"زنی که‌گم کردم "
4.46K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.آن موقع من 9-8 ساله بودم.یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود.من قدم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.
بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» ، که همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند.
او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.
نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود.من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم.
و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:
«اطلاعات بفرمائید»
من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست»
«آیا خونریزی داری؟»
«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»
«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»
«بله، می‌توانم»
«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»
بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد.

یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.
او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد.
به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»
او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»
من کمی تسکین یافتم.
یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند.
یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.
«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.
من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.
غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم.
راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت.
چند سال بعد، بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد.
من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم
و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم می‌کنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».
به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد.
«اطلاعات بفرمائید»
من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند؟»
مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر می‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟»
و ادامه دادم «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»
او گفت «تو هم می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»
من به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.
او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است.
سه ماه بعد به سیاتل برگشتم.
تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد.
«اطلاعات بفرمائید»
«می‌توام با شارون صحبت کنم؟»
«آیا دوستش هستید؟»
«بله، دوست قدیمی»
«متأسفم که این مطلب را به شما می‌گویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می‌کرد زیرا بیمار بود. او 5 هفته پیش در گذشت»
قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی‌اش هستید.
آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
با تعجب گفتم «بله»
«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»
سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت:
«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست.
خودش منظورم را می‌فهمد»
من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.

هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید..
#شما_فرستادین
@adelehz
دلم دوست می خواهد
از آن دوست واقعی ها نه آنها که فقط اسم شان دوست ست .
از آن ها که میتوانی ساعتها سر یک موضوع احمقانه همراهش بخندی و اشکهایت از خنده جاری شود .

از آنها که میتوانی کنارش خودت باشی و لازم نیست ادا در بیاوری ، نه ظاهرا نه باطنت

از آنها که در جواب درد دلهایت نمی گوید هرچه خودت صلاح میدانی یا من که بهت گفته بودم!!

اصلا از آنهایی که بتوانی بی ترس از قضاوت شدن روبرویش بنشینی و درد دل کنی .

از آنها که نوشیدن یک استکان چای یا یک فنجان قهوه کنارش میتواند برای ساعتها آرامت کند.

دلم یک دوست میخواهد
که فقط دوست باشد .

باور کن در روزهایی از زندگی نیاز به عاشق ، معشوق، راهنما یا عزیز نداری تو فقط یک دوست میخواهی .
که وقتی گفتی فلانی بیا برویم ..
فقط در جواب بگوئید ساعت چند کجا باشم ؟
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
۲۴ ژوئیه روز جهانی مراقبت از خود است.

@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برو جلوی آینه
به خودت خیره شو
نه گلایه کن نه اخم
راهت را به سمت اشپزخانه کج کن
یک استکان چای برای خودت بریز
بگو نوش جان
خسته ی این روزهای سخت نباشی حضرتِ خود😍
#عادله_زمانی
@adelehz
1
خیلی وقت بود از این پست ها نگذاشته بودم
خبر دارید که خیلی واسه من عزیزید؟؟؟😍
همیشه ممنون مهربونی تون هستم ❤️❤️
@adelehz
چه نسبت با شِکَر داری که سَر تا پای شیرینی؟

قاآنی

@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به دلم گفته بودم یک روز دوباره به شکلی که من میشناختمت برخواهی گشت .
دلم حرفم را پذیرفت .
یک روز برگشتی .
با خنده به دلم گفتم دیدی چه گفته بودم برگشت .
دلم خندید گفت او همان ست اما تو هنوز همانی؟
سکوت کردم ..
میدانی همه ی برگشت ها به خیر نیست ....
#عادله_زمانی

شب زیبا ❤️

@adelehz

بهتره به چیزایی که ندارم فکر نکنم
بجاش به چیزایی که دارم فکر می کنم...
یه عالمه امید دارم
بهتره به امید فکر کنم...

ارنست همینگوی


صبح زیباتون بخیر ❤️
@adelehz
دقیقا از آن لحظه ای که یاد می گیری
جهان را به حال خودش رها کنی .خوشبختی آغاز می شود
وقتی بچه تر بودم مادرم به من آموخته بود که اگر کسی دوست نداشت با تو بازی کند به او اصرار نکن . فقط برو و با لذت به تنهایی بازی کن بعد ببین چه می شود .و من چنین کردم.جالب این بود که آن کودک بعد از مدتی جذب بازی من می شد و خودش برای هم بازی شدن با من پیش قدم می شد.
به نظرم زندگی در جهان بشدت شبیه همان بازی کودکانه است . دست از اصرار به جهان بردار فقط بر خودت متمرکز شو و به بازی و ساختن شادی برای خودت بپرداز خودت خواهی دید که به زودی جهان برای همراهی تو پیش قدم خواهد شد .
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
محیط بانی تعریف میکرد که :
عده ای از شکارچی ها به طور غیر قانونی با تفنگ ویژه به قلب آهوها شلیک میکردند و در اثر آن شلیک قلب آهوها از درون می سوخت، بعد از مرگ آهوها آنها را شبانه به جای دیگری منتقل میکردند و بعد به قیمت گزافی میفروختند ،بعد بغضش را فروخورد و ادامه داد ما پس از تعقیب و گریز فراوان نتوانستیم آنها را پیدا کنیم.
اما یک شب اتفاقی در این تعقیب و گریزها یک تیر اشتباهی به باک ماشین انها شلیک میشود و در همان لحظه یک انفجار رخ میدهد طوری که دیگر هیچ نشانی از شکارچی ها باقی نمیماند...
به اعتقاد من جهان یه قانونِ ساده اما مهم دارد و ان این ست که تو در آتشِ خودت روزی میسوزی...
مراقب رفتارمان باشیم .

#شما_فرستادین

@adelehz
شاگرد: خیلی خب، اما وقتی به من گفتی "برو شراب بخر" گمان کردم میخواهی درستی اعتقادم را امتحان کنی. از کجا می دانستم امتحانم همین است؟ فکر کردم ایمانم را امتحان میکنی.
شمس تبریزی : آزمودن صحت ایمان دیگران وظیفه ی ما انسانها نیست. بنده نمی تواند ایمان بنده ای دیگر را بسنجد. مگر نمیدانی ؟

📕 ملت عشق
✍🏻 الیف شافاک

@adelehz
"زنی که‌گم کردم "
دنیا هنوز به خاطر دلخوشی های کوچک ست که زیباست. دلخوشی های رایگان و دم دستی دلخوشی هایی مثل عطر بدن نوزاد،خنده های بی دلیل کودکانه،بوی خاکِ باران خورده،بوی غذای تازه سر ظهر توی کوچه،پیدا کردن شکلات مورد علاقه ات درون کیف یا جیبت،حس گرمای آفتاب کم توان زمستان…
این کانال بارها این رفتار زشت شو انجام داده
وقتی متنی را برداشتید باید و حتما اسم نویسنده ذکر بشه
من نمی دونم ذکر اسم نویسنده چه سنگینی برای امثال این آدمها داره که از انجامش سر باز میزنند .
دزدی ادبی همین هست
اینکه شما از یه متنی برای افزایش ویو کانالت استفاده میکنی ولی اسم نویسنده رو حذف میکنی
من به ایشون تذکر دادم ولی گویا فرهنگ رعایت حقوق بقیه رو ندارند‌ .
@adelehz
2👍2
دنیا هنوز به خاطر دلخوشی های کوچک ست که زیباست.
دلخوشی های رایگان و دم دستی
دلخوشی هایی مثل عطر بدن نوزاد،خنده های بی دلیل کودکانه،بوی خاکِ باران خورده،بوی غذای تازه سر ظهر توی کوچه،پیدا کردن شکلات مورد علاقه ات درون کیف یا جیبت،حس گرمای آفتاب کم توان زمستان رو پوستت،رد شدن از جلوی مغازه ی عطر فروشی....
میبینی خوشحالی ها الزاما هم گران نیستند کافیست قدری زاویه دیدت را تغییر دهی...

#عادله_زمانی

@adelehz
دیروز تیم ملی بسکتبال ایران اولین بازی حساس خود را در المپیک توکیو در مقابل چک در ورزشگاه خالی از تماشاگر سایتاما انجام داد

اما بسکتبالیست‌های ایرانی تنها نبودند و یک خانم در طول بازی مدام بچه‌ها را ایستاده تشویق می‌کرد!

بچه‌های تیم‌ملی فکر می‌کردند که بستگان یکی از بچه‌هاست اما با کمال تعجب هیچکس او را نمی‌شناخت

بازی تمام شد...
هنگام خروج کسی پرسید؛ خانم شما ایرانی هستید؟
لبخندی زد و گفت؛ من سمیرا اصغری عضو تیم ملی بسکتبال افغانستان و جوان‌ترین عضو کمیته المپیک هستم، شنیدم بازی دارید آمدم تشویق‌تان کنم تا احساس غریبی نکنید/ چند ثانیه

در عالم غربت ،غریب حال غریب را درک میکند❤️
@adelehz
بعضی صداها عطر خوبی دارند 😍
@adelehz