"زنی که‌گم کردم "
4.45K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
امروز روز جهانی دوستیه
یاد تمام کسانی که قراربود تا آخر عمر باهاشون دوست بمونیم اما امروز اسم مون رو هم یادشون‌نمیاد بخیر 🥲

@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نه ایمان داره نه دین داره نه دل داره یارم...
@adelehz
امروز داشتم کنار خیابون خونمون راه میرفتم کنار (پیاده رو) از اونجایی که من خیلی آروم راه میرم میتونم بگم داشتم قدم میزدم ...☺️خلاصه به طور اتفاقی پشت چراغ قرمز چشمم به یه پژو افتاد یه دختر که روسری سرش نداشت داشت میخندید از تهه دل کنارش هم یه آقا پسر بود دوتایی جوون بودند پسره حرف میزد و دختره میخندید هم زمان دوتایی داشتن سیگار میکشیدن ،من اون لحظه به این فکر نکردم که دختره روسری سرش نیست یا اینکه داره سیگار میکشه، یا اصلا نسبتش با اون پسر چیه ،هیچ قضاوتی به ذهنم خطور نکرد؟؟؟میدونی من اون لحظه فقط بخاطر لبخند اون دختر خانم خوشحال شدم به وجد اومدم و چقدر به خودم افتخار کردم که هیچ قضاوتی ذهنم و قلبمو درگیر نکرد ...و در ادامه اش با شوق بیشتری به پیاده روی خودم ادامه دادم ... #خوش قلب باشیم #قضاوت نکنیم #برای همدیگه آرزوهای قشنگ داشته باشیم ....
همین ..

مریمای جان

#شما_فرستادین
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ارحل عن ليلي
واخرج من جرحي
دعني أنم

از شبم رخت‌ بربند
و از زخمم خارج شو
بگذار بخوابم

#غاده_السمان

شب زیبا ❤️
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها ...
@adelehz
یازده ساله بودم که چتر رنگی رنگی قشنگی که دایی احمدم برایم خریده بود را در تاکسی جا گذاشتم .عصرش در مدرسه امتحان داشتم آنقدر گریه کرده بودم که در مدرسه صدایم در نمی آمد.
آن روز برای اولین بار با مفهوم جا گذاشتن آشنا شدم .وقتی از تاکسی پیاده شدم و تاکسی از جلوی چشم مان دور شد ناگهان یاد چترم افتادم .انگار کسی یک بند نازک را با شدت از دلم کشید .. بدترین حسی بود که تا آن لحظه تجربه کرده بودم.

۱۸ ساله بودم که کسی را در پیچ و خم خاطره هایم جا گذاشتم .اولین بار که معنی عشق را فهمیده بودم اولین عشق یک دخترک دانش آموز
ولی او را روزی جایی ،جا گذاشتم مثل چتر رنگی رنگی دایی احمد هرگز دوباره پیدایش نکردم .ولی مثل همان چتر برایش روزها اشک ریختم .
دوباره بندی نامرئی ناگهان از دلم کشیده شده بود.
۲۶ ساله بودم که دایی احمد را روی تخت یکی از بیمارستانهای تهران جا گذاشتم .دوباره به خانه برنگشت .صبحی که تلفن زنگ زد و خبر رسید دایی ام شب قبلش ما را جاگذاشته دوباره ۱۱ ساله شدم و در جا خشکم زد بندی با تمام قدرت از دلم کشیده شد .به اطراف نگاه کردم به پدرم گفتم دایی احمد رفت .
عادی و معمولی گفتم انگار که بگویم بیا ببین چه برفی آمده
بعد از چند ثانیه بلندترین جیغ عمرم را کشیدم و شروع کردم به زدن خودم ....
به طرز عجیبی یازده ساله شده بودم به اندازه همان روز بارانی که چتر رنگی ام که دوستش داشتم را گم کرده بودم احساس بیچارگی میکردم .
دایی احمدم را جا گذاشته بودم ...

میدانی قصه این ست جهانی که برایمان ساخته اند مملو ست از جا گذاشتن ها ...
در شهرها
در کوچه ها
خانه ها
فرودگاه ها
بیمارستان ها
آرامگاه ها
ما جا می گذاریم و جا گذاشته می شویم .
گاهی یک‌چتر رنگی هفت رنگ گاهی یک شال گردن آبی نفتی،گاهی یک جفت دستکش عنابی
گاهی یک قلب
گاهی یک‌خاطره
گاهی یک آدم
جهان کوچک ما جهان جاگذاشتن هاست .
ولی چیزی باعث نمیشود به چیزهایی که جا گذاشتیم فکر نکنیم ..
من هنوز هم شبها خواب دایی احمد را میبینم که با چتر رنگی دخترانه ای لبخند زنان از بین باران می آید....

#عادله_زمانی
@adelehz
از انرژی ها و دعاهای قشنگ تون محروم نکنید همو
تمامش به خودمون برمیگرده😍😍


حاجت روا بشی انشالله عزیزم

@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خوب نگاه کن ببین با من چیکار کردی ...

@adelehz
گویند: دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
در راه با پرودرگار سخن می گفت:
( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
سالها نرد خدائی باختی
این گره را زان گره نشناختی؟

نشست تا گندمها را از زمین جمع کند، در کمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند

ندا آمد که:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه

@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیاد ندارم که تورا در مواقع خوشی و شادی چنان عمیق صدا زده باشم که هنگامه ی درد و ناخوشی
من چه ناسپاس بوده ام
و تو چه صبور و شریف که با تمام نمک نشناسی های من هنوز به صدایم گوش میدهی
تمام عمرم به گلایه گذشت
چرا؟
چه کسی به من حق داده تا از تو طلبکار باشم ؟
چه کسی این اجازه را به من داده ست؟
خدای خوبم
مرا بخاطر آن بندگی که کردم و شایسته ی خدایی تو نبود .
ببخش
#عادله_زمانی
@adelehz
هوس بستنی کرده بودم.
وانیلی،شاید هم شکلاتی با یک تکه تک تک اضافه که خودم روی بستنی می گذارم .
اگر زعفرانی بود هم رد نمی کردم ...
بهرحال با هرطعمی که بود هوس بستنی کرده بودم .
اصلا برایم‌مهم نبود که در ظرف پلاستیکی یک بار مصرف باشد یا درون بستنی خوری کریستال اصل فرانسه
توی پارک روی نیمکت بشینم و بستنی بخورم یا توی بهترین و گران قیمت ترین کافه ی شهر
یک گارسون مودب و خوش تیپ برایم سرو کند یا خودم تا کمر توی یخچال سوپرمارکت محله خم شوم و بستنی را بخرم .
راستش این‌چیزها اصلا مهم نبود .واقعیت این بود که من فقط در آن عصر گرم میانه ی خرداد بستنی میخواستم‌.
راستش زندگی هم چیزی شبیه به همین ست .روزی که بمیری خواهی فهمید که درون قصر یا خانه ی کوچک استجاری،بعنوان یک رئیس یا کارمند پاره وقت قراردادی ،با یک همسر موفق و زیبا یا تا مدتها مجرد ،تفاوتی ندارد تو فقط،میخواستی زندگی کنی و همانطور که لذت و شیرینی یک بستنی کوچک به وجدت می اورد لحظه ای شانس زنده بودن و نفس کشیدن هم خوشحالت میکند .
جزئیات را رها کن و از آنچه هست لذت ببر
شاید خدا هم خوشش بیاید و به تو لبخندی بزند.
#عادله_زمانی
@adelehz
شمع باشی یا چراغ فانوس
فرقی ندارد
اگر دلی را روشن کنی
بی شک خود خورشیدی.
#عادله_زمانی


صبح و آغازت به خیر ❤️
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این زمین ماست .
زمین‌کوچک و خسته ی ما
از آن بالاترها نه نژاد نه مذهب نه کشورمان دیده نمیشود.
تنها وتنها زمین ست و زمین
این‌زمین ماست ..
جایی که در زیرخاکش میلیاردها آدم به خواب رفته اند و بروی خاکش میلیاردها انسان با امید ها و آرزوها غصه ها و شادی ، هر شب به خواب می روند و صبح روز بعد بیدار می شوند .
این‌ زمین ماست ...
جایی که ناخواسته به آن‌امده ایم و ناخواسته آن را ترک میکنیم بی آنکه بدانیم آیا دوباره برخواهیم گشت یا نه ..
این زمین ماست ..
جایی که مارا در هر حالتی در آغوش میگیرد..آنجا که هیچ چیز ابدی نیست ولی ما دلبسته ی آن لحظات موقتی هستیم .
این زمین ماست..
از دورترها
آرام و بیصدا به نظر می رسد .
گویی در حال آرام کردن فرزندانش است .
#عادله_زمانی

پ.ن فیلم در حین گردش فضایی توسط فضانورد اولگ آرتمیف روسی فیلمبرداری شده است.

@adelehz
دو تا عزیزان خیلی خوب و همراهان نازنین کانال
که برای من بسیار ارزشمند هستند .
بخاطر کرونا و کسالتی دیگه در بستر بیماری هستند ازتون تمنای دعا برای سلامتی شون رو دارم .
که انشالله زودتر شفای عاجل پیدا کنند و بهتر بشند .

ممنونم عزیزانم❤️❤️❤️

@adelehz
با این که بشر دنیای اطراف خودش را تغییر داده، اما خودش تغییری نکرده است. حقایق زندگی پایدارند. زندگی می کنی و بعد می میری. از بطن یک زن به دنیا می آیی و اگر بخواهی زنده بمانی او باید به تو غذا بدهد و مراقبت باشد تا زنده بمانی و تمام اتفاق هایی که از لحظه تولد تا لحظه مرگ برایت می افتد، هر احساسی که در تو بروز می کند، هر جلوه ی خشم، هر موج خروشان شهوت، هر قدر اشک، هر قدر خنده، تمام چیزهایی را که در جریان زندگی ات حس می کنی، آدمی که پیش از تو به دنیا آمده هم احساس کرده بود، چه غارنشین باشی چه فضانورد، چه در صحرای گوبی زندگی کنی چه در مدار قطب شمال.

پل استر

@adelehz
من از آن روز که در بندِ توام آزادم ...

#سعدی

@adelehz
دیروز داشتم میرفتم انقلاب...
دم خروجی مترو انقلاب یه دختر بچه ی فال فروش اومد سمتم.
یه دختر بچه ی فوق العاده ناز و خوشگل که یه روسری لاجوردی رنگ سرش بود...
روسری ای که دور سرش بسته بود و بامزه بودنش رو چند برابر میکرد.
اومد سمتم که عمو یه فال ازم میخری؟!
کیف پولمو دراوردم و...
‏دیدم هیچ پول نقدی ندارم...
به خودش نشون دادم گفتم ببین عمو، هیچی پول ندارم...
اول یکم قیافش کج و کوله شد، ولی وقتی دید ساز باهامه یهو با یه ذوقی گفت پس بذار یکم گیتار بزنم...
با خنده گفتم گیتار نیس که عمو ویالن عه...
معلوم بود اولین بار بود این اسم رو میشنید...
به خودش زحمت داد..
‏تا بتونه اسمش رو تلفظ کنه...
گفت همون، ویالن.
گفتم خب چشم...بریم بشینیم اونجا میدم بزنی..
وقتی اینو شنید با ذوق و شوق رفت خواهرش که چند سالی از خودش بزرگتر بود رو صدا کرد...
ساز رو از تو کیس دراوردم نوبتی دادم امتحانش کنن و سعی میکردم دست پا شکسته بهشون یاد بدم چطوری باهاش کار کنن...
بعدش که از ساز زدن سیر شدن سازو ازشون گرفتم و خودم شروع کردم براشون ساز زدن...
کلی رقصیدن و آواز خوندن و دوس دارم اینطوری فکر کنم که خوش گذروندن...
نکته جالب قضیه اینجاس که وقتی براشون ساز زدم نفری یدونه فال و دو هزار تومن بهم پول دادن.
هرچی بهشون میگفتم عمو اینارو نگه...
‏دارید برای خودتون...من از شما نباید پول بگیرم که...
ولی اصرار داشتن که نه، تو برامون آهنگ زدی.
این پولا ام بمونه برات یادگاری از طرف ما.
نکنه یه موقع خرجشون کنی اا...!
نکنه الان بری پیش دوستات بگن کی پول خورد داره اینارو بدی بهشون!
اینارو یادگاری نگه دار!
موقع رفتن دختر بزرگتر...
‏دست دراز کرد و باهام دست داد...
و دختر کوچیک تر رو لبه جدول وایساد گفت عمو بغلم کن...
بغلش کردم و لپمو بوسید و باهام خدافظی کرد.
.
و من الان صاحب با ارزش ترین چهار هزار تومن دنیام...

#شما_فرستادین
@adelehz