به ازای هر آدم بد
یک آدم خوب در جهان وجود دارد .
سیاهی فقط قدرت خودنمایی بالایی دارد وگرنه سپیدی هرگز گم نمی شود .
هر وقت با آدم بدی برخورد کردی لحظه ای بایست و به ذهنت رجوع کن آدم خوبی را بیاد آور و با خود بگو به ازای این آدم سیاه آدم سپیدی وجود دارد پس بدی بلاخره خنثی می شود.
جهان اینگونه به پیش می رود عزیزم
بخاطر سیاهی ها نرنج
چون سپیدی هرگز از بیننخواهد رفت .
#عادله_زمانی
@adelehz
یک آدم خوب در جهان وجود دارد .
سیاهی فقط قدرت خودنمایی بالایی دارد وگرنه سپیدی هرگز گم نمی شود .
هر وقت با آدم بدی برخورد کردی لحظه ای بایست و به ذهنت رجوع کن آدم خوبی را بیاد آور و با خود بگو به ازای این آدم سیاه آدم سپیدی وجود دارد پس بدی بلاخره خنثی می شود.
جهان اینگونه به پیش می رود عزیزم
بخاطر سیاهی ها نرنج
چون سپیدی هرگز از بیننخواهد رفت .
#عادله_زمانی
@adelehz
کاش میشد زندگی تکرار داشت . . .
لااقل تکرار را یکبار داشت . . .
ساعتم برعکس میچرخید....و
من برتنم میشد گشاد این پیرهن . . .
آن دبستان ، کودکی ، سرمشق آب . . .
پای مادر هم برایم جای خواب . . .
خود برون میکردم از دلواپسی . . .
دل نمیدادم به دست هر کسی . . .
عمر هستی ، خوب و بد بسیار نیست . . .
حیف هرگزقابل تکرار نیست! ! !
نیما
@adelehz
لااقل تکرار را یکبار داشت . . .
ساعتم برعکس میچرخید....و
من برتنم میشد گشاد این پیرهن . . .
آن دبستان ، کودکی ، سرمشق آب . . .
پای مادر هم برایم جای خواب . . .
خود برون میکردم از دلواپسی . . .
دل نمیدادم به دست هر کسی . . .
عمر هستی ، خوب و بد بسیار نیست . . .
حیف هرگزقابل تکرار نیست! ! !
نیما
@adelehz
💠خدا از سلطان محمود بزرگتر است!
روزی سلطان محمود غزنوی، بر لب ایوان بارگاه خود قدم می زد، چشمش به زن نجاری افتاد. طبع هوسبازش به سراغش آمد و فریب شیطان را خورد. از وزیرش راه چاره ای خواست.
وزیر که خیلی حیله گر بود، گفت:
اگر شاه این راز را فاش کند یا بخواهد علنی نجار را بکشد، خیلی بد می شود. چه خوب است به نجار ایرادی بگیریم و به او بگوئیم: در مدت یک شبانه روز باید برای ما یک بار جو از چوب بتراشی؛ اگر از یک بار حتی یک سیر هم کم باشد، تو را بدون چون و چرا خواهیم کشت؛
سلطان ستمگر به هوش وزیر آفرین گفت و او را مأمور این کار کرد.
وزیر رفت به خانۀ نجار و گفت:
- تا فردا باید یک بار جو از چوب بتراشی؛ و تحویل دهی!نجار بیچاره که از همه جا بی خبر بود و نمی دانست که سلطان محمود می خواهد با این بهانه او را دنبال نخود سیاه بفرستد، نزدیک بود از ترس قالب تهی کند.با ترس و وحشت آمد و قضیه را به زنش گفت و راه چاره خواست.زن نجار که خیلی دانا و هوشیار و عفیفه و پاکدامن بود، به اصل مطلب پی برد و به شوهرش گفت:
چرا خودت را باخته ای؟...
ترس نکن، خدا از سلطان محمود بزرگتر است.هرچه زن او را دلداری می داد؛ بی نتیجه بود.شب که شد، مرد نجار مشغول کار و تراشیدن جو از چوب شد و زنش مرتب می گفت:-بلند شو و با فکر راحت بخواب، تا صبح خدا بزرگ است...
نجار به رختخواب هم که رفت، آرام نداشت و خوابش نمی برد.
صبح که شد، او دید فقط توانسته است یک مشت جو بتراشد؛ بنابرین با زنش وداع کرد و گفت:-الآن غلامان شاه می آیند و مرا می برند و به چوبۀ دار می کشند.
زن بازهم گفت:نترس خدا از سلطان محمود بزرگتر است.در این هنگام، در خانه به صدا درآمد. رنگ از صورت نجار پرید و نزدیک بود که روح از تنش پرواز کند. به زنش گفت:من که قادر نیستم، تو برو جواب بده.زن رفت در را باز کرد و دید نوکران سلطان محمود آمده اند، پرسید:- با کی کار دارید؟
- گفتند شوهرت را می خواهیم.
زن با نگرانی بسیار زیاد پرسید:
- چه بلایی می خواهید بر سرش بیاورید؟یکی از نوکرها گفت:
سلطان محمود مرده و شوهرت باید برای او تابوت درست کند!
زن با خوشحالی برگشت و به شوهرش گفت:نگفتم که خدا از سلطان محمود بزرگتر است
#شما_فرستادین
@adelehz
روزی سلطان محمود غزنوی، بر لب ایوان بارگاه خود قدم می زد، چشمش به زن نجاری افتاد. طبع هوسبازش به سراغش آمد و فریب شیطان را خورد. از وزیرش راه چاره ای خواست.
وزیر که خیلی حیله گر بود، گفت:
اگر شاه این راز را فاش کند یا بخواهد علنی نجار را بکشد، خیلی بد می شود. چه خوب است به نجار ایرادی بگیریم و به او بگوئیم: در مدت یک شبانه روز باید برای ما یک بار جو از چوب بتراشی؛ اگر از یک بار حتی یک سیر هم کم باشد، تو را بدون چون و چرا خواهیم کشت؛
سلطان ستمگر به هوش وزیر آفرین گفت و او را مأمور این کار کرد.
وزیر رفت به خانۀ نجار و گفت:
- تا فردا باید یک بار جو از چوب بتراشی؛ و تحویل دهی!نجار بیچاره که از همه جا بی خبر بود و نمی دانست که سلطان محمود می خواهد با این بهانه او را دنبال نخود سیاه بفرستد، نزدیک بود از ترس قالب تهی کند.با ترس و وحشت آمد و قضیه را به زنش گفت و راه چاره خواست.زن نجار که خیلی دانا و هوشیار و عفیفه و پاکدامن بود، به اصل مطلب پی برد و به شوهرش گفت:
چرا خودت را باخته ای؟...
ترس نکن، خدا از سلطان محمود بزرگتر است.هرچه زن او را دلداری می داد؛ بی نتیجه بود.شب که شد، مرد نجار مشغول کار و تراشیدن جو از چوب شد و زنش مرتب می گفت:-بلند شو و با فکر راحت بخواب، تا صبح خدا بزرگ است...
نجار به رختخواب هم که رفت، آرام نداشت و خوابش نمی برد.
صبح که شد، او دید فقط توانسته است یک مشت جو بتراشد؛ بنابرین با زنش وداع کرد و گفت:-الآن غلامان شاه می آیند و مرا می برند و به چوبۀ دار می کشند.
زن بازهم گفت:نترس خدا از سلطان محمود بزرگتر است.در این هنگام، در خانه به صدا درآمد. رنگ از صورت نجار پرید و نزدیک بود که روح از تنش پرواز کند. به زنش گفت:من که قادر نیستم، تو برو جواب بده.زن رفت در را باز کرد و دید نوکران سلطان محمود آمده اند، پرسید:- با کی کار دارید؟
- گفتند شوهرت را می خواهیم.
زن با نگرانی بسیار زیاد پرسید:
- چه بلایی می خواهید بر سرش بیاورید؟یکی از نوکرها گفت:
سلطان محمود مرده و شوهرت باید برای او تابوت درست کند!
زن با خوشحالی برگشت و به شوهرش گفت:نگفتم که خدا از سلطان محمود بزرگتر است
#شما_فرستادین
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بابای عروس بدش اومده داماد دست زده به موهای دخترش😁
@adelehz
@adelehz
دوستی میگفت که محصول کشاورزی ام را جمع و خالص کرده بودم و برای اینکه از دست پرنده ها در امان باشد و ضرر و زیانی نبینم
کنار آن مترسک گذاشتم و راهی منزل شدم برای استراحت و ناهار که در بین راه بصورت اتفاقی یکی از اهالی روستایمان را دیدم که به سمت باغ شخصی خودش میرفت
البته شخصی متدین و کاریزماتیک بود که اهل روستا خیلی احترام براش قائل بودن
با دیدن من دستم را گرفت و گفت باید حتما ناهار مهمان من باشی
پذیرفتم و وارد باغ که شدیم
درحین قدم زدن متوجه شدم که زیر درختان انگور کاسه های کوچکی آب گذاشته بود، با فاصله خاص، تعجب کردم و پرسیدم، این چه کاریه؟؟
این کاسه های آب برای چیه؟ ؟
جواب داد چون گنجشکها از این انگورا میخورند و بخاطر شیرینی زیاد انگورها ممکنه دهنشون خشک بشه، این کاسه های آب رو گذاشتم تا بخورند
با دیدن مهربانی این پیرمرد، خیلی از کار خودم خجالت کشیدم وبرای چند دقیقه از اون بزرگمرد به بهانه ای اجازه گرفتم و سریعا برگشتم و مترسک را از کنار محصول برداشتم و اصلا دوست داشتم تمام پرنده ها بیایند و از این محصول من بخورند
@adelehz
کنار آن مترسک گذاشتم و راهی منزل شدم برای استراحت و ناهار که در بین راه بصورت اتفاقی یکی از اهالی روستایمان را دیدم که به سمت باغ شخصی خودش میرفت
البته شخصی متدین و کاریزماتیک بود که اهل روستا خیلی احترام براش قائل بودن
با دیدن من دستم را گرفت و گفت باید حتما ناهار مهمان من باشی
پذیرفتم و وارد باغ که شدیم
درحین قدم زدن متوجه شدم که زیر درختان انگور کاسه های کوچکی آب گذاشته بود، با فاصله خاص، تعجب کردم و پرسیدم، این چه کاریه؟؟
این کاسه های آب برای چیه؟ ؟
جواب داد چون گنجشکها از این انگورا میخورند و بخاطر شیرینی زیاد انگورها ممکنه دهنشون خشک بشه، این کاسه های آب رو گذاشتم تا بخورند
با دیدن مهربانی این پیرمرد، خیلی از کار خودم خجالت کشیدم وبرای چند دقیقه از اون بزرگمرد به بهانه ای اجازه گرفتم و سریعا برگشتم و مترسک را از کنار محصول برداشتم و اصلا دوست داشتم تمام پرنده ها بیایند و از این محصول من بخورند
@adelehz
امروز روز جهانی دوستیه
یاد تمام کسانی که قراربود تا آخر عمر باهاشون دوست بمونیم اما امروز اسم مون رو هم یادشوننمیاد بخیر 🥲
@adelehz
یاد تمام کسانی که قراربود تا آخر عمر باهاشون دوست بمونیم اما امروز اسم مون رو هم یادشوننمیاد بخیر 🥲
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نه ایمان داره نه دین داره نه دل داره یارم...
@adelehz
@adelehz
امروز داشتم کنار خیابون خونمون راه میرفتم کنار (پیاده رو) از اونجایی که من خیلی آروم راه میرم میتونم بگم داشتم قدم میزدم ...☺️خلاصه به طور اتفاقی پشت چراغ قرمز چشمم به یه پژو افتاد یه دختر که روسری سرش نداشت داشت میخندید از تهه دل کنارش هم یه آقا پسر بود دوتایی جوون بودند پسره حرف میزد و دختره میخندید هم زمان دوتایی داشتن سیگار میکشیدن ،من اون لحظه به این فکر نکردم که دختره روسری سرش نیست یا اینکه داره سیگار میکشه، یا اصلا نسبتش با اون پسر چیه ،هیچ قضاوتی به ذهنم خطور نکرد؟؟؟میدونی من اون لحظه فقط بخاطر لبخند اون دختر خانم خوشحال شدم به وجد اومدم و چقدر به خودم افتخار کردم که هیچ قضاوتی ذهنم و قلبمو درگیر نکرد ...و در ادامه اش با شوق بیشتری به پیاده روی خودم ادامه دادم ... #خوش قلب باشیم #قضاوت نکنیم #برای همدیگه آرزوهای قشنگ داشته باشیم ....
همین ..
مریمای جان
#شما_فرستادین
@adelehz
همین ..
مریمای جان
#شما_فرستادین
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ارحل عن ليلي
واخرج من جرحي
دعني أنم
از شبم رخت بربند
و از زخمم خارج شو
بگذار بخوابم
#غاده_السمان
شب زیبا ❤️
@adelehz
واخرج من جرحي
دعني أنم
از شبم رخت بربند
و از زخمم خارج شو
بگذار بخوابم
#غاده_السمان
شب زیبا ❤️
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها ...
@adelehz
@adelehz
یازده ساله بودم که چتر رنگی رنگی قشنگی که دایی احمدم برایم خریده بود را در تاکسی جا گذاشتم .عصرش در مدرسه امتحان داشتم آنقدر گریه کرده بودم که در مدرسه صدایم در نمی آمد.
آن روز برای اولین بار با مفهوم جا گذاشتن آشنا شدم .وقتی از تاکسی پیاده شدم و تاکسی از جلوی چشم مان دور شد ناگهان یاد چترم افتادم .انگار کسی یک بند نازک را با شدت از دلم کشید .. بدترین حسی بود که تا آن لحظه تجربه کرده بودم.
۱۸ ساله بودم که کسی را در پیچ و خم خاطره هایم جا گذاشتم .اولین بار که معنی عشق را فهمیده بودم اولین عشق یک دخترک دانش آموز
ولی او را روزی جایی ،جا گذاشتم مثل چتر رنگی رنگی دایی احمد هرگز دوباره پیدایش نکردم .ولی مثل همان چتر برایش روزها اشک ریختم .
دوباره بندی نامرئی ناگهان از دلم کشیده شده بود.
۲۶ ساله بودم که دایی احمد را روی تخت یکی از بیمارستانهای تهران جا گذاشتم .دوباره به خانه برنگشت .صبحی که تلفن زنگ زد و خبر رسید دایی ام شب قبلش ما را جاگذاشته دوباره ۱۱ ساله شدم و در جا خشکم زد بندی با تمام قدرت از دلم کشیده شد .به اطراف نگاه کردم به پدرم گفتم دایی احمد رفت .
عادی و معمولی گفتم انگار که بگویم بیا ببین چه برفی آمده
بعد از چند ثانیه بلندترین جیغ عمرم را کشیدم و شروع کردم به زدن خودم ....
به طرز عجیبی یازده ساله شده بودم به اندازه همان روز بارانی که چتر رنگی ام که دوستش داشتم را گم کرده بودم احساس بیچارگی میکردم .
دایی احمدم را جا گذاشته بودم ...
میدانی قصه این ست جهانی که برایمان ساخته اند مملو ست از جا گذاشتن ها ...
در شهرها
در کوچه ها
خانه ها
فرودگاه ها
بیمارستان ها
آرامگاه ها
ما جا می گذاریم و جا گذاشته می شویم .
گاهی یکچتر رنگی هفت رنگ گاهی یک شال گردن آبی نفتی،گاهی یک جفت دستکش عنابی
گاهی یک قلب
گاهی یکخاطره
گاهی یک آدم
جهان کوچک ما جهان جاگذاشتن هاست .
ولی چیزی باعث نمیشود به چیزهایی که جا گذاشتیم فکر نکنیم ..
من هنوز هم شبها خواب دایی احمد را میبینم که با چتر رنگی دخترانه ای لبخند زنان از بین باران می آید....
#عادله_زمانی
@adelehz
آن روز برای اولین بار با مفهوم جا گذاشتن آشنا شدم .وقتی از تاکسی پیاده شدم و تاکسی از جلوی چشم مان دور شد ناگهان یاد چترم افتادم .انگار کسی یک بند نازک را با شدت از دلم کشید .. بدترین حسی بود که تا آن لحظه تجربه کرده بودم.
۱۸ ساله بودم که کسی را در پیچ و خم خاطره هایم جا گذاشتم .اولین بار که معنی عشق را فهمیده بودم اولین عشق یک دخترک دانش آموز
ولی او را روزی جایی ،جا گذاشتم مثل چتر رنگی رنگی دایی احمد هرگز دوباره پیدایش نکردم .ولی مثل همان چتر برایش روزها اشک ریختم .
دوباره بندی نامرئی ناگهان از دلم کشیده شده بود.
۲۶ ساله بودم که دایی احمد را روی تخت یکی از بیمارستانهای تهران جا گذاشتم .دوباره به خانه برنگشت .صبحی که تلفن زنگ زد و خبر رسید دایی ام شب قبلش ما را جاگذاشته دوباره ۱۱ ساله شدم و در جا خشکم زد بندی با تمام قدرت از دلم کشیده شد .به اطراف نگاه کردم به پدرم گفتم دایی احمد رفت .
عادی و معمولی گفتم انگار که بگویم بیا ببین چه برفی آمده
بعد از چند ثانیه بلندترین جیغ عمرم را کشیدم و شروع کردم به زدن خودم ....
به طرز عجیبی یازده ساله شده بودم به اندازه همان روز بارانی که چتر رنگی ام که دوستش داشتم را گم کرده بودم احساس بیچارگی میکردم .
دایی احمدم را جا گذاشته بودم ...
میدانی قصه این ست جهانی که برایمان ساخته اند مملو ست از جا گذاشتن ها ...
در شهرها
در کوچه ها
خانه ها
فرودگاه ها
بیمارستان ها
آرامگاه ها
ما جا می گذاریم و جا گذاشته می شویم .
گاهی یکچتر رنگی هفت رنگ گاهی یک شال گردن آبی نفتی،گاهی یک جفت دستکش عنابی
گاهی یک قلب
گاهی یکخاطره
گاهی یک آدم
جهان کوچک ما جهان جاگذاشتن هاست .
ولی چیزی باعث نمیشود به چیزهایی که جا گذاشتیم فکر نکنیم ..
من هنوز هم شبها خواب دایی احمد را میبینم که با چتر رنگی دخترانه ای لبخند زنان از بین باران می آید....
#عادله_زمانی
@adelehz
از انرژی ها و دعاهای قشنگ تون محروم نکنید همو
تمامش به خودمون برمیگرده😍😍
حاجت روا بشی انشالله عزیزم
@adelehz
تمامش به خودمون برمیگرده😍😍
حاجت روا بشی انشالله عزیزم
@adelehz
گویند: دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
در راه با پرودرگار سخن می گفت:
( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
سالها نرد خدائی باختی
این گره را زان گره نشناختی؟
نشست تا گندمها را از زمین جمع کند، در کمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند
ندا آمد که:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه
@adelehz
در راه با پرودرگار سخن می گفت:
( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
سالها نرد خدائی باختی
این گره را زان گره نشناختی؟
نشست تا گندمها را از زمین جمع کند، در کمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند
ندا آمد که:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیاد ندارم که تورا در مواقع خوشی و شادی چنان عمیق صدا زده باشم که هنگامه ی درد و ناخوشی
من چه ناسپاس بوده ام
و تو چه صبور و شریف که با تمام نمک نشناسی های من هنوز به صدایم گوش میدهی
تمام عمرم به گلایه گذشت
چرا؟
چه کسی به من حق داده تا از تو طلبکار باشم ؟
چه کسی این اجازه را به من داده ست؟
خدای خوبم
مرا بخاطر آن بندگی که کردم و شایسته ی خدایی تو نبود .
ببخش
#عادله_زمانی
@adelehz
من چه ناسپاس بوده ام
و تو چه صبور و شریف که با تمام نمک نشناسی های من هنوز به صدایم گوش میدهی
تمام عمرم به گلایه گذشت
چرا؟
چه کسی به من حق داده تا از تو طلبکار باشم ؟
چه کسی این اجازه را به من داده ست؟
خدای خوبم
مرا بخاطر آن بندگی که کردم و شایسته ی خدایی تو نبود .
ببخش
#عادله_زمانی
@adelehz
هوس بستنی کرده بودم.
وانیلی،شاید هم شکلاتی با یک تکه تک تک اضافه که خودم روی بستنی می گذارم .
اگر زعفرانی بود هم رد نمی کردم ...
بهرحال با هرطعمی که بود هوس بستنی کرده بودم .
اصلا برایممهم نبود که در ظرف پلاستیکی یک بار مصرف باشد یا درون بستنی خوری کریستال اصل فرانسه
توی پارک روی نیمکت بشینم و بستنی بخورم یا توی بهترین و گران قیمت ترین کافه ی شهر
یک گارسون مودب و خوش تیپ برایم سرو کند یا خودم تا کمر توی یخچال سوپرمارکت محله خم شوم و بستنی را بخرم .
راستش اینچیزها اصلا مهم نبود .واقعیت این بود که من فقط در آن عصر گرم میانه ی خرداد بستنی میخواستم.
راستش زندگی هم چیزی شبیه به همین ست .روزی که بمیری خواهی فهمید که درون قصر یا خانه ی کوچک استجاری،بعنوان یک رئیس یا کارمند پاره وقت قراردادی ،با یک همسر موفق و زیبا یا تا مدتها مجرد ،تفاوتی ندارد تو فقط،میخواستی زندگی کنی و همانطور که لذت و شیرینی یک بستنی کوچک به وجدت می اورد لحظه ای شانس زنده بودن و نفس کشیدن هم خوشحالت میکند .
جزئیات را رها کن و از آنچه هست لذت ببر
شاید خدا هم خوشش بیاید و به تو لبخندی بزند.
#عادله_زمانی
@adelehz
وانیلی،شاید هم شکلاتی با یک تکه تک تک اضافه که خودم روی بستنی می گذارم .
اگر زعفرانی بود هم رد نمی کردم ...
بهرحال با هرطعمی که بود هوس بستنی کرده بودم .
اصلا برایممهم نبود که در ظرف پلاستیکی یک بار مصرف باشد یا درون بستنی خوری کریستال اصل فرانسه
توی پارک روی نیمکت بشینم و بستنی بخورم یا توی بهترین و گران قیمت ترین کافه ی شهر
یک گارسون مودب و خوش تیپ برایم سرو کند یا خودم تا کمر توی یخچال سوپرمارکت محله خم شوم و بستنی را بخرم .
راستش اینچیزها اصلا مهم نبود .واقعیت این بود که من فقط در آن عصر گرم میانه ی خرداد بستنی میخواستم.
راستش زندگی هم چیزی شبیه به همین ست .روزی که بمیری خواهی فهمید که درون قصر یا خانه ی کوچک استجاری،بعنوان یک رئیس یا کارمند پاره وقت قراردادی ،با یک همسر موفق و زیبا یا تا مدتها مجرد ،تفاوتی ندارد تو فقط،میخواستی زندگی کنی و همانطور که لذت و شیرینی یک بستنی کوچک به وجدت می اورد لحظه ای شانس زنده بودن و نفس کشیدن هم خوشحالت میکند .
جزئیات را رها کن و از آنچه هست لذت ببر
شاید خدا هم خوشش بیاید و به تو لبخندی بزند.
#عادله_زمانی
@adelehz