دوباره جمعه رسیده ست .
خلائی نامرئی میان اتاق نشسته ست .انگار چیزی و یا شاید هم کسی کم آمده ست .عکسهای قدیمی در ظاهر میخندند ولی در درونشان طوفان ست .
و ظرفهای چینی خیلی قدیمی دیگر برای ناهار جمعه از گنجه ها بیرون نمی آیند. به آن دلیل که توهم میدانی به دلیل اینکه بسیاری از مهمانان آن سالها حالا دیگر نیستند...یا برای همیشه رفته اند یا آنچنان در زمانه گم شده اند که به این اسانی ها پیدا نخواهند شد...
بازهم جمعه رسید...
#عادله_زمانی
@adelehz
خلائی نامرئی میان اتاق نشسته ست .انگار چیزی و یا شاید هم کسی کم آمده ست .عکسهای قدیمی در ظاهر میخندند ولی در درونشان طوفان ست .
و ظرفهای چینی خیلی قدیمی دیگر برای ناهار جمعه از گنجه ها بیرون نمی آیند. به آن دلیل که توهم میدانی به دلیل اینکه بسیاری از مهمانان آن سالها حالا دیگر نیستند...یا برای همیشه رفته اند یا آنچنان در زمانه گم شده اند که به این اسانی ها پیدا نخواهند شد...
بازهم جمعه رسید...
#عادله_زمانی
@adelehz
اگر من یک دختر اندرون نشین دوره ی قاجار بودم.روزها در آفتاب کنج شرقی سرای دیوار خشتی مان گیسوان خرمایی بلندم را با شانه ی چوبی معطر که از زیر گذر بازارچه با خانوم جان خریده بودم شانه می زدم .
خانوم جان حتما نامی بود که مادرم را با آن خطاب میکردم چنان که پدرم را آقا جان صدا می زدم .
شانه ی معطر چوبی را به آرامی روی گیسوان خرمایی که زیر نور آفتاب می درخشید حرکت میدادم و از بوی خوب روغنی که قرار بود به آنها بزنم زنده می شدم .
اگر من یک دختر آن دوره بودم
احتمالا هنگام شانه زدن موهایم آرام آرام زیر لب شعری از حافظ را بیاد کسی که نیم نگاهی دیده بودمش زمزمه میکردم و هوای عاشقی را نفس می کشیدم.
شاید یک اینه با خودم به حیاط می بردم و از دیدن پیوند بین ابروهایم حسرت میخوردم .دلم میخواست آنپیوند را بگشایم اما تا ازدواج نکرده ام کو جرات ...
اگر آن دختر دوران دور تاریخ بودم حتما فکرهای خوش عطری را شبها در میان پشه بند گوشه ی حیاط دوره میکردم ..
اگر آن دختر راه دورِ پیچ و تاب تاریخ می بودم من شادی را می یافتم چون میدانستم که آن خشت ها روزی فرو می ریزد و آیندگان حتی مرا بیاد نخواهند آورد .پس تا زنده ام باید گیسوان خرمایی را در آفتاب کم رمق گوشه ی شرقی سرای پدری رها کنم و از عطر خوشش کیفور گردم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
خانوم جان حتما نامی بود که مادرم را با آن خطاب میکردم چنان که پدرم را آقا جان صدا می زدم .
شانه ی معطر چوبی را به آرامی روی گیسوان خرمایی که زیر نور آفتاب می درخشید حرکت میدادم و از بوی خوب روغنی که قرار بود به آنها بزنم زنده می شدم .
اگر من یک دختر آن دوره بودم
احتمالا هنگام شانه زدن موهایم آرام آرام زیر لب شعری از حافظ را بیاد کسی که نیم نگاهی دیده بودمش زمزمه میکردم و هوای عاشقی را نفس می کشیدم.
شاید یک اینه با خودم به حیاط می بردم و از دیدن پیوند بین ابروهایم حسرت میخوردم .دلم میخواست آنپیوند را بگشایم اما تا ازدواج نکرده ام کو جرات ...
اگر آن دختر دوران دور تاریخ بودم حتما فکرهای خوش عطری را شبها در میان پشه بند گوشه ی حیاط دوره میکردم ..
اگر آن دختر راه دورِ پیچ و تاب تاریخ می بودم من شادی را می یافتم چون میدانستم که آن خشت ها روزی فرو می ریزد و آیندگان حتی مرا بیاد نخواهند آورد .پس تا زنده ام باید گیسوان خرمایی را در آفتاب کم رمق گوشه ی شرقی سرای پدری رها کنم و از عطر خوشش کیفور گردم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
دایی احمد یک ازدواج نا موفق داشت .بعد از آن هرگز دوباره ازدواج نکرد.حاصل آن ازدواج یک دختر بود .دختری که دایی احمد هرگز او را بزرگنکرد .
در واقع مادرش هم اورا بزرگنکرد .
آن دختر کوچک را مادربزرگ و پدر بزرگم بدور از دایی احمد بزرگ کردند.
مادربزرگم اجازه نداد که به دخترک بگویند پدر و مادر واقعی اش کیست .این بود که دخترک تا همین دوسال اخر فکر میکرد خواهر کوچکتر دایی احمد ست و حتی به او داداش می گفت .
بنا به دلایلی دایی احمد نمیتوانست پدر این دخترک شود. نمیخواست باورهای دخترک را خراب کند و حتی نمیخواست مادر پیرش را برنجاند. با تمام دردی که داشت اجازه داد تا آن دخترک
دخترِ مادرش باشد و نه خودش..
سالها حسرت پدر بودن در قلب دایی احمد باقی ماند .به کسی چیزی نمی گفت ولی همیشه عکس دخترکش روی میز کارش بود.
روبروی تخت خوابش قاب عکس دختر کوچکش را گذاشته بود تا هروقت که به خواب می رود و از خواب برمیخیزد چشمانش به چشمهای دخترش بیفتد .دختری که روز به روز به دایی احمد شبیه تر می شد .
سالهای زیادی آن دختر به دایی احمد داداش گفت و دایی احمد حسرت پدرانه در آغوش کشیدن اورا با خود هرجا برد .
دو سال آخر قبل از فوت دایی احمد دخترش ازدواج کرد .از مدتی قبل او را آماده کرده بودند و کم کم به او اطلاع دادند که دایی احمد داداش که نه پدرش ست...
بعداز سالها دایی احمد از ایران رفت تا بتواند در عروسی دخترش شرکت کند .اولین شبی که به خانه رسیده بود به دخترش گفته بود میشود کنار بسترت بنشینم ؟
دایی احمد حسرت سالها نداشتن دخترکش را با خودش به خانه آورده بود ...
حسرت سالها آغوش خالی پدرانه اش
حسرت به پارک بردن دخترش را
حسرت کیف مدرسه برایش خریدن
حسرت دستانش را در دستانش گرفتن...
با خودش یک سرویس نقره ی قدیمی برای دخترش برده بود .سرویسی که سالها قبل برای او خریده و کنار گذاشته بود دایی احمد در تمام روزهای آن سالها به دخترش فکر کرده بود.
اولین نوه اش که بدنیا آمد. دایی احمد شیفته ی آن دخترک کوچک شد .
بنظرم دایی احمد فکر میکرد دخترش دوباره متولد شده است.برنامه داشت بزودی برای همیشه از ایران برود و نوه اش را بزرگ کند حتی اعلام کرده بود اگر برگردد نوه اش را پیش خودش خواهد برد..انگار تلاش میکرد سالهای سال حسرت پدرانه را برطرف کند .
اما ..پدر ماندن در طالع دایی احمد باقی نماند ..اجل فرصت در آغوش کشیدن ها ، به پارک بردن ها، خرید کردن های دونفره، گفتن ها و خندیدن های دختر پدری را از دایی احمد ربود ...
مرگ فرصت بزرگکردن دختر دیگری را به او نداد .
دایی احمد با حسرت بزرگ کردن دخترهای زندگی اش به خوابی ابدی فرو رفت ...
دخترکش امروز بیش از هر وقت دیگری شبیه اوست .برای ما که با دایی احمد هر لحظه ی عمرمان را زندگی کردیم او یادآور نگاه و لبخند پدر مهربانش ست .
حالا ما خدا خدا میکنیم که بخندد تا ما بتوانیم صدای خنده ی دایی احمد را بیاد آوریم...
بیش از هرکسی دلتنگ پدرش ست ...چون پدرش را پیدا نکرده گم کرده است .
راستش دایی احمد آدمی نبود که بشود فراموشش کرد..نمیشود بیادش نبود نمیشود هوای صدایش را نکرد .
حس میکنم دایی احمد هنوز هم در زندگی ما، در زندگی دخترکش، در زندگی هرکس اورا می شناخت بشدت جاری ست .
نمیدانم آیا روزی دوباره همدیگر را خواهیم دید یا نه
اما کاش بتوانیم یک روز یک بار دیگر همه دور هم جمع شویم .در حالی که او دخترکش را در آغوش کشیده بلند می خندد و همه با هم چای مینوشیم.
کاش در دنیایی دیگر بتوانیم دوباره کنار هم باشیم بدون اینکه دایی دردمندم یک شب دیگر در حسرت پدر بودن و پدر ماندن به خواب رود .
فقط همین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
در واقع مادرش هم اورا بزرگنکرد .
آن دختر کوچک را مادربزرگ و پدر بزرگم بدور از دایی احمد بزرگ کردند.
مادربزرگم اجازه نداد که به دخترک بگویند پدر و مادر واقعی اش کیست .این بود که دخترک تا همین دوسال اخر فکر میکرد خواهر کوچکتر دایی احمد ست و حتی به او داداش می گفت .
بنا به دلایلی دایی احمد نمیتوانست پدر این دخترک شود. نمیخواست باورهای دخترک را خراب کند و حتی نمیخواست مادر پیرش را برنجاند. با تمام دردی که داشت اجازه داد تا آن دخترک
دخترِ مادرش باشد و نه خودش..
سالها حسرت پدر بودن در قلب دایی احمد باقی ماند .به کسی چیزی نمی گفت ولی همیشه عکس دخترکش روی میز کارش بود.
روبروی تخت خوابش قاب عکس دختر کوچکش را گذاشته بود تا هروقت که به خواب می رود و از خواب برمیخیزد چشمانش به چشمهای دخترش بیفتد .دختری که روز به روز به دایی احمد شبیه تر می شد .
سالهای زیادی آن دختر به دایی احمد داداش گفت و دایی احمد حسرت پدرانه در آغوش کشیدن اورا با خود هرجا برد .
دو سال آخر قبل از فوت دایی احمد دخترش ازدواج کرد .از مدتی قبل او را آماده کرده بودند و کم کم به او اطلاع دادند که دایی احمد داداش که نه پدرش ست...
بعداز سالها دایی احمد از ایران رفت تا بتواند در عروسی دخترش شرکت کند .اولین شبی که به خانه رسیده بود به دخترش گفته بود میشود کنار بسترت بنشینم ؟
دایی احمد حسرت سالها نداشتن دخترکش را با خودش به خانه آورده بود ...
حسرت سالها آغوش خالی پدرانه اش
حسرت به پارک بردن دخترش را
حسرت کیف مدرسه برایش خریدن
حسرت دستانش را در دستانش گرفتن...
با خودش یک سرویس نقره ی قدیمی برای دخترش برده بود .سرویسی که سالها قبل برای او خریده و کنار گذاشته بود دایی احمد در تمام روزهای آن سالها به دخترش فکر کرده بود.
اولین نوه اش که بدنیا آمد. دایی احمد شیفته ی آن دخترک کوچک شد .
بنظرم دایی احمد فکر میکرد دخترش دوباره متولد شده است.برنامه داشت بزودی برای همیشه از ایران برود و نوه اش را بزرگ کند حتی اعلام کرده بود اگر برگردد نوه اش را پیش خودش خواهد برد..انگار تلاش میکرد سالهای سال حسرت پدرانه را برطرف کند .
اما ..پدر ماندن در طالع دایی احمد باقی نماند ..اجل فرصت در آغوش کشیدن ها ، به پارک بردن ها، خرید کردن های دونفره، گفتن ها و خندیدن های دختر پدری را از دایی احمد ربود ...
مرگ فرصت بزرگکردن دختر دیگری را به او نداد .
دایی احمد با حسرت بزرگ کردن دخترهای زندگی اش به خوابی ابدی فرو رفت ...
دخترکش امروز بیش از هر وقت دیگری شبیه اوست .برای ما که با دایی احمد هر لحظه ی عمرمان را زندگی کردیم او یادآور نگاه و لبخند پدر مهربانش ست .
حالا ما خدا خدا میکنیم که بخندد تا ما بتوانیم صدای خنده ی دایی احمد را بیاد آوریم...
بیش از هرکسی دلتنگ پدرش ست ...چون پدرش را پیدا نکرده گم کرده است .
راستش دایی احمد آدمی نبود که بشود فراموشش کرد..نمیشود بیادش نبود نمیشود هوای صدایش را نکرد .
حس میکنم دایی احمد هنوز هم در زندگی ما، در زندگی دخترکش، در زندگی هرکس اورا می شناخت بشدت جاری ست .
نمیدانم آیا روزی دوباره همدیگر را خواهیم دید یا نه
اما کاش بتوانیم یک روز یک بار دیگر همه دور هم جمع شویم .در حالی که او دخترکش را در آغوش کشیده بلند می خندد و همه با هم چای مینوشیم.
کاش در دنیایی دیگر بتوانیم دوباره کنار هم باشیم بدون اینکه دایی دردمندم یک شب دیگر در حسرت پدر بودن و پدر ماندن به خواب رود .
فقط همین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤5💔2
زندگی شاید همین باشد.
طعم شیرین یک گیلاس رسیده ی تابستانی
زیر نور درخشان آفتاب تیر
خنکای بالش در شبی تب دار و تابستانی
سرمای آب رود وقتی پاهای خسته ات را در آن رها میکنی .
زندگی تکرار همین لذت های کوچک ست .
نه الزاما بزرگترین آنها...
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
طعم شیرین یک گیلاس رسیده ی تابستانی
زیر نور درخشان آفتاب تیر
خنکای بالش در شبی تب دار و تابستانی
سرمای آب رود وقتی پاهای خسته ات را در آن رها میکنی .
زندگی تکرار همین لذت های کوچک ست .
نه الزاما بزرگترین آنها...
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
مادر بزرگ دوستم پیرزن مدرنی ست..از آنهای که چروک صورتشان را اندازه ی حلقه ی ازدواجشان دوست دارند ، از آنهایی که هر صبح جلوی آینه می ایستند ، کرم روزشان را زده، خط چشمشان را با سرمه سیاه میکنند و برای بلندتر دیده شدن مژه هایشان شب ها روغن بادام و روزها ریمل مارکدار از آب گذشته میزنند !!
من مادر بزرگ دوستم را دورا دور میشناسم .اما دوستم می گوید مادر بزرگش معتقد است:زن در هر سن و سالی باشد باید از افتادن مژه هایش بترسدمثل دوران جوانی که
افتادن هر مژه دل آدم را میلرزاند .
باید مراقب چشمانش ، مژه هایش و صورتش باشدنگذارد زیبایی اش
محدود باشد به 20تا 30 سالگی.
برایم سوال پیش می آید که چه چیز مادر بزرگ دوستم را انقدر امیدوار کرده ؟!یادم می آید دوستم گفته بود
پدربزرگش هنوز برای همسرش گل میخرد و گاهی در جمع قربان صدقه اش میرود ، بدون او هیچ جا نمیرود ، بدون او خوابش نمیبرد...و همه میدانند پدر بزرگ از جوانی عاشقش بوده است .
قطعأ مادر بزرگ دوستم معشوقه ی خوبیست و این باعث امیدواری أش بوده، چون معتقدم معشوقه بودن
زن هارا زیباتر میکند.به آنها امید و انگیزه می دهد که برای زیباییشان تلاش کنند ؛خوب باشند,مهربان باشند و زنده بمانند.
به همه ی اینها فکر میکنم و میفهمم چرا مادربزرگ های بعضی ها مدرن نیستند ، زود پیر میشوند و زود میمیرند!دلم برای مادر بزرگ خودم و بعضی ها خیلی میسوزد !!
خیلی..
@adelehz
من مادر بزرگ دوستم را دورا دور میشناسم .اما دوستم می گوید مادر بزرگش معتقد است:زن در هر سن و سالی باشد باید از افتادن مژه هایش بترسدمثل دوران جوانی که
افتادن هر مژه دل آدم را میلرزاند .
باید مراقب چشمانش ، مژه هایش و صورتش باشدنگذارد زیبایی اش
محدود باشد به 20تا 30 سالگی.
برایم سوال پیش می آید که چه چیز مادر بزرگ دوستم را انقدر امیدوار کرده ؟!یادم می آید دوستم گفته بود
پدربزرگش هنوز برای همسرش گل میخرد و گاهی در جمع قربان صدقه اش میرود ، بدون او هیچ جا نمیرود ، بدون او خوابش نمیبرد...و همه میدانند پدر بزرگ از جوانی عاشقش بوده است .
قطعأ مادر بزرگ دوستم معشوقه ی خوبیست و این باعث امیدواری أش بوده، چون معتقدم معشوقه بودن
زن هارا زیباتر میکند.به آنها امید و انگیزه می دهد که برای زیباییشان تلاش کنند ؛خوب باشند,مهربان باشند و زنده بمانند.
به همه ی اینها فکر میکنم و میفهمم چرا مادربزرگ های بعضی ها مدرن نیستند ، زود پیر میشوند و زود میمیرند!دلم برای مادر بزرگ خودم و بعضی ها خیلی میسوزد !!
خیلی..
@adelehz
اگر من وتو کمی دیرتر در تاریخ متولد میشدیم .
روزهایمان فرق داشت .
آنگاه بی ترس از هرچیزی دست همدیگر را می گرفتیم و برای خوردن انارهای سرخ قندهار به آنجا می رفتیم .
اگر دیرتر به دنیا آمده بودیم همدیگر را زیر بت بامیان می بوسیدیم و در حریم مسجد جامع هرات برای تکرار آن بوسه دعا می کردیم.
اگر دیرتر بدنیا آمده بودیم نه تو در میدان جنگ بودی نه من در حسرت و نگرانی سلامتی تو.
ولی ما زودتر متولد شدیم تا جنگ پیش از ما به میدان آید .
راستی زیر بت بامیان هنوز جایی برای بوسیدن دو عاشق پیدا خواهد شد ؟
#عادله_زمانی
@adelehz
روزهایمان فرق داشت .
آنگاه بی ترس از هرچیزی دست همدیگر را می گرفتیم و برای خوردن انارهای سرخ قندهار به آنجا می رفتیم .
اگر دیرتر به دنیا آمده بودیم همدیگر را زیر بت بامیان می بوسیدیم و در حریم مسجد جامع هرات برای تکرار آن بوسه دعا می کردیم.
اگر دیرتر بدنیا آمده بودیم نه تو در میدان جنگ بودی نه من در حسرت و نگرانی سلامتی تو.
ولی ما زودتر متولد شدیم تا جنگ پیش از ما به میدان آید .
راستی زیر بت بامیان هنوز جایی برای بوسیدن دو عاشق پیدا خواهد شد ؟
#عادله_زمانی
@adelehz
دخترم این راالان یادبگیر،خوب هم یادبگیر.انگشت اتهام مردها همیشه بسوی زنهاست،همیشه.همانطورکه قطب نماهمیشه شمال رانشان می دهداین راهمیشه بیاد داشته باش.
📕هزارخورشیدتابان
👤خالدحسینی
@adelehz
📕هزارخورشیدتابان
👤خالدحسینی
@adelehz
چند روزی مسافر بودم روبروی پنجره ی ما یک مغازه ی بزرگ ابزار فروشی بود.
شبیه همه ی مغازه های دیگر ی ابزار فروشی این یکی هم به کار خودش ادامه می داد.
صاحب مغازه، پسر جوانش و چند نفر دیگر آنجا کار می کردند.
با این تفاوت که هر بعدازظهر یک ساعتی به تعطیلی مغازه مانده یک پیرمرد فرتوت و شکسته می آمد و درب مغازه می نشست .
من از پنجره بعضی روزها می دیدمش، پیرمرد لاغر و ناتوان و از نظر ظاهری بهم ریخته بود.از همان نگاه اول می شد فهمید که بی خانمان ست و با آن کیسه ی برنج خالی ده کیلویی در دستش با سختی این طرف و آن طرف می رود.
برایم جالب بود که این پیرمرد چرا هر بعداز ظهر در آن خیابان بزرگ فقط سراغ همین یکی مغازه می آید و جالب تر اینکه صاحبان ابزار فروشی چقدر در برابرش بی خیال و بی توجه اند .
گاهی یک شیشه ی آب معدنی یا یک ظرف نصفه ی غذا یا یک ده هزار تومانی بدستش می دادند و تمام .
اگر ساعتها آن بیرون درون آفتاب جانسوز روی پله می نشست کسی دستش را نمی گرفت و او را پای کولر گازی نمی برد.یا حداقل تا جایی که من دیدم این اتفاق نیفتاد.
پرس وجو کردم فهمیدم برادر صاحب ابزار فروشی ست و قبلا در همین مغازه با برادرش شریک بوده است از کم و کیف چگونگی جدا شدنش خبر ندارم ولی میتوانستم به وضوح ببینم که بدنبال یک امید نیمه جان یا یک رویای گذشته هر غروب به آن دکان سر می زد.
در چشمان بی فروغش جستجویی برای یافتن گذشته ای که احتمالا امروز حسرتش را میخورد دیده می شد .
نمی دانستم خانواده ای دارد یا نه آیا در گذشته خانه ای داشته یا نه
ولی میتوانستم به جرات بگویم که حتما روزی جوانی سالم و خوش قیافه بوده است .ردپای جوانی از دست رفته هنوز روی بدن ضعیفش باقی مانده بود.
چند روز به آمدنم مانده بود که یک ظهر از پنجره دیدم پسر برادرش بر سرش فریاد می زند که چرا باز اینجا آمده ای ؟ برو اینجا پیدایت نشود.
من نمیدانم آن لحظه در ذهن پسر برادرش چه می گذشت شاید اصلا آن پسر ، آدم بدی هم نباشد. اما آن دقیقه آن اتفاق رخ داد.
در چند روز باقی مانده از سفرم پیرمرد را حوالی ابزار فروشی ندیدم.اعتراف میکنم که نگرانش شدم و از خودم پرسیدم یعنی کجا مانده ست ؟
بهرحال من پیرمرد را دوباره و دوباره ندیدم .
امروز داشتم تصویری با عزیزی که مهمانش بودم حرف میزدم دوربین گوشی را به طرف خیابان چرخاند و گفت انجا را نگاه کن
آن طرف خیابان بر سر در مغازه ی ابزار فروشی یک بنر بزرگ سیاه رنگ آویخته بود .
پیرمرد،برادر صاحب مغازه فوت شده بود .
راستش منتظر شنیدن چنین خبری بودم اما بازهم تکان خوردم.
سالها جوانی، غرور،ناکامی،شکست ، خوشحالی و غم ناامیدانه در یک کوچه از آن همه کوچه ی اطراف ابزار فروشی به زمین افتاده و بر باد رفته بود .
پیرمرد بی خانمان جهان خاکی را ترک گفته بود.
آن بنر لعنتی مشمئز کننده ترین چیزی بود که به عمرم دیده بودم .من قصد قضاوت خانواده ی پیرمرد را ندارم شاید آن ها برای رفتارشان دلایلی داشتند که ما از آن بی خبریم
اما این تظاهر به خانواده و همدرد بودن تنها بعد از اینکه مطمئن شدند آن پیرمرد هرگز دوباره بر نمی گردد بنظرم حال بهم زن ترین چیزی بود که میتوانست رخ دهد .
فاصله ی فریادهای پسر برادر پیرمرد و فوتش شاید بیش تر از دو روز نبوده باشد .من نمیخواهم آن پسر را متهم کنم فقط به این فکر میکنم که کاش آن لحظه هیچ آهی از ناتوانی از عمق سینه ی پیرمرد بیرون نیامده باشد ...
زندگی بطرز احمقانه ای بی وفا و گذرا ست .
قبل از فریاد زدن قبل از رنجاندن قبل از زیر پا کردن یک نفس انسانی فارغ از چیزی که بوده و هست صرفا به علت آنکه آن لحظه بشما نیاز دارد کمی فکر کنید.
کاش برادر پیرمرد زودتر آن بنر لعنتی را از سردر مغازه پایین بیاورد .
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
شبیه همه ی مغازه های دیگر ی ابزار فروشی این یکی هم به کار خودش ادامه می داد.
صاحب مغازه، پسر جوانش و چند نفر دیگر آنجا کار می کردند.
با این تفاوت که هر بعدازظهر یک ساعتی به تعطیلی مغازه مانده یک پیرمرد فرتوت و شکسته می آمد و درب مغازه می نشست .
من از پنجره بعضی روزها می دیدمش، پیرمرد لاغر و ناتوان و از نظر ظاهری بهم ریخته بود.از همان نگاه اول می شد فهمید که بی خانمان ست و با آن کیسه ی برنج خالی ده کیلویی در دستش با سختی این طرف و آن طرف می رود.
برایم جالب بود که این پیرمرد چرا هر بعداز ظهر در آن خیابان بزرگ فقط سراغ همین یکی مغازه می آید و جالب تر اینکه صاحبان ابزار فروشی چقدر در برابرش بی خیال و بی توجه اند .
گاهی یک شیشه ی آب معدنی یا یک ظرف نصفه ی غذا یا یک ده هزار تومانی بدستش می دادند و تمام .
اگر ساعتها آن بیرون درون آفتاب جانسوز روی پله می نشست کسی دستش را نمی گرفت و او را پای کولر گازی نمی برد.یا حداقل تا جایی که من دیدم این اتفاق نیفتاد.
پرس وجو کردم فهمیدم برادر صاحب ابزار فروشی ست و قبلا در همین مغازه با برادرش شریک بوده است از کم و کیف چگونگی جدا شدنش خبر ندارم ولی میتوانستم به وضوح ببینم که بدنبال یک امید نیمه جان یا یک رویای گذشته هر غروب به آن دکان سر می زد.
در چشمان بی فروغش جستجویی برای یافتن گذشته ای که احتمالا امروز حسرتش را میخورد دیده می شد .
نمی دانستم خانواده ای دارد یا نه آیا در گذشته خانه ای داشته یا نه
ولی میتوانستم به جرات بگویم که حتما روزی جوانی سالم و خوش قیافه بوده است .ردپای جوانی از دست رفته هنوز روی بدن ضعیفش باقی مانده بود.
چند روز به آمدنم مانده بود که یک ظهر از پنجره دیدم پسر برادرش بر سرش فریاد می زند که چرا باز اینجا آمده ای ؟ برو اینجا پیدایت نشود.
من نمیدانم آن لحظه در ذهن پسر برادرش چه می گذشت شاید اصلا آن پسر ، آدم بدی هم نباشد. اما آن دقیقه آن اتفاق رخ داد.
در چند روز باقی مانده از سفرم پیرمرد را حوالی ابزار فروشی ندیدم.اعتراف میکنم که نگرانش شدم و از خودم پرسیدم یعنی کجا مانده ست ؟
بهرحال من پیرمرد را دوباره و دوباره ندیدم .
امروز داشتم تصویری با عزیزی که مهمانش بودم حرف میزدم دوربین گوشی را به طرف خیابان چرخاند و گفت انجا را نگاه کن
آن طرف خیابان بر سر در مغازه ی ابزار فروشی یک بنر بزرگ سیاه رنگ آویخته بود .
پیرمرد،برادر صاحب مغازه فوت شده بود .
راستش منتظر شنیدن چنین خبری بودم اما بازهم تکان خوردم.
سالها جوانی، غرور،ناکامی،شکست ، خوشحالی و غم ناامیدانه در یک کوچه از آن همه کوچه ی اطراف ابزار فروشی به زمین افتاده و بر باد رفته بود .
پیرمرد بی خانمان جهان خاکی را ترک گفته بود.
آن بنر لعنتی مشمئز کننده ترین چیزی بود که به عمرم دیده بودم .من قصد قضاوت خانواده ی پیرمرد را ندارم شاید آن ها برای رفتارشان دلایلی داشتند که ما از آن بی خبریم
اما این تظاهر به خانواده و همدرد بودن تنها بعد از اینکه مطمئن شدند آن پیرمرد هرگز دوباره بر نمی گردد بنظرم حال بهم زن ترین چیزی بود که میتوانست رخ دهد .
فاصله ی فریادهای پسر برادر پیرمرد و فوتش شاید بیش تر از دو روز نبوده باشد .من نمیخواهم آن پسر را متهم کنم فقط به این فکر میکنم که کاش آن لحظه هیچ آهی از ناتوانی از عمق سینه ی پیرمرد بیرون نیامده باشد ...
زندگی بطرز احمقانه ای بی وفا و گذرا ست .
قبل از فریاد زدن قبل از رنجاندن قبل از زیر پا کردن یک نفس انسانی فارغ از چیزی که بوده و هست صرفا به علت آنکه آن لحظه بشما نیاز دارد کمی فکر کنید.
کاش برادر پیرمرد زودتر آن بنر لعنتی را از سردر مغازه پایین بیاورد .
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
❤2
makhloogh
Googoosh
🎧تو عشق تازه ای بودی که مزه ی خوب عشقهای ماندگار سالهای قدیم این سرزمین را می داد...
#عادله_زمانی
#شب_آهنگ
@adelehz
#عادله_زمانی
#شب_آهنگ
@adelehz
جوانه می زند از لابلای شب گل نور
و آنچه را ساعتی قبل سیاه و ترسناک بوده زیبا و دلپذیر میکند.
کاش خداوند در زندگی همه ی ما آدمهای دلتنگش کمی صبح بریزد که روشن کند هر زاویه ی خانه مان را
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤
@adelehz
و آنچه را ساعتی قبل سیاه و ترسناک بوده زیبا و دلپذیر میکند.
کاش خداوند در زندگی همه ی ما آدمهای دلتنگش کمی صبح بریزد که روشن کند هر زاویه ی خانه مان را
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جف بزوس، بنیانگذار شرکت «بلو اوریجین»، یک زن فضانورد ٨٢ ساله که در گذشته بهدلیل جنسیتش از سفر به فضا منع شده بود را به همراه خود به فضا میبرد
او از جمله زنانی است که
در دهه شصت به زنان «عطارد ١٣» معروف شد.
این سیزده زن در دهه ١٩۶٠ آموزش فضانوردی دیدند اما بهدلیل جنسیت اجازه سفر به فضا و حتی پیوستن به فضانوردان ناسا را نداشتند. در آن زمان همه فضانوردان ناسا، خلبانان آزمایشی نظامی و مرد بودند.
پ.ن قدرت صبر و فراموش نکردن رویاها را مشاهده می فرمائید بعد از ۶۱ سال😍
@adelehz
او از جمله زنانی است که
در دهه شصت به زنان «عطارد ١٣» معروف شد.
این سیزده زن در دهه ١٩۶٠ آموزش فضانوردی دیدند اما بهدلیل جنسیت اجازه سفر به فضا و حتی پیوستن به فضانوردان ناسا را نداشتند. در آن زمان همه فضانوردان ناسا، خلبانان آزمایشی نظامی و مرد بودند.
پ.ن قدرت صبر و فراموش نکردن رویاها را مشاهده می فرمائید بعد از ۶۱ سال😍
@adelehz
میدانید آتشی که زیر خاکستر میماند چه
دوام و ثباتی دارد؟
عشقِ پنهانی، عشقی که انسان جرأت نمیکند هرگز با هیچکس درباره آن گفتگو کند، به زبان بیاورد، به هر دلیلی که بخواهید ـ از لحاظ قیود اجتماعی، از نظر طبقاتی، به سبب اینکه معشوق ادراک نمیکند و به هر علت دیگری آن عشق است که درون آدم را میخورد و میسوزاند و آخرش مانند نقره گداخته شفاف و صیقلی میشود.
چشمهایش
بزرگ علوی
@adelehz
دوام و ثباتی دارد؟
عشقِ پنهانی، عشقی که انسان جرأت نمیکند هرگز با هیچکس درباره آن گفتگو کند، به زبان بیاورد، به هر دلیلی که بخواهید ـ از لحاظ قیود اجتماعی، از نظر طبقاتی، به سبب اینکه معشوق ادراک نمیکند و به هر علت دیگری آن عشق است که درون آدم را میخورد و میسوزاند و آخرش مانند نقره گداخته شفاف و صیقلی میشود.
چشمهایش
بزرگ علوی
@adelehz
۱۸ سالم بود که عمهام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه دارد. آبروریزی به پا کرد. بعد فهمید فقط رابطه نیست، عقد هم کرده و طرف باردار است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد. ۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمهام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
۲۲ سالم بود که عمهام بعد از بازنشستگی کلاس نقاشی ثبت نام کرد. نقاشیهایی که می کشید در حد بچههای دبستانی بود. در نظرم یک آدم داغون و شکستخورده بود. به قول فرنگی ها یک لوزر به تمام معنا که حالا سر پیری یادش اومده بود با یک مشت بچه کم سن و سال همشاگردی بشه و نقاشی یاد بگیره
پدرم در نظرم یک قهرمان بود. یک سال با عمه ام اختلاف سنی داشتند. همه چیز زندگی پدرم مرتب و منظم بود. بچههاش درسخون بودند. کار و زندگی مرتبی داشت و کمکم آماده میشد برای بازنشستگی.
ده سال از اون زمان گذشت. ۳۲ ساله بودم. درسم تمام شده بود در شرکتی کار میکردم. اتفاقی با خواهرم تلفنی حرف میزدم گفت الان گالری هستیم رفتیم خونه بهت زنگ میزنیم. پرسیدم گالری چی؟ گفت نقاشیهای عمه دیگه!
عمه؟ نقاشی؟
گفت آره دیگه الان خیلی وقته این کار رو میکنه. نقاشیهاش رو میفروشه یکی دو جا هم تدریس میکنه. خیلی معروف شده. داشتم شاخ در می آوردم. حالا بعد از چند سال که نگاه میکنم میبینم آدم لوزر من بودم که چنین دیدگاهی به زندگی داشتم و فکر میکردم از یه جایی به بعد پیر هستی و نمیشه چیز جدید یاد گرفت و زندگی را تغییر داد و بعضی کارها را باید از بچگی شروع کرد و گرنه دیگه خیلی دیره.
عمهام بعد از بازنشستگی، زندگی جدید برای خودش شروع کرد و آدم متفاوتی شد اما پدرم یاد گرفت چطور با کامپیوتر بازی کنه و سرخودش را با بازی کردن و شکستن رکوردهای پیاپی خودش گرم کنه. عمهام تبدیل شده به الگوی خانواده. دو تا از خواهرهام بعد از لیسانس رشتههاشون رو عوض کردند و رفتند سراغ چیزی که دوست داشتند. یکیشون کامپیوتر را ول کرد رفت مترجمی زبان. دومی علوم سیاسی را ول کرد رفت سراغ معماری که از بچگی بهش علاقه داشت.
میخوام بگم زندگی مثل بازی والیبال میمونه مثل فوتبال نیست که اگر نیمه اول خیلی عقب باشید نیمه دوم کار خیلی سختی برای جبران دارید. مثل والیبال میمونه. هر ست که تمام میشه شروع ست جدید یک موقعیت تازه است و همه چیز از اول شروع میشه. مهم نیست تا حالا جلو بودی یا عقب. یه مسابقه جدیده.
*تصور از ما افق های پیش رو بسیار وابسته است به سن و سالمان. هر مقدار که پیش می رویم افق هایمان بسته تر می شود و گزینه هایمان محدودتر. اما به این فکر نمی کنیم که بسیاری از افراد موفق در نیمه دوم زندگی به یکی از شش مطلوبیت شخصی (شهرت، ثروت، قدرت، منزلت، معرفت و یا معنویت) رسیده اند*.
*ناصرخسرو*، در نیمه اول در پی جستجوی بی فرجام حقیقت، دچار سرگردانی شد و برای فرار به شراب و میگساری روی آورد. اما در نیمه دوم غوغا کرد و شد شاعر و نویسنده درجه یک ادبیات فارسی و خالق گنجینههای ادب و فرهنگ.
*دیوید سندرز* بعد از فوت پدرش از ده سالگی مشغول به کار شد: مامور آتش نشانی، فروشنده بیمه، کارگر کشتی، فروشنده لاستیک و کارگر پمپ بنزین. اما در ابتدای نیمه دوم زندگی، ساندرز برای مشتریان یک پمپ بنزین خوراک مرغ درست میکرد. دستپختش مورد استقبال قرار گرفت و در طول سه دهه بعدی وی به یکی از ثروتمندترین ها تبدیل شد: صاحب رستوران های زنجیره ای معروف کی.اف.سی (KFC ) با حضور در بیش از 100 کشور جهان.
و مثال آخر، پیرمردی 92ساله ای از نحوه اداره کشورش ناراضی بود. سال های دور نخست وزیر بود. اما اکنون مدت ها بود که سیاست را کنار گذاشته بود. اما با این حال به خاطر شرایط کشورش تصمیم گرفت که دوباره وارد عرصه سیاست شود. بسیاری پیش بینی می کردند که شکست بخورد و آبرویش برود. اما امروز او مسن ترین نخست وزیر دنیاست: *ماهاتمیر محمد از مالزی*.
*در هر مرحله ای از زندگی که هستید این سه نکته را با خود مرور کنید*:
1️⃣هر گذشته ای که داشتم مهم نیست، اکنون اگر از اول می خواستم شروع کنم چه کاری انجام می دادم؟
2️⃣اگر نیمه اول زندگی را 4 بر هیچ عقب باشم، کافیست که نیمه دوم را یک بر هیچ ببرم. لازم نیست با اختلاف 4 گل برنده شوم.
3 دنیا سرشار از فرصت است . پس چرا به این فکر نکنیم که در چهل سالگی یک رشته دانشگاهی جدید بخوانیم،
در پنجاه سالگی نیمه گمشده خود رو پیدا کنیم و ازدواج عاشقانه و موفقی رو شروع کنیم
و یا بعد از یک طلاق تلخ یک ازدواج مجدد شیرین داشته باشیم و در شصت سالگی نویسندگی را شروع کنیم و در هفتاد سالگی راه اندازی یک بنیاد نیکوکاری و در هشتاد سالگی سرمایه گذاری روی ایده های جوانان خلاق. *همیشه می توان از نو شروع کرد*.
#شما_فرستادین
@adelehz
۲۲ سالم بود که عمهام بعد از بازنشستگی کلاس نقاشی ثبت نام کرد. نقاشیهایی که می کشید در حد بچههای دبستانی بود. در نظرم یک آدم داغون و شکستخورده بود. به قول فرنگی ها یک لوزر به تمام معنا که حالا سر پیری یادش اومده بود با یک مشت بچه کم سن و سال همشاگردی بشه و نقاشی یاد بگیره
پدرم در نظرم یک قهرمان بود. یک سال با عمه ام اختلاف سنی داشتند. همه چیز زندگی پدرم مرتب و منظم بود. بچههاش درسخون بودند. کار و زندگی مرتبی داشت و کمکم آماده میشد برای بازنشستگی.
ده سال از اون زمان گذشت. ۳۲ ساله بودم. درسم تمام شده بود در شرکتی کار میکردم. اتفاقی با خواهرم تلفنی حرف میزدم گفت الان گالری هستیم رفتیم خونه بهت زنگ میزنیم. پرسیدم گالری چی؟ گفت نقاشیهای عمه دیگه!
عمه؟ نقاشی؟
گفت آره دیگه الان خیلی وقته این کار رو میکنه. نقاشیهاش رو میفروشه یکی دو جا هم تدریس میکنه. خیلی معروف شده. داشتم شاخ در می آوردم. حالا بعد از چند سال که نگاه میکنم میبینم آدم لوزر من بودم که چنین دیدگاهی به زندگی داشتم و فکر میکردم از یه جایی به بعد پیر هستی و نمیشه چیز جدید یاد گرفت و زندگی را تغییر داد و بعضی کارها را باید از بچگی شروع کرد و گرنه دیگه خیلی دیره.
عمهام بعد از بازنشستگی، زندگی جدید برای خودش شروع کرد و آدم متفاوتی شد اما پدرم یاد گرفت چطور با کامپیوتر بازی کنه و سرخودش را با بازی کردن و شکستن رکوردهای پیاپی خودش گرم کنه. عمهام تبدیل شده به الگوی خانواده. دو تا از خواهرهام بعد از لیسانس رشتههاشون رو عوض کردند و رفتند سراغ چیزی که دوست داشتند. یکیشون کامپیوتر را ول کرد رفت مترجمی زبان. دومی علوم سیاسی را ول کرد رفت سراغ معماری که از بچگی بهش علاقه داشت.
میخوام بگم زندگی مثل بازی والیبال میمونه مثل فوتبال نیست که اگر نیمه اول خیلی عقب باشید نیمه دوم کار خیلی سختی برای جبران دارید. مثل والیبال میمونه. هر ست که تمام میشه شروع ست جدید یک موقعیت تازه است و همه چیز از اول شروع میشه. مهم نیست تا حالا جلو بودی یا عقب. یه مسابقه جدیده.
*تصور از ما افق های پیش رو بسیار وابسته است به سن و سالمان. هر مقدار که پیش می رویم افق هایمان بسته تر می شود و گزینه هایمان محدودتر. اما به این فکر نمی کنیم که بسیاری از افراد موفق در نیمه دوم زندگی به یکی از شش مطلوبیت شخصی (شهرت، ثروت، قدرت، منزلت، معرفت و یا معنویت) رسیده اند*.
*ناصرخسرو*، در نیمه اول در پی جستجوی بی فرجام حقیقت، دچار سرگردانی شد و برای فرار به شراب و میگساری روی آورد. اما در نیمه دوم غوغا کرد و شد شاعر و نویسنده درجه یک ادبیات فارسی و خالق گنجینههای ادب و فرهنگ.
*دیوید سندرز* بعد از فوت پدرش از ده سالگی مشغول به کار شد: مامور آتش نشانی، فروشنده بیمه، کارگر کشتی، فروشنده لاستیک و کارگر پمپ بنزین. اما در ابتدای نیمه دوم زندگی، ساندرز برای مشتریان یک پمپ بنزین خوراک مرغ درست میکرد. دستپختش مورد استقبال قرار گرفت و در طول سه دهه بعدی وی به یکی از ثروتمندترین ها تبدیل شد: صاحب رستوران های زنجیره ای معروف کی.اف.سی (KFC ) با حضور در بیش از 100 کشور جهان.
و مثال آخر، پیرمردی 92ساله ای از نحوه اداره کشورش ناراضی بود. سال های دور نخست وزیر بود. اما اکنون مدت ها بود که سیاست را کنار گذاشته بود. اما با این حال به خاطر شرایط کشورش تصمیم گرفت که دوباره وارد عرصه سیاست شود. بسیاری پیش بینی می کردند که شکست بخورد و آبرویش برود. اما امروز او مسن ترین نخست وزیر دنیاست: *ماهاتمیر محمد از مالزی*.
*در هر مرحله ای از زندگی که هستید این سه نکته را با خود مرور کنید*:
1️⃣هر گذشته ای که داشتم مهم نیست، اکنون اگر از اول می خواستم شروع کنم چه کاری انجام می دادم؟
2️⃣اگر نیمه اول زندگی را 4 بر هیچ عقب باشم، کافیست که نیمه دوم را یک بر هیچ ببرم. لازم نیست با اختلاف 4 گل برنده شوم.
3 دنیا سرشار از فرصت است . پس چرا به این فکر نکنیم که در چهل سالگی یک رشته دانشگاهی جدید بخوانیم،
در پنجاه سالگی نیمه گمشده خود رو پیدا کنیم و ازدواج عاشقانه و موفقی رو شروع کنیم
و یا بعد از یک طلاق تلخ یک ازدواج مجدد شیرین داشته باشیم و در شصت سالگی نویسندگی را شروع کنیم و در هفتاد سالگی راه اندازی یک بنیاد نیکوکاری و در هشتاد سالگی سرمایه گذاری روی ایده های جوانان خلاق. *همیشه می توان از نو شروع کرد*.
#شما_فرستادین
@adelehz