صبح ما خیر است ای یاران ز پیغام شما
جان مامست است دائم از می جام شما
کام ما هر صبح شیرین گردد از پیغامتان
چون عسل شیرین کند یزدان ما کام شما
اقبال لاهوری
صبح با برکت❤️
@adelehz
جان مامست است دائم از می جام شما
کام ما هر صبح شیرین گردد از پیغامتان
چون عسل شیرین کند یزدان ما کام شما
اقبال لاهوری
صبح با برکت❤️
@adelehz
یه چیزی هم هست به اسم عطر نون تازه سر صبح
بدین گونه که شما اگه خواب هم باشید با این بو بیدار میشید و دل تون ضعف میره
از جمله نعمت های خاص خداست😍
@adelehz
بدین گونه که شما اگه خواب هم باشید با این بو بیدار میشید و دل تون ضعف میره
از جمله نعمت های خاص خداست😍
@adelehz
عقل همواره در پی برهم زدن معادلات دل ست .آنچه را دل میگوید بکن و عقل بر آن خط بطلان میکشد .
هیچ کس نمی تواند منکر شود که زندگی در سایه عقل بدون مشکل ترست .
ولی کیست که بگوید جهان به امتحان سخن دل نمی ارزد؟
#عادله_زمانی
@adelehz
هیچ کس نمی تواند منکر شود که زندگی در سایه عقل بدون مشکل ترست .
ولی کیست که بگوید جهان به امتحان سخن دل نمی ارزد؟
#عادله_زمانی
@adelehz
چن وقت قبل مصاحبه شغلی داشتیم .با یکی از خانمهای جوان صحبت میکردم...پرسیدم: پدر چکار میکنند؟ با شعف و افتخار گفت: پدرم پیک موتوریست...منزلمان دوره. من هر روز صبح ترک موتور پدر میشینم و یه ساعت طول میکشه تا به محل کارم برسم.
بعد خندید و گفت: من خیلی خوشبختم؛ به نظرتون چن تا دختر هستن که هر روز صبح قبل از کار این امکان رو داشته باشن که یک ساعت تمام پدرشون رو بغل کنن؟!
مدتی طولانی سکوت کردم و بعد آرام گفتم:آفرین دخترم. آفرین! خدا پدرت رو حفظ کند.
هفته ی قبلش با آقایی مصاحبه داشتم . خجالت میکشید بگه بابام کشاورزه !!
@adelehz
بعد خندید و گفت: من خیلی خوشبختم؛ به نظرتون چن تا دختر هستن که هر روز صبح قبل از کار این امکان رو داشته باشن که یک ساعت تمام پدرشون رو بغل کنن؟!
مدتی طولانی سکوت کردم و بعد آرام گفتم:آفرین دخترم. آفرین! خدا پدرت رو حفظ کند.
هفته ی قبلش با آقایی مصاحبه داشتم . خجالت میکشید بگه بابام کشاورزه !!
@adelehz
اصولا غم انگیزترین قسمت زندگی این ست که ما آدمها منتظر هرچه هستیم رخ نمی دهد.
از یک پیام کوچکاز طرف آنکه دوستش داریم بگیر تا رسیدن خبری که مدتهاست منتظرش هستیم و قرارست خوشحالمان کند و هیچ وقت هم نمی رسد .
دنیای مزخرف نرسیدن ها...
اگر قرار بود انسان اینقدر درد بکشد و بخاطر چیزهای کوچکی که میتواند خوشحالش کند اما نصیبش نمیشود غصه بخورد دیگر چرا انسان شد ؟
از این انتظارهای احمقانه از این ناتوانی برای خوشحال کردن خودت و عزیزانت
از این هر صبح به امید برخاستن و هر شب ناامید از به نتیجه رسیدن به بستر رفتن، نسل بشر خسته است .
از آن دست خستگی هایی که با هیچ چای قند پهلوی هلداری در نمی رود
از آن دست خستگی هایی که به مغز جان آدم رسوخ میکند و آنجا می ماند .
#عادله_زمانی
@adelehz
از یک پیام کوچکاز طرف آنکه دوستش داریم بگیر تا رسیدن خبری که مدتهاست منتظرش هستیم و قرارست خوشحالمان کند و هیچ وقت هم نمی رسد .
دنیای مزخرف نرسیدن ها...
اگر قرار بود انسان اینقدر درد بکشد و بخاطر چیزهای کوچکی که میتواند خوشحالش کند اما نصیبش نمیشود غصه بخورد دیگر چرا انسان شد ؟
از این انتظارهای احمقانه از این ناتوانی برای خوشحال کردن خودت و عزیزانت
از این هر صبح به امید برخاستن و هر شب ناامید از به نتیجه رسیدن به بستر رفتن، نسل بشر خسته است .
از آن دست خستگی هایی که با هیچ چای قند پهلوی هلداری در نمی رود
از آن دست خستگی هایی که به مغز جان آدم رسوخ میکند و آنجا می ماند .
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفت : اما تو گفته بودی مرا تا ابد دوست خواهی داشت .
گفتم من دروغ نگفته ام.فقط امروز خسته تر از آن هستم که بتوانم دوستت داشته باشم .
همین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
گفتم من دروغ نگفته ام.فقط امروز خسته تر از آن هستم که بتوانم دوستت داشته باشم .
همین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
قالیِ ویست خوانسار. از ویژگیهای اصلی این قالی نداشتن نقشه و ذهنی بودن بافت اون هست.
کاش این روزها میشد پای دار نشست و قالی ویست خوانسار بافت.
تمام دل مشغولی ها را به رج ها گره زد
و رها شد ..
#عادله_زمانی
@adelehz
کاش این روزها میشد پای دار نشست و قالی ویست خوانسار بافت.
تمام دل مشغولی ها را به رج ها گره زد
و رها شد ..
#عادله_زمانی
@adelehz
یک روز هم من و تو روبروی هم می نشینیم و چای مینوشیم و حرف میزنیم و گاهی لبخند میزنیم.
و بعد
بر میخیزیم و هرکدام به راه خودمان می رویم
مثل دو آدم بزرگ و عاقل ..
و راستی تو میدانی آدم بزرگ شدن
عاقل شدن
چندسال طول می کشد ؟
#عادله_زمانی
@adelehz
و بعد
بر میخیزیم و هرکدام به راه خودمان می رویم
مثل دو آدم بزرگ و عاقل ..
و راستی تو میدانی آدم بزرگ شدن
عاقل شدن
چندسال طول می کشد ؟
#عادله_زمانی
@adelehz
وقتی میرم رژ لب میخرم دلم میخواد صورتی ترین یا قرمز ترین یا بنفش ترین رژ لبو بزنم اما معمولن میرم سمت یه رژ مات که بشه تو مهمونی خانوادگی و دانشگاهم زد!
وقتی میخوام آرایش کنم دلم میخواد پشت پلکم سایه ی سبز بزنم اما مث همه فقط یه خط سیاه پشت مژه هام میکشم و ریمل میزنم!
دلم میخواد موهامو یه رنگ هیجان انگیز کنم اما وقتی میرم رنگ مو بخرم قهوه ای رو برمیدارم!
انقد دوس دارم با مانتوی سفید با گلای قرمز که دامنش چین دار باشه برم تو خیابون اما همه مانتوهام ساده ن با رنگای معمولن سرد!
به خود من باشه هوس دارم وسط خیابون بدوم و آواز بخونم و بلند بلند بخندم یا حتا تو خیابون گریه کنم!
اما نمیشه! میدونی؟
من اگه شکل خودم باشم شکل بقیه نیستم! بهم گفتن اونجوری درست نیست! قشنگ نیست!
مامان بزرگم بهم گفته دختر باید سنگین رنگین باشه!
مامانم بهم گفته دختر باید شیک و قشنگ باشه!
بابامم هروقت مث خودم بودم بهم چشم غره رفته!
این روزا هممون همینیم! قانونای نانوشته دارن سمت اهداف موهوم زندگی هلمون میدن
هرروز بیشتر شکل الگوهای نادیده ی ذهنیمون میشیم!
اینکه موی بنفش با شال زردم به قشنگی موی بلوند با شال زرشکیه یه چیزی تو مایه های اینه که گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد!
میدونی؟ ما داریم بخاطر نگاه بقیه خودمونو عوض میکنیم!
بهتر نیست نگاهامونو عوض کنیم تا خودمون انقد عوض نشیم
من خیلی دلم میخواد شکل خودم باشم
شما دلتون نمیخواد؟
مانگ میرزایی
@adelehz
وقتی میخوام آرایش کنم دلم میخواد پشت پلکم سایه ی سبز بزنم اما مث همه فقط یه خط سیاه پشت مژه هام میکشم و ریمل میزنم!
دلم میخواد موهامو یه رنگ هیجان انگیز کنم اما وقتی میرم رنگ مو بخرم قهوه ای رو برمیدارم!
انقد دوس دارم با مانتوی سفید با گلای قرمز که دامنش چین دار باشه برم تو خیابون اما همه مانتوهام ساده ن با رنگای معمولن سرد!
به خود من باشه هوس دارم وسط خیابون بدوم و آواز بخونم و بلند بلند بخندم یا حتا تو خیابون گریه کنم!
اما نمیشه! میدونی؟
من اگه شکل خودم باشم شکل بقیه نیستم! بهم گفتن اونجوری درست نیست! قشنگ نیست!
مامان بزرگم بهم گفته دختر باید سنگین رنگین باشه!
مامانم بهم گفته دختر باید شیک و قشنگ باشه!
بابامم هروقت مث خودم بودم بهم چشم غره رفته!
این روزا هممون همینیم! قانونای نانوشته دارن سمت اهداف موهوم زندگی هلمون میدن
هرروز بیشتر شکل الگوهای نادیده ی ذهنیمون میشیم!
اینکه موی بنفش با شال زردم به قشنگی موی بلوند با شال زرشکیه یه چیزی تو مایه های اینه که گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد!
میدونی؟ ما داریم بخاطر نگاه بقیه خودمونو عوض میکنیم!
بهتر نیست نگاهامونو عوض کنیم تا خودمون انقد عوض نشیم
من خیلی دلم میخواد شکل خودم باشم
شما دلتون نمیخواد؟
مانگ میرزایی
@adelehz
آنجاییکه باد نمیوزد
آدمها دو دسته میشوند:
آنهایی که بادبادکشان را جمع میکنند
و آنهایی که میدوند
تا بادبادكشان بالا بماند.
صبح به خیر ❤️
@adelehz
آدمها دو دسته میشوند:
آنهایی که بادبادکشان را جمع میکنند
و آنهایی که میدوند
تا بادبادكشان بالا بماند.
صبح به خیر ❤️
@adelehz
هشتاد و هشت قدم پایین تر از کافه خیابانی فرعی ختم میشد به کوچه ای بن بست که انتهایش،یک درب قدیمی و بزرگ و رنگ پریده قرار داشت.
آسمان که تاریک روشن میشد از کافه میزدیم بیرون و میرفتیم به انتهای آن کوچه ی بن بست و زیرِ تیرِچراغ برقی که همیشه خاموش بود مینشستیم.
پشت این درب بزرگ باغی بود پر از درختان خشکیده.
همیشه آواز کلاغ های پریشان در فضا میپیچید.
ساعت هفت و نیم که میشد صدای پیانو از داخل باغ به گوش میرسید
چند باری قلاب گرفتم و داخل باغ را سرک کشید.. .
میگفت سایه ی پیرزنی رامیبیندکه پشت پنجره ایستاده و سیگار میکشداما هیچوقت کسی که پیانو میزد را نمی دید!
آن قدر چهره ی متعجب اش هنگام تعریف کردن را دوست داشتم که هیچ وقت دلم نمیخواست خودم سرک بکشم !
مینشستیم زیر تیر چراغ برقی خاموش و
زل میزد به چشمانم و میگفت "فکرمو بخون"
این کار جزو دیوانگی های شیرینمان بود.
وَهم چشمان راز آلودش تنم را میلرزاند
نزدیک تر می آمد.. .
عطر سرد صورتش در صورتم میریخت و نفس هایم به شماره می افتاد
نزدیکتر می آمد و میگفت "بگو دارم به چی فکر میکنم؟"
گرمای نفس هایش به لب هایم میخورد و
آب دهانم مسیر هر روزه اش را گم میکرد!
هر بار شگفت زده میشد که چطور میتوانم فکرش را بخوانم؟
اما مگر میشد در نگاهش زل بزنم و نفهمم دارد به چه چیزی فکر میکند.؟!
صدای پیانو بالا میگرفت
صدای کلاغ ها بالا میگرفت
باد لای موهایش میپیچید و بوسه هایمان آغاز میشد..!
همیشه میگفت لب های تو نوعی مواد مخدر است و من معتاد به مصرف هر روزه اش
که ضربان قلبم را تند کند
که خون رگ هایم رقیق شود
که بی رمق بیفتم در آغوش ات... .
با تمام شدن صدای پیانو در تاریکیِ کوچه قدم زنان دور میشدیم!
در آن روزها جنون عشق مان بالا گرفت.
و آن شب پاییزی تصمیمان را گرفتیم و راهی آن کوچه ی بن بست شدیم
نشستیم جای همیشگی مان
آواز کلاغ ها دلهره آور بود
صدای پیانو بلندشد!
زل زد به چشمانم
اشک زیر چشمانش میغلتید
ماه روی گونه های آهاری اش میرقصید. .
زل زد به چشمانم
جرأت نداشتم فکرش رابخوانم!
داشت به نبودنم فکر میکرد...
راستش آن شب
تصمیم گرفتیم همه چیز در اوج تمام شود!
باید همدیگر را ترک میکردیم
باید عشقمان جاودانه میشد!
رفت
بدون هیچ نامه ای
بدون هیچ حرفی
آنگونه رفت که انگارهیچ وقت نبوده..
چند ماه بعد از رفتن اش
سرِ همان ساعت
راهیِ کوچه ی بن بست شدم
روی درب پارچه ی سیاهی آویزان بود..
ازصدای پیانو خبری نبود
کلاغ ها رفته بودند
باغ را سرک کشیدم
پیرزنی پشت پنجره ایستاده بودو سیگار میکشید
نشستم جای همیشگی مان
زل زدم به نبودن اش
زل زدم به نبودن اش.. .
👤 علی سلطانی ....
@adelehz
آسمان که تاریک روشن میشد از کافه میزدیم بیرون و میرفتیم به انتهای آن کوچه ی بن بست و زیرِ تیرِچراغ برقی که همیشه خاموش بود مینشستیم.
پشت این درب بزرگ باغی بود پر از درختان خشکیده.
همیشه آواز کلاغ های پریشان در فضا میپیچید.
ساعت هفت و نیم که میشد صدای پیانو از داخل باغ به گوش میرسید
چند باری قلاب گرفتم و داخل باغ را سرک کشید.. .
میگفت سایه ی پیرزنی رامیبیندکه پشت پنجره ایستاده و سیگار میکشداما هیچوقت کسی که پیانو میزد را نمی دید!
آن قدر چهره ی متعجب اش هنگام تعریف کردن را دوست داشتم که هیچ وقت دلم نمیخواست خودم سرک بکشم !
مینشستیم زیر تیر چراغ برقی خاموش و
زل میزد به چشمانم و میگفت "فکرمو بخون"
این کار جزو دیوانگی های شیرینمان بود.
وَهم چشمان راز آلودش تنم را میلرزاند
نزدیک تر می آمد.. .
عطر سرد صورتش در صورتم میریخت و نفس هایم به شماره می افتاد
نزدیکتر می آمد و میگفت "بگو دارم به چی فکر میکنم؟"
گرمای نفس هایش به لب هایم میخورد و
آب دهانم مسیر هر روزه اش را گم میکرد!
هر بار شگفت زده میشد که چطور میتوانم فکرش را بخوانم؟
اما مگر میشد در نگاهش زل بزنم و نفهمم دارد به چه چیزی فکر میکند.؟!
صدای پیانو بالا میگرفت
صدای کلاغ ها بالا میگرفت
باد لای موهایش میپیچید و بوسه هایمان آغاز میشد..!
همیشه میگفت لب های تو نوعی مواد مخدر است و من معتاد به مصرف هر روزه اش
که ضربان قلبم را تند کند
که خون رگ هایم رقیق شود
که بی رمق بیفتم در آغوش ات... .
با تمام شدن صدای پیانو در تاریکیِ کوچه قدم زنان دور میشدیم!
در آن روزها جنون عشق مان بالا گرفت.
و آن شب پاییزی تصمیمان را گرفتیم و راهی آن کوچه ی بن بست شدیم
نشستیم جای همیشگی مان
آواز کلاغ ها دلهره آور بود
صدای پیانو بلندشد!
زل زد به چشمانم
اشک زیر چشمانش میغلتید
ماه روی گونه های آهاری اش میرقصید. .
زل زد به چشمانم
جرأت نداشتم فکرش رابخوانم!
داشت به نبودنم فکر میکرد...
راستش آن شب
تصمیم گرفتیم همه چیز در اوج تمام شود!
باید همدیگر را ترک میکردیم
باید عشقمان جاودانه میشد!
رفت
بدون هیچ نامه ای
بدون هیچ حرفی
آنگونه رفت که انگارهیچ وقت نبوده..
چند ماه بعد از رفتن اش
سرِ همان ساعت
راهیِ کوچه ی بن بست شدم
روی درب پارچه ی سیاهی آویزان بود..
ازصدای پیانو خبری نبود
کلاغ ها رفته بودند
باغ را سرک کشیدم
پیرزنی پشت پنجره ایستاده بودو سیگار میکشید
نشستم جای همیشگی مان
زل زدم به نبودن اش
زل زدم به نبودن اش.. .
👤 علی سلطانی ....
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بعضی از رژلب های خوش رنگ تون اینطوری بدست میاد 😃
@adelehz
@adelehz