"زنی که‌گم کردم "
4.45K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
۱۸ سالم بود که عمه‌ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه دارد. آبروریزی به پا کرد. بعد فهمید فقط رابطه نیست، عقد هم کرده و طرف باردار است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد. ۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه‌ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.

۲۲ سالم بود که عمه‌ام بعد از بازنشستگی کلاس نقاشی ثبت نام کرد. نقاشی‌هایی که می کشید در حد بچه‌های دبستانی بود. در نظرم یک آدم داغون و شکست‌خورده بود. به قول فرنگی ها یک لوزر به تمام معنا که حالا سر پیری یادش اومده بود با یک مشت بچه کم سن و سال هم‌شاگردی بشه و نقاشی یاد بگیره

پدرم در نظرم یک قهرمان بود. یک سال با عمه ام اختلاف سنی داشتند. همه چیز زندگی پدرم مرتب و منظم بود. بچه‌هاش درس‌خون بودند. کار و زندگی مرتبی داشت و کم‌کم آماده می‌شد برای بازنشستگی.

ده سال از اون زمان گذشت. ۳۲ ساله بودم. درسم تمام شده بود در شرکتی کار می‌کردم. اتفاقی با خواهرم تلفنی حرف می‌زدم گفت الان گالری هستیم رفتیم خونه بهت زنگ می‌زنیم. پرسیدم گالری چی؟ گفت نقاشی‌های عمه دیگه!
عمه؟ نقاشی؟
گفت آره دیگه الان خیلی وقته این کار رو می‌کنه. نقاشی‌هاش رو می‌فروشه یکی دو جا هم تدریس می‌کنه. خیلی معروف شده. داشتم شاخ در می آوردم. حالا بعد از چند سال که نگاه می‌کنم می‌بینم آدم لوزر من بودم که چنین دیدگاهی به زندگی داشتم و فکر می‌کردم از یه جایی به بعد پیر هستی و نمی‌شه چیز جدید یاد گرفت و زندگی را تغییر داد و بعضی کارها را باید از بچگی شروع کرد و گرنه دیگه خیلی دیره.

عمه‌ام بعد از بازنشستگی، زندگی جدید برای خودش شروع کرد و آدم متفاوتی شد اما پدرم یاد گرفت چطور با کامپیوتر بازی کنه و سرخودش را با بازی کردن و شکستن رکوردهای پیاپی خودش گرم کنه. عمه‌ام تبدیل شده به الگوی خانواده. دو تا از خواهرهام بعد از لیسانس رشته‌هاشون رو عوض کردند و رفتند سراغ چیزی که دوست داشتند. یکی‌شون کامپیوتر را ول کرد رفت مترجمی زبان. دومی علوم سیاسی را ول کرد رفت سراغ معماری که از بچگی بهش علاقه داشت.

می‌خوام بگم زندگی مثل بازی والیبال می‌مونه مثل فوتبال نیست که اگر نیمه اول خیلی عقب باشید نیمه دوم کار خیلی سختی برای جبران دارید. مثل والیبال می‌مونه. هر ست که تمام می‌شه شروع ست جدید یک موقعیت تازه است و همه چیز از اول شروع میشه. مهم نیست تا حالا جلو بودی یا عقب. یه مسابقه جدیده.

*تصور از ما افق های پیش رو بسیار وابسته است به سن و سالمان. هر مقدار که پیش می رویم افق هایمان بسته تر می شود و گزینه هایمان محدودتر. اما به این فکر نمی کنیم که بسیاری از افراد موفق در نیمه دوم زندگی به یکی از شش مطلوبیت شخصی (شهرت، ثروت، قدرت، منزلت، معرفت و یا معنویت) رسیده اند*.

*ناصرخسرو*، در نیمه اول در پی جستجوی بی فرجام حقیقت، دچار سرگردانی شد و برای فرار به شراب و می‌گساری روی آورد. اما در نیمه دوم غوغا کرد و شد شاعر و نویسنده درجه یک ادبیات فارسی و خالق گنجینه‌های ادب و فرهنگ.

*دیوید سندرز* بعد از فوت پدرش از ده سالگی مشغول به کار شد: مامور آتش نشانی، فروشنده بیمه، کارگر کشتی‌، فروشنده لاستیک و کارگر پمپ بنزین. اما در ابتدای نیمه دوم زندگی، ساندرز برای مشتریان یک پمپ بنزین خوراک مرغ درست می‌کرد. دستپختش مورد استقبال قرار گرفت و در طول سه دهه بعدی وی به یکی از ثروتمندترین ها تبدیل شد: صاحب رستوران های زنجیره ای معروف کی.اف.سی (KFC ) با حضور در بیش از 100 کشور جهان.

و مثال آخر، پیرمردی 92ساله ای از نحوه اداره کشورش ناراضی بود. سال های دور نخست وزیر بود. اما اکنون مدت ها بود که سیاست را کنار گذاشته بود. اما با این حال به خاطر شرایط کشورش تصمیم گرفت که دوباره وارد عرصه سیاست شود. بسیاری پیش بینی می کردند که شکست بخورد و آبرویش برود. اما امروز او مسن ترین نخست وزیر دنیاست: *ماهاتمیر محمد از مالزی*.

*در هر مرحله ای از زندگی که هستید این سه نکته را با خود مرور کنید*:

1️⃣هر گذشته ای که داشتم مهم نیست، اکنون اگر از اول می خواستم شروع کنم چه کاری انجام می دادم؟

2️⃣اگر نیمه اول زندگی را 4 بر هیچ عقب باشم، کافیست که نیمه دوم را یک بر هیچ ببرم. لازم نیست با اختلاف 4 گل برنده شوم.

3 دنیا سرشار از فرصت است . پس چرا به این فکر نکنیم که در چهل سالگی یک رشته دانشگاهی جدید بخوانیم،
در پنجاه سالگی نیمه گمشده خود رو پیدا کنیم و ازدواج عاشقانه و موفقی رو شروع کنیم
و یا بعد از یک طلاق تلخ یک ازدواج مجدد شیرین داشته باشیم و در شصت سالگی نویسندگی را شروع کنیم و در هفتاد سالگی راه اندازی یک بنیاد نیکوکاری و در هشتاد سالگی سرمایه گذاری روی ایده های جوانان خلاق. *همیشه می توان از نو شروع کرد*.
#شما_فرستادین
@adelehz
وقتی از چیزی متنفر باشم سعی میکنم بیشتر بر آن متمرکز گردم.. با آن نمی جنگم بلکه خودم را به چالش مواجهه با نفرت هایم میبرم .
این در مورد آدمها هم صادق است .
اگر میبینی با تو مهربانم خیلی مطمئن نباش .
شاید دوستت داشته باشم شاید هم از تو متنفر باشم .
کسی جز خودم نمی داند.
#عادله_زمانی

@adelehz
‏دنیا به حد کافی آدم زرنگ داره
بساط زرنگیتونو دور آدمای ساده و مهربون پهن نکنید...
@adelehz
تابستان کودکانه ی من
نور را روی فرش های سرخ میان پذیرایی دنبال میکردم .مادرم پنجره های بزرگ را باز کرده بود تا هوای گرفته ی اتاق جایش را به هوای آزاد بیرون بدهد .از آشپزخانه اش بوی خوب کتلت در سالن می پیچید .مادرم سبزی های تمیز را روی ملافه ی سفیدی در گوشه ی اتاقی پهن کرده بود .
و من همچنان می دویدم تا نور را بگیرم ...
چیزی در آن تابستان کودکانه ی گرم وسبز وجود داشت که هرگز تکرار نشد .
نه آن خانه نه نور های فراری نه طعم و عطر آن کتلت ...
بنظرم چیزهایی در کودکی هرکس وجود دارد که هرگز تکرار نمیشود. حالا چه خوب چه بد
کاش کسی به ما آن سالها میگفت با تمام وجودت لذت ببر تو دوباره به اینجا برنمی گردی....
#عادله_زمانی
@adelehz
هرگز با باور کسی در مورد دوست داشتن بازی نکنید .
اگر نمی توانید باقی بمانید کسی را پای بند خودتان نکنید .
همیشه از مسولیت عاشق ها گفته اند ولیکن بنظرم معشوق ها هم به همین اندازه در برابر عشق مسوول هستند .
اگر نمی توانید بمانید معشوق کسی نشوید .
#عادله_زمانی
@adelehz
امیدوارم امروز هر کدوم تون یه اسم اس اس واریزی واقعی و یه پیام عاشقانه از کسی که دوستش دارین داشته باشین😊

صبح بخیر ❤️
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
" أریدُ یَدَیکِ لِأحمِلَ قلبی "

دو دستت را به من بسپار
که با آن ها دلِ خود را نگه دارم...

محمود درویش
@adelehz
چند وقتی است مصرعی از صائب مثل یک خوراکی خوشمزه توی دهانم خیس میخورد و خوشمزگیش مدام توی خون‌هایم میچرخد و وارد قلبم می‌شود.

"ما نَبینیم کَسی را که نَبینَد ما را"
سالها دنبال کسانی دویدم که مرا نمی‌دیدند. تصور نبودن ادمهایی که احساسم درگیرشان بود، به تک تک ثانیه‌‌هایم دلهره وارد می‌کرد.

چه روزها و شب هایی بخاطر همین دلهره بخاطر همین فکرهای "نکند ناراحت شده باشد نکند دیگر سراغم را نگیرد
نکند حالش بد باشد
نکند بودنم را دوست نداشته باشد" دقایق را به کامم زهر کردم.
دوست داشتم آدمها با تمام بی توجهی‌ها و کم بودن هایشان باز باشند.
بی خبر ماندن از آدمهایی که در دایره ارتباطیم بودند برایم سخت بود.

زندگی در نبودشان را بلد نبودم. بعدها وقتی کسانی را که دوست داشتم (از تنی گرفته تا ناتنی‌های تن‌نما)یکی یکی دست از دنیایم کشیدند، به تفکر تازه‌ای رسیدم مثل از طوفان به ارامش رسیدن.

مثل سر کشیدن یک لیوان آب بعد مدتها تشنگی.
این حس و حال سِر شدن یا مقاوم شدن در برابر از دست دادن های پی در پی نبود. حتی عادت کردن هم به این روند نبود.

بلکه دست یافتن به سواد لازم و توانایی مدیریت روابط بود.
قبل‌ها فکر میکردم هر انسانی که به هر دلیلی وارد زندگی من میشود باید تا ابد بماند نباید کاری کنم که از دستش بدهم، نباید ناراحتش کنم حتی اگر ناراحتم کند
نباید هیچ وقت تنهایش بگذارم،حتی اگر بارها تنهایم گذاشته باشد.
برای تمام اینها هزار نوع دلیل هم داشتم. مثلا بخاطر فلان محبتش،بخاطر فلان کارش در حقم،بخاطر فلان توجه‌اش بخاطر لحظه های خوبی که برایم‌خلق کرده و الی ...
یک جورهایی خودم را مدیون دایم‌العمر ادم های دور و برم می‌دانستم.

اما وقتی به سواد لازم در این مورد رسیدم. وقتی از ان سنگری که ساخته بودم در امدم دیدم در ازای هر قدمی که از سمت آنها بوده من هم قدمی برداشته‌ام .

اگر محبتی بوده اگر خلق لحظه ای ناب بوده از جانب من هم صورت گرفته پس چرا مدام من باید بخاطر حفظ و نگه داشتن و صدمه ندیدن آنها تلاش کنم؟
چرا ترس و نگرانی خراب شدن رابطه و دوستی فقط باید به دل من چنگ بندازد و در رفتارهایم محتاطم کند؟

این روزها همین ده دوازده ماه اخیر را میگویم ادمهای مسموم زیادی را از دایره روابطم کنار گذاشته‌ام.
اشخاصی که بیمار بودند و موجب بیمار شدنم می شدند‌.
افرادی که زمانی فکر میکردم یکی از پایه های دنیایم بر مبنای بودن انها استوار است و اگر بروند دنیایم لق میزند و کج میشود برای همین خیلی خیلی دنبالشان دویدم و دستم مدام بر گوشه لباسشان گیر بود و دلم از تصور رفتنشان مجروح.

من همین‌ها را همین مثلا پایه و ستون های دنیایم را با دستان خودم در اوردم و پرتشان کردم به دورترین زوایای زندگیم.
تا دیگر نبینمشان که دیگر نبینندم.
بعد یاد گرفتم چطور دنیای بی ستون و پایه بسازم، چطور از خودم و تنهایی هایم لذت ببرم.

به نظرم تشخیص دادن رابطه های سالم و شناختن آدم های خوب و مفید زندگی، یک هنر است که برای به دست اوردنش ممکن است خیلی زخم و زیلی شویم.
دردهایی را متحمل شویم که تا مدتها ردش به جا بماند هر از گاهی به قول ما گیلک ها به سوج کردن بیوفتد.
اما همینش یادمان می اندازد که با چه مشقتی به این سواد و تجربه رسیدیم

همین واسوختن ها حواسمان را بیدار نگه میدارد که با دقت بیشتر و بهتر آدمها را وارد دایره روابط‌مان کنیم.

همه اینها را گفتم تا بگویم اخرین بار همین سه شب پیش وقتی توی تنهایی های یک کوپه ۴ نفره لم داده بودم و چند روز گذشته ام را مرور میکردم حس کردم یک جایی دوباره دچار بی سوادی احساسی شده‌ام
یک جایی باز می‌خواهم سمت آدمی بروم که رد جراحت مدتها پیشش هنوز تازه است.

برای همین توی تاریک روشنای کوپه چشمانم را بستم و تک تک کلمات شعر صائب را گوشه لپم گذاشتم
و هی خواندم "ما نبینیم کسی را که نبیند مارا" هی خوشمزگیهایش را ریختم توی دلم.

این مصرع را انقدر بخوانید تا ورد زبانتان شود تا برود توی بافت جان و دلتان تا یک وقتهایی ‌که تنهایی و بی کسی انقدر فشار اورد که خواستید یکی را از راه رفته‌ش برگردانید یا تکیه به دیوار ناامن بودنش بزنید تک تک سلول‌های بدنتان بخوانندش..

گاهی تنهایی ادم شرف دارد به بودن کسانی که به تنهایی‌مان عمق بیشتری می‌دهند.

از پیچ ژوان

@adelehz
👍1
منی که پولم به تراپیست نمیرسه هفته ای یبار میرم پیش مامان بزرگم درد ودل میکنم هم سبک میشم ، هم یه قرمه سبزی میفتم ، هم مامان بزرگم یه جفت گوش خوب برای غیبت عروساش گیرش میاد . البته برای مامان خودمم تخفیف ویژه میزاره کمتر غیبت میکنه


پ.ن قدر مادر بزرگ‌ها رو بدونید😍


@adelehz
یه چیزهایی هرچی ساده تر زیباتر
@adelehz
عشق را عاشقانه دوست دارم .
چرا که آدمی را وا میدارد در مسیرهایی نو گام بردارد.
به شیوه ای نو زندگی کند .
و چیزهایی را دنبال کند که بسیار زیباست .
عشق را دوست دارم
نه بخاطر لذتی که بهمراه دارد نه حتی به خاطر زجر شیرینی که با اوست
صرفا از آن جهت که عشق تو را بزرگ‌ می کند .
آنقدر بزرگ که بتوانی زیباتر زندگی کنی.
#عادله_زمانی
@adelehz
همه میگویند قدر آدم خوب های زندگی تان را بدانید من میگویم برعکس
گاهی هم ممنون حضور آدم بدها در زندگی تان باشید.همانهایی که رنج تان می دهند و آرامش تان را مخدوش می سازند .
اگر می پرسید چطور ؟
من میگویم چون اگر آن ها نباشند شما به زیبایی خوبی پی نمی برید و نمی فهمید آدم خوب ها چه موهبت بزرگی در زندگی هستند .
یعنی برای دیدن زیبایی نور به اندکی تاریکی نیاز است .
#عادله_زمانی
@adelehz
صبح به خیر ❤️
@adelehz
خیلی سال پیش وقتی دوم ابتدایی بودم با یه کلاس پنجمی دعوام شد‌. تو حیاط داشت می دویید که خورد بهم و جفتمون افتادیم. انقدر بد افتادم زمین که زانوی شلوارم پاره شد. به جای معذرت خواهی شروع کرد فحش دادن... فحش اول رو که گفتم خودتی ، دعوا شروع شد. بیست سانت و بیست کیلو فرقمون بود. یه دونه زدم و ده تا خوردم. تا اینکه شلوغ شد و از ترس ناظم فرار کردیم. داداش بزرگم کلاس پنجم بود. هم کلاسی همون که باهاش دعوام شده بود. وقتی قضیه رو فهمید گفت صبر کن زنگ آخر درستش می کنم. وقتی زنگ خورد دست من رو گرفت و رفتیم سراغش... بهش گفت تو داداش من رو زدی؟ خندید و گفت آره ... آره رو که گفت یه مشت و یه لگد رفت سمتش... همون قدری که من رو زده بود از داداشم خورد. بی حساب شدیم ولی دعوا اینجا تموم نشد. فرداش زنگ تفریح اومد سراغم و گفت یه جا بدون داداشت گیرت میارم و انقدر می زنمت که نتونی راه بری. داداشم‌ پشت سرش بود. حرفاش رو شنید. رو کرد بهش و گفت اصن فکر کن من نیستم. می تونی بزنش. گفت بزنمش باز میای دخالت می کنی. داداشم گفت نه ، قسم می خورم دخالت نکنم. گفت پس زنگ آخر ... خندید و رفت. دروغ چرا ترسیده بودم. زنگ آخر که خورد وقتی نوبت دعوا شد داداشم رو کرد بهم و گفت نترس ... من حواسم بهت هست. برو حالیش کن که احتیاجی به کمک من نداری. همین که کنارم بود دلگرمی بود.دلم قرص بود کسی هست که داره نگام می کنه. اون روز بیشتر از اینکه کتک بخورم، کتک زدم. من همون بودم که بیست سانت و بیست کیلو کمتر داشت ولی این بار دلگرم به بودن کسی بودم. کسی که داشت نگام می کرد تا مطمئن بشه از پس خودم بر میام.
بی تعارف بگم خیلی از ما آدما تو زندگی احساس ضعف می کنیم. خیلی وقتا زورمون به زندگی نمی‌رسه. خیلی وقتا ازش کتک می خوریم. ولی باور کنید دلیلش قوی تر بودن زندگی نیست. درسته زورش از ما بیشتره ولی میشه مشکلات زندگی رو شکست داد. فقط باید کسی رو داشته باشیم که تو زندگی دلگرممون کنه. کسی که تو مشکلات زندگی بهمون بگه نترس... من حواسم بهت هست.
حسین حائریان


@adelehz
بعضی آدمها هم هستند که حس خوب زندگی هستند .
وجودشان خون میشود می رود توی رگ آدم
گران و لوکس و آنچنانی نیستند ها
ولی بوی زندگی می دهند
مثل بوی خاک باران خورده
یا بوی گردن نوزاد چند روزه
یا شاید هم بوی خوب طالبی پاره شده در یک غروب تابستان
بوی خوب و ساده ی زندگی
قدر این ها را بدانید
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من اینجور ویدیو ها رو خیلی دوست دارم .
زیبایی و اعتماد به نفس به یه زن بعد از سالها سختی کشیدن در زندگی بر میگرده
ولو که موقتی باشه
چی از این بهتر 😍
@adelehz