محسن رضایی در توییتر خود خبر داد: مجمع تشخیص طرح مجلس در مورد اینترنت را بررسی می کند
از پیج توییتر فارسی
@adelehz
از پیج توییتر فارسی
@adelehz
بارالها
خدای خوب صد دانه یاقوت
حواست به دلهای ما هست؟
حواست به این بنده گان گناه کار دست از همه جا کوتاه هست ؟
کم آورده ایم عزیزم
در این پیج و خم های بی رحم دنیایت به طرز عجیبی کم آورده ایم .
خدایا خسته ایم فدای معرفتت بشوم
خسته ایم
انگار کسی مارا وسط یک بیابان بی آب و علف رها کرده باشد و ندانیم چه کنیم و به کدام سمت بگریزیم .
ای قادر بی چون چرا
حواست به دستهای خالی مان هست ؟
به ناتوانی هایمان
به اینهمه آدم بدی که توی زندگی به تورمان میخورد و دلمان را هزار تکه می کند هست ؟
فدای بزرگی ات
دلم هایمان از دشواری ها از سختی ها از دست های کوتاه مان از دلتنگی ها بدجور تاریک شده ست
وسط این زندگی یک نور روشن کن .
فدایت شوم
یک چراغ در خانه ی هر کداممان بیفروز
به بزرگی خودت قسم که برایت دشوار نیست
خدای خوب دانه های انار
دلهایمان دانه ی انار شده
کم آوردیم
همین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
خدای خوب صد دانه یاقوت
حواست به دلهای ما هست؟
حواست به این بنده گان گناه کار دست از همه جا کوتاه هست ؟
کم آورده ایم عزیزم
در این پیج و خم های بی رحم دنیایت به طرز عجیبی کم آورده ایم .
خدایا خسته ایم فدای معرفتت بشوم
خسته ایم
انگار کسی مارا وسط یک بیابان بی آب و علف رها کرده باشد و ندانیم چه کنیم و به کدام سمت بگریزیم .
ای قادر بی چون چرا
حواست به دستهای خالی مان هست ؟
به ناتوانی هایمان
به اینهمه آدم بدی که توی زندگی به تورمان میخورد و دلمان را هزار تکه می کند هست ؟
فدای بزرگی ات
دلم هایمان از دشواری ها از سختی ها از دست های کوتاه مان از دلتنگی ها بدجور تاریک شده ست
وسط این زندگی یک نور روشن کن .
فدایت شوم
یک چراغ در خانه ی هر کداممان بیفروز
به بزرگی خودت قسم که برایت دشوار نیست
خدای خوب دانه های انار
دلهایمان دانه ی انار شده
کم آوردیم
همین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
دلم میخواد امشب برای همه ی شماهایی که نمیشناسمتون
دعاهای قشنگ بکنم .
امشب یکم دلم گرفته است احساس میکنم اگه این کار و بکنم حالم بهتر میشه
پس بریم :
آرزو میکنم
که خداوند بهتون نگاه کنه
دست تون و خودش بگیره یه طوری که نیازمند هیچ کدوم از بنده هاش نشید
سلامتی از خودتون و عزیزانتون دور نشه
گذار تون به حکیم و حاکم نیفته(مریض نشید درگیر کارهای وقت گیر اداری نشید)
جیب هاتون پر پول باشه
امیدوارم
طالع تون پر از عشق باشه
قدر عشق تون دونسته بشه
دلتون شکسته نشه
هیچ جایی کسی چیزی نگه که کوچیک بشید
امیدوارم دل هاتون شاد باشه
گرفتار نباشید
گیر آدم بد و نالایق نیفتید
راهتون به خطا نره
ایمان تون به یغما نره
شیطون هر لحظه در گوش تون یه چیزی نگه که آشفته بشید .
دلگیر و دل خسته نباشید
آبرو و عزت تون و خدا حفظ کنه
آبرو تون دست بنده ی نا اهلش نیفته
اون چیزی که در طالع تون نیست بهتون نشون داده نشه
حسرت و پشیمونی و عذاب وجدان تو سرنوشت تون نباشه
با آدم نادرست عمر و زندگی تون حروم نشه
در حسرت بچه دار شدن نمونید
اگر هم بچه دار شدید زجر شو نبینید
اولاد نااهل نصیب تون نشه
قسمت تون همیشه نون حلال باشه و
آه و اشک کسی دنبال تون نیفته
امیدوارم که خدا براتون یه طوری بسازه
که هیشکی
هیشکی نتونه خرابش کنه
که عزت و ذلت فقط دست خداست
آمین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
دعاهای قشنگ بکنم .
امشب یکم دلم گرفته است احساس میکنم اگه این کار و بکنم حالم بهتر میشه
پس بریم :
آرزو میکنم
که خداوند بهتون نگاه کنه
دست تون و خودش بگیره یه طوری که نیازمند هیچ کدوم از بنده هاش نشید
سلامتی از خودتون و عزیزانتون دور نشه
گذار تون به حکیم و حاکم نیفته(مریض نشید درگیر کارهای وقت گیر اداری نشید)
جیب هاتون پر پول باشه
امیدوارم
طالع تون پر از عشق باشه
قدر عشق تون دونسته بشه
دلتون شکسته نشه
هیچ جایی کسی چیزی نگه که کوچیک بشید
امیدوارم دل هاتون شاد باشه
گرفتار نباشید
گیر آدم بد و نالایق نیفتید
راهتون به خطا نره
ایمان تون به یغما نره
شیطون هر لحظه در گوش تون یه چیزی نگه که آشفته بشید .
دلگیر و دل خسته نباشید
آبرو و عزت تون و خدا حفظ کنه
آبرو تون دست بنده ی نا اهلش نیفته
اون چیزی که در طالع تون نیست بهتون نشون داده نشه
حسرت و پشیمونی و عذاب وجدان تو سرنوشت تون نباشه
با آدم نادرست عمر و زندگی تون حروم نشه
در حسرت بچه دار شدن نمونید
اگر هم بچه دار شدید زجر شو نبینید
اولاد نااهل نصیب تون نشه
قسمت تون همیشه نون حلال باشه و
آه و اشک کسی دنبال تون نیفته
امیدوارم که خدا براتون یه طوری بسازه
که هیشکی
هیشکی نتونه خرابش کنه
که عزت و ذلت فقط دست خداست
آمین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
آرام باش عزیزمن
آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک
ترشح شادمانی
گاهی همفرو میرویم چشم هایمان را میبندیم همه جا تاریکیست
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سره از آب بیرون میآوریم و تلالو آفتاب را میبینیم زیر بوته ای از برف
که ایندفعه درست از جایی که تو دوست داری طالع میشود
شمس لنگرودی
شب بخیر ❤️
@adelehz
آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک
ترشح شادمانی
گاهی همفرو میرویم چشم هایمان را میبندیم همه جا تاریکیست
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سره از آب بیرون میآوریم و تلالو آفتاب را میبینیم زیر بوته ای از برف
که ایندفعه درست از جایی که تو دوست داری طالع میشود
شمس لنگرودی
شب بخیر ❤️
@adelehz
به ازای هر آدم بد
یک آدم خوب در جهان وجود دارد .
سیاهی فقط قدرت خودنمایی بالایی دارد وگرنه سپیدی هرگز گم نمی شود .
هر وقت با آدم بدی برخورد کردی لحظه ای بایست و به ذهنت رجوع کن آدم خوبی را بیاد آور و با خود بگو به ازای این آدم سیاه آدم سپیدی وجود دارد پس بدی بلاخره خنثی می شود.
جهان اینگونه به پیش می رود عزیزم
بخاطر سیاهی ها نرنج
چون سپیدی هرگز از بیننخواهد رفت .
#عادله_زمانی
@adelehz
یک آدم خوب در جهان وجود دارد .
سیاهی فقط قدرت خودنمایی بالایی دارد وگرنه سپیدی هرگز گم نمی شود .
هر وقت با آدم بدی برخورد کردی لحظه ای بایست و به ذهنت رجوع کن آدم خوبی را بیاد آور و با خود بگو به ازای این آدم سیاه آدم سپیدی وجود دارد پس بدی بلاخره خنثی می شود.
جهان اینگونه به پیش می رود عزیزم
بخاطر سیاهی ها نرنج
چون سپیدی هرگز از بیننخواهد رفت .
#عادله_زمانی
@adelehz
کاش میشد زندگی تکرار داشت . . .
لااقل تکرار را یکبار داشت . . .
ساعتم برعکس میچرخید....و
من برتنم میشد گشاد این پیرهن . . .
آن دبستان ، کودکی ، سرمشق آب . . .
پای مادر هم برایم جای خواب . . .
خود برون میکردم از دلواپسی . . .
دل نمیدادم به دست هر کسی . . .
عمر هستی ، خوب و بد بسیار نیست . . .
حیف هرگزقابل تکرار نیست! ! !
نیما
@adelehz
لااقل تکرار را یکبار داشت . . .
ساعتم برعکس میچرخید....و
من برتنم میشد گشاد این پیرهن . . .
آن دبستان ، کودکی ، سرمشق آب . . .
پای مادر هم برایم جای خواب . . .
خود برون میکردم از دلواپسی . . .
دل نمیدادم به دست هر کسی . . .
عمر هستی ، خوب و بد بسیار نیست . . .
حیف هرگزقابل تکرار نیست! ! !
نیما
@adelehz
💠خدا از سلطان محمود بزرگتر است!
روزی سلطان محمود غزنوی، بر لب ایوان بارگاه خود قدم می زد، چشمش به زن نجاری افتاد. طبع هوسبازش به سراغش آمد و فریب شیطان را خورد. از وزیرش راه چاره ای خواست.
وزیر که خیلی حیله گر بود، گفت:
اگر شاه این راز را فاش کند یا بخواهد علنی نجار را بکشد، خیلی بد می شود. چه خوب است به نجار ایرادی بگیریم و به او بگوئیم: در مدت یک شبانه روز باید برای ما یک بار جو از چوب بتراشی؛ اگر از یک بار حتی یک سیر هم کم باشد، تو را بدون چون و چرا خواهیم کشت؛
سلطان ستمگر به هوش وزیر آفرین گفت و او را مأمور این کار کرد.
وزیر رفت به خانۀ نجار و گفت:
- تا فردا باید یک بار جو از چوب بتراشی؛ و تحویل دهی!نجار بیچاره که از همه جا بی خبر بود و نمی دانست که سلطان محمود می خواهد با این بهانه او را دنبال نخود سیاه بفرستد، نزدیک بود از ترس قالب تهی کند.با ترس و وحشت آمد و قضیه را به زنش گفت و راه چاره خواست.زن نجار که خیلی دانا و هوشیار و عفیفه و پاکدامن بود، به اصل مطلب پی برد و به شوهرش گفت:
چرا خودت را باخته ای؟...
ترس نکن، خدا از سلطان محمود بزرگتر است.هرچه زن او را دلداری می داد؛ بی نتیجه بود.شب که شد، مرد نجار مشغول کار و تراشیدن جو از چوب شد و زنش مرتب می گفت:-بلند شو و با فکر راحت بخواب، تا صبح خدا بزرگ است...
نجار به رختخواب هم که رفت، آرام نداشت و خوابش نمی برد.
صبح که شد، او دید فقط توانسته است یک مشت جو بتراشد؛ بنابرین با زنش وداع کرد و گفت:-الآن غلامان شاه می آیند و مرا می برند و به چوبۀ دار می کشند.
زن بازهم گفت:نترس خدا از سلطان محمود بزرگتر است.در این هنگام، در خانه به صدا درآمد. رنگ از صورت نجار پرید و نزدیک بود که روح از تنش پرواز کند. به زنش گفت:من که قادر نیستم، تو برو جواب بده.زن رفت در را باز کرد و دید نوکران سلطان محمود آمده اند، پرسید:- با کی کار دارید؟
- گفتند شوهرت را می خواهیم.
زن با نگرانی بسیار زیاد پرسید:
- چه بلایی می خواهید بر سرش بیاورید؟یکی از نوکرها گفت:
سلطان محمود مرده و شوهرت باید برای او تابوت درست کند!
زن با خوشحالی برگشت و به شوهرش گفت:نگفتم که خدا از سلطان محمود بزرگتر است
#شما_فرستادین
@adelehz
روزی سلطان محمود غزنوی، بر لب ایوان بارگاه خود قدم می زد، چشمش به زن نجاری افتاد. طبع هوسبازش به سراغش آمد و فریب شیطان را خورد. از وزیرش راه چاره ای خواست.
وزیر که خیلی حیله گر بود، گفت:
اگر شاه این راز را فاش کند یا بخواهد علنی نجار را بکشد، خیلی بد می شود. چه خوب است به نجار ایرادی بگیریم و به او بگوئیم: در مدت یک شبانه روز باید برای ما یک بار جو از چوب بتراشی؛ اگر از یک بار حتی یک سیر هم کم باشد، تو را بدون چون و چرا خواهیم کشت؛
سلطان ستمگر به هوش وزیر آفرین گفت و او را مأمور این کار کرد.
وزیر رفت به خانۀ نجار و گفت:
- تا فردا باید یک بار جو از چوب بتراشی؛ و تحویل دهی!نجار بیچاره که از همه جا بی خبر بود و نمی دانست که سلطان محمود می خواهد با این بهانه او را دنبال نخود سیاه بفرستد، نزدیک بود از ترس قالب تهی کند.با ترس و وحشت آمد و قضیه را به زنش گفت و راه چاره خواست.زن نجار که خیلی دانا و هوشیار و عفیفه و پاکدامن بود، به اصل مطلب پی برد و به شوهرش گفت:
چرا خودت را باخته ای؟...
ترس نکن، خدا از سلطان محمود بزرگتر است.هرچه زن او را دلداری می داد؛ بی نتیجه بود.شب که شد، مرد نجار مشغول کار و تراشیدن جو از چوب شد و زنش مرتب می گفت:-بلند شو و با فکر راحت بخواب، تا صبح خدا بزرگ است...
نجار به رختخواب هم که رفت، آرام نداشت و خوابش نمی برد.
صبح که شد، او دید فقط توانسته است یک مشت جو بتراشد؛ بنابرین با زنش وداع کرد و گفت:-الآن غلامان شاه می آیند و مرا می برند و به چوبۀ دار می کشند.
زن بازهم گفت:نترس خدا از سلطان محمود بزرگتر است.در این هنگام، در خانه به صدا درآمد. رنگ از صورت نجار پرید و نزدیک بود که روح از تنش پرواز کند. به زنش گفت:من که قادر نیستم، تو برو جواب بده.زن رفت در را باز کرد و دید نوکران سلطان محمود آمده اند، پرسید:- با کی کار دارید؟
- گفتند شوهرت را می خواهیم.
زن با نگرانی بسیار زیاد پرسید:
- چه بلایی می خواهید بر سرش بیاورید؟یکی از نوکرها گفت:
سلطان محمود مرده و شوهرت باید برای او تابوت درست کند!
زن با خوشحالی برگشت و به شوهرش گفت:نگفتم که خدا از سلطان محمود بزرگتر است
#شما_فرستادین
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بابای عروس بدش اومده داماد دست زده به موهای دخترش😁
@adelehz
@adelehz
دوستی میگفت که محصول کشاورزی ام را جمع و خالص کرده بودم و برای اینکه از دست پرنده ها در امان باشد و ضرر و زیانی نبینم
کنار آن مترسک گذاشتم و راهی منزل شدم برای استراحت و ناهار که در بین راه بصورت اتفاقی یکی از اهالی روستایمان را دیدم که به سمت باغ شخصی خودش میرفت
البته شخصی متدین و کاریزماتیک بود که اهل روستا خیلی احترام براش قائل بودن
با دیدن من دستم را گرفت و گفت باید حتما ناهار مهمان من باشی
پذیرفتم و وارد باغ که شدیم
درحین قدم زدن متوجه شدم که زیر درختان انگور کاسه های کوچکی آب گذاشته بود، با فاصله خاص، تعجب کردم و پرسیدم، این چه کاریه؟؟
این کاسه های آب برای چیه؟ ؟
جواب داد چون گنجشکها از این انگورا میخورند و بخاطر شیرینی زیاد انگورها ممکنه دهنشون خشک بشه، این کاسه های آب رو گذاشتم تا بخورند
با دیدن مهربانی این پیرمرد، خیلی از کار خودم خجالت کشیدم وبرای چند دقیقه از اون بزرگمرد به بهانه ای اجازه گرفتم و سریعا برگشتم و مترسک را از کنار محصول برداشتم و اصلا دوست داشتم تمام پرنده ها بیایند و از این محصول من بخورند
@adelehz
کنار آن مترسک گذاشتم و راهی منزل شدم برای استراحت و ناهار که در بین راه بصورت اتفاقی یکی از اهالی روستایمان را دیدم که به سمت باغ شخصی خودش میرفت
البته شخصی متدین و کاریزماتیک بود که اهل روستا خیلی احترام براش قائل بودن
با دیدن من دستم را گرفت و گفت باید حتما ناهار مهمان من باشی
پذیرفتم و وارد باغ که شدیم
درحین قدم زدن متوجه شدم که زیر درختان انگور کاسه های کوچکی آب گذاشته بود، با فاصله خاص، تعجب کردم و پرسیدم، این چه کاریه؟؟
این کاسه های آب برای چیه؟ ؟
جواب داد چون گنجشکها از این انگورا میخورند و بخاطر شیرینی زیاد انگورها ممکنه دهنشون خشک بشه، این کاسه های آب رو گذاشتم تا بخورند
با دیدن مهربانی این پیرمرد، خیلی از کار خودم خجالت کشیدم وبرای چند دقیقه از اون بزرگمرد به بهانه ای اجازه گرفتم و سریعا برگشتم و مترسک را از کنار محصول برداشتم و اصلا دوست داشتم تمام پرنده ها بیایند و از این محصول من بخورند
@adelehz
امروز روز جهانی دوستیه
یاد تمام کسانی که قراربود تا آخر عمر باهاشون دوست بمونیم اما امروز اسم مون رو هم یادشوننمیاد بخیر 🥲
@adelehz
یاد تمام کسانی که قراربود تا آخر عمر باهاشون دوست بمونیم اما امروز اسم مون رو هم یادشوننمیاد بخیر 🥲
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نه ایمان داره نه دین داره نه دل داره یارم...
@adelehz
@adelehz
امروز داشتم کنار خیابون خونمون راه میرفتم کنار (پیاده رو) از اونجایی که من خیلی آروم راه میرم میتونم بگم داشتم قدم میزدم ...☺️خلاصه به طور اتفاقی پشت چراغ قرمز چشمم به یه پژو افتاد یه دختر که روسری سرش نداشت داشت میخندید از تهه دل کنارش هم یه آقا پسر بود دوتایی جوون بودند پسره حرف میزد و دختره میخندید هم زمان دوتایی داشتن سیگار میکشیدن ،من اون لحظه به این فکر نکردم که دختره روسری سرش نیست یا اینکه داره سیگار میکشه، یا اصلا نسبتش با اون پسر چیه ،هیچ قضاوتی به ذهنم خطور نکرد؟؟؟میدونی من اون لحظه فقط بخاطر لبخند اون دختر خانم خوشحال شدم به وجد اومدم و چقدر به خودم افتخار کردم که هیچ قضاوتی ذهنم و قلبمو درگیر نکرد ...و در ادامه اش با شوق بیشتری به پیاده روی خودم ادامه دادم ... #خوش قلب باشیم #قضاوت نکنیم #برای همدیگه آرزوهای قشنگ داشته باشیم ....
همین ..
مریمای جان
#شما_فرستادین
@adelehz
همین ..
مریمای جان
#شما_فرستادین
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ارحل عن ليلي
واخرج من جرحي
دعني أنم
از شبم رخت بربند
و از زخمم خارج شو
بگذار بخوابم
#غاده_السمان
شب زیبا ❤️
@adelehz
واخرج من جرحي
دعني أنم
از شبم رخت بربند
و از زخمم خارج شو
بگذار بخوابم
#غاده_السمان
شب زیبا ❤️
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها ...
@adelehz
@adelehz
یازده ساله بودم که چتر رنگی رنگی قشنگی که دایی احمدم برایم خریده بود را در تاکسی جا گذاشتم .عصرش در مدرسه امتحان داشتم آنقدر گریه کرده بودم که در مدرسه صدایم در نمی آمد.
آن روز برای اولین بار با مفهوم جا گذاشتن آشنا شدم .وقتی از تاکسی پیاده شدم و تاکسی از جلوی چشم مان دور شد ناگهان یاد چترم افتادم .انگار کسی یک بند نازک را با شدت از دلم کشید .. بدترین حسی بود که تا آن لحظه تجربه کرده بودم.
۱۸ ساله بودم که کسی را در پیچ و خم خاطره هایم جا گذاشتم .اولین بار که معنی عشق را فهمیده بودم اولین عشق یک دخترک دانش آموز
ولی او را روزی جایی ،جا گذاشتم مثل چتر رنگی رنگی دایی احمد هرگز دوباره پیدایش نکردم .ولی مثل همان چتر برایش روزها اشک ریختم .
دوباره بندی نامرئی ناگهان از دلم کشیده شده بود.
۲۶ ساله بودم که دایی احمد را روی تخت یکی از بیمارستانهای تهران جا گذاشتم .دوباره به خانه برنگشت .صبحی که تلفن زنگ زد و خبر رسید دایی ام شب قبلش ما را جاگذاشته دوباره ۱۱ ساله شدم و در جا خشکم زد بندی با تمام قدرت از دلم کشیده شد .به اطراف نگاه کردم به پدرم گفتم دایی احمد رفت .
عادی و معمولی گفتم انگار که بگویم بیا ببین چه برفی آمده
بعد از چند ثانیه بلندترین جیغ عمرم را کشیدم و شروع کردم به زدن خودم ....
به طرز عجیبی یازده ساله شده بودم به اندازه همان روز بارانی که چتر رنگی ام که دوستش داشتم را گم کرده بودم احساس بیچارگی میکردم .
دایی احمدم را جا گذاشته بودم ...
میدانی قصه این ست جهانی که برایمان ساخته اند مملو ست از جا گذاشتن ها ...
در شهرها
در کوچه ها
خانه ها
فرودگاه ها
بیمارستان ها
آرامگاه ها
ما جا می گذاریم و جا گذاشته می شویم .
گاهی یکچتر رنگی هفت رنگ گاهی یک شال گردن آبی نفتی،گاهی یک جفت دستکش عنابی
گاهی یک قلب
گاهی یکخاطره
گاهی یک آدم
جهان کوچک ما جهان جاگذاشتن هاست .
ولی چیزی باعث نمیشود به چیزهایی که جا گذاشتیم فکر نکنیم ..
من هنوز هم شبها خواب دایی احمد را میبینم که با چتر رنگی دخترانه ای لبخند زنان از بین باران می آید....
#عادله_زمانی
@adelehz
آن روز برای اولین بار با مفهوم جا گذاشتن آشنا شدم .وقتی از تاکسی پیاده شدم و تاکسی از جلوی چشم مان دور شد ناگهان یاد چترم افتادم .انگار کسی یک بند نازک را با شدت از دلم کشید .. بدترین حسی بود که تا آن لحظه تجربه کرده بودم.
۱۸ ساله بودم که کسی را در پیچ و خم خاطره هایم جا گذاشتم .اولین بار که معنی عشق را فهمیده بودم اولین عشق یک دخترک دانش آموز
ولی او را روزی جایی ،جا گذاشتم مثل چتر رنگی رنگی دایی احمد هرگز دوباره پیدایش نکردم .ولی مثل همان چتر برایش روزها اشک ریختم .
دوباره بندی نامرئی ناگهان از دلم کشیده شده بود.
۲۶ ساله بودم که دایی احمد را روی تخت یکی از بیمارستانهای تهران جا گذاشتم .دوباره به خانه برنگشت .صبحی که تلفن زنگ زد و خبر رسید دایی ام شب قبلش ما را جاگذاشته دوباره ۱۱ ساله شدم و در جا خشکم زد بندی با تمام قدرت از دلم کشیده شد .به اطراف نگاه کردم به پدرم گفتم دایی احمد رفت .
عادی و معمولی گفتم انگار که بگویم بیا ببین چه برفی آمده
بعد از چند ثانیه بلندترین جیغ عمرم را کشیدم و شروع کردم به زدن خودم ....
به طرز عجیبی یازده ساله شده بودم به اندازه همان روز بارانی که چتر رنگی ام که دوستش داشتم را گم کرده بودم احساس بیچارگی میکردم .
دایی احمدم را جا گذاشته بودم ...
میدانی قصه این ست جهانی که برایمان ساخته اند مملو ست از جا گذاشتن ها ...
در شهرها
در کوچه ها
خانه ها
فرودگاه ها
بیمارستان ها
آرامگاه ها
ما جا می گذاریم و جا گذاشته می شویم .
گاهی یکچتر رنگی هفت رنگ گاهی یک شال گردن آبی نفتی،گاهی یک جفت دستکش عنابی
گاهی یک قلب
گاهی یکخاطره
گاهی یک آدم
جهان کوچک ما جهان جاگذاشتن هاست .
ولی چیزی باعث نمیشود به چیزهایی که جا گذاشتیم فکر نکنیم ..
من هنوز هم شبها خواب دایی احمد را میبینم که با چتر رنگی دخترانه ای لبخند زنان از بین باران می آید....
#عادله_زمانی
@adelehz