"زنی که‌گم کردم "
4.46K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
بعضی آدم ها در زندگی هر آدمی هستند که عطر گلابند.
یعنی بوی خوب هستند.مایه آرامش، انتهای حس های خوب دو عالم
بین همه ی بوی های آشغالی که ممکن است بزند به دماغت تو سرت را میبری دم شیشه ی گلاب زندگیت و عطر آن یک سری آدمهای گلابی زندگی خودت را می بلعی.
اصلا این آدم‌گلابی ها اگر نباشند کار دنیا لنگ است آقا بدجور لنگ است.
هرکاری می کنی بکن ولی هوای آدم گلابی های خانه ات ، زندگی ات را داشته باش
همین.
#عادله_زمانی
@adelehz
فکر می کنم هر کسی در دوره ای از زندگی دچار سندروم" خود گم کردگی" میگردد .سندرومی که سخت دل آزار و عذاب آور است.
سندروم خود گم کردگی دیر یا زود به سراغ آدمها می آید. وقتی در آینه به خودت نگاه میکنی و میگویی هی فلانی با آن دنیایی از رویا که همراه خودت داشتی چه کردی ؟ کجای این مسیر طولانی زندگی جا گذاشته ای شان؟
راستی فلانی اینی که امروز هستی همانی بود که آن زمانها دوست داشتی باشی؟
بگذارید صادقانه بگویم اکثر ما شبیه رؤیاهایمان نمی شویم. نمیخواهم جملات تکراری اساتید سخن را تکرار کنم و فریاد بکشم که رویاهاتو واقعی کن ...
من عاشق انرژی های مثبتم ولی فریب دادن خود را نمی پسندم.حقیقت این است که نمیتوانیم تمام رؤیاهایمان را واقعی کنیم .جایی از زندگی دستت چنان در پوست گردو می ماند که باور کن هیچ راهی باقی نمی ماند.
حالا چه کنیم ؟
دلم‌میخواهد شجاع باشم.شجاعانه به پذیرش و اگر لازم است اصلاح خود جدید بروم .خودی که شبیه رویاهای چهارده سالگی من که نه ولی آن قدرها هم دوست نداشتنی نیست.
میخواهم شجاعانه با آن خود واقعی درون اینه کنار بیایم بپذیرمش و کمکش کنم بعضی چیزها را اصلاح کند.
راستش را بخواهی نمیخواهم به او فشار بیاورم از اینکه از دست بدمش می ترسم پس میخواهم همراهش باشم و اجازه ندهم به خاطر آن خود رویایی غصه بخورد.
من این خود را دوست دارم هرچه که باشد با تمام نقص هایش
دلم‌میخواهد کمکش کنم راه برود حتی اگر زمان زیادی گذشته باشد.
چقدر این سندروم خود گم کردگی چیز احمقانه ای ست و چقدر ما همه به قبول خود واقعی مان نیاز داریم .
فقط همین
#عادله_زمانی
@adelehz
اگر دوستم داری
تمام و کمال دوست بدار
نه زیر خطی از سایه روشن
اگر دوستم داری
سیاه و سفیدم را دوست بدار
و خاکستری و سبز و طلایی و درهم!
روز دوستم بدار
شب دوستم بدار
و در بامداد با پنجره‌ای باز
اگر دوستم داری مرا تکه ‌تکه نکن
تمام و کمال دوستم بدار
یا اصلاً دوستم ندار ...

هوگو مائوریس کلاوس
@adelehz
فقط شال گردنش😍

شب خوش ❤️
@adelehz
زیباترین قسمت صبح
قابلیت شروع دوباره زندگی ست .
مثل اینکه به تو اجازه دهند کتابی را که دیشب بسته ای و کنار بسترت گذاشته ای دوباره باز کنی ..
راستی کتابت را با خوشحالی باز کن نه اندوه
اجازه ی بازگشت به صفحات قبل را نداری
از صفحات پیش رو لذت ببر ...
#عادله_زمانی
@adelehz
ص مثل صبحانه ❤️
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‏درد زنانی که مینویسند را جد‌ی تر بگیرید !
‏از بیکاری نمینویسند ؛
‏زنان بر عکس مردها کارهای زیادی
‏برای بیکاری هایشان دارند ...
‏لاک میزنند ، گیسو میبافند
مستانه میرقصند
‏امّا زنی که مینویسد جای تامل دارد !

‏⁧ سارا اسدی

@adelehz
‍ اون وقتا هرکی منو میدید عاشق موهام می شد!
انقدر بلند و پرپشت بود که با گیره و کلیپس بسته نمی شد.
با یک جَعد اغوا کننده که هر نگاهی رو جلب می کرد...
مشکی و براق...
سال آخر مدرسه چندتا از همکلاسی هام عقد کردن. چند روز بعد که برای کنکور دور هم جمع شدیم دیدم کلی تغییر کردن. موهای همشون مش بود و موج رنگی موهاشون بهم حس خوبی میداد.
تا چند سال پیش زیاد رسم نبود دخترها مو رنگ کنند. اما به نظر من این مساله کاملا شخصی بود، فکر می کردم موهام با چند تکه مش زیباتر می شه. حتی از تصورشم لذت می بردم...
بعد از کنکور به مادرم گفتم میخوام موهام رو رنگ کنم
مخالفت کرد و دلیلشم این بود که "اگه از الان موهاتو رنگ کنی وقتی همسن من شی دیگه مویی برات نمونده. موهات میریزه...موهای به این قشنگی...هیچی مشکی نمیشه... حداقل صبر کن موهات سفید شه بعد ...."
چند بار دیگه هم که بحثش رو پیش کشیدم باز همین هارو تحویلم داد
عادت نداشتیم روی حرف بزرگتر حرف بزنیم. و خب همیشه حرف مادر حجت بود. قبول کردم که با رنگ کردن، موهای قشنگمو از دست می دم و با اینکه گاهی خودمو با موهای موج دار روشن تصور می کردم اما کم کم ذوقش از سرم افتاد...
.
حالا خیلی سال گذشته... چند وقت پیش یک قرار دوستانه داشتیم. با همکلاسیای سال آخر مدرسه. گذر زمان هممونو تغییر داده بود. جا افتاده شده بودیم. حالا بیشترشون بچه داشتن و حالت های مادرانه جای شیطنتاشونو گرفته بود. ناخودآگاه یاد این خاطره افتادم.خندم گرفت.رفتم جلوی آیینه و دیدم با اینکه الان موهام مشه، همونجوری که اون موقع ها دوست داشتم، ولی انگار اصلا قشنگ نبود! موهام درخشش و زیبایی قبلشو نداشت، ضمن اینکه موهای من از همشون کمتر شده بود...
بغض مسخره ای گلومو گرفت. از اونجا مستقیم رفتم آرایشگاه و موهامو مشکی کردم.
وقتی رسیدم خونه مادر منتظرم بود. روسریم افتاد، دستمو بردم لای موهام و لبخند زدم...
گفت هیچی مشکی نمیشه
اما هیچوقت غمی که پشت لبخندم بودو نفهمید

می خوام بگم هیچوقت بخاطر ترس از دست دادن چیزی که برات مهمه از کاری که دوست داری نگذر... چون هیچ تضمینی وجود نداره که بی هیچ دلیلی هم از دستش ندی...
اگر همون موقع که موهام قشنگ بود رنگشون می کردم...
اگر همون موقع که عاشقش شدم بهش می گفتم...
شاید بازم از دستشون میدادم
اما حداقل الان که بهشون فکر میکردم
احساس بهتری داشتم
.
اهورا فروزان
@adelehz
🔴دوز اول واکسن ایمنی ندارد، ماسک بزنید!

🔹«متخصصان تاکید می‌کنند دریافت دوز اول واکسن کرونا ایمنی کامل ایجاد نمی‌کند. ۲ هفته پس از دوز دوم، فرد به ایمنی نسبی می‌رسد اما این ایمنی مانع از ابتلا به کرونا نمی‌شود. آنها می‌گویند تا وقتی ۷۰ درصد جمعیت واکسینه نشوند، نمی‌توان به ماسک‌نزدن فکر کرد.» / روزنامه همشهری

@adelehz
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدايا به سلامت دارش

حافظ
@adelehz
آن سالها که دانشجوی کارشناسی بودم از دانشکده ی روانشناسی به جاده ی اصلی که میتوانست شما را به باقی نقاط دانشگاه متصل کند یک خیابان کم عرض و طولانی معروف کشیده شده بود .
دو طرف خیابان کم عرض پر از درختان کاج بلند چند ده ساله بود .و دو طرف خیابان فضاهای سر سبزی بود .انقدر سرسبز و وحشی که گاهی درونش به غیر از گربه های کوچولوی اطراف تریا روباه دیده میشد .
یک بار که سر کلاس بودم و استاد پیرمان با آن تن یکنواخت صدایش در حال حرف زدن بود .من که تقریبا همیشه سرو گوشم میجنبید رو به پنجره کرده بودم تا ببینم ان‌بیرون ها آن طرف علفزار زیر پنجره کنار جنگل کاج ها و آن خیابان کم عرض خلوت چه میگذرد .
روباهی که از میان علفزار جست زنان بالا و پایین می پرید آنقدر ذوق زده ام کرد که ناخودآگاه جیغ کوتاهی از گلویم بیرون پرید .
استاد نگاه شماتت باری از بالای عینکش به من انداخت اما حتی همان نگاه هم نتوانست ذوق مرا از دیدن روباه کور کند ...
تمام ساعاتی که کلاس داشتم به ذوق دیدن روباه کوچک دانشکده روانشناسی به شیطنت گذشت گرچه او را دوباره ندیدم ...
آن خیابان خلوت در بهار حال و هوای دیگری داشت .باران با شدت به تن کاج های پیر میخورد و باد عطر خوبش را سخاوتمندانه میان فضای دانشکده می پیچاند.
در دلم‌ نام آن خیابان را خیابان عشق گذاشته بودم .وجه تسمیه اش را نمی دانستم بیشتر شبیه یک حس بود تا علت .
بارها در خیابان عشق در باران گیر افتاده بودم کوله ام را روی سرم گرفته و دویده بودم ..
خیابان عشق مرا با بارانهای گاه و بیگاهش با خوشحالی و غم هایم با لبخندها و اشکهایم بارها بی ادعا در آغوش گرفته بود .
اه
این‌ روزها چقدر به خیابان عشق نیاز دارم.
به جایی که درآن میان یک باران طولانی بدوم و عطر خوب خاک های باران خورده مشامم را پر کند .
جایی که در آن چشمانم دنبال روباه های کوچک شاد بگردد و از دیدنشان ذوق کند .
چقدر این روزها دلم یک خیابان عمیق ِ عشق می خواهد...
تا دوباره تبدیل به آن دختر شاد دانشجو شوم که کوله اش از خنده های بی دلیل پر است..
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم...

سعدی

شب زیبا❤️
@adelehz
گاهی وقت ها با خودت بگو
میخواد بشه میخواد نه
میخواد بخواد میخواد نخواد
میخواد بگذره میخواد نگذره
غصه خوردن ممنوع !
یه وقتهایی بیخیال همه ی محاسبات دنیا بشو و فقط از یه چیز کوچیک حتی شده یه لیوان چای گرم بی دغدغه لذت ببر .
دوست خوبم ، لذت های کوچیک و فدای حسرت های کوچیک نکن .
شد،شد نشد.
بیا واست چایی بریزم :)
#عادله_زمانی
@adelehz
اگر عاشق نمی‌بودیم
صائب چه می‌کردیم با این زندگانی....

صائب تبریزی

@adelehz
حال و روز بدمو که دید هیچی نگفت،
می دونست حرف زدن بهترم نمیکنه.
چندتا آهنگو رد کرد
تا برسه به صدای قمیشی و بعد صداشو زیاد کرد
تا آخر و انداخت توی مسیر فرعی و چندتا خیابون راهشو دورتر کرد تا از تونل زیرگذرِ تاریک که کم طولانیم نبود بگذره‌‌ و همون اوایلش شیشه ی پنجره ی سمت منو داد پائین و با مهربونی خاص خودش گفت:
"اینجا هرچقدر دلت بخواد میتونی داد بزنی و به هیچی هم فکر نکنی،
فقط یادت باشه من همیشه کنارتم و
هرچی هم که بشه باز با تموم جون و توانم پشتت وایمیستم.":))
تونل که تموم شد چشمام خیس بود
و دلم گرم و گلوم زخم و دیگه هیچ خبری از حال بدم نبود و فقط عشق بود و عشق...
یعنی میخوام بگم زیاد نیستن آدمایی که بدونن تاریکی تونل و چراغ های گاه به گاهش و جیغ زدن مثل دیوونه ها از اول تا آخرش میتونه بهترت کنه...
کمن آدمایی که حال بدتو می فهمن و
می دونن چطوری می تونن خوب کنن حالتو،
خیلی کمن...
یعنی می خوام بگم اینارو قدرشونو باید حسابی دونست، اگه از دست برن ممکنه دیگه هیچوقت مثلشونو نشه پیدا کرد.

طاهره اباذری هریس
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پیر شویم
دستانم بلرزد
چشمانت کم سو شود
گاهی وقت ها بعضی چیزها را فراموش کنیم.
اما ...اما
یادم نرود با دست لرزان برایت چای بریزم
یادت نرود با چشم کم سو از رنگش تعریف کنی.
عشق مگر همین نخواهد بود ؟؟؟
#عادله_زمانی
@adelehz
پدرم الف ترین مرد دنیا بود.
این را خودش می‌گفت و برای به ایمان رسیدن من آلبوم کهنه و رنگ پریده دوران طاغوتش را با احترام از زیر تخت بیرون میکشید و انگشت لرزان اشاره‌اش را فرو میکرد در چشم مرد جوانی که کنار ساحل لبخند نمایش میدادو میگفت:
این منم! و من ایمان می آورم که پدرم قبل از " دال" شدن " الف" خوش قد و بالایی بوده.

ماجرای" د" شدن پدرم ارتباط مستقیمی با "ب"شدن مادر دارد.
مادرم هم ادعای الف بودن میکرد و میگفت برای خودش یک پا الف خوش تیپی بوده که دامن های نیمه کلوش می پوشیده و موهای موج دارش را باز می‌گذاشته.
با دوستانش به سینما ارتش میرفته، کنار ساحل می نشسته باقالی پخته با سرکه فراوان می خورده؛بدون اینکه معده اش درد بگیرد و با کفش‌های پاشنه بلندی که تق تق صدا میداده با پدرم به کافه مادمازل میرفته.

بارها از پول خرج خانه کش میرفته تا بتواند هر پنج شنبه به خانه زنی برود که ارمنی بود و هی به مادرم می‌گفته توی قهوه‌ات شکل ۷ افتاده.

شاید ۷ثانیه ۷دقیقه ۷ساعت وسال؛ خیلی صبور باشی هفت قرن دیگر خبر خوشی به تو برسد.
بعدها من فهمیدم آن هفت،کلاغ قصه‌اش بوده که از شانس مادرم هیچ وقت نرسید ! ما کم کم "ب"شدن مادر را ندیدیم، زمانی به خودمان آمدیم که مادر روی تخت کنار سالن دراز کشیده بود مثل یک "ب" .

مادر میگفت این سرطان نیست که به این شکل درش آورده،حسرت تمام روزگار زیسته شده‌اش است که در دلش سنگینی کرده و از پا انداختتش.

"د "شدن پدر از همین جا شروع شد.روزی پدر توی پای مردم بود توی کفش های سوراخ. پدر خم میشد و درفش میزد به کفش‌ها
درزها را وصله می‌زد و پینه نقش می بست در دستهایش.
پینه های دست پدر شکل هفت‌های قهوه مادر بود. پدر توی دستش یک عالمه کلاغ داشت. کلاغ های لال.
خرج درمان مادر، پدر را بیشتر خم کرد در کفش های مردمی که خوشبخت نبودند و کفش وصله پینه زده می‌پوشیدند.

من "د"شدن پدرم را به چشمانم دیدم. چندوقتی هم زیر دستهایش را گرفتم اما پدر دیگر خم شده بود.من پدری داشتم که زیر فشار زندگی "الف"خوش قامتش را از دست داد.
امروز بعد مدتها رفتم دیدن‌شان.
دیدن سنگ‌قبرهای الف و ب زندگی ام.

صدای قار قار کلاغ‌ها فضای گورستان را پر کرده بود. کلاغ‌ داستان‌شان به انتهای قصه رسیده بود انگار.

پدرم بی سواد بود اما همه جا،از بین هزاران کلمه اسم فاطمه را پیدا می‌کرد.
حالا چقدر به این کلمه زل زده بود تا شکل نوشتنش را از بر کند نمیدانم.

فاطمه رهبر

از پیج ژوان
@adelehz
👍1