"زنی که‌گم کردم "
4.44K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
تیپیکال دخترا
وقتی یه پسر بهشون نگاه میکنه
چرا آخه 🤦‍♀
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بغلم‌کن‌ که جهان کوچک و غمگین‌نشود
بغلم‌کن که خدا دورتر از این نشود.

@adelehz
اگر من وتو کمی دیرتر در تاریخ متولد میشدیم .
روزهایمان فرق داشت .
آنگاه بی ترس از هرچیزی دست همدیگر را می گرفتیم و برای خوردن انارهای سرخ قندهار به آنجا می رفتیم .
اگر دیرتر به دنیا آمده بودیم همدیگر را زیر بت بامیان می بوسیدیم و در حریم مسجد جامع هرات برای تکرار آن بوسه دعا می کردیم.
اگر دیرتر بدنیا آمده بودیم نه تو در میدان جنگ بودی نه من در حسرت و نگرانی سلامتی تو.
ولی ما زودتر متولد شدیم تا جنگ پیش از ما به میدان آید .
راستی زیر بت بامیان هنوز جایی برای بوسیدن دو عاشق پیدا خواهد شد ؟

#عادله_زمانی

@adelehz
دخترم این راالان یادبگیر،خوب هم یادبگیر.انگشت اتهام مردها همیشه بسوی زنهاست،همیشه.همانطورکه قطب نماهمیشه شمال رانشان می دهداین راهمیشه بیاد داشته باش.
📕هزارخورشیدتابان
👤خالدحسینی
@adelehz
چند روزی مسافر بودم روبروی پنجره ی ما یک مغازه ی بزرگ ابزار فروشی بود.
شبیه همه ی مغازه های دیگر ی ابزار فروشی این یکی هم به کار خودش ادامه می داد.
صاحب مغازه، پسر جوانش و چند نفر دیگر آنجا کار می کردند.
با این تفاوت که هر بعدازظهر یک ساعتی به تعطیلی مغازه مانده یک پیرمرد فرتوت و شکسته می آمد و درب مغازه می نشست .
من از پنجره بعضی روزها می دیدمش، پیرمرد لاغر و ناتوان و از نظر ظاهری بهم ریخته بود.از همان نگاه اول می شد فهمید که بی خانمان ست و با آن کیسه ی برنج خالی ده کیلویی در دستش با سختی این طرف و آن طرف می رود.
برایم جالب بود که این پیرمرد چرا هر بعداز ظهر در آن خیابان بزرگ فقط سراغ همین یکی مغازه می آید و جالب تر اینکه صاحبان ابزار فروشی چقدر در برابرش بی خیال و بی توجه اند .
گاهی یک شیشه ی آب معدنی یا یک ظرف نصفه ی غذا یا یک ده هزار تومانی بدستش می دادند و تمام .
اگر ساعتها آن بیرون درون آفتاب جانسوز روی پله می نشست کسی دستش را نمی گرفت و او را پای کولر گازی نمی برد.یا حداقل تا جایی که من دیدم این اتفاق نیفتاد.
پرس وجو کردم فهمیدم برادر صاحب ابزار فروشی ست و قبلا در همین مغازه با برادرش شریک بوده است از کم و کیف چگونگی جدا شدنش خبر ندارم ولی میتوانستم به وضوح ببینم که بدنبال یک امید نیمه جان یا یک رویای گذشته هر غروب به آن دکان سر می زد.
در چشمان بی فروغش جستجویی برای یافتن گذشته ای که احتمالا امروز حسرتش را میخورد دیده می شد .
نمی دانستم خانواده ای دارد یا نه آیا در گذشته خانه ای داشته یا نه
ولی میتوانستم به جرات بگویم که حتما روزی جوانی سالم و خوش قیافه بوده است .ردپای جوانی از دست رفته هنوز روی بدن ضعیفش باقی مانده بود.
چند روز به آمدنم مانده بود که یک ظهر از پنجره دیدم پسر برادرش بر سرش فریاد می زند که چرا باز اینجا آمده ای ؟ برو اینجا پیدایت نشود.
من نمیدانم آن لحظه در ذهن پسر برادرش چه می گذشت شاید اصلا آن پسر ، آدم بدی هم نباشد. اما آن دقیقه آن اتفاق رخ داد.
در چند روز باقی مانده از سفرم پیرمرد را حوالی ابزار فروشی ندیدم.اعتراف میکنم که نگرانش شدم و از خودم پرسیدم یعنی کجا مانده ست ؟
بهرحال من پیرمرد را دوباره و دوباره ندیدم .
امروز داشتم تصویری با عزیزی که مهمانش بودم حرف میزدم دوربین گوشی را به طرف خیابان چرخاند و گفت انجا را نگاه کن
آن طرف خیابان بر سر در مغازه ی ابزار فروشی یک بنر بزرگ سیاه رنگ آویخته بود .
پیرمرد،برادر صاحب مغازه فوت شده بود .
راستش منتظر شنیدن چنین خبری بودم اما بازهم تکان خوردم.
سالها جوانی، غرور،ناکامی،شکست ، خوشحالی و غم ناامیدانه در یک کوچه از آن همه کوچه ی اطراف ابزار فروشی به زمین افتاده و بر باد رفته بود .
پیرمرد بی خانمان جهان خاکی را ترک گفته بود‌.
آن بنر لعنتی مشمئز کننده ترین چیزی بود که به عمرم دیده بودم .من قصد قضاوت خانواده ی پیرمرد را ندارم شاید آن ها برای رفتارشان دلایلی داشتند که ما از آن بی خبریم
اما این تظاهر به خانواده و همدرد بودن تنها بعد از اینکه مطمئن شدند آن پیرمرد هرگز دوباره بر نمی گردد بنظرم حال بهم زن ترین چیزی بود که میتوانست رخ دهد .
فاصله ی فریادهای پسر برادر پیرمرد و فوتش شاید بیش تر از دو روز نبوده باشد .من نمیخواهم آن پسر را متهم کنم فقط به این فکر میکنم که کاش آن لحظه هیچ آهی از ناتوانی از عمق سینه ی پیرمرد بیرون نیامده باشد ...
زندگی بطرز احمقانه ای بی وفا و گذرا ست .
قبل از فریاد زدن قبل از رنجاندن قبل از زیر پا کردن یک نفس انسانی فارغ از چیزی که بوده و هست صرفا به علت آنکه آن لحظه بشما نیاز دارد کمی فکر کنید.

کاش برادر پیرمرد زودتر آن بنر لعنتی را از سردر مغازه پایین بیاورد .
همین


#عادله_زمانی
@adelehz
2
makhloogh
Googoosh
🎧تو عشق تازه ای بودی که مزه ی خوب عشقهای ماندگار سالهای قدیم این سرزمین را می داد...

#عادله_زمانی
#شب_آهنگ
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگه یه پاتریک تو زندگی تون دارید خیلی قدرش و بدونید ❤️

شب بخیر
@adelehz
جوانه می زند از لابلای شب گل نور
و آنچه را ساعتی قبل سیاه و ترسناک بوده زیبا و دلپذیر میکند.
کاش خداوند در زندگی همه ی ما آدمهای دلتنگش کمی صبح بریزد که روشن کند هر زاویه ی خانه مان را

#عادله_زمانی
صبح بخیر
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جف بزوس، بنیانگذار شرکت «بلو اوریجین»، یک زن فضانورد ٨٢ ساله که در گذشته به‌دلیل جنسیتش از سفر به فضا منع شده بود را به همراه خود به فضا می‌برد
او از جمله زنانی است که
در دهه شصت به زنان «عطارد ١٣» معروف شد.

این سیزده زن در دهه ١٩۶٠ آموزش فضانوردی دیدند اما به‌دلیل جنسیت اجازه سفر به فضا و حتی پیوستن به فضانوردان ناسا را نداشتند. در آن زمان همه فضانوردان ناسا، خلبانان آزمایشی نظامی و مرد بودند.

پ.ن قدرت صبر و فراموش نکردن رویاها را مشاهده می فرمائید بعد از ۶۱ سال😍

@adelehz
میدانید آتشی که زیر خاکستر می‌ماند چه
دوام و ثباتی دارد؟
عشقِ پنهانی، عشقی که انسان جرأت نمی‌کند هرگز با هیچکس درباره آن گفتگو کند، به زبان بیاورد، به هر دلیلی که بخواهید ـ از لحاظ قیود اجتماعی، از نظر طبقاتی، به سبب اینکه معشوق ادراک نمی‌کند و به هر علت دیگری آن عشق است که درون آدم را می‌خورد و می‌سوزاند و آخرش مانند نقره گداخته شفاف و صیقلی می‌شود.

چشمهایش
بزرگ علوی
@adelehz
۱۸ سالم بود که عمه‌ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه دارد. آبروریزی به پا کرد. بعد فهمید فقط رابطه نیست، عقد هم کرده و طرف باردار است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد. ۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه‌ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.

۲۲ سالم بود که عمه‌ام بعد از بازنشستگی کلاس نقاشی ثبت نام کرد. نقاشی‌هایی که می کشید در حد بچه‌های دبستانی بود. در نظرم یک آدم داغون و شکست‌خورده بود. به قول فرنگی ها یک لوزر به تمام معنا که حالا سر پیری یادش اومده بود با یک مشت بچه کم سن و سال هم‌شاگردی بشه و نقاشی یاد بگیره

پدرم در نظرم یک قهرمان بود. یک سال با عمه ام اختلاف سنی داشتند. همه چیز زندگی پدرم مرتب و منظم بود. بچه‌هاش درس‌خون بودند. کار و زندگی مرتبی داشت و کم‌کم آماده می‌شد برای بازنشستگی.

ده سال از اون زمان گذشت. ۳۲ ساله بودم. درسم تمام شده بود در شرکتی کار می‌کردم. اتفاقی با خواهرم تلفنی حرف می‌زدم گفت الان گالری هستیم رفتیم خونه بهت زنگ می‌زنیم. پرسیدم گالری چی؟ گفت نقاشی‌های عمه دیگه!
عمه؟ نقاشی؟
گفت آره دیگه الان خیلی وقته این کار رو می‌کنه. نقاشی‌هاش رو می‌فروشه یکی دو جا هم تدریس می‌کنه. خیلی معروف شده. داشتم شاخ در می آوردم. حالا بعد از چند سال که نگاه می‌کنم می‌بینم آدم لوزر من بودم که چنین دیدگاهی به زندگی داشتم و فکر می‌کردم از یه جایی به بعد پیر هستی و نمی‌شه چیز جدید یاد گرفت و زندگی را تغییر داد و بعضی کارها را باید از بچگی شروع کرد و گرنه دیگه خیلی دیره.

عمه‌ام بعد از بازنشستگی، زندگی جدید برای خودش شروع کرد و آدم متفاوتی شد اما پدرم یاد گرفت چطور با کامپیوتر بازی کنه و سرخودش را با بازی کردن و شکستن رکوردهای پیاپی خودش گرم کنه. عمه‌ام تبدیل شده به الگوی خانواده. دو تا از خواهرهام بعد از لیسانس رشته‌هاشون رو عوض کردند و رفتند سراغ چیزی که دوست داشتند. یکی‌شون کامپیوتر را ول کرد رفت مترجمی زبان. دومی علوم سیاسی را ول کرد رفت سراغ معماری که از بچگی بهش علاقه داشت.

می‌خوام بگم زندگی مثل بازی والیبال می‌مونه مثل فوتبال نیست که اگر نیمه اول خیلی عقب باشید نیمه دوم کار خیلی سختی برای جبران دارید. مثل والیبال می‌مونه. هر ست که تمام می‌شه شروع ست جدید یک موقعیت تازه است و همه چیز از اول شروع میشه. مهم نیست تا حالا جلو بودی یا عقب. یه مسابقه جدیده.

*تصور از ما افق های پیش رو بسیار وابسته است به سن و سالمان. هر مقدار که پیش می رویم افق هایمان بسته تر می شود و گزینه هایمان محدودتر. اما به این فکر نمی کنیم که بسیاری از افراد موفق در نیمه دوم زندگی به یکی از شش مطلوبیت شخصی (شهرت، ثروت، قدرت، منزلت، معرفت و یا معنویت) رسیده اند*.

*ناصرخسرو*، در نیمه اول در پی جستجوی بی فرجام حقیقت، دچار سرگردانی شد و برای فرار به شراب و می‌گساری روی آورد. اما در نیمه دوم غوغا کرد و شد شاعر و نویسنده درجه یک ادبیات فارسی و خالق گنجینه‌های ادب و فرهنگ.

*دیوید سندرز* بعد از فوت پدرش از ده سالگی مشغول به کار شد: مامور آتش نشانی، فروشنده بیمه، کارگر کشتی‌، فروشنده لاستیک و کارگر پمپ بنزین. اما در ابتدای نیمه دوم زندگی، ساندرز برای مشتریان یک پمپ بنزین خوراک مرغ درست می‌کرد. دستپختش مورد استقبال قرار گرفت و در طول سه دهه بعدی وی به یکی از ثروتمندترین ها تبدیل شد: صاحب رستوران های زنجیره ای معروف کی.اف.سی (KFC ) با حضور در بیش از 100 کشور جهان.

و مثال آخر، پیرمردی 92ساله ای از نحوه اداره کشورش ناراضی بود. سال های دور نخست وزیر بود. اما اکنون مدت ها بود که سیاست را کنار گذاشته بود. اما با این حال به خاطر شرایط کشورش تصمیم گرفت که دوباره وارد عرصه سیاست شود. بسیاری پیش بینی می کردند که شکست بخورد و آبرویش برود. اما امروز او مسن ترین نخست وزیر دنیاست: *ماهاتمیر محمد از مالزی*.

*در هر مرحله ای از زندگی که هستید این سه نکته را با خود مرور کنید*:

1️⃣هر گذشته ای که داشتم مهم نیست، اکنون اگر از اول می خواستم شروع کنم چه کاری انجام می دادم؟

2️⃣اگر نیمه اول زندگی را 4 بر هیچ عقب باشم، کافیست که نیمه دوم را یک بر هیچ ببرم. لازم نیست با اختلاف 4 گل برنده شوم.

3 دنیا سرشار از فرصت است . پس چرا به این فکر نکنیم که در چهل سالگی یک رشته دانشگاهی جدید بخوانیم،
در پنجاه سالگی نیمه گمشده خود رو پیدا کنیم و ازدواج عاشقانه و موفقی رو شروع کنیم
و یا بعد از یک طلاق تلخ یک ازدواج مجدد شیرین داشته باشیم و در شصت سالگی نویسندگی را شروع کنیم و در هفتاد سالگی راه اندازی یک بنیاد نیکوکاری و در هشتاد سالگی سرمایه گذاری روی ایده های جوانان خلاق. *همیشه می توان از نو شروع کرد*.
#شما_فرستادین
@adelehz
وقتی از چیزی متنفر باشم سعی میکنم بیشتر بر آن متمرکز گردم.. با آن نمی جنگم بلکه خودم را به چالش مواجهه با نفرت هایم میبرم .
این در مورد آدمها هم صادق است .
اگر میبینی با تو مهربانم خیلی مطمئن نباش .
شاید دوستت داشته باشم شاید هم از تو متنفر باشم .
کسی جز خودم نمی داند.
#عادله_زمانی

@adelehz
‏دنیا به حد کافی آدم زرنگ داره
بساط زرنگیتونو دور آدمای ساده و مهربون پهن نکنید...
@adelehz
تابستان کودکانه ی من
نور را روی فرش های سرخ میان پذیرایی دنبال میکردم .مادرم پنجره های بزرگ را باز کرده بود تا هوای گرفته ی اتاق جایش را به هوای آزاد بیرون بدهد .از آشپزخانه اش بوی خوب کتلت در سالن می پیچید .مادرم سبزی های تمیز را روی ملافه ی سفیدی در گوشه ی اتاقی پهن کرده بود .
و من همچنان می دویدم تا نور را بگیرم ...
چیزی در آن تابستان کودکانه ی گرم وسبز وجود داشت که هرگز تکرار نشد .
نه آن خانه نه نور های فراری نه طعم و عطر آن کتلت ...
بنظرم چیزهایی در کودکی هرکس وجود دارد که هرگز تکرار نمیشود. حالا چه خوب چه بد
کاش کسی به ما آن سالها میگفت با تمام وجودت لذت ببر تو دوباره به اینجا برنمی گردی....
#عادله_زمانی
@adelehz
هرگز با باور کسی در مورد دوست داشتن بازی نکنید .
اگر نمی توانید باقی بمانید کسی را پای بند خودتان نکنید .
همیشه از مسولیت عاشق ها گفته اند ولیکن بنظرم معشوق ها هم به همین اندازه در برابر عشق مسوول هستند .
اگر نمی توانید بمانید معشوق کسی نشوید .
#عادله_زمانی
@adelehz
امیدوارم امروز هر کدوم تون یه اسم اس اس واریزی واقعی و یه پیام عاشقانه از کسی که دوستش دارین داشته باشین😊

صبح بخیر ❤️
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM