هیواد می تواند وطن باشد
یا پسر کوچکی که مادرش نامش را هیواد نهاده است.
هر کدام باشد فرقی ندارد به اندازه ی خورشید زیباست.
#عادله_زمانی
@adelehz
یا پسر کوچکی که مادرش نامش را هیواد نهاده است.
هر کدام باشد فرقی ندارد به اندازه ی خورشید زیباست.
#عادله_زمانی
@adelehz
Close °
Daigo Hanada
پرسید چقدر دوستم داری ؟
گفتم چقدر سوال می پرسی عزیزم .
فقط سکوت کن و نفس بکش
گفت نفس را که همیشه می کشم
گفتم اشتباه نکن، هوا را نه
دوست داشتنت را نفس بکش
چون تمام خانه را دوست داشتنت پر کرده است.
#عادله_زمانی
@adelehz
گفتم چقدر سوال می پرسی عزیزم .
فقط سکوت کن و نفس بکش
گفت نفس را که همیشه می کشم
گفتم اشتباه نکن، هوا را نه
دوست داشتنت را نفس بکش
چون تمام خانه را دوست داشتنت پر کرده است.
#عادله_زمانی
@adelehz
برایم ازشب نوشتی .گفتی که شبها خوابم را میبینی ،میبینی که لباسی ازحریر سبز پوشیده ام ودریک دشت بزرگ به سمتت می آیم درحالی که موهایم را باد آرام نمیگذارد...
برایم نوشتی که درخواب لبخند میزنم با لبهایم وچشم هایم ..
درخوابت گویا عطر خوبی داشتم گمانم میگفتی درخواب حتی عطر مرا حس میکردی حتی نوشتی که صبح وقتی بیدار شدی تختت عطر مرا میداده ست .
سالها گذشت .دوباره نامه فرستادی بازهم ازشب نوشتی این بار گفتی که چند وقتیست شبها خواب نمیبینی نه از پیراهن حریر سبزم گفتی و نه از عطرم حتی درنامه ات مرا "دوست نهایت گرامی وعزیز"خطاب کردی .
برایت ازشب نوشتم ولی ازخوابهایم نه ..میترسیدم من هم مثل تو روزی خواب هایم را گم کنم .من هم صبحی بیدارشوم ودیگر تورا بیاد نیاورم ....من برایت همیشه ازشب مینوشتم ولی ازخوابهایم نه ...
حالا که سالها گذشته نه من برایت مینویسم نه توبرایم ...
در آخرین نامه ات نوشته بودی بعضی صبحها با یک عطر ناشناس از تختت برمیخیزی ونمیدانی مال کیست ...
درآخرین نامه ات نوشتی که دیگر زن سبز پوش دشت دور خوابهایت را نمیشناسی...
#عادله_زمانی
@adelehz
برایم نوشتی که درخواب لبخند میزنم با لبهایم وچشم هایم ..
درخوابت گویا عطر خوبی داشتم گمانم میگفتی درخواب حتی عطر مرا حس میکردی حتی نوشتی که صبح وقتی بیدار شدی تختت عطر مرا میداده ست .
سالها گذشت .دوباره نامه فرستادی بازهم ازشب نوشتی این بار گفتی که چند وقتیست شبها خواب نمیبینی نه از پیراهن حریر سبزم گفتی و نه از عطرم حتی درنامه ات مرا "دوست نهایت گرامی وعزیز"خطاب کردی .
برایت ازشب نوشتم ولی ازخوابهایم نه ..میترسیدم من هم مثل تو روزی خواب هایم را گم کنم .من هم صبحی بیدارشوم ودیگر تورا بیاد نیاورم ....من برایت همیشه ازشب مینوشتم ولی ازخوابهایم نه ...
حالا که سالها گذشته نه من برایت مینویسم نه توبرایم ...
در آخرین نامه ات نوشته بودی بعضی صبحها با یک عطر ناشناس از تختت برمیخیزی ونمیدانی مال کیست ...
درآخرین نامه ات نوشتی که دیگر زن سبز پوش دشت دور خوابهایت را نمیشناسی...
#عادله_زمانی
@adelehz
من حتم دارم
خداوند گل را بعد ازغم خلق کرد.
تا بتواند اندکی از حجم تلخی اندوه بکاهد.
زیبا ارام و دل انگیز..ان چنان که ادمیزاد با نگاه به آن اندوهش رافراموش میکند.
#عادله_زمانی
@adelehz
خداوند گل را بعد ازغم خلق کرد.
تا بتواند اندکی از حجم تلخی اندوه بکاهد.
زیبا ارام و دل انگیز..ان چنان که ادمیزاد با نگاه به آن اندوهش رافراموش میکند.
#عادله_زمانی
@adelehz
جمعه دلبر میخواد.....
دو فنجان چای میخواد.....
كمي مکث و بعد دوستت دارم های فراوان،
نداریم ..
نیست ...
که دلگیریم ...
@adelehz
دو فنجان چای میخواد.....
كمي مکث و بعد دوستت دارم های فراوان،
نداریم ..
نیست ...
که دلگیریم ...
@adelehz
قدیم تر ها ایفون ها تصویری نبود .
وقتی زنگ می خورد دلمان هزارجور غنج می رفت که مثلا چه کسی میتواند باشد
با ذوق می دویدیم در را باز کنیم چهره ی پشت در را ناگهان میدیدیم چه ذوق ها که یکباره دوبرابر نمیشد
چه قندها که توی دل ها آب نمی شد ..
شاید بخاطر همین بود که قدیم ترها درها با ذوق بیشتری باز می شد....
#عادله_زمانی
@adelehz
وقتی زنگ می خورد دلمان هزارجور غنج می رفت که مثلا چه کسی میتواند باشد
با ذوق می دویدیم در را باز کنیم چهره ی پشت در را ناگهان میدیدیم چه ذوق ها که یکباره دوبرابر نمیشد
چه قندها که توی دل ها آب نمی شد ..
شاید بخاطر همین بود که قدیم ترها درها با ذوق بیشتری باز می شد....
#عادله_زمانی
@adelehz
وقتی بچه بودم مادرم بیشتر وقتها و به خصوص غروب ها دلتنگ خانوادهاش می شد .خانواده اش آن سالها در هرات مانده بودند.افغانستان آن روزها تحت سیطره ی طالبان بود و راه های ارتباطی اش تقریبا با جهان خارج کاملا مسدود شده بود .میلیون ها مهاجر از عزیزترین هایشان بی خبر مانده بودند .نمی دانستند زنده اند یا نه و اگر زنده اند چه میکنند و کجا هستند.
مادرم مثل میلیونها انسان سرگشته ی دیگر دلتنگ مادر و پدرش خواهر و برادرانش، خانه ی پدری و شهری بود که سالها قبل آن را با کوهی از خاطرات در میان آتش و دود جنگ ترک کرده بود..مادرم همچنان غریبانه و ناتوان دلتنگ هرات بود .
غروب های سرشار از سکوت دلتنگی اش اوج میگرفت. نه میتوانست تلفن را بردارد و صدای مادرش را بشنود نه هم نامه ای از پدرش به دستش می رسید.زن جوان دلتنگی که دستش به هیچ جا بند نبود نمیتوانست کسانی را که میخواهد پیدا کند. و دلش شکسته بود
و من که با چشمان کودکانه ام با سکوت نگاهش میکردم و می شنیدمش در حالی که "غریبی می خواند" .
"غریبی خواندن" در ادبیات فولکلور هرات یعنی همان چهار بیتی های عامیانه که با سوز و گداز خوانده می شود و بار اندوه دل انسان را کم می کند .اشعار ساده اما کوتاهی که حکایت از دلتنگی عمیق آن که میخواندشان داشت. مادرم چهار بیتی میخواند و اشک می ریخت و به شهرش فکر میکرد.به خاطرات گمشده و به عزیزانی که نمیدانست خوشحالند یا اندوهگین
سالها گذشت و من بزرگتر شدم و با هر آنچه از موسیقی فاخر و مدرن و کلاسیک بود و نبود آشنا شدم و شنیدم و لذت بردم اما..اما بازهم هر وقت دلم بشدت گرفت بازگشتم به غریبی هایی که در کودکی شنیده بودم...
بعد از سالها این غروب جمعه بیاد آن سالها افتادم .دلتنگ شدم و خواستم کسی برایم "غریبی" بخواند...
کسی بخواند و من آرام شوم و این بارِ اندوه در غروبم کاسته شود..
من هم مثل مادرم در آن سالها دلتنگ کسی شدم که پیدا نمیشود.
راستش نمیدانم از کدام خطه و شهر و فرهنگ و زبان
می آیید ولی میدانم که این چهاربیتی های کوتاه و غم انگیز تقریبا در هر شهر و دیار یافت میشود میخواهم بگویم گاهی که دلتان گرفت و دلتنگ شدید از کنار موسیقی های فاخر و مدرن بگذرید بروید یک گوشه و غریبی ها گوش بدهید.
بگذارید روح شرقی تان به خانه برگردد و آرام شود...
#عادله_زمانی
@adelehz
مادرم مثل میلیونها انسان سرگشته ی دیگر دلتنگ مادر و پدرش خواهر و برادرانش، خانه ی پدری و شهری بود که سالها قبل آن را با کوهی از خاطرات در میان آتش و دود جنگ ترک کرده بود..مادرم همچنان غریبانه و ناتوان دلتنگ هرات بود .
غروب های سرشار از سکوت دلتنگی اش اوج میگرفت. نه میتوانست تلفن را بردارد و صدای مادرش را بشنود نه هم نامه ای از پدرش به دستش می رسید.زن جوان دلتنگی که دستش به هیچ جا بند نبود نمیتوانست کسانی را که میخواهد پیدا کند. و دلش شکسته بود
و من که با چشمان کودکانه ام با سکوت نگاهش میکردم و می شنیدمش در حالی که "غریبی می خواند" .
"غریبی خواندن" در ادبیات فولکلور هرات یعنی همان چهار بیتی های عامیانه که با سوز و گداز خوانده می شود و بار اندوه دل انسان را کم می کند .اشعار ساده اما کوتاهی که حکایت از دلتنگی عمیق آن که میخواندشان داشت. مادرم چهار بیتی میخواند و اشک می ریخت و به شهرش فکر میکرد.به خاطرات گمشده و به عزیزانی که نمیدانست خوشحالند یا اندوهگین
سالها گذشت و من بزرگتر شدم و با هر آنچه از موسیقی فاخر و مدرن و کلاسیک بود و نبود آشنا شدم و شنیدم و لذت بردم اما..اما بازهم هر وقت دلم بشدت گرفت بازگشتم به غریبی هایی که در کودکی شنیده بودم...
بعد از سالها این غروب جمعه بیاد آن سالها افتادم .دلتنگ شدم و خواستم کسی برایم "غریبی" بخواند...
کسی بخواند و من آرام شوم و این بارِ اندوه در غروبم کاسته شود..
من هم مثل مادرم در آن سالها دلتنگ کسی شدم که پیدا نمیشود.
راستش نمیدانم از کدام خطه و شهر و فرهنگ و زبان
می آیید ولی میدانم که این چهاربیتی های کوتاه و غم انگیز تقریبا در هر شهر و دیار یافت میشود میخواهم بگویم گاهی که دلتان گرفت و دلتنگ شدید از کنار موسیقی های فاخر و مدرن بگذرید بروید یک گوشه و غریبی ها گوش بدهید.
بگذارید روح شرقی تان به خانه برگردد و آرام شود...
#عادله_زمانی
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
وقتی بچه بودم مادرم بیشتر وقتها و به خصوص غروب ها دلتنگ خانوادهاش می شد .خانواده اش آن سالها در هرات مانده بودند.افغانستان آن روزها تحت سیطره ی طالبان بود و راه های ارتباطی اش تقریبا با جهان خارج کاملا مسدود شده بود .میلیون ها مهاجر از عزیزترین هایشان بی…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
که هرچی میگم از دل، کمنمیشه
دل پر غم مه بی غم نمیشم
دوا از شهر هرات گر بیارید
به زخم دل مه مرهم نمیشه
که تو دوری و مه دورم چی فایده
به زخم های تو رنجورم چی فایده
درخت حسن تو گل بار اورده
از آن گلها نمی چینم چی فایده
@adelehz
دل پر غم مه بی غم نمیشم
دوا از شهر هرات گر بیارید
به زخم دل مه مرهم نمیشه
که تو دوری و مه دورم چی فایده
به زخم های تو رنجورم چی فایده
درخت حسن تو گل بار اورده
از آن گلها نمی چینم چی فایده
@adelehz
مدتهاست احساس میکنم همان دخترک 4یا 5 ساله ای هستم که چندخیابان دورتر از خانه اش گم شده ست .خسته ام از گشتن و اندوهگینم از پیدا نشدن ..
حس میکنم میان خیابانهایی نااشنا در به در میگردم .درهای خانه،پنجره ها و حتی کاسبهای محله ها هیچکدام آشنا به نظر نمی رسند هم دلم میخواهد راهم را بیابم هم نمیتوانم ...
این غم انگیزترین حالت استیصال ست...
ان دخترک 5ساله بلاخره پیدا شد به خانه برگشت و دوباره گم نشد
اما من واقعا نمیدانم پیدا شدنی در موردم در کار هست یا نه ...
خسته ام از گشتن های متوالی خسته ام از پیدا نشدن ها ...
کاش روزی راهم را بیابم
همین...
#عادله_زمانی
@adelehz
حس میکنم میان خیابانهایی نااشنا در به در میگردم .درهای خانه،پنجره ها و حتی کاسبهای محله ها هیچکدام آشنا به نظر نمی رسند هم دلم میخواهد راهم را بیابم هم نمیتوانم ...
این غم انگیزترین حالت استیصال ست...
ان دخترک 5ساله بلاخره پیدا شد به خانه برگشت و دوباره گم نشد
اما من واقعا نمیدانم پیدا شدنی در موردم در کار هست یا نه ...
خسته ام از گشتن های متوالی خسته ام از پیدا نشدن ها ...
کاش روزی راهم را بیابم
همین...
#عادله_زمانی
@adelehz
دیدی چه شد ؟
نه من گلت بودم
نه تو شاهزاده کوچلوی من
سیاره را اشتباه آمده بودیم...
#عادله_زمانی
@adelehz
نه من گلت بودم
نه تو شاهزاده کوچلوی من
سیاره را اشتباه آمده بودیم...
#عادله_زمانی
@adelehz
الزعل على قد المعزّة، مو على قد الغلط
رنجش از دیگران، بسته به اندازهی دلبستگیست، نه به اندازهی خطا.
@adelehz
رنجش از دیگران، بسته به اندازهی دلبستگیست، نه به اندازهی خطا.
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "