چه داستان واقعی غم انگیزی
اینکه با شکوه ترین عشق ها
عشق های بی سرانجام ست .و اگر سرانجام یابد چنان به قصه ی خاکستری عادت غرقت کند .بنابراین هرگز باور نکنی روزی عاشق این آدمی بودی که امروز کنارت ست ...
چه تلخ اما تاحدی واقعی.
#عادله_زمانی
@adelehz
اینکه با شکوه ترین عشق ها
عشق های بی سرانجام ست .و اگر سرانجام یابد چنان به قصه ی خاکستری عادت غرقت کند .بنابراین هرگز باور نکنی روزی عاشق این آدمی بودی که امروز کنارت ست ...
چه تلخ اما تاحدی واقعی.
#عادله_زمانی
@adelehz
چرا نوید محمد زاده فکر کرده از جواد عزتی بهتره ؟
من هر نقشی از این بشر دیدم با نقش قبلی زمین تا آسمون فرق میکرد
واقعا با استعدادِ
@adelehz
من هر نقشی از این بشر دیدم با نقش قبلی زمین تا آسمون فرق میکرد
واقعا با استعدادِ
@adelehz
تلگرام تون و همین الان آپدیت کنید و از انتهای سرعت یه پیام رسان لذت ببرید .
و بفهمید چرا من عاشق تلگرامم❤️😍
@adelehz
و بفهمید چرا من عاشق تلگرامم❤️😍
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برو جلوی آینه
به خودت خیره شو
نه گلایه کن نه اخم
راهت را به سمت اشپزخانه کج کن
یک استکان چای برای خودت بریز
بگو نوش جان
خسته ی این روزهای سخت نباشی حضرتِ خود😍
#عادله_زمانی
@adelehz
به خودت خیره شو
نه گلایه کن نه اخم
راهت را به سمت اشپزخانه کج کن
یک استکان چای برای خودت بریز
بگو نوش جان
خسته ی این روزهای سخت نباشی حضرتِ خود😍
#عادله_زمانی
@adelehz
دوستت دارم و میدانم که کامل نیستی
بهترین مرد دنیا نیستی
بی عیب ترین نیستی
با محبت ترین و عاشق ترین نیستی
وزیر و وکیل و سفیر هم نیستی
اما دلم میخواهد بدانمت، بخوانمت و حست کنم.
دوست داشتن چنینچیز بی منطقی ست عزیزم
چرتکه برای انداختن ندارد .
دوست داشتن آن دلقک دیوانه ای ست که سر ظهر تابستانی جمعه، پوتین هایش را می پوشد و برای چیدن انارهای باغ همسایه به دریا می رود ..
همین اندازه بی منطق
همین اندازه هیجان انگیز
#عادله_زمانی
@adelehz
بهترین مرد دنیا نیستی
بی عیب ترین نیستی
با محبت ترین و عاشق ترین نیستی
وزیر و وکیل و سفیر هم نیستی
اما دلم میخواهد بدانمت، بخوانمت و حست کنم.
دوست داشتن چنینچیز بی منطقی ست عزیزم
چرتکه برای انداختن ندارد .
دوست داشتن آن دلقک دیوانه ای ست که سر ظهر تابستانی جمعه، پوتین هایش را می پوشد و برای چیدن انارهای باغ همسایه به دریا می رود ..
همین اندازه بی منطق
همین اندازه هیجان انگیز
#عادله_زمانی
@adelehz
دوست بدارید..
و بگذارید ڪه
دوست داشته شوید!
آدم بدون این بساطها
زندگی از گلویش
پایین نمیرود..
مریم قهرمانلو
شب زیبا ❤️
@adelehz
و بگذارید ڪه
دوست داشته شوید!
آدم بدون این بساطها
زندگی از گلویش
پایین نمیرود..
مریم قهرمانلو
شب زیبا ❤️
@adelehz
صبح شده ست برخیز
برخیز و شروعی تازه را آغاز کن
به روزهای خوب کودکی مان فکر کن
یادت می آید صبح های خواب آلودی که در راه مدرسه شعر حفظ میکردیم و به سوی مدرسه می رفتیم؟
آن بیت سعدی یادت می آید؟مرغ تسبیح گوی و تو خاموش ؟
پس خاموش نباش از یک گنجشک کمتر نیستی شوق زندگی و زنده ماندن را فریاد بزن
#عادله_زمانی
@adelehz
برخیز و شروعی تازه را آغاز کن
به روزهای خوب کودکی مان فکر کن
یادت می آید صبح های خواب آلودی که در راه مدرسه شعر حفظ میکردیم و به سوی مدرسه می رفتیم؟
آن بیت سعدی یادت می آید؟مرغ تسبیح گوی و تو خاموش ؟
پس خاموش نباش از یک گنجشک کمتر نیستی شوق زندگی و زنده ماندن را فریاد بزن
#عادله_زمانی
@adelehz
دوباره جمعه رسیده ست .
خلائی نامرئی میان اتاق نشسته ست .انگار چیزی و یا شاید هم کسی کم آمده ست .عکسهای قدیمی در ظاهر میخندند ولی در درونشان طوفان ست .
و ظرفهای چینی خیلی قدیمی دیگر برای ناهار جمعه از گنجه ها بیرون نمی آیند. به آن دلیل که توهم میدانی به دلیل اینکه بسیاری از مهمانان آن سالها حالا دیگر نیستند...یا برای همیشه رفته اند یا آنچنان در زمانه گم شده اند که به این اسانی ها پیدا نخواهند شد...
بازهم جمعه رسید...
#عادله_زمانی
@adelehz
خلائی نامرئی میان اتاق نشسته ست .انگار چیزی و یا شاید هم کسی کم آمده ست .عکسهای قدیمی در ظاهر میخندند ولی در درونشان طوفان ست .
و ظرفهای چینی خیلی قدیمی دیگر برای ناهار جمعه از گنجه ها بیرون نمی آیند. به آن دلیل که توهم میدانی به دلیل اینکه بسیاری از مهمانان آن سالها حالا دیگر نیستند...یا برای همیشه رفته اند یا آنچنان در زمانه گم شده اند که به این اسانی ها پیدا نخواهند شد...
بازهم جمعه رسید...
#عادله_زمانی
@adelehz
اگر من یک دختر اندرون نشین دوره ی قاجار بودم.روزها در آفتاب کنج شرقی سرای دیوار خشتی مان گیسوان خرمایی بلندم را با شانه ی چوبی معطر که از زیر گذر بازارچه با خانوم جان خریده بودم شانه می زدم .
خانوم جان حتما نامی بود که مادرم را با آن خطاب میکردم چنان که پدرم را آقا جان صدا می زدم .
شانه ی معطر چوبی را به آرامی روی گیسوان خرمایی که زیر نور آفتاب می درخشید حرکت میدادم و از بوی خوب روغنی که قرار بود به آنها بزنم زنده می شدم .
اگر من یک دختر آن دوره بودم
احتمالا هنگام شانه زدن موهایم آرام آرام زیر لب شعری از حافظ را بیاد کسی که نیم نگاهی دیده بودمش زمزمه میکردم و هوای عاشقی را نفس می کشیدم.
شاید یک اینه با خودم به حیاط می بردم و از دیدن پیوند بین ابروهایم حسرت میخوردم .دلم میخواست آنپیوند را بگشایم اما تا ازدواج نکرده ام کو جرات ...
اگر آن دختر دوران دور تاریخ بودم حتما فکرهای خوش عطری را شبها در میان پشه بند گوشه ی حیاط دوره میکردم ..
اگر آن دختر راه دورِ پیچ و تاب تاریخ می بودم من شادی را می یافتم چون میدانستم که آن خشت ها روزی فرو می ریزد و آیندگان حتی مرا بیاد نخواهند آورد .پس تا زنده ام باید گیسوان خرمایی را در آفتاب کم رمق گوشه ی شرقی سرای پدری رها کنم و از عطر خوشش کیفور گردم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
خانوم جان حتما نامی بود که مادرم را با آن خطاب میکردم چنان که پدرم را آقا جان صدا می زدم .
شانه ی معطر چوبی را به آرامی روی گیسوان خرمایی که زیر نور آفتاب می درخشید حرکت میدادم و از بوی خوب روغنی که قرار بود به آنها بزنم زنده می شدم .
اگر من یک دختر آن دوره بودم
احتمالا هنگام شانه زدن موهایم آرام آرام زیر لب شعری از حافظ را بیاد کسی که نیم نگاهی دیده بودمش زمزمه میکردم و هوای عاشقی را نفس می کشیدم.
شاید یک اینه با خودم به حیاط می بردم و از دیدن پیوند بین ابروهایم حسرت میخوردم .دلم میخواست آنپیوند را بگشایم اما تا ازدواج نکرده ام کو جرات ...
اگر آن دختر دوران دور تاریخ بودم حتما فکرهای خوش عطری را شبها در میان پشه بند گوشه ی حیاط دوره میکردم ..
اگر آن دختر راه دورِ پیچ و تاب تاریخ می بودم من شادی را می یافتم چون میدانستم که آن خشت ها روزی فرو می ریزد و آیندگان حتی مرا بیاد نخواهند آورد .پس تا زنده ام باید گیسوان خرمایی را در آفتاب کم رمق گوشه ی شرقی سرای پدری رها کنم و از عطر خوشش کیفور گردم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
دایی احمد یک ازدواج نا موفق داشت .بعد از آن هرگز دوباره ازدواج نکرد.حاصل آن ازدواج یک دختر بود .دختری که دایی احمد هرگز او را بزرگنکرد .
در واقع مادرش هم اورا بزرگنکرد .
آن دختر کوچک را مادربزرگ و پدر بزرگم بدور از دایی احمد بزرگ کردند.
مادربزرگم اجازه نداد که به دخترک بگویند پدر و مادر واقعی اش کیست .این بود که دخترک تا همین دوسال اخر فکر میکرد خواهر کوچکتر دایی احمد ست و حتی به او داداش می گفت .
بنا به دلایلی دایی احمد نمیتوانست پدر این دخترک شود. نمیخواست باورهای دخترک را خراب کند و حتی نمیخواست مادر پیرش را برنجاند. با تمام دردی که داشت اجازه داد تا آن دخترک
دخترِ مادرش باشد و نه خودش..
سالها حسرت پدر بودن در قلب دایی احمد باقی ماند .به کسی چیزی نمی گفت ولی همیشه عکس دخترکش روی میز کارش بود.
روبروی تخت خوابش قاب عکس دختر کوچکش را گذاشته بود تا هروقت که به خواب می رود و از خواب برمیخیزد چشمانش به چشمهای دخترش بیفتد .دختری که روز به روز به دایی احمد شبیه تر می شد .
سالهای زیادی آن دختر به دایی احمد داداش گفت و دایی احمد حسرت پدرانه در آغوش کشیدن اورا با خود هرجا برد .
دو سال آخر قبل از فوت دایی احمد دخترش ازدواج کرد .از مدتی قبل او را آماده کرده بودند و کم کم به او اطلاع دادند که دایی احمد داداش که نه پدرش ست...
بعداز سالها دایی احمد از ایران رفت تا بتواند در عروسی دخترش شرکت کند .اولین شبی که به خانه رسیده بود به دخترش گفته بود میشود کنار بسترت بنشینم ؟
دایی احمد حسرت سالها نداشتن دخترکش را با خودش به خانه آورده بود ...
حسرت سالها آغوش خالی پدرانه اش
حسرت به پارک بردن دخترش را
حسرت کیف مدرسه برایش خریدن
حسرت دستانش را در دستانش گرفتن...
با خودش یک سرویس نقره ی قدیمی برای دخترش برده بود .سرویسی که سالها قبل برای او خریده و کنار گذاشته بود دایی احمد در تمام روزهای آن سالها به دخترش فکر کرده بود.
اولین نوه اش که بدنیا آمد. دایی احمد شیفته ی آن دخترک کوچک شد .
بنظرم دایی احمد فکر میکرد دخترش دوباره متولد شده است.برنامه داشت بزودی برای همیشه از ایران برود و نوه اش را بزرگ کند حتی اعلام کرده بود اگر برگردد نوه اش را پیش خودش خواهد برد..انگار تلاش میکرد سالهای سال حسرت پدرانه را برطرف کند .
اما ..پدر ماندن در طالع دایی احمد باقی نماند ..اجل فرصت در آغوش کشیدن ها ، به پارک بردن ها، خرید کردن های دونفره، گفتن ها و خندیدن های دختر پدری را از دایی احمد ربود ...
مرگ فرصت بزرگکردن دختر دیگری را به او نداد .
دایی احمد با حسرت بزرگ کردن دخترهای زندگی اش به خوابی ابدی فرو رفت ...
دخترکش امروز بیش از هر وقت دیگری شبیه اوست .برای ما که با دایی احمد هر لحظه ی عمرمان را زندگی کردیم او یادآور نگاه و لبخند پدر مهربانش ست .
حالا ما خدا خدا میکنیم که بخندد تا ما بتوانیم صدای خنده ی دایی احمد را بیاد آوریم...
بیش از هرکسی دلتنگ پدرش ست ...چون پدرش را پیدا نکرده گم کرده است .
راستش دایی احمد آدمی نبود که بشود فراموشش کرد..نمیشود بیادش نبود نمیشود هوای صدایش را نکرد .
حس میکنم دایی احمد هنوز هم در زندگی ما، در زندگی دخترکش، در زندگی هرکس اورا می شناخت بشدت جاری ست .
نمیدانم آیا روزی دوباره همدیگر را خواهیم دید یا نه
اما کاش بتوانیم یک روز یک بار دیگر همه دور هم جمع شویم .در حالی که او دخترکش را در آغوش کشیده بلند می خندد و همه با هم چای مینوشیم.
کاش در دنیایی دیگر بتوانیم دوباره کنار هم باشیم بدون اینکه دایی دردمندم یک شب دیگر در حسرت پدر بودن و پدر ماندن به خواب رود .
فقط همین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
در واقع مادرش هم اورا بزرگنکرد .
آن دختر کوچک را مادربزرگ و پدر بزرگم بدور از دایی احمد بزرگ کردند.
مادربزرگم اجازه نداد که به دخترک بگویند پدر و مادر واقعی اش کیست .این بود که دخترک تا همین دوسال اخر فکر میکرد خواهر کوچکتر دایی احمد ست و حتی به او داداش می گفت .
بنا به دلایلی دایی احمد نمیتوانست پدر این دخترک شود. نمیخواست باورهای دخترک را خراب کند و حتی نمیخواست مادر پیرش را برنجاند. با تمام دردی که داشت اجازه داد تا آن دخترک
دخترِ مادرش باشد و نه خودش..
سالها حسرت پدر بودن در قلب دایی احمد باقی ماند .به کسی چیزی نمی گفت ولی همیشه عکس دخترکش روی میز کارش بود.
روبروی تخت خوابش قاب عکس دختر کوچکش را گذاشته بود تا هروقت که به خواب می رود و از خواب برمیخیزد چشمانش به چشمهای دخترش بیفتد .دختری که روز به روز به دایی احمد شبیه تر می شد .
سالهای زیادی آن دختر به دایی احمد داداش گفت و دایی احمد حسرت پدرانه در آغوش کشیدن اورا با خود هرجا برد .
دو سال آخر قبل از فوت دایی احمد دخترش ازدواج کرد .از مدتی قبل او را آماده کرده بودند و کم کم به او اطلاع دادند که دایی احمد داداش که نه پدرش ست...
بعداز سالها دایی احمد از ایران رفت تا بتواند در عروسی دخترش شرکت کند .اولین شبی که به خانه رسیده بود به دخترش گفته بود میشود کنار بسترت بنشینم ؟
دایی احمد حسرت سالها نداشتن دخترکش را با خودش به خانه آورده بود ...
حسرت سالها آغوش خالی پدرانه اش
حسرت به پارک بردن دخترش را
حسرت کیف مدرسه برایش خریدن
حسرت دستانش را در دستانش گرفتن...
با خودش یک سرویس نقره ی قدیمی برای دخترش برده بود .سرویسی که سالها قبل برای او خریده و کنار گذاشته بود دایی احمد در تمام روزهای آن سالها به دخترش فکر کرده بود.
اولین نوه اش که بدنیا آمد. دایی احمد شیفته ی آن دخترک کوچک شد .
بنظرم دایی احمد فکر میکرد دخترش دوباره متولد شده است.برنامه داشت بزودی برای همیشه از ایران برود و نوه اش را بزرگ کند حتی اعلام کرده بود اگر برگردد نوه اش را پیش خودش خواهد برد..انگار تلاش میکرد سالهای سال حسرت پدرانه را برطرف کند .
اما ..پدر ماندن در طالع دایی احمد باقی نماند ..اجل فرصت در آغوش کشیدن ها ، به پارک بردن ها، خرید کردن های دونفره، گفتن ها و خندیدن های دختر پدری را از دایی احمد ربود ...
مرگ فرصت بزرگکردن دختر دیگری را به او نداد .
دایی احمد با حسرت بزرگ کردن دخترهای زندگی اش به خوابی ابدی فرو رفت ...
دخترکش امروز بیش از هر وقت دیگری شبیه اوست .برای ما که با دایی احمد هر لحظه ی عمرمان را زندگی کردیم او یادآور نگاه و لبخند پدر مهربانش ست .
حالا ما خدا خدا میکنیم که بخندد تا ما بتوانیم صدای خنده ی دایی احمد را بیاد آوریم...
بیش از هرکسی دلتنگ پدرش ست ...چون پدرش را پیدا نکرده گم کرده است .
راستش دایی احمد آدمی نبود که بشود فراموشش کرد..نمیشود بیادش نبود نمیشود هوای صدایش را نکرد .
حس میکنم دایی احمد هنوز هم در زندگی ما، در زندگی دخترکش، در زندگی هرکس اورا می شناخت بشدت جاری ست .
نمیدانم آیا روزی دوباره همدیگر را خواهیم دید یا نه
اما کاش بتوانیم یک روز یک بار دیگر همه دور هم جمع شویم .در حالی که او دخترکش را در آغوش کشیده بلند می خندد و همه با هم چای مینوشیم.
کاش در دنیایی دیگر بتوانیم دوباره کنار هم باشیم بدون اینکه دایی دردمندم یک شب دیگر در حسرت پدر بودن و پدر ماندن به خواب رود .
فقط همین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤5💔2
زندگی شاید همین باشد.
طعم شیرین یک گیلاس رسیده ی تابستانی
زیر نور درخشان آفتاب تیر
خنکای بالش در شبی تب دار و تابستانی
سرمای آب رود وقتی پاهای خسته ات را در آن رها میکنی .
زندگی تکرار همین لذت های کوچک ست .
نه الزاما بزرگترین آنها...
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
طعم شیرین یک گیلاس رسیده ی تابستانی
زیر نور درخشان آفتاب تیر
خنکای بالش در شبی تب دار و تابستانی
سرمای آب رود وقتی پاهای خسته ات را در آن رها میکنی .
زندگی تکرار همین لذت های کوچک ست .
نه الزاما بزرگترین آنها...
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
مادر بزرگ دوستم پیرزن مدرنی ست..از آنهای که چروک صورتشان را اندازه ی حلقه ی ازدواجشان دوست دارند ، از آنهایی که هر صبح جلوی آینه می ایستند ، کرم روزشان را زده، خط چشمشان را با سرمه سیاه میکنند و برای بلندتر دیده شدن مژه هایشان شب ها روغن بادام و روزها ریمل مارکدار از آب گذشته میزنند !!
من مادر بزرگ دوستم را دورا دور میشناسم .اما دوستم می گوید مادر بزرگش معتقد است:زن در هر سن و سالی باشد باید از افتادن مژه هایش بترسدمثل دوران جوانی که
افتادن هر مژه دل آدم را میلرزاند .
باید مراقب چشمانش ، مژه هایش و صورتش باشدنگذارد زیبایی اش
محدود باشد به 20تا 30 سالگی.
برایم سوال پیش می آید که چه چیز مادر بزرگ دوستم را انقدر امیدوار کرده ؟!یادم می آید دوستم گفته بود
پدربزرگش هنوز برای همسرش گل میخرد و گاهی در جمع قربان صدقه اش میرود ، بدون او هیچ جا نمیرود ، بدون او خوابش نمیبرد...و همه میدانند پدر بزرگ از جوانی عاشقش بوده است .
قطعأ مادر بزرگ دوستم معشوقه ی خوبیست و این باعث امیدواری أش بوده، چون معتقدم معشوقه بودن
زن هارا زیباتر میکند.به آنها امید و انگیزه می دهد که برای زیباییشان تلاش کنند ؛خوب باشند,مهربان باشند و زنده بمانند.
به همه ی اینها فکر میکنم و میفهمم چرا مادربزرگ های بعضی ها مدرن نیستند ، زود پیر میشوند و زود میمیرند!دلم برای مادر بزرگ خودم و بعضی ها خیلی میسوزد !!
خیلی..
@adelehz
من مادر بزرگ دوستم را دورا دور میشناسم .اما دوستم می گوید مادر بزرگش معتقد است:زن در هر سن و سالی باشد باید از افتادن مژه هایش بترسدمثل دوران جوانی که
افتادن هر مژه دل آدم را میلرزاند .
باید مراقب چشمانش ، مژه هایش و صورتش باشدنگذارد زیبایی اش
محدود باشد به 20تا 30 سالگی.
برایم سوال پیش می آید که چه چیز مادر بزرگ دوستم را انقدر امیدوار کرده ؟!یادم می آید دوستم گفته بود
پدربزرگش هنوز برای همسرش گل میخرد و گاهی در جمع قربان صدقه اش میرود ، بدون او هیچ جا نمیرود ، بدون او خوابش نمیبرد...و همه میدانند پدر بزرگ از جوانی عاشقش بوده است .
قطعأ مادر بزرگ دوستم معشوقه ی خوبیست و این باعث امیدواری أش بوده، چون معتقدم معشوقه بودن
زن هارا زیباتر میکند.به آنها امید و انگیزه می دهد که برای زیباییشان تلاش کنند ؛خوب باشند,مهربان باشند و زنده بمانند.
به همه ی اینها فکر میکنم و میفهمم چرا مادربزرگ های بعضی ها مدرن نیستند ، زود پیر میشوند و زود میمیرند!دلم برای مادر بزرگ خودم و بعضی ها خیلی میسوزد !!
خیلی..
@adelehz