"زنی که‌گم کردم "
4.46K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
🔴دوز اول واکسن ایمنی ندارد، ماسک بزنید!

🔹«متخصصان تاکید می‌کنند دریافت دوز اول واکسن کرونا ایمنی کامل ایجاد نمی‌کند. ۲ هفته پس از دوز دوم، فرد به ایمنی نسبی می‌رسد اما این ایمنی مانع از ابتلا به کرونا نمی‌شود. آنها می‌گویند تا وقتی ۷۰ درصد جمعیت واکسینه نشوند، نمی‌توان به ماسک‌نزدن فکر کرد.» / روزنامه همشهری

@adelehz
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدايا به سلامت دارش

حافظ
@adelehz
آن سالها که دانشجوی کارشناسی بودم از دانشکده ی روانشناسی به جاده ی اصلی که میتوانست شما را به باقی نقاط دانشگاه متصل کند یک خیابان کم عرض و طولانی معروف کشیده شده بود .
دو طرف خیابان کم عرض پر از درختان کاج بلند چند ده ساله بود .و دو طرف خیابان فضاهای سر سبزی بود .انقدر سرسبز و وحشی که گاهی درونش به غیر از گربه های کوچولوی اطراف تریا روباه دیده میشد .
یک بار که سر کلاس بودم و استاد پیرمان با آن تن یکنواخت صدایش در حال حرف زدن بود .من که تقریبا همیشه سرو گوشم میجنبید رو به پنجره کرده بودم تا ببینم ان‌بیرون ها آن طرف علفزار زیر پنجره کنار جنگل کاج ها و آن خیابان کم عرض خلوت چه میگذرد .
روباهی که از میان علفزار جست زنان بالا و پایین می پرید آنقدر ذوق زده ام کرد که ناخودآگاه جیغ کوتاهی از گلویم بیرون پرید .
استاد نگاه شماتت باری از بالای عینکش به من انداخت اما حتی همان نگاه هم نتوانست ذوق مرا از دیدن روباه کور کند ...
تمام ساعاتی که کلاس داشتم به ذوق دیدن روباه کوچک دانشکده روانشناسی به شیطنت گذشت گرچه او را دوباره ندیدم ...
آن خیابان خلوت در بهار حال و هوای دیگری داشت .باران با شدت به تن کاج های پیر میخورد و باد عطر خوبش را سخاوتمندانه میان فضای دانشکده می پیچاند.
در دلم‌ نام آن خیابان را خیابان عشق گذاشته بودم .وجه تسمیه اش را نمی دانستم بیشتر شبیه یک حس بود تا علت .
بارها در خیابان عشق در باران گیر افتاده بودم کوله ام را روی سرم گرفته و دویده بودم ..
خیابان عشق مرا با بارانهای گاه و بیگاهش با خوشحالی و غم هایم با لبخندها و اشکهایم بارها بی ادعا در آغوش گرفته بود .
اه
این‌ روزها چقدر به خیابان عشق نیاز دارم.
به جایی که درآن میان یک باران طولانی بدوم و عطر خوب خاک های باران خورده مشامم را پر کند .
جایی که در آن چشمانم دنبال روباه های کوچک شاد بگردد و از دیدنشان ذوق کند .
چقدر این روزها دلم یک خیابان عمیق ِ عشق می خواهد...
تا دوباره تبدیل به آن دختر شاد دانشجو شوم که کوله اش از خنده های بی دلیل پر است..
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم...

سعدی

شب زیبا❤️
@adelehz
گاهی وقت ها با خودت بگو
میخواد بشه میخواد نه
میخواد بخواد میخواد نخواد
میخواد بگذره میخواد نگذره
غصه خوردن ممنوع !
یه وقتهایی بیخیال همه ی محاسبات دنیا بشو و فقط از یه چیز کوچیک حتی شده یه لیوان چای گرم بی دغدغه لذت ببر .
دوست خوبم ، لذت های کوچیک و فدای حسرت های کوچیک نکن .
شد،شد نشد.
بیا واست چایی بریزم :)
#عادله_زمانی
@adelehz
اگر عاشق نمی‌بودیم
صائب چه می‌کردیم با این زندگانی....

صائب تبریزی

@adelehz
حال و روز بدمو که دید هیچی نگفت،
می دونست حرف زدن بهترم نمیکنه.
چندتا آهنگو رد کرد
تا برسه به صدای قمیشی و بعد صداشو زیاد کرد
تا آخر و انداخت توی مسیر فرعی و چندتا خیابون راهشو دورتر کرد تا از تونل زیرگذرِ تاریک که کم طولانیم نبود بگذره‌‌ و همون اوایلش شیشه ی پنجره ی سمت منو داد پائین و با مهربونی خاص خودش گفت:
"اینجا هرچقدر دلت بخواد میتونی داد بزنی و به هیچی هم فکر نکنی،
فقط یادت باشه من همیشه کنارتم و
هرچی هم که بشه باز با تموم جون و توانم پشتت وایمیستم.":))
تونل که تموم شد چشمام خیس بود
و دلم گرم و گلوم زخم و دیگه هیچ خبری از حال بدم نبود و فقط عشق بود و عشق...
یعنی میخوام بگم زیاد نیستن آدمایی که بدونن تاریکی تونل و چراغ های گاه به گاهش و جیغ زدن مثل دیوونه ها از اول تا آخرش میتونه بهترت کنه...
کمن آدمایی که حال بدتو می فهمن و
می دونن چطوری می تونن خوب کنن حالتو،
خیلی کمن...
یعنی می خوام بگم اینارو قدرشونو باید حسابی دونست، اگه از دست برن ممکنه دیگه هیچوقت مثلشونو نشه پیدا کرد.

طاهره اباذری هریس
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پیر شویم
دستانم بلرزد
چشمانت کم سو شود
گاهی وقت ها بعضی چیزها را فراموش کنیم.
اما ...اما
یادم نرود با دست لرزان برایت چای بریزم
یادت نرود با چشم کم سو از رنگش تعریف کنی.
عشق مگر همین نخواهد بود ؟؟؟
#عادله_زمانی
@adelehz
پدرم الف ترین مرد دنیا بود.
این را خودش می‌گفت و برای به ایمان رسیدن من آلبوم کهنه و رنگ پریده دوران طاغوتش را با احترام از زیر تخت بیرون میکشید و انگشت لرزان اشاره‌اش را فرو میکرد در چشم مرد جوانی که کنار ساحل لبخند نمایش میدادو میگفت:
این منم! و من ایمان می آورم که پدرم قبل از " دال" شدن " الف" خوش قد و بالایی بوده.

ماجرای" د" شدن پدرم ارتباط مستقیمی با "ب"شدن مادر دارد.
مادرم هم ادعای الف بودن میکرد و میگفت برای خودش یک پا الف خوش تیپی بوده که دامن های نیمه کلوش می پوشیده و موهای موج دارش را باز می‌گذاشته.
با دوستانش به سینما ارتش میرفته، کنار ساحل می نشسته باقالی پخته با سرکه فراوان می خورده؛بدون اینکه معده اش درد بگیرد و با کفش‌های پاشنه بلندی که تق تق صدا میداده با پدرم به کافه مادمازل میرفته.

بارها از پول خرج خانه کش میرفته تا بتواند هر پنج شنبه به خانه زنی برود که ارمنی بود و هی به مادرم می‌گفته توی قهوه‌ات شکل ۷ افتاده.

شاید ۷ثانیه ۷دقیقه ۷ساعت وسال؛ خیلی صبور باشی هفت قرن دیگر خبر خوشی به تو برسد.
بعدها من فهمیدم آن هفت،کلاغ قصه‌اش بوده که از شانس مادرم هیچ وقت نرسید ! ما کم کم "ب"شدن مادر را ندیدیم، زمانی به خودمان آمدیم که مادر روی تخت کنار سالن دراز کشیده بود مثل یک "ب" .

مادر میگفت این سرطان نیست که به این شکل درش آورده،حسرت تمام روزگار زیسته شده‌اش است که در دلش سنگینی کرده و از پا انداختتش.

"د "شدن پدر از همین جا شروع شد.روزی پدر توی پای مردم بود توی کفش های سوراخ. پدر خم میشد و درفش میزد به کفش‌ها
درزها را وصله می‌زد و پینه نقش می بست در دستهایش.
پینه های دست پدر شکل هفت‌های قهوه مادر بود. پدر توی دستش یک عالمه کلاغ داشت. کلاغ های لال.
خرج درمان مادر، پدر را بیشتر خم کرد در کفش های مردمی که خوشبخت نبودند و کفش وصله پینه زده می‌پوشیدند.

من "د"شدن پدرم را به چشمانم دیدم. چندوقتی هم زیر دستهایش را گرفتم اما پدر دیگر خم شده بود.من پدری داشتم که زیر فشار زندگی "الف"خوش قامتش را از دست داد.
امروز بعد مدتها رفتم دیدن‌شان.
دیدن سنگ‌قبرهای الف و ب زندگی ام.

صدای قار قار کلاغ‌ها فضای گورستان را پر کرده بود. کلاغ‌ داستان‌شان به انتهای قصه رسیده بود انگار.

پدرم بی سواد بود اما همه جا،از بین هزاران کلمه اسم فاطمه را پیدا می‌کرد.
حالا چقدر به این کلمه زل زده بود تا شکل نوشتنش را از بر کند نمیدانم.

فاطمه رهبر

از پیج ژوان
@adelehz
👍1
به صبح سلام کن
آنچه برای دیدنت نور هدیه آورده
بسیار با ارزش است ...
#عادله_زمانی

صبح بخیر ❤️
@adelehz
دوام بیاور ...

حتی اگر طنابِ طاقتت به باریک ترین رشته اش رسید
حتی اگر از زمین و زمانه بریدی
حتی اگر به بدترین شکلِ ممکن ، کم آوردی .
در ذهنت مرور کن ؛
تمامِ آرزوهایِ محال دیروز را که امروز ، زیرِ دست و پایِ روزمرگی ات ، جولان می دهند
تمامِ آن ثانیه هایی که مطمئن بودی نمی شود ، اما شد !
تمامِ آن لحظه هایی که فکر می کردی پایانِ راه است ، اما نبود !
می بینی ؟! خدا حواسش به همه چیز هست ؛

دوام بیاور ...

@adelehz
در آن جهان بیرون از خانه واقعیتی وجود دارد که توجه نکردن ما به آن تغییرش نمی دهد.
آدمها مجموعه ای از خوبی ها و بدی ها هستند .ما همیشه داعی عاشق بودن داریم .می خندیم و میگویم باورت نمیشود ولی من عاشقش شدم .اما آیا راست می گوییم؟
ما عاشق مجموع او شدیم یا فقط عاشق خوبی هایش هستیم. هنگامی که تلخ و غیرقابل تحمل است او را همان اندازه دوست داریم که وقتی شیرین و مهربان است؟
بنظر من آدمهایی که شمارا همیشه و در هر حال دوست دارند جواهر هستند و خبر بد این است که جواهرات در دنیای ما اکثرا کمیاب و گران قیمت هستند.
#عادله_زمانی
@adelehz
1
بغل کردن، رفتاری از جنس نیاز نیست. از جنس برآورده کردن نیازهای دیگری هم نیست. بلکه از جنس ابرازه، با زبان بدن. ابراز اینکه فاصله ای بین من و تو نیست. و ببین چقد لمست میکنم «و ببین چقدر دارمت و مراقبتم» ببین چقد تعلق دارم بهت. «چقدر مشتاقم بهت» و ببین چقد امنم. «و می‌بینی چقدر قشنگی؟ بغلت میکنم که ببینی» و می‌بینی چقد برای من مطبوعی؟ چقد میتونم ازت نفس بکشم؟ بغلت میکنم که ببینی عاشق عطرتم. «بغلت میکنم که قد بودنت، باورت کنم» بغلت میکنم که سهم دلخواه و انتخاب‌شده‌م از دنیا باشی «بغلت میکنم، چون آرومم می‌کنه و دلم میخواد آرومت کنم.» بغلت میکنم تا بگم قلبم، قلبت رو حس میکنه.
و بغلت میکنم چون دوستت دارم.

ناشناس
#شما_فرستادین
@adelehz
Paye Sabet
Amir Mahan
#شب_آهنگ
آخ ماه توو چشماته...
@adelehz
‏و آدمى هميشه عاشقِ آن‌چيز است كه نديده است و نشنيده است و فهم نكرده است و شب و روز آن را مى‌طلبد و از آنچه فهم كرده است و ديده است، ملول است و گريزان است.

مولانای جان
شب زیبا❤️
@adelehz
گفتم :
" همیشه فکر می کردم آدم ها می توانند در خیال هم، عاشق هم بشوند بدون آن که حتی یک بار دست یکدیگر را لمس کنند...ولی بعد همه چیز ذره ذره عوض شد. تازه فهمیدم که یک زنم. یواش یواش حواسم درگیر شد.
به دیدنش عادت کردم.
باید او را در کنارم حس می کردم.
صدایش را می شنیدم. باید هر بار مطمئن می شدم که او هم به همین شدت مرا می بیند و احساسم می کند.
حالا فکر میکنم دروغ است. نمی شود فقط توی ذهن عاشق یک نفر شد.
اگر بشود خیالات است...ای کاش می شد با خیال یک نفر زندگی کرد ولی امکان ندارد. فکر می کردم آدم ها همان طور که آمده اند، می روند. نمی دانستم که نمی روند.
می مانند.
ردشان می ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند."
فریبا وفی
@adelehz
نوشتن از روز دختر و از دخترها اصولا کار آسانی نیست .البته این را بگویم که ما دختربچه های دیروز یک کمی با این رسم و رواج تازه بنیاد شده ی روز دختر غریبگی میکنیم.
آخر آن روزها که ما داشتیم بزرگ می شدیم این حرفها اینقدر دهان به دهان نمی گشت پس نه در موردش حرف میزدیم نه هم میتوانستیم گلایه هایمان از فرهنگ جامعه را فریاد بزنیم.
ما مثل دختر بچه های دهه نودی امروز نبودیم که بتوانیم از همان کودکی صدایمان را برای حق مان بالاتر ببریم و محکم نه بگوئیم.
این بود که به ما یاد دادند
دختر نباید بلند بخندد
دختر باید سنگین و رنگین باشد
دختر نباید قبل از آمدن اسم یک عدد آقای شوهر در شناسنامه اش به موهای صورتش دست بزند ولو که از سبیل هایش خون بچکد و در کوچه او را چنگیز صدا بزنند 😑
دختر نباید اسم رژلب خصوصا از نوع قرمزش را قبل از عروس شدن بیاورد
و هزار جور دختر نباید دیگر
شرط می بندم اگر از شما بخواهم یک مثال هم شما بگوئید به تعداد دخترانی که این مطلب را میخوانند مثال خواهیم داشت .
القصه که ما خیلی با روز دختر و روزی که بخواهند در آن وجود مارا به دلیل خودِ خودِ وجودی مان تبریک بگویند آشنا نیستیم.
اما این را هم می دانیم و باید بدانید .که دختر بودن در هر برهه زمانی آسان نیست .
گاهی سخت تر است و گاهی آسان تر اما در هر صورتش بازهم راه بی دست انداز نمیشود .
این ها را نمیگویم که بخواهم رنگ فمنیستی به حرفهایم بزنم نه ..
پسر بودن و مرد بودن هم آب خوردن نیست که آسان باشد .از آن دسته خانم هایی که همیشه ی خدا سعی در به رخ کشیدن زنانگی دارند هم نیستم فقط میخواهم بگویم
ما خیلی راه طولانی را تا امروز آمده ایم
در پیج و تاب تاریخ بسیار تقلا کردیم از زنده به گور شدن در عصر جاهلیت تا روزهایی که کسی فرزند دختر را در شمار فرزندانش نمی آورد و اگر از او می‌پرسیدی چند فرزند داری فقط تعداد پسرها را میگفت و مثلا اگر سه دختر داشت و پسری نداشت میگفت فرزندی ندارم ..
از روزهایی که عروسک ها را از دامان مادربزرگ هایمان جمع کردند تا آنها را با مردی بزرگتر از خودشان به حجله بفرستند .و ما نوه های مادربزرگانی که عشق را نچشیده بودند و نمی دانستند دختر هم می تواند حق انتخاب همسر داشته باشد .
در پیج و تاب این تاریخ هزار توی راه ما طولانی بود این روز قشنگ که حالا دختر بچه ها را به شوق و ذوق می اندازد ما را بفکر فرو می برد.
ولی بهرحال بنظرم روز زیبایی ست و میتوان آن را تبریک گفت
روز دختر
روز رویاهای صورتی
لباسهای سفید عروسی
روز بزرگ بشم پرستار بشم
روز رژلب هایی با طعم توت فرنگی
روز عزیزم توام مثل برادرت قوی هستی برو دنبال رویاهات
روز دختر دلسوز مادر و پدرِ
روز گورستانهای پر شده از دختران قربانی قتلهای ناموسی
روز شهرستان دوره نمی توانی بری اونجا درس بخوانی
روز اون پسره عیبی نداره تو دختری حرف در میارن .
روز دخترانگی حتی اگر یک زن ۵۰ ساله بودی
روز خوب دامن های پف دار و کفشهای پاشنه بلند
مبارک .
دختران امروز
دختران دیروز
روزتان خیلی مبارک
لبخند بزنید
خانه پر از پروانه شود ❤️

روز دختر مبارک
#عادله_زمانی
@adelehz
روز دختر مبارک 😅
@adelehz