چند وقتی است مصرعی از صائب مثل یک خوراکی خوشمزه توی دهانم خیس میخورد و خوشمزگیش مدام توی خونهایم میچرخد و وارد قلبم میشود.
"ما نَبینیم کَسی را که نَبینَد ما را"
سالها دنبال کسانی دویدم که مرا نمیدیدند. تصور نبودن ادمهایی که احساسم درگیرشان بود، به تک تک ثانیههایم دلهره وارد میکرد.
چه روزها و شب هایی بخاطر همین دلهره بخاطر همین فکرهای "نکند ناراحت شده باشد نکند دیگر سراغم را نگیرد
نکند حالش بد باشد
نکند بودنم را دوست نداشته باشد" دقایق را به کامم زهر کردم.
دوست داشتم آدمها با تمام بی توجهیها و کم بودن هایشان باز باشند.
بی خبر ماندن از آدمهایی که در دایره ارتباطیم بودند برایم سخت بود.
زندگی در نبودشان را بلد نبودم. بعدها وقتی کسانی را که دوست داشتم (از تنی گرفته تا ناتنیهای تننما)یکی یکی دست از دنیایم کشیدند، به تفکر تازهای رسیدم مثل از طوفان به ارامش رسیدن.
مثل سر کشیدن یک لیوان آب بعد مدتها تشنگی.
این حس و حال سِر شدن یا مقاوم شدن در برابر از دست دادن های پی در پی نبود. حتی عادت کردن هم به این روند نبود.
بلکه دست یافتن به سواد لازم و توانایی مدیریت روابط بود.
قبلها فکر میکردم هر انسانی که به هر دلیلی وارد زندگی من میشود باید تا ابد بماند نباید کاری کنم که از دستش بدهم، نباید ناراحتش کنم حتی اگر ناراحتم کند
نباید هیچ وقت تنهایش بگذارم،حتی اگر بارها تنهایم گذاشته باشد.
برای تمام اینها هزار نوع دلیل هم داشتم. مثلا بخاطر فلان محبتش،بخاطر فلان کارش در حقم،بخاطر فلان توجهاش بخاطر لحظه های خوبی که برایمخلق کرده و الی ...
یک جورهایی خودم را مدیون دایمالعمر ادم های دور و برم میدانستم.
اما وقتی به سواد لازم در این مورد رسیدم. وقتی از ان سنگری که ساخته بودم در امدم دیدم در ازای هر قدمی که از سمت آنها بوده من هم قدمی برداشتهام .
اگر محبتی بوده اگر خلق لحظه ای ناب بوده از جانب من هم صورت گرفته پس چرا مدام من باید بخاطر حفظ و نگه داشتن و صدمه ندیدن آنها تلاش کنم؟
چرا ترس و نگرانی خراب شدن رابطه و دوستی فقط باید به دل من چنگ بندازد و در رفتارهایم محتاطم کند؟
این روزها همین ده دوازده ماه اخیر را میگویم ادمهای مسموم زیادی را از دایره روابطم کنار گذاشتهام.
اشخاصی که بیمار بودند و موجب بیمار شدنم می شدند.
افرادی که زمانی فکر میکردم یکی از پایه های دنیایم بر مبنای بودن انها استوار است و اگر بروند دنیایم لق میزند و کج میشود برای همین خیلی خیلی دنبالشان دویدم و دستم مدام بر گوشه لباسشان گیر بود و دلم از تصور رفتنشان مجروح.
من همینها را همین مثلا پایه و ستون های دنیایم را با دستان خودم در اوردم و پرتشان کردم به دورترین زوایای زندگیم.
تا دیگر نبینمشان که دیگر نبینندم.
بعد یاد گرفتم چطور دنیای بی ستون و پایه بسازم، چطور از خودم و تنهایی هایم لذت ببرم.
به نظرم تشخیص دادن رابطه های سالم و شناختن آدم های خوب و مفید زندگی، یک هنر است که برای به دست اوردنش ممکن است خیلی زخم و زیلی شویم.
دردهایی را متحمل شویم که تا مدتها ردش به جا بماند هر از گاهی به قول ما گیلک ها به سوج کردن بیوفتد.
اما همینش یادمان می اندازد که با چه مشقتی به این سواد و تجربه رسیدیم
همین واسوختن ها حواسمان را بیدار نگه میدارد که با دقت بیشتر و بهتر آدمها را وارد دایره روابطمان کنیم.
همه اینها را گفتم تا بگویم اخرین بار همین سه شب پیش وقتی توی تنهایی های یک کوپه ۴ نفره لم داده بودم و چند روز گذشته ام را مرور میکردم حس کردم یک جایی دوباره دچار بی سوادی احساسی شدهام
یک جایی باز میخواهم سمت آدمی بروم که رد جراحت مدتها پیشش هنوز تازه است.
برای همین توی تاریک روشنای کوپه چشمانم را بستم و تک تک کلمات شعر صائب را گوشه لپم گذاشتم
و هی خواندم "ما نبینیم کسی را که نبیند مارا" هی خوشمزگیهایش را ریختم توی دلم.
این مصرع را انقدر بخوانید تا ورد زبانتان شود تا برود توی بافت جان و دلتان تا یک وقتهایی که تنهایی و بی کسی انقدر فشار اورد که خواستید یکی را از راه رفتهش برگردانید یا تکیه به دیوار ناامن بودنش بزنید تک تک سلولهای بدنتان بخوانندش..
گاهی تنهایی ادم شرف دارد به بودن کسانی که به تنهاییمان عمق بیشتری میدهند.
از پیچ ژوان
@adelehz
"ما نَبینیم کَسی را که نَبینَد ما را"
سالها دنبال کسانی دویدم که مرا نمیدیدند. تصور نبودن ادمهایی که احساسم درگیرشان بود، به تک تک ثانیههایم دلهره وارد میکرد.
چه روزها و شب هایی بخاطر همین دلهره بخاطر همین فکرهای "نکند ناراحت شده باشد نکند دیگر سراغم را نگیرد
نکند حالش بد باشد
نکند بودنم را دوست نداشته باشد" دقایق را به کامم زهر کردم.
دوست داشتم آدمها با تمام بی توجهیها و کم بودن هایشان باز باشند.
بی خبر ماندن از آدمهایی که در دایره ارتباطیم بودند برایم سخت بود.
زندگی در نبودشان را بلد نبودم. بعدها وقتی کسانی را که دوست داشتم (از تنی گرفته تا ناتنیهای تننما)یکی یکی دست از دنیایم کشیدند، به تفکر تازهای رسیدم مثل از طوفان به ارامش رسیدن.
مثل سر کشیدن یک لیوان آب بعد مدتها تشنگی.
این حس و حال سِر شدن یا مقاوم شدن در برابر از دست دادن های پی در پی نبود. حتی عادت کردن هم به این روند نبود.
بلکه دست یافتن به سواد لازم و توانایی مدیریت روابط بود.
قبلها فکر میکردم هر انسانی که به هر دلیلی وارد زندگی من میشود باید تا ابد بماند نباید کاری کنم که از دستش بدهم، نباید ناراحتش کنم حتی اگر ناراحتم کند
نباید هیچ وقت تنهایش بگذارم،حتی اگر بارها تنهایم گذاشته باشد.
برای تمام اینها هزار نوع دلیل هم داشتم. مثلا بخاطر فلان محبتش،بخاطر فلان کارش در حقم،بخاطر فلان توجهاش بخاطر لحظه های خوبی که برایمخلق کرده و الی ...
یک جورهایی خودم را مدیون دایمالعمر ادم های دور و برم میدانستم.
اما وقتی به سواد لازم در این مورد رسیدم. وقتی از ان سنگری که ساخته بودم در امدم دیدم در ازای هر قدمی که از سمت آنها بوده من هم قدمی برداشتهام .
اگر محبتی بوده اگر خلق لحظه ای ناب بوده از جانب من هم صورت گرفته پس چرا مدام من باید بخاطر حفظ و نگه داشتن و صدمه ندیدن آنها تلاش کنم؟
چرا ترس و نگرانی خراب شدن رابطه و دوستی فقط باید به دل من چنگ بندازد و در رفتارهایم محتاطم کند؟
این روزها همین ده دوازده ماه اخیر را میگویم ادمهای مسموم زیادی را از دایره روابطم کنار گذاشتهام.
اشخاصی که بیمار بودند و موجب بیمار شدنم می شدند.
افرادی که زمانی فکر میکردم یکی از پایه های دنیایم بر مبنای بودن انها استوار است و اگر بروند دنیایم لق میزند و کج میشود برای همین خیلی خیلی دنبالشان دویدم و دستم مدام بر گوشه لباسشان گیر بود و دلم از تصور رفتنشان مجروح.
من همینها را همین مثلا پایه و ستون های دنیایم را با دستان خودم در اوردم و پرتشان کردم به دورترین زوایای زندگیم.
تا دیگر نبینمشان که دیگر نبینندم.
بعد یاد گرفتم چطور دنیای بی ستون و پایه بسازم، چطور از خودم و تنهایی هایم لذت ببرم.
به نظرم تشخیص دادن رابطه های سالم و شناختن آدم های خوب و مفید زندگی، یک هنر است که برای به دست اوردنش ممکن است خیلی زخم و زیلی شویم.
دردهایی را متحمل شویم که تا مدتها ردش به جا بماند هر از گاهی به قول ما گیلک ها به سوج کردن بیوفتد.
اما همینش یادمان می اندازد که با چه مشقتی به این سواد و تجربه رسیدیم
همین واسوختن ها حواسمان را بیدار نگه میدارد که با دقت بیشتر و بهتر آدمها را وارد دایره روابطمان کنیم.
همه اینها را گفتم تا بگویم اخرین بار همین سه شب پیش وقتی توی تنهایی های یک کوپه ۴ نفره لم داده بودم و چند روز گذشته ام را مرور میکردم حس کردم یک جایی دوباره دچار بی سوادی احساسی شدهام
یک جایی باز میخواهم سمت آدمی بروم که رد جراحت مدتها پیشش هنوز تازه است.
برای همین توی تاریک روشنای کوپه چشمانم را بستم و تک تک کلمات شعر صائب را گوشه لپم گذاشتم
و هی خواندم "ما نبینیم کسی را که نبیند مارا" هی خوشمزگیهایش را ریختم توی دلم.
این مصرع را انقدر بخوانید تا ورد زبانتان شود تا برود توی بافت جان و دلتان تا یک وقتهایی که تنهایی و بی کسی انقدر فشار اورد که خواستید یکی را از راه رفتهش برگردانید یا تکیه به دیوار ناامن بودنش بزنید تک تک سلولهای بدنتان بخوانندش..
گاهی تنهایی ادم شرف دارد به بودن کسانی که به تنهاییمان عمق بیشتری میدهند.
از پیچ ژوان
@adelehz
👍1
منی که پولم به تراپیست نمیرسه هفته ای یبار میرم پیش مامان بزرگم درد ودل میکنم هم سبک میشم ، هم یه قرمه سبزی میفتم ، هم مامان بزرگم یه جفت گوش خوب برای غیبت عروساش گیرش میاد . البته برای مامان خودمم تخفیف ویژه میزاره کمتر غیبت میکنه
پ.ن قدر مادر بزرگها رو بدونید😍
@adelehz
پ.ن قدر مادر بزرگها رو بدونید😍
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
عشق را عاشقانه دوست دارم .
چرا که آدمی را وا میدارد در مسیرهایی نو گام بردارد.
به شیوه ای نو زندگی کند .
و چیزهایی را دنبال کند که بسیار زیباست .
عشق را دوست دارم
نه بخاطر لذتی که بهمراه دارد نه حتی به خاطر زجر شیرینی که با اوست
صرفا از آن جهت که عشق تو را بزرگ می کند .
آنقدر بزرگ که بتوانی زیباتر زندگی کنی.
#عادله_زمانی
@adelehz
چرا که آدمی را وا میدارد در مسیرهایی نو گام بردارد.
به شیوه ای نو زندگی کند .
و چیزهایی را دنبال کند که بسیار زیباست .
عشق را دوست دارم
نه بخاطر لذتی که بهمراه دارد نه حتی به خاطر زجر شیرینی که با اوست
صرفا از آن جهت که عشق تو را بزرگ می کند .
آنقدر بزرگ که بتوانی زیباتر زندگی کنی.
#عادله_زمانی
@adelehz
همه میگویند قدر آدم خوب های زندگی تان را بدانید من میگویم برعکس
گاهی هم ممنون حضور آدم بدها در زندگی تان باشید.همانهایی که رنج تان می دهند و آرامش تان را مخدوش می سازند .
اگر می پرسید چطور ؟
من میگویم چون اگر آن ها نباشند شما به زیبایی خوبی پی نمی برید و نمی فهمید آدم خوب ها چه موهبت بزرگی در زندگی هستند .
یعنی برای دیدن زیبایی نور به اندکی تاریکی نیاز است .
#عادله_زمانی
@adelehz
گاهی هم ممنون حضور آدم بدها در زندگی تان باشید.همانهایی که رنج تان می دهند و آرامش تان را مخدوش می سازند .
اگر می پرسید چطور ؟
من میگویم چون اگر آن ها نباشند شما به زیبایی خوبی پی نمی برید و نمی فهمید آدم خوب ها چه موهبت بزرگی در زندگی هستند .
یعنی برای دیدن زیبایی نور به اندکی تاریکی نیاز است .
#عادله_زمانی
@adelehz
خیلی سال پیش وقتی دوم ابتدایی بودم با یه کلاس پنجمی دعوام شد. تو حیاط داشت می دویید که خورد بهم و جفتمون افتادیم. انقدر بد افتادم زمین که زانوی شلوارم پاره شد. به جای معذرت خواهی شروع کرد فحش دادن... فحش اول رو که گفتم خودتی ، دعوا شروع شد. بیست سانت و بیست کیلو فرقمون بود. یه دونه زدم و ده تا خوردم. تا اینکه شلوغ شد و از ترس ناظم فرار کردیم. داداش بزرگم کلاس پنجم بود. هم کلاسی همون که باهاش دعوام شده بود. وقتی قضیه رو فهمید گفت صبر کن زنگ آخر درستش می کنم. وقتی زنگ خورد دست من رو گرفت و رفتیم سراغش... بهش گفت تو داداش من رو زدی؟ خندید و گفت آره ... آره رو که گفت یه مشت و یه لگد رفت سمتش... همون قدری که من رو زده بود از داداشم خورد. بی حساب شدیم ولی دعوا اینجا تموم نشد. فرداش زنگ تفریح اومد سراغم و گفت یه جا بدون داداشت گیرت میارم و انقدر می زنمت که نتونی راه بری. داداشم پشت سرش بود. حرفاش رو شنید. رو کرد بهش و گفت اصن فکر کن من نیستم. می تونی بزنش. گفت بزنمش باز میای دخالت می کنی. داداشم گفت نه ، قسم می خورم دخالت نکنم. گفت پس زنگ آخر ... خندید و رفت. دروغ چرا ترسیده بودم. زنگ آخر که خورد وقتی نوبت دعوا شد داداشم رو کرد بهم و گفت نترس ... من حواسم بهت هست. برو حالیش کن که احتیاجی به کمک من نداری. همین که کنارم بود دلگرمی بود.دلم قرص بود کسی هست که داره نگام می کنه. اون روز بیشتر از اینکه کتک بخورم، کتک زدم. من همون بودم که بیست سانت و بیست کیلو کمتر داشت ولی این بار دلگرم به بودن کسی بودم. کسی که داشت نگام می کرد تا مطمئن بشه از پس خودم بر میام.
بی تعارف بگم خیلی از ما آدما تو زندگی احساس ضعف می کنیم. خیلی وقتا زورمون به زندگی نمیرسه. خیلی وقتا ازش کتک می خوریم. ولی باور کنید دلیلش قوی تر بودن زندگی نیست. درسته زورش از ما بیشتره ولی میشه مشکلات زندگی رو شکست داد. فقط باید کسی رو داشته باشیم که تو زندگی دلگرممون کنه. کسی که تو مشکلات زندگی بهمون بگه نترس... من حواسم بهت هست.
حسین حائریان
@adelehz
بی تعارف بگم خیلی از ما آدما تو زندگی احساس ضعف می کنیم. خیلی وقتا زورمون به زندگی نمیرسه. خیلی وقتا ازش کتک می خوریم. ولی باور کنید دلیلش قوی تر بودن زندگی نیست. درسته زورش از ما بیشتره ولی میشه مشکلات زندگی رو شکست داد. فقط باید کسی رو داشته باشیم که تو زندگی دلگرممون کنه. کسی که تو مشکلات زندگی بهمون بگه نترس... من حواسم بهت هست.
حسین حائریان
@adelehz
بعضی آدمها هم هستند که حس خوب زندگی هستند .
وجودشان خون میشود می رود توی رگ آدم
گران و لوکس و آنچنانی نیستند ها
ولی بوی زندگی می دهند
مثل بوی خاک باران خورده
یا بوی گردن نوزاد چند روزه
یا شاید هم بوی خوب طالبی پاره شده در یک غروب تابستان
بوی خوب و ساده ی زندگی
قدر این ها را بدانید
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
وجودشان خون میشود می رود توی رگ آدم
گران و لوکس و آنچنانی نیستند ها
ولی بوی زندگی می دهند
مثل بوی خاک باران خورده
یا بوی گردن نوزاد چند روزه
یا شاید هم بوی خوب طالبی پاره شده در یک غروب تابستان
بوی خوب و ساده ی زندگی
قدر این ها را بدانید
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من اینجور ویدیو ها رو خیلی دوست دارم .
زیبایی و اعتماد به نفس به یه زن بعد از سالها سختی کشیدن در زندگی بر میگرده
ولو که موقتی باشه
چی از این بهتر 😍
@adelehz
زیبایی و اعتماد به نفس به یه زن بعد از سالها سختی کشیدن در زندگی بر میگرده
ولو که موقتی باشه
چی از این بهتر 😍
@adelehz
یک راز پنهان در هر دوست داشتن و یا عشقی وجود دارد که باید به آن توجه کرد و نادیده نگرفتش
میانه ی حال خوب یک رابطه شاید خیلی ها از ترس بدشگون بودن به این راز فکر نکنند و با خودشان بگویند که ای بابا چرا فکرهای بد بکنم وقتی همه چیز اینقدر زیباست.
اما واقعیت این ست که حتی زمانی که همه چیز زیباست بازهم باید این راز را نادیده نگرفت .
راز داستان ما ساده اما تلخ ست .واقعی ست هرچقدر بخواهی انکارش کنی بازهم از یک گوشه ی رابطه ات بیرون می زند و میگوید سلااام من آمدم.
و تو متحیر میمانی که چه کنی ...
وقتی کسی به تو میگوید دوستت دارد و عمیقا عاشقت هست و تو تنها رنگ دنیای او هستی بدیهی ست که شاد میشوی و دلت میخواهد این ها را باور کنی و اصلا شاید هم تمام این حرفها واقعی باشد و عقل حکم بر باور کردن شان نماید اما .....
اما راز کوچک ما این ست که حتی عقل هم نمی تواند تضمین کند که تو همیشه دوست داشته خواهی شد و یا همیشه معشوق باقی خواهی ماند .
احساس میکنم این راز چیز آزار دهنده ای ست .
یعنی وقتی یک روزی در خلوت خودت وقتی همه چیز عادی بنظر می رسد از خودت می پرسی چرا رفتارش با آن روزها فرق میکند؟و آن اولین جوابی که به ذهنت می رسد ...
بله،همان اولین جواب لعنتی
انتحار روان و روحت خواهد بود .
اینکه شاید دیگر آن قدر که قبلا عاشقم بود نیست و انقدر که میگفت این عشق ابدی نبود .
خصوصا اگر کسی بوده باشی که به سختی و او اطمینان کرده باشی مثل بچه گربه ی زخم خورده ای که از هر آدمی می ترسد چون یکی از آدمها او را با سنگ زده ست.اما بازهم با تمام سختی به یکی از آنها که به طرفش آمده اطمینان کرده و تصور کن چه درد بدی دارد اگر از همان آدم زخمی تازه دریافت کند.
باری،این راز خیلی کوچک ست اما واقعی ست .در نقطه ای از زندگی به این نتیجه میرسی که دیگر آن طوری که فکر میکردی عزیز نیستی تو همان آدمی تغییر نکردی ولی طرفت شاید دیگر به بودنت یا به آرامشت نیازی ندارد .
من اگر به این راز پی ببرم دلم هیچ چیز نمی خواهد نه انتقام،نه کینه،نه مقابله به مثل ...من اگر بفهمم که دیگر آنقدر مهم نیستم که بودم خواهم رفت .
نه با دلخوری یا حتی قهر می روم چون دلم نمی خواهد تکرارِ مکرر یک صحنه ی دراماتیک فیلمی قدیمی باشم
می روم چون دلم میخواهد همیشه فیلم تازه اکران شده ی زندگیش به حساب بیایم با همان زیبایی با همان اشتیاق برای کشفم...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
میانه ی حال خوب یک رابطه شاید خیلی ها از ترس بدشگون بودن به این راز فکر نکنند و با خودشان بگویند که ای بابا چرا فکرهای بد بکنم وقتی همه چیز اینقدر زیباست.
اما واقعیت این ست که حتی زمانی که همه چیز زیباست بازهم باید این راز را نادیده نگرفت .
راز داستان ما ساده اما تلخ ست .واقعی ست هرچقدر بخواهی انکارش کنی بازهم از یک گوشه ی رابطه ات بیرون می زند و میگوید سلااام من آمدم.
و تو متحیر میمانی که چه کنی ...
وقتی کسی به تو میگوید دوستت دارد و عمیقا عاشقت هست و تو تنها رنگ دنیای او هستی بدیهی ست که شاد میشوی و دلت میخواهد این ها را باور کنی و اصلا شاید هم تمام این حرفها واقعی باشد و عقل حکم بر باور کردن شان نماید اما .....
اما راز کوچک ما این ست که حتی عقل هم نمی تواند تضمین کند که تو همیشه دوست داشته خواهی شد و یا همیشه معشوق باقی خواهی ماند .
احساس میکنم این راز چیز آزار دهنده ای ست .
یعنی وقتی یک روزی در خلوت خودت وقتی همه چیز عادی بنظر می رسد از خودت می پرسی چرا رفتارش با آن روزها فرق میکند؟و آن اولین جوابی که به ذهنت می رسد ...
بله،همان اولین جواب لعنتی
انتحار روان و روحت خواهد بود .
اینکه شاید دیگر آن قدر که قبلا عاشقم بود نیست و انقدر که میگفت این عشق ابدی نبود .
خصوصا اگر کسی بوده باشی که به سختی و او اطمینان کرده باشی مثل بچه گربه ی زخم خورده ای که از هر آدمی می ترسد چون یکی از آدمها او را با سنگ زده ست.اما بازهم با تمام سختی به یکی از آنها که به طرفش آمده اطمینان کرده و تصور کن چه درد بدی دارد اگر از همان آدم زخمی تازه دریافت کند.
باری،این راز خیلی کوچک ست اما واقعی ست .در نقطه ای از زندگی به این نتیجه میرسی که دیگر آن طوری که فکر میکردی عزیز نیستی تو همان آدمی تغییر نکردی ولی طرفت شاید دیگر به بودنت یا به آرامشت نیازی ندارد .
من اگر به این راز پی ببرم دلم هیچ چیز نمی خواهد نه انتقام،نه کینه،نه مقابله به مثل ...من اگر بفهمم که دیگر آنقدر مهم نیستم که بودم خواهم رفت .
نه با دلخوری یا حتی قهر می روم چون دلم نمی خواهد تکرارِ مکرر یک صحنه ی دراماتیک فیلمی قدیمی باشم
می روم چون دلم میخواهد همیشه فیلم تازه اکران شده ی زندگیش به حساب بیایم با همان زیبایی با همان اشتیاق برای کشفم...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
ما دلمان برای بسیاری تنگ میشود که دیگر واقعا نداریمشان .
و این خواستن و ندیدن غم انگیز ترین حالت موجودیت آدمی ست گویا
#عادله_زمانی
@adelehz
و این خواستن و ندیدن غم انگیز ترین حالت موجودیت آدمی ست گویا
#عادله_زمانی
@adelehz
به این احتیاج دارم که از راه برسی
و بگویی فلانی برایت شکوفه آوردم
شکوفه ی گیلاس..
بگویم ولی شکوفه های سیب چه ؟
بگویی من میان تمام شکوفه آنچه تو میخواهی را می پسندم
چنان که بین همه ی آدمها تورا میخواهم
این را بگویی و من هزار بار زنده شوم..
#عادله_زمانی
@adelehz
و بگویی فلانی برایت شکوفه آوردم
شکوفه ی گیلاس..
بگویم ولی شکوفه های سیب چه ؟
بگویی من میان تمام شکوفه آنچه تو میخواهی را می پسندم
چنان که بین همه ی آدمها تورا میخواهم
این را بگویی و من هزار بار زنده شوم..
#عادله_زمانی
@adelehz
دلم برایت تنگ شده است به هیچ زبان دیگری جز گریه توان بیانش را ندارم .
مرا ببخش اگر بعد از تو
من به زبان گریه های گاه و بیگاه مسلط شدم.
#عادله_زمانی
@adelehz
مرا ببخش اگر بعد از تو
من به زبان گریه های گاه و بیگاه مسلط شدم.
#عادله_زمانی
@adelehz
هیچ نیمهی گمشدهای وجود ندارد!
تنها چیزی که وجود دارد تکههایی از زمان است که در آنها ما با کسی حال خوشی داریم.
حالا ممکن است سه دقیقه باشد، دو روز، پنج سال
یا همهی عمر....
آنتوان چخوف
@adelehz
تنها چیزی که وجود دارد تکههایی از زمان است که در آنها ما با کسی حال خوشی داریم.
حالا ممکن است سه دقیقه باشد، دو روز، پنج سال
یا همهی عمر....
آنتوان چخوف
@adelehz
هر صبح و شام قافلهای از دعای خیر ،
در صحبت شمال و صبا میفرستَمَت ...
@adelehz
صبح و آغازت بخیر ❤️
در صحبت شمال و صبا میفرستَمَت ...
@adelehz
صبح و آغازت بخیر ❤️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر می دانستی که جهان چقدر کوتاه است هرگز به جز دوست داشتن به هیچ کار دیگری مشغول نمی شدی .
و اگر می دانستی چقدر زود به انتها می رسد هرگز نگران فرداها باقی نمی ماندی.
و اگر می دانستی هیچ چیز ماندنی نیست هرگز برای ماندن مادیاتت دیگران را آزار نمی دادی.
چقدر ساده بازیچه ی جهان، اینعجوزه پیر می شوی ، بدون اینکه بدانی
هیچ کداممان ماندنی نیستیم.
#عادله_زمانی
@adelehz
و اگر می دانستی چقدر زود به انتها می رسد هرگز نگران فرداها باقی نمی ماندی.
و اگر می دانستی هیچ چیز ماندنی نیست هرگز برای ماندن مادیاتت دیگران را آزار نمی دادی.
چقدر ساده بازیچه ی جهان، اینعجوزه پیر می شوی ، بدون اینکه بدانی
هیچ کداممان ماندنی نیستیم.
#عادله_زمانی
@adelehz