع خوشی و شادی چنان عمیق صدا زده باشم که هنگامه ی درد و ناخوشی
من چه ناسپاس بوده ام
و تو چه صبور و شریف که با تمام نمک نشناسی های من هنوز به صدایم گوش میدهی
تمام عمرم به گلایه گذشت
چرا؟
چه کسی به من حق داده تا از تو طلبکار باشم ؟
چه کسی این اجازه را به من داده ست؟
خدای خوبم
مرا بخاطر آن بندگی که کردم و شایسته ی خدایی تو نبود .
ببخش
#عادله_زمانی
@adelehz
من چه ناسپاس بوده ام
و تو چه صبور و شریف که با تمام نمک نشناسی های من هنوز به صدایم گوش میدهی
تمام عمرم به گلایه گذشت
چرا؟
چه کسی به من حق داده تا از تو طلبکار باشم ؟
چه کسی این اجازه را به من داده ست؟
خدای خوبم
مرا بخاطر آن بندگی که کردم و شایسته ی خدایی تو نبود .
ببخش
#عادله_زمانی
@adelehz
هوس بستنی کرده بودم.
وانیلی،شاید هم شکلاتی با یک تکه تک تک اضافه که خودم روی بستنی می گذارم .
اگر زعفرانی بود هم رد نمی کردم ...
بهرحال با هرطعمی که بود هوس بستنی کرده بودم .
اصلا برایممهم نبود که در ظرف پلاستیکی یک بار مصرف باشد یا درون بستنی خوری کریستال اصل فرانسه
توی پارک روی نیمکت بشینم و بستنی بخورم یا توی بهترین و گران قیمت ترین کافه ی شهر
یک گارسون مودب و خوش تیپ برایم سرو کند یا خودم تا کمر توی یخچال سوپرمارکت محله خم شوم و بستنی را بخرم .
راستش اینچیزها اصلا مهم نبود .واقعیت این بود که من فقط در آن عصر گرم میانه ی خرداد بستنی میخواستم.
راستش زندگی هم چیزی شبیه به همین ست .روزی که بمیری خواهی فهمید که درون قصر یا خانه ی کوچک استجاری،بعنوان یک رئیس یا کارمند پاره وقت قراردادی ،با یک همسر موفق و زیبا یا تا مدتها مجرد ،تفاوتی ندارد تو فقط،میخواستی زندگی کنی و همانطور که لذت و شیرینی یک بستنی کوچک به وجدت می اورد لحظه ای شانس زنده بودن و نفس کشیدن هم خوشحالت میکند .
جزئیات را رها کن و از آنچه هست لذت ببر
شاید خدا هم خوشش بیاید و به تو لبخندی بزند.
#عادله_زمانی
@adelehz
وانیلی،شاید هم شکلاتی با یک تکه تک تک اضافه که خودم روی بستنی می گذارم .
اگر زعفرانی بود هم رد نمی کردم ...
بهرحال با هرطعمی که بود هوس بستنی کرده بودم .
اصلا برایممهم نبود که در ظرف پلاستیکی یک بار مصرف باشد یا درون بستنی خوری کریستال اصل فرانسه
توی پارک روی نیمکت بشینم و بستنی بخورم یا توی بهترین و گران قیمت ترین کافه ی شهر
یک گارسون مودب و خوش تیپ برایم سرو کند یا خودم تا کمر توی یخچال سوپرمارکت محله خم شوم و بستنی را بخرم .
راستش اینچیزها اصلا مهم نبود .واقعیت این بود که من فقط در آن عصر گرم میانه ی خرداد بستنی میخواستم.
راستش زندگی هم چیزی شبیه به همین ست .روزی که بمیری خواهی فهمید که درون قصر یا خانه ی کوچک استجاری،بعنوان یک رئیس یا کارمند پاره وقت قراردادی ،با یک همسر موفق و زیبا یا تا مدتها مجرد ،تفاوتی ندارد تو فقط،میخواستی زندگی کنی و همانطور که لذت و شیرینی یک بستنی کوچک به وجدت می اورد لحظه ای شانس زنده بودن و نفس کشیدن هم خوشحالت میکند .
جزئیات را رها کن و از آنچه هست لذت ببر
شاید خدا هم خوشش بیاید و به تو لبخندی بزند.
#عادله_زمانی
@adelehz
شمع باشی یا چراغ فانوس
فرقی ندارد
اگر دلی را روشن کنی
بی شک خود خورشیدی.
#عادله_زمانی
صبح و آغازت به خیر ❤️
@adelehz
فرقی ندارد
اگر دلی را روشن کنی
بی شک خود خورشیدی.
#عادله_زمانی
صبح و آغازت به خیر ❤️
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این زمین ماست .
زمینکوچک و خسته ی ما
از آن بالاترها نه نژاد نه مذهب نه کشورمان دیده نمیشود.
تنها وتنها زمین ست و زمین
اینزمین ماست ..
جایی که در زیرخاکش میلیاردها آدم به خواب رفته اند و بروی خاکش میلیاردها انسان با امید ها و آرزوها غصه ها و شادی ، هر شب به خواب می روند و صبح روز بعد بیدار می شوند .
این زمین ماست ...
جایی که ناخواسته به آنامده ایم و ناخواسته آن را ترک میکنیم بی آنکه بدانیم آیا دوباره برخواهیم گشت یا نه ..
این زمین ماست ..
جایی که مارا در هر حالتی در آغوش میگیرد..آنجا که هیچ چیز ابدی نیست ولی ما دلبسته ی آن لحظات موقتی هستیم .
این زمین ماست..
از دورترها
آرام و بیصدا به نظر می رسد .
گویی در حال آرام کردن فرزندانش است .
#عادله_زمانی
پ.ن فیلم در حین گردش فضایی توسط فضانورد اولگ آرتمیف روسی فیلمبرداری شده است.
@adelehz
زمینکوچک و خسته ی ما
از آن بالاترها نه نژاد نه مذهب نه کشورمان دیده نمیشود.
تنها وتنها زمین ست و زمین
اینزمین ماست ..
جایی که در زیرخاکش میلیاردها آدم به خواب رفته اند و بروی خاکش میلیاردها انسان با امید ها و آرزوها غصه ها و شادی ، هر شب به خواب می روند و صبح روز بعد بیدار می شوند .
این زمین ماست ...
جایی که ناخواسته به آنامده ایم و ناخواسته آن را ترک میکنیم بی آنکه بدانیم آیا دوباره برخواهیم گشت یا نه ..
این زمین ماست ..
جایی که مارا در هر حالتی در آغوش میگیرد..آنجا که هیچ چیز ابدی نیست ولی ما دلبسته ی آن لحظات موقتی هستیم .
این زمین ماست..
از دورترها
آرام و بیصدا به نظر می رسد .
گویی در حال آرام کردن فرزندانش است .
#عادله_زمانی
پ.ن فیلم در حین گردش فضایی توسط فضانورد اولگ آرتمیف روسی فیلمبرداری شده است.
@adelehz
دو تا عزیزان خیلی خوب و همراهان نازنین کانال
که برای من بسیار ارزشمند هستند .
بخاطر کرونا و کسالتی دیگه در بستر بیماری هستند ازتون تمنای دعا برای سلامتی شون رو دارم .
که انشالله زودتر شفای عاجل پیدا کنند و بهتر بشند .
ممنونم عزیزانم❤️❤️❤️
@adelehz
که برای من بسیار ارزشمند هستند .
بخاطر کرونا و کسالتی دیگه در بستر بیماری هستند ازتون تمنای دعا برای سلامتی شون رو دارم .
که انشالله زودتر شفای عاجل پیدا کنند و بهتر بشند .
ممنونم عزیزانم❤️❤️❤️
@adelehz
با این که بشر دنیای اطراف خودش را تغییر داده، اما خودش تغییری نکرده است. حقایق زندگی پایدارند. زندگی می کنی و بعد می میری. از بطن یک زن به دنیا می آیی و اگر بخواهی زنده بمانی او باید به تو غذا بدهد و مراقبت باشد تا زنده بمانی و تمام اتفاق هایی که از لحظه تولد تا لحظه مرگ برایت می افتد، هر احساسی که در تو بروز می کند، هر جلوه ی خشم، هر موج خروشان شهوت، هر قدر اشک، هر قدر خنده، تمام چیزهایی را که در جریان زندگی ات حس می کنی، آدمی که پیش از تو به دنیا آمده هم احساس کرده بود، چه غارنشین باشی چه فضانورد، چه در صحرای گوبی زندگی کنی چه در مدار قطب شمال.
پل استر
@adelehz
پل استر
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خلاصه که رعایت کنید 😊
@adelehz
@adelehz
دیروز داشتم میرفتم انقلاب...
دم خروجی مترو انقلاب یه دختر بچه ی فال فروش اومد سمتم.
یه دختر بچه ی فوق العاده ناز و خوشگل که یه روسری لاجوردی رنگ سرش بود...
روسری ای که دور سرش بسته بود و بامزه بودنش رو چند برابر میکرد.
اومد سمتم که عمو یه فال ازم میخری؟!
کیف پولمو دراوردم و...
دیدم هیچ پول نقدی ندارم...
به خودش نشون دادم گفتم ببین عمو، هیچی پول ندارم...
اول یکم قیافش کج و کوله شد، ولی وقتی دید ساز باهامه یهو با یه ذوقی گفت پس بذار یکم گیتار بزنم...
با خنده گفتم گیتار نیس که عمو ویالن عه...
معلوم بود اولین بار بود این اسم رو میشنید...
به خودش زحمت داد..
تا بتونه اسمش رو تلفظ کنه...
گفت همون، ویالن.
گفتم خب چشم...بریم بشینیم اونجا میدم بزنی..
وقتی اینو شنید با ذوق و شوق رفت خواهرش که چند سالی از خودش بزرگتر بود رو صدا کرد...
ساز رو از تو کیس دراوردم نوبتی دادم امتحانش کنن و سعی میکردم دست پا شکسته بهشون یاد بدم چطوری باهاش کار کنن...
بعدش که از ساز زدن سیر شدن سازو ازشون گرفتم و خودم شروع کردم براشون ساز زدن...
کلی رقصیدن و آواز خوندن و دوس دارم اینطوری فکر کنم که خوش گذروندن...
نکته جالب قضیه اینجاس که وقتی براشون ساز زدم نفری یدونه فال و دو هزار تومن بهم پول دادن.
هرچی بهشون میگفتم عمو اینارو نگه...
دارید برای خودتون...من از شما نباید پول بگیرم که...
ولی اصرار داشتن که نه، تو برامون آهنگ زدی.
این پولا ام بمونه برات یادگاری از طرف ما.
نکنه یه موقع خرجشون کنی اا...!
نکنه الان بری پیش دوستات بگن کی پول خورد داره اینارو بدی بهشون!
اینارو یادگاری نگه دار!
موقع رفتن دختر بزرگتر...
دست دراز کرد و باهام دست داد...
و دختر کوچیک تر رو لبه جدول وایساد گفت عمو بغلم کن...
بغلش کردم و لپمو بوسید و باهام خدافظی کرد.
.
و من الان صاحب با ارزش ترین چهار هزار تومن دنیام...
#شما_فرستادین
@adelehz
دم خروجی مترو انقلاب یه دختر بچه ی فال فروش اومد سمتم.
یه دختر بچه ی فوق العاده ناز و خوشگل که یه روسری لاجوردی رنگ سرش بود...
روسری ای که دور سرش بسته بود و بامزه بودنش رو چند برابر میکرد.
اومد سمتم که عمو یه فال ازم میخری؟!
کیف پولمو دراوردم و...
دیدم هیچ پول نقدی ندارم...
به خودش نشون دادم گفتم ببین عمو، هیچی پول ندارم...
اول یکم قیافش کج و کوله شد، ولی وقتی دید ساز باهامه یهو با یه ذوقی گفت پس بذار یکم گیتار بزنم...
با خنده گفتم گیتار نیس که عمو ویالن عه...
معلوم بود اولین بار بود این اسم رو میشنید...
به خودش زحمت داد..
تا بتونه اسمش رو تلفظ کنه...
گفت همون، ویالن.
گفتم خب چشم...بریم بشینیم اونجا میدم بزنی..
وقتی اینو شنید با ذوق و شوق رفت خواهرش که چند سالی از خودش بزرگتر بود رو صدا کرد...
ساز رو از تو کیس دراوردم نوبتی دادم امتحانش کنن و سعی میکردم دست پا شکسته بهشون یاد بدم چطوری باهاش کار کنن...
بعدش که از ساز زدن سیر شدن سازو ازشون گرفتم و خودم شروع کردم براشون ساز زدن...
کلی رقصیدن و آواز خوندن و دوس دارم اینطوری فکر کنم که خوش گذروندن...
نکته جالب قضیه اینجاس که وقتی براشون ساز زدم نفری یدونه فال و دو هزار تومن بهم پول دادن.
هرچی بهشون میگفتم عمو اینارو نگه...
دارید برای خودتون...من از شما نباید پول بگیرم که...
ولی اصرار داشتن که نه، تو برامون آهنگ زدی.
این پولا ام بمونه برات یادگاری از طرف ما.
نکنه یه موقع خرجشون کنی اا...!
نکنه الان بری پیش دوستات بگن کی پول خورد داره اینارو بدی بهشون!
اینارو یادگاری نگه دار!
موقع رفتن دختر بزرگتر...
دست دراز کرد و باهام دست داد...
و دختر کوچیک تر رو لبه جدول وایساد گفت عمو بغلم کن...
بغلش کردم و لپمو بوسید و باهام خدافظی کرد.
.
و من الان صاحب با ارزش ترین چهار هزار تومن دنیام...
#شما_فرستادین
@adelehz
عزیزانم وضعیت کرونا روز به روز داره وحشتناک تر میشه
این بیماری لعنتی شوخی نیست .
لطفا هم برای ایشون دعا کنید و هم این بیماری رو شوخی نگیرید .
@adelehz
این بیماری لعنتی شوخی نیست .
لطفا هم برای ایشون دعا کنید و هم این بیماری رو شوخی نگیرید .
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من دوستت داشتم
و این راز سنگینی بود که قلبت دانستنش را تاب نیاورد.
قلبهای کوچک برای رازهای بزرگ مدفن های خوبی نیستند.
#عادله_زمانی
@adelehz
و این راز سنگینی بود که قلبت دانستنش را تاب نیاورد.
قلبهای کوچک برای رازهای بزرگ مدفن های خوبی نیستند.
#عادله_زمانی
@adelehz
سوگند به لحظه بر آمدن آفتاب
و سوگند به شب آن گاه که آرام گیرد و فراگیر شود
که پروردگارت تو را ترک نکرده و دشمن نداشته است
۱-۳ ضحی
شب زیبا ❤️
@adelehz
و سوگند به شب آن گاه که آرام گیرد و فراگیر شود
که پروردگارت تو را ترک نکرده و دشمن نداشته است
۱-۳ ضحی
شب زیبا ❤️
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
سوگند به لحظه بر آمدن آفتاب و سوگند به شب آن گاه که آرام گیرد و فراگیر شود که پروردگارت تو را ترک نکرده و دشمن نداشته است ۱-۳ ضحی شب زیبا ❤️ @adelehz
اگه رفتی بخوابی و غصه تو دلت نشست و بغض کردی که خدایا تو هممن رها کردی
این آیه رو بخون تا بفهمی که پروردگارت تو را ترک نکرده ست .
همین
@adelehz
این آیه رو بخون تا بفهمی که پروردگارت تو را ترک نکرده ست .
همین
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
ما اینجاییم❤️
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
به جای این کارا یه فکری به حال کرونا و بقیه مشکلات بکنید دانشمندان گرامی 😐
@adelehz
@adelehz
یادتونه پارسال می گفتیم هوا که گرم بشه کرونا تموم میشه ؟
هیچی دیگه میخواستم بگم اون موقع که این حرفها رو می زدیم کرونا در حالی که میخندیده میگفته آررررره بشین تا بیاد 😐
همین 😔😐
@adelehz
هیچی دیگه میخواستم بگم اون موقع که این حرفها رو می زدیم کرونا در حالی که میخندیده میگفته آررررره بشین تا بیاد 😐
همین 😔😐
@adelehz
گویند قبل از انقلاب مردی در شهر خوی بود که به او تِرمان میگفتند .
او شیرینعقل بود و گاهی سخنان حکیمانهی عجیبی میگفت .
مرحوم پدرم نقل میکرد ، در سال ۱۳۴۵ برای آزمون استخدامی معلمی از خوی قصد سفر به تبریز را داشتم .
ساعت ده صبح گاراژ گیتیِ خوی رفتم و بلیط گرفتم . از پشت اتوبوسی دود سیگاری دیدم ، نزدیک رفتم دیدم ، ترمان زیرش کارتُنی گذاشته و سیگاری دود میکند . یک اسکناس پنج تومانی نیت کردم به او بدهم . او از کسی بدون دلیل پول نمیگرفت . باید دنبال دلیلی میگشتم تا این پول را از من بگیرد . گفتم : « ترمان ، این پنج تومان را بگیر به حساب من ناهاری بخور و دعا کن من در آزمون استخدامی قبول شوم . »
ترمان از من پرسید : « ساعت چند است ؟ »
گفتم : « نزدیک ده . »
گفت : « ببر نیازی نیست . »
خیلی تعجب کردم که این سؤال چه ربطی به پیشنهاد من داشت ؟
پرسیدم : « ترمان ، مگر ناهار دعوتی ؟ »
گفت : « نه . من پول ناهارم را نزدیک ظهر میگیرم . الان تازه صبحانه خوردهام . اگر الان این پول را از تو بگیرم یا گم میکنم یا خرج کرده و ناهار گرسنه میمانم . من بارها خودم را آزمودهام ؛ خداوند پول ناهار مرا بعد اذان ظهر میدهد . »
واقعا متحیر شدم . رفتم و عصر برگشتم و دنبال ترمان بودم . ترمان را پیدا کردم .
پرسیدم : « ناهار کجا خوردی ؟ »
گفت : « بعد اذان ظهر اتوبوس تهران رسید . جوانی از من آتش خواست سیگاری روشن کند . روشن کردم مهرم به دلش نشست و خندید ، خندیدم و با هم دوست شدیم و مرا برای ناهار به آبگوشتی دعوت کرد . »
نـتـیـجـه:
ترمانِ دیوانه ، برای پول ناهارش نمیترسید ، اما بسیاری از ما چنان از آینده میترسیم و وحشت داریم که انگار در آینده دنیا نابود خواهد شد ؛ جمع کردن مال زیاد و آرزوهای طولانی و دراز داریم .
از آنچه که داری ، فقط آنچه که میخوری مال توست ، سرنوشتِ بقیهی اموالِ تو ، معلوم نیست .
#شما_فرستادین
@adelehz
او شیرینعقل بود و گاهی سخنان حکیمانهی عجیبی میگفت .
مرحوم پدرم نقل میکرد ، در سال ۱۳۴۵ برای آزمون استخدامی معلمی از خوی قصد سفر به تبریز را داشتم .
ساعت ده صبح گاراژ گیتیِ خوی رفتم و بلیط گرفتم . از پشت اتوبوسی دود سیگاری دیدم ، نزدیک رفتم دیدم ، ترمان زیرش کارتُنی گذاشته و سیگاری دود میکند . یک اسکناس پنج تومانی نیت کردم به او بدهم . او از کسی بدون دلیل پول نمیگرفت . باید دنبال دلیلی میگشتم تا این پول را از من بگیرد . گفتم : « ترمان ، این پنج تومان را بگیر به حساب من ناهاری بخور و دعا کن من در آزمون استخدامی قبول شوم . »
ترمان از من پرسید : « ساعت چند است ؟ »
گفتم : « نزدیک ده . »
گفت : « ببر نیازی نیست . »
خیلی تعجب کردم که این سؤال چه ربطی به پیشنهاد من داشت ؟
پرسیدم : « ترمان ، مگر ناهار دعوتی ؟ »
گفت : « نه . من پول ناهارم را نزدیک ظهر میگیرم . الان تازه صبحانه خوردهام . اگر الان این پول را از تو بگیرم یا گم میکنم یا خرج کرده و ناهار گرسنه میمانم . من بارها خودم را آزمودهام ؛ خداوند پول ناهار مرا بعد اذان ظهر میدهد . »
واقعا متحیر شدم . رفتم و عصر برگشتم و دنبال ترمان بودم . ترمان را پیدا کردم .
پرسیدم : « ناهار کجا خوردی ؟ »
گفت : « بعد اذان ظهر اتوبوس تهران رسید . جوانی از من آتش خواست سیگاری روشن کند . روشن کردم مهرم به دلش نشست و خندید ، خندیدم و با هم دوست شدیم و مرا برای ناهار به آبگوشتی دعوت کرد . »
نـتـیـجـه:
ترمانِ دیوانه ، برای پول ناهارش نمیترسید ، اما بسیاری از ما چنان از آینده میترسیم و وحشت داریم که انگار در آینده دنیا نابود خواهد شد ؛ جمع کردن مال زیاد و آرزوهای طولانی و دراز داریم .
از آنچه که داری ، فقط آنچه که میخوری مال توست ، سرنوشتِ بقیهی اموالِ تو ، معلوم نیست .
#شما_فرستادین
@adelehz